Submit to FacebookSubmit to telegramSubmit to Google PlusSubmit to Twitter

«خر اَر جُلِّ اطلس بپوشد، خر است»!

«خر اَر جُلِّ اطلس بپوشد، خر است»!

ـ «بوستان» سعدی

 (=خر اگر پالان ابریشمی هم بپوشد، باز خر است!)

حکایت

«فقیهی کهن جامۀ تنگدست

 در ایوان قاضی به صف برنشست

 

نگه کرد قاضی در او، تیز تیز (= با خشم)

 معرِّف (=کسی که جای هر کسی را در مجلس قاضی تعیین می کرد) گرفت آستینش که: "خیز (=بلندشو)

 

ندانی که برتر، مَقام تو نیست؟ (=نمی دانی که جای نشستن تو در بالای مجلس نیست؟)

 فروتر نشین، یا برو، یا بایست

(ـ اوّل) نه هرکس سزاوار باشد به صدر

 کرامت (=بزرگی) به فضل (=دانایی) است و رُتبت (=مقام) به قدر

 

دگر ره (=دوّم، ثانیاً) چه حاجت به پند کست؟ (=تو چه نیازی داری به پند کسی؟)

 همین شرمساری عُقوبت بسَت

(=همین آزار و شکنجۀ شرمساری از رانده شدن از صدر مجلس به پایین آن، برای تو کافی است)

به عزّت هر آن کو (=هر آن کسی که او) فروتر نشست

 به خواری نیفتد ز بالا به پست

به جای بزرگان دلیری مکن (=با نشستن بر جای بزرگان دلیری نشان نده)

 چو سر پنجه ات نیست (=وقتی سرپنجۀ قوی مثل شیر نداری) شیری مکن".

 

چو دید آن خِردمندِ درویش رنگ

 که بنشست و برخاست بختش به جنگ

چو آتش برآورد بیچاره دود

 فروتر نشست از مقامی که بود.

 

فقیهان طریق جدل ساختند

 لَم (=نه) و لا (=نه) و اَسلَم (=سالم تر) درانداختند

گشادند بر هم در فتنه باز

 به لا (=نه) و نَعَم (=بله) کرده گردن دراز

 

تو گفتی خروسانِ شاطِر (=چالاک) به جنگ

 فتادند در هم به منقار و چنگ

 

یکی بی خود از خشمناکی چو مست

 یکی بر زمین می زند هر دو دست

 

فتادند در عُقده یی (=گرهی)،پیچ پیچ

 که در حل آن ره نبردند هیچ

(=هیچ راهی برای بازکردن آن گره پیدانکردند)

 

کهن جامه در صفِّ آخرترین

 به غرّش درآمد چو شیر عَرین (=بیشه، نیزار)

 

بگفت: "ای صَنادیدِ (=بزرگان) شرعِ رسول (=آیین پیامبر اسلام)

 به ابلاغِ تَنزیل (=قرآن) و فقه و اصول

 

دلایل، قوی باید و معنوی

 نه رگهای گردن به حجّت قوی

 

مرا نیز چوگان لَعب (=بازی) است و گوی

(=من نیز چوگان و گوی بازی در این میدان را دارم)

 بگفتند اگر نیک دانی بگوی

به کِلک فصاحت بیانی (=با قلم بیان شیوایی) که داشت

 به دلها چو نقش نگین برنگاشت

(=سخنانش را مانند نقشی که بر نگین انگشتری می نگارند، بردلها نقش کرد)

سر از کوی صورت به معنی کشید

(=از کوی صورت و ظاهر به میدان معنی پای نهاد)

 قلم در سر حرف دعوی کشید

 (=قلم را به موضوع مورد جدل کشانید)

بگفتندش از هر کنار آفرین

 که بر عقل و طبعت هزار آفرین

سَمَند (=اسب) سخن تا به جایی براند

 که قاضی چو خر در وَحَل (=گل و لای) بازماند

برون آمد از طاق و دَستار (=شال، عمّامه) خویش

 به اکرام و لطفش فرستاد پیش

 (=با بزرگواری و لطف پیش او فرستاد)

که هیهات قدر تو نشناختیم

 به شُکر قدومت نپرداختیم

دریغ آیدم با چنین مایه یی

 که بینم تو را در چنین پایه یی

معرّف به دلداری آمد برش

 که دستار قاضی نهد بر سرش

به دست و زبان منع کردش که دور

(فقیه کهن جامه معرّف را با دست و زبان از این کار منع کرد و از خود دورکرد و به او گفت)

 منه بر سرم پای بند غرور

که فردا شود بر کهن میزران (=میزر: شال، عمّامه)

 به دستار پنجه گزم سرگران

 (=که فردا با داشتن این دستار پنجاه گزی بر آنهایی که دستار و عمامه شان کهنه است، سرسنگین می شوم)

 

چو مولام خوانند و صدر کبیر (=وقتی مولا و صدر کبیر خطابم می کنند)

 نمایند مردم به چشمم حقیر (=مردم در چشمم حقیر می نمایند)

تفاوت کند هرگز آب زلال

 گرش کوزه زرّین بود یا سفال؟

خِرد باید اندر سر مرد و مغز

 نباید مرا چون تو دستار نغز

(=مرا بایسته و سزاوار نیست که مانند تو دستار نیکو داشته باشم)

کس از سر بزرگی نباشد به چیز (=انسان با داشتن عمامه بزرگ اهمیت پیدا نمی کند)

 کدو سر بزرگ است و بی مغز نیز

میفراز گردن به دستار و ریش (=به داشتن دستار و ریش فخر نفروش)

 که دستار پنبه ست و سَبلت (=سبیل) حَشیش (=گیاه خشک)

به صورت کسانی که مردم وَشند

 (=کسانی که به لحاظ ظاهر شبیه انسان هستند)

 چو صورت همان به که دم درکشند

(=همان بهتر که مانند تصویر، لب از گفتن ببندند و خاموش باشند)

به قدر هنر جُست باید محل

(=جایگاه هر کس به قدر هنر اوست)

 بلندی و نحسی مکن چون زُحَل

 (بلندی را مانند سیّاره زُحل یا کیوان، که مظهر شومی است، با نحوست همراه مکن)

 نی بوریا را بلندی نکوست (=بلندی نیِ حصیر نیکوست)

 که خاصیت نیشکر خود در اوست

بدین عقل و همّت نخوانم کسَت

(=با این عقل و همّتی که داری تو را انسان ارزشمندی نمی دانم)

 و گر می رود صد غلام از پسَت...

نه مُنعِم (=پولدار) به مال (=توانگر و پولدار) از کسی بهترست

 خر اَر جُلِّ اطلس بپوشد خرست

بدین شیوه، مرد سخنگوی چُست (=چالاک)

(= مرد چالاک در سخنوی، با این شیوه و روش)

 به آب سخن کینه از دل بشست...

وز آن جا جوان روی همّت بتافت

 برون رفت و بازش نشان کس نیافت...»

 (کلّیات سعدی، با مقدمه و تصحیح شادروان محمدعلی فروغی، «بوستان»، باب چهارم، «در تواضع»، چاپ پنجم، صفحۀ 313).

 

***

 

 خلاصه همین «حکایت» بوستان سعدی را با قلم شیوای دکتر غلامحسین یوسفی در زیر می خوانید:

 «عالمی آگاه امّا "کهن‌جامۀ تنگدست" در ایوان قاضی در صف دیگر عالمان نشست. قاضی در او "تیز‌تیز" نگاه کرد و "معرّف" که در مجلسِ قاضی واردان را در جای سزاوار نام و نسبشان می‌نشاند، آستین این عالم ناشناس را گرفت و او را از جا بلندکرد و با تغیر گفت:

"ندانی که برتر، مقام تو نیست

 فروتر نشین، یا برو، یا بایست"

 "خردمند درویش رنگ" آهی کشید و "فروتر نشست از مقامی که بود". "فقیهانِ" مجلس جدل آغاز کردند و هریک درِ خودفروشی باز کرد و منازعۀ کلامی بالا گرفت:

"گشادند برهم درِ فتنه باز

 به لا و نَعَم کرده گردن دراز

تو گفتی خروسان شاطر به ‌جنگ

 فتادند درهم به منقار و چنگ

یکی بی‌خود از خشمناکی چو مست

 یکی بر زمین می‌زند هر دو دست"

 جدل مغلوبه شد. گرهی پیچ‌پیچ در این جدالِ کلامی پیش آمد "که در حل آن ره نبردند به‌هیچ".

 خردمند "کهن‌جامه" که در "صف آخرین" نشسته بود چون "شیر" به غرّش درآمد و رو به جنگجویان میدان جدل کرد و گفت:

"دلایل قوی باید و معنوی

 نه رگهای گردن به حجّت قوی"

 سپس با بیانی روشن و رسا آن گره پیچ‌پیچ را چنان گشود که آواز زهازه و آفرین از هرسو برآمد:

 سَمند سخن تا به جایی براند

 که قاضی چو خر در وَحَل بازماند"

 وقتی قاضی او را در سخنوری و فصاحت چنین توانا دید از خر غرور فرود آمد، دستار خود را به‌ رسم پیشکش برایش فرستاد و معرّف نیز که چنان گستاخی با او کرده بود به پوزشخواهی زبان گشود و نزد او رفت تا دستار پیشکشی قاضی را بر سرش گذارد.

 خردمند کهنه‌پوش آن را نپذیرفت و گفت: این "پای‌بند غرور" را بر سرم منه. وقتی "مولا" و "صدرِ کبیر" خوانده شوم، مردم به چشمم حقیر می‌نمایند. "دستار پنجه‌ گز" چه مایه‌ یی می‌تواند بر قدر من بیفزاید؟

 "تفاوت کند هرگز آب زلال

 گرش کوزه زرّین بود یا سفال؟

 خِرد باید اندر سر مرد و مغز

 نباید مرا چون تو دستارِ نغز

 کس از سر بزرگی نباشد به چیز

 کدو سر بزرگست و بی‌مغز نیز

نه مُنعم به مال از کسی بهتر‌ست

 خر اَر جُلِّ اطلس بپوشد خر‌ست"

بدین‌گونه "مرد سخنگوی چست" "به آبِ سخن کینه از دل بشست" و سپس از مجلس بیرون رفت و دیگر کس از او نشانی نیافت».

 (بخشی از مقالۀ «یکی از مظاهر هنر سعدی»، دکتر غلامحسین یوسفی،

«راهنمای کتاب»، سال ششم، شمارۀ سوم و چهارم و پنجم، خرداد، تیر و مرداد 1342).