Submit to FacebookSubmit to telegramSubmit to Google PlusSubmit to Twitter

صبح روز يكشنبه سي و يكم خرداد ماه 1360 به بهشت زهرا رفتم. براي حضور در مراسم كفن و دفن برادرم، مجاهد شهيد عارف اقبال كه روز قبل، سي خرداد، در تظاهرات پانصدهزار نفره مردم تهران عليه خميني دجال، از سوي پاسداران جنايتكار، شناسايي و مورد اصابت گلوله مستقيم قرار گرفته و متعاقبا در بيمارستان شهيد شده بود. چون مدتي بود به زندگي مخفي روي آورده بودم، با حضور مختصري در خانه پدري در مختاري شاهپور تهران، زودتر از كاروان خودروهاي فاميل راه افتادم و در نتيجه قبل از اين كه بقيه برسند من كنار غسالخانه بهشت زهرا بودم.

يك گله دختران چادر به سر، ايستاده بودند و يك پاسدار ريشو در حال به صف كردنشان بود. شايد سي چهل نفري مي شدند كه در صفوف و ستونهاي شش در شش چيده ميشدند. كمي نگذشت، كاروان تشيع جنازه هنوز نرسيده بود كه يك آمبولانس آمد و تويش انبوه جنازه، همه تير خورده. دو نفر رفتند بالا و از در پشت آمبولانس جنازه ها را ميانداختند پايين.
اين جا بود كه علت حضور آن چادر به سرها را دريافتم. دختران معاويه بودند كه خود را خواهران زينب نام گذاشته بودند. هر پيكري كه از آمبولانس به زمين انداخته ميشد فرياد ميزدند: ”اين سند جنايت منافق“. وصف حال دل خونينم از آن روز بماند براي فرصتي ديگر، در حالي كه داشتم با خودم فكر ميكردم خميني عجب دجالانه از تكرار تجربه شاه جلوگيري ميكند و به درستي ميداند كه شكل گرفتن كوچكترين تظاهراتي در بهشت زهرا براي بزرگداشت شهدا تا سرنگوني تام و تمامش پيش خواهد رفت، پيكر عارف را به زمين انداختند، وقتي كه افتاد و صورتش به سمت من چرخيد، شناختمش. پيكر را چند نفري بلند كرديم و برديم به محل شستشو و پشت سرمان همان دختران معاويه فرياد زنان ميآمدند... كمي بعد خبر آمد كه شناسايي شدهام و به ناچار همراه با مجاهدي كه بعدا شهيد شد ـ يادش به خير، حسرت شركت در تشييع جنازه به دلم ماند ـ  ناچار شدم برگردم.
حالا و بعد از قتل عام بيسابقه و جنايتكارانه اشرف، دار و دسته دختران و پسران و نوادگان عقيدتي معاويه و هيتلر و سايتهاي اطلاعات آخوندي، متصل پيام و مقاله از تمامي متحدين، از درون وزارت اطلاعات و سپاه پاسداران گرفته تا نوكران و كلفتهاي با جيره و بي جيره مواجب و بدنام وزارتي، درج ميكنند. يك پشت كرده به مقاومت «سند جنايت منافقين» را اينگونه رو ميكند: «وقتي ميروند يکعده را دست وپايشان رامي بندند و درحصار پولادين جبري که دهسال است زمينه هاي سياسي ـ ايدئولوژيکش باصدها آکت سياسي و سخنراني وتوجيهات مختلف مشروع، چيده شده وميکشندشان، چراقهرمانياست؟»
يكي ديگر از همين موجودات، «سند» را به شكل ديگر جلويتان ميگذارد: «اين رويداد دردناک مساله ديگري راهم درخود نشان ميدهد، و آن بازهم غلط بودن ارزيابيها و سياستهاي رهبري مجاهدين است»، غوغائي است و ماهيتها در حال بروز... و پليدي و پلشتي و سفلگي ادامه دارد..
من كه با ديدن موضعگيريها و دلسوزيها و انتشار عكس شهدا و در كنار آن مسئول دانستن مجاهدين در اين قتل عام و گرفتن يقه مقتول به جاي قاتل، ياد همان صحنه يكشنبه 31 خرداد سال 60 افتادم. جبهه متحد اضداد مقاومت و اطلاعات آخوندي صف در صف و ستون به ستون و با شعار «اين سند جنايت منافق» وارد صحنه شدهاند تا دست در دست قاتلان اشرفيان، مقاومت سراپا خونين و مجروح را با شليك «تير خلاص» تمامكش كنند. اما سه دهه ايستادگي و سرفرازي اثباتگر ايناست كه كور خوانده اند، بازهم خر داغ ميكنند!. از اين خبرها نيست.
درست است، رويداد بسيار عظيم است، اما مقاومت همين است ديگر، مگر در فروغ جاويدان بيش از 1300 تن شهيد نشدند بعد چه شد؟ مجاهدين از خاكستر خود ققنوس وار پركشيدند. همين الآن ميتوان شكوه و عظمت مجاهدين و مقاومت را بعد از اين «كَرب عظيم»، ابتلاي سنگين، ديد.. هرچه سرفرازتر، و استوارتر از هميشه با تجديد عهد و پيمان با ياران خاموش و ادامه راهشان تا سرنگوني تام و تمام رژيم ضد بشري...
تك به تك شهدا را مي شناسم و با اغلب آنهاچه سالها كه ازنزديك حشرونشر نداشته ام ودرپيشگاه مقدس شهداي والامقام اين حماسه ميهني و عقيدتي سرتعظيم فرودميآورم، تاعمري باقي باشد و جرأت كنم درباره اين عزيزان دست به قلم ببرم.
سي و دو سال پيش البته كه داستان فرق ميكرد، عصر ارتباطات نبود، ميشد صدا را آن طور خفه كرد و حتي هفت سال بعدش زندانيان سياسي را آن طور قتل عام كرد. امروز اما شعار «اين سند جنايت...» ديگر خريدار ندارد و نه تنها به رسوايي بيشتر سردهندگانش ميانجامد، بلكه پروندهشان را براي روزي كه در پيشگاه عدالت خلق قهرمان ايران قرار بگيرند، سنگين و سنگينتر ميكند. آن روز نزديك است.
5 سپتامبر 2013

Submit to FacebookSubmit to telegramSubmit to Google PlusSubmit to Twitter