مقالات

محمد قرایی: بلبلا مژده بهاربیار!

Submit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to TelegramSubmit to Twitter

محمد قرایی، بلبلا مژده بهار بیار، مجاهدین، همبستگی ملیز کوی یار میآید نسیم باد نوروزی از این باد ارمدد خواهی چراغ دل برافروزی.
ازقدیم وندیم گفته اند سالی که نکوست ازبهارش پیداست. مراسم با شکوه، پرشور، تاثیرگذار و تاریخی امسال مقاومت به مناسبت روز جهانی زن در تیرانای آلبانی براستی فوق العاده بود. دیدارخورشید درخشان رهایی مردم با ستارگان پر فروغ آسمان آزادی ایران در گرداگردش، آنچنان عظمتی داشت که تا این ساعت دم و دستگاه جبون ولایت وعمله واکره استعماری حامیش، برخلاف گذشته ها، لال مونی گرفته و سکوت پیشه کرده اند. یکی از دلایلش شاید این باشد که بقول چه گوارا " میخواستند مارا دفن کنند غافل ازآنکه ما بذربودیم." روییدیم و روییدیم و قد کشیدیم و بالا آمدیم و حالا در آستانه بهارطبیعت و بهار دوران تغییر، سربه آسمان می ساییم.

صحبتهای رئیس جمهور برگزیده مقاومت مثل همیشه پربار بود. سخنرانان دیگرمراسم بیش از پیش سنگ تمام گذاشته بودند. احساسات پرشور مجاهدان اشرفی غیرقابل توصیف است... برغم همه اینها یک حرکت ویک حادثه دراین مراسم برایم تکاندهنده، درس آموز وبی بدیل بود... تواضع  و فروتنی "مریم رهایی" درمقابل یکی ازفرماندهان دست پرورده خودش، مهنازبزازی.
بارها و بارها منظره باشکوه دو انسان، دو فرمانده و دو زن را با چشم دل به تماشا نشستم. هر بار شانه هایم لرزیدند و اشک امانم نداد... یاد سرداران و دلاورانی افتادم که "مریم" ادامه دهنده تاریخی راه وآرمان آنهاست. سردار دلاورمشروطه که در میانه میدان با شجاعت تمام فریاد میزد آهای آهای آنام قربان!
بیاد ستارخان افتادم که گفته بود: " من هیچوقت گریه نمی کردم چون اگر اشک می ریختم، آذربایجان شکست می خورد، و اگر آذربایجان شکست می خورد، ایران، زمین می خورد. اما در مشروطه دو بار آن هم در یک روز اشک ریختم: حدود نه ماه بود تحت فشار بودیم، بدون غذا، بدون لباس. از قرارگاه آمدم بیرون، چشمم به یک زن افتاد با یک بچه در بغلش، دیدم که بچه از بغل مادرش آمد پایین و چهار دست و پا رفت به طرف بوته علف. علف را از ریشه درآورد و شروع کرد خاک و ریشه ها را خوردن، با خودم گفتم که الان مادر آن بچه به من فحش می دهد و می گوید لعنت به ستارخان که ما را به این روز انداخته؛ اما مادر کودک آمد طرفش و بچه اش را بغل کرد و گفت عیبی ندارد فرزندم... خاک می خوریم اما خاک نمی دهیم! اینجا بود که اشکم درآمد."...
نیم قرن بعد صدای بغض آلود و سوزناک پیشوای آزادی است که درسی تیرهزار و سیصد سی و یک از رادیو تهران بگوش می رسد و در رسای شهیدان قهرمان سی تیر اشک می ریزد. او عاشق ایران ومردم ایران بود. گفته بود ازهمه چیزش برای رهایی و سرافرازی مردم ایران گذشته است.
قطرات اشک شوق دیدار فرمانده مهناز با رهبریش، مریم، بازم می خواند. دوربینها، چهره های مصمم و برافروخته و چشمان براق وعاشق رزمندگان را نشان می دهد. سالن غرق شور و شادی و سپاس است. سپاس از زنی وارسته و رهبری قاطع و درعین حال بغایت فروتن است. مریم رجوی زنی که ادامه دهنده راه راد مردانی است که تاریخ سازند و باعث افتخارمرم ایرانند.
سمبل بودن وشدن ایران وایرانی، اینک پس ازبوسه بردست وپای فرمانده دلاورش، سرافرازایستاده است. این سومین باری است که مریم را درحال بوسیدن دستان زنان میهنم می بینم. بوسه بردستان بانوی آواز ایران درواپسین روزهای زندگیش، به یمن ایستادگی مرضیه برعهد و پیمانی که با مجاهدین بست و به یمن سپاس ازتمامی هنرمندان سرکوب شده و بخصوص هنرمندان زن ستمدیده ایران. بوسه باران دستان کهنسال مجسمه وفا و ایستادگی مادران، عزیزمجاهدین ومردم ایران مادررضایی های شهید. و اینک بوسه بر پاهای بریده فرماند والامقام، شهید زنده، به یمن قدردانی ازرنج و شکنج اشرفیان قهرمان، از شهیدانش و تا شاهدانش. خوشا به حال ما خانواده بزرگ مقاومت سترگ ایران. خوشا بحال مردم ایران به یمن داشتن چنین رهبری و چنین زنی و چنین رئیس جمهوربرگزیده ای. بدا به حال خمینی و خمینی چیان و سرنوشت رقت بار و منفوری که در چشم انداز دارند.

Submit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to TelegramSubmit to Twitter