Submit to FacebookSubmit to telegramSubmit to Google PlusSubmit to Twitter

به انكار  آفتاب برخاستند

با سياهي لجنهايشان
بر سقف شيشه يي دنيا
و در چار راههاي جهان جار كشيدند:
ديگر تمام شد
عصر مقاومت
عصر آرمان
روياي انقلاب ديري است مرده است
خورشيد خلق، سرد و سياه و فسرده است
آنك نگاه كن در آسمان شب زده
اثري از ستاره نيست.
آنان كه در ميانه آتش  
اينسان لجوج
از رگ و پي و شيره جان
و پوست و استخوان
هزينه مي كنند،
نمي دانند
در چه حصاري سرگردانند
آنها كه بيهده از عشقها و عاطفه هايشان
هزينه مي كنند
نمي دانند...

اين گونه بود كه
كاتبان فريب
و راويان دروغ
هفتاد من دروغ را
در خطوط مجازي فروختند
به نواله يي از ارباب بي مروت دنيا
تا پژواكشان، گوش سايتهاي زنجيره يي و بي زنجير را پر كند...
و اذن دخول بيابند براي سخن پراكني
 اندر باب فوايد دموكراسي
در بي بي سي

آهاي...
بر آفتاب لجن پاشيدن
تنها تعفن تو را بر سرت آوار مي كند
و خورشيد در وراي سقف شيشه يي ات
سرخ و شعله ور
بي اعتنا به ياوه هاي شمايان،
گرمِ كار خويش:
«دشواري وظيفه» انسان،
با«توان گردن به غرور برافراشتن
در ارتفاع شكوهناك فروتني»
و «توان جليل به دوش بردن بار امانت»
اي كاش دستان بسته اش آزاد بود...

(داخل گيومه ها: وام گرفته شده از شاملو، شعر در آستانه)