Submit to FacebookSubmit to telegramSubmit to Google PlusSubmit to Twitter

ملّا نصرالدّین

ملّا نصرالدّین

«ملّا نصرالدّین، شخصیتی داستانی و بذله‌ گو در فرهنگ‌های عامیانه ایرانی، افغانستانی، ترکیه‌ یی، عربی، کُردی، قفقازی، هندی، پاکستانی و بوسنی است که در یونان هم محبوبیت زیادی دارد و در بلغارستان هم شناخته ‌شده است.
ملّا نصرالدین در ایران و افغانستان بیش از هر جای دیگر به عنوان شخصیتی بذله گو... محبوبیت دارد.
 دربارۀ وی داستان‌های لطیفه ‌آمیز فراوانی نقل می‌شود. این که وی شخصی واقعی بوده یا افسانه‌ یی روشن نیست...
 او را در افغانستان، ایران و جمهوری آذربایجان ملّا نصرالدّین، در ترکیه نصرتین هوجا (خواجه نصرالدّین)، در عربستان جُحا (خواجه) می‌نامند و در بین کُردها به "ملّا مشهور" معروف است.
مردم کارها و حرکات عجیب و مضحکی به او نسبت می‌دهند و به داستان‌های او می‌خندند. قصّه‌ های ملّا از گذشته در شرق رواج داشته و دانسته نیست ریشۀ آنها از کدام زبان است» (ویکی پدیا).

ملّا نصرالدّین

«ملّانصرالدّین برای هفتصد سال قهرمان داستانهای شادی آور و طنز آمیز در خاورمیانه، هند، چین، شمال آفریقا، بالکان بوده است. او در سیاه ترین روزگارِ نامردمی ها که همۀ ارزشهای انسانی لگدمال و خوار و خفیف شده بود، با کوله باری از امید و شادی بر گرد جهان ما به چرخش درآمد، امید بخشید و شادی آفرید و سینه به سینه بال کشید و در قلب همۀ عاشقان جهان آشیانه گزید.
 داستانهای او به ده ها زبان ترجمه شده است... از سال ۱٨٤٤ تا ۲۰۰۲ میلادی کتابهای ملّا بیش از ٣٥٦ بار در جهان (به جز در ایران) باز چاپ شده است. برای نمونه به برخی از قدیم ترین آنها اشاره می کنم تا بدانیم که ملّا با خرش تا کجاهای جهان سفر کرده است:
۱٨٤٤. داستانهای هجی نصرالدّین اَفندی. ایپسویچ. انگلستان.
۱٨٥٣. الجزیره. داستانهای ملّانصرالدّین...
۱٨٥٣. پن آنتون در بوخارست (رومانی) با عنوانِ نستران هوجا.
۱٨٥٤. لندن. ویلیام بورخارد. داستانهای خجا نصرالدّین.
۱٨٥٩. فرانسه. داستانهای ملّا
۱٨٧٦. پاریس. داستانهای ملا. دکوردمانژه.
۱٨٧٨. بروکسل. ملانصرالدین.
۱٨٩٩. بوداپست. داستانهای هوکا.
در سال ۱٩۱٣م البرت آدس و آلبرت جوزی پوویچی در مصر به گرد آوری داستانهای ملا پرداخته و داستانهای جوحی را به زبان فرانسه در سال ۱٩۱٩ منتشر کردند. این کتاب به هفت زبان ترجمه شد. بر اساس آن نمایش نامه یی نوشته شد و سپس از روی آن فیلمی ساختند که در سال ۱٩٥٨ جایزۀ فستیوال "کان" را از آن خود کرد.
 در سال ۱٩۲٤ در آمریکا برنهام هنری، کتابی با عنوان خوجا، داستانهای ملانصرالدین، منتشر کرد.
 نخستین چاپ داستان ها در روسیه (تا آنجا که من یافته ام) در سال ۱٩٣٦ است که یک نسخۀ آن در کتابخانه موسّسه آسیایی ـ آفریقایی لندن هست. در این کتاب خانه ٣٦ کتاب از ملانصرالدین موجود است.
در روسیه فیلمی نیز با عنوان "ماجراهای ملانصرالدین" ساخته شده است.
کتاب "اخبار جوحی"، نوشتۀ عبدالستّار احمد فراج در سال ۱٩٥٤ در قاهره به چاپ رسید و در سال ۱٩٨۰ م بازچاپ شد که از اهمیت زیادی برخوردار است.
در سال م ۱٩٨۲نوادر جحا در بیروت در کتابخانه دارالآفاق چاپ شد...
کتاب درخور توجه ملّا در ایران، کتابی است که در سال ۱٣٣۱ش در انتشارات علمی و به وسیله علی علمی به چاپ رسیده است و "کتاب مصوّر ملّانصرالدّین" نام دارد.
در سال ۱٣۱٩ محمد رمضانی در تهران، "داستانهای ملّا" را منتشر کرد.
در سال ۱٣٤٩ نیز انتشارات گلشن، "داستانهای ملانصرالدین" را از آریان پور کاشانی منتشر کرد.
یکی از کارهای خوب در بارۀ ملّا، کتاب "طنز و شوخ طبعی ملّانصرالدین"، نوشتۀ عمران صلاحی است که در سال ۱٣٧٩ به وسیله انتشارات نخستین به چاپ رسیده است.
 داستانهای ملّا ده ها بار به شکل جزوه هایی برای سرگرمی در ایران به چاپ رسیده است.
 به سبب شهرت جهانی و خدمت بزرگ او به انسان و انسانیت، یونسکو در کنفرانس سال ۱٩٩٥ سال ۱٩٩٦- ۱٩٩٧ را سال جهانی ملّانصرالدّین اعلام کرد...»
 

ملّا نصرالدّین



(«فرهنگ شادمانی در ادب فارسی ـ نگاهی تازه به زندگی و شخصیت ملّانصرالدّین، محمود کویر، تارنمای «زبان و ادبیات فارسی، آریا ادیب»)
چند حکایت از ملّا نصرالدّین:
روزی ملانصرالدین بدون دعوت رفت به مجلس جشنی.
یکی گفت: "جناب ملا! شما که دعوت نداشتی چرا آمدی؟"
ملانصرالدین جواب داد: اگر صاحبخانه تکلیف خودش را نمی‌داند، من وظیفۀ خودم را می‌دانم و هیچ‌وقت از آن غافل نمی‌شوم.


***


 روزی ملا از شهری می گذشت، چشمش به دکّان شیرینی فروشی افتاد. به سراغ شیرینی ها رفت و شروع به خوردن کرد.
شیرینی فروش شروع کرد به زدن او. ملا در حالی که می خورد و می خندید با صدای بلند می گفت: عجب شهر خوبی است و چه مردمان خوبی دارد که با زور و کتک رهگذران را وادار به شیرینی خوردن می کنند!


***


ملانصرالدین روزی به بازار رفت تا خری بخرد. در راه مردی از او پرسید: به کجا می روی؟ گفت: به بازار می روم تا خری بخرم.
مرد گفت: انشاءالله بگوی.
گفت: اینجا چه لازم که این سخن بگویم؟ خر در بازار است و پول در جیبم. چون به بازار رسید پولش را دزدیدند.
 در راه بازگشت به خانه اش، باز همان مرد او را دید و گفت: از کجا می آیی؟
گفت: از بازار می آیم انشاءالله، پولم را زدند انشاءالله، خر نخریدم انشاءالله و دست از پا درازتر برگشتم انشاءالله!


***


روزی ملا در باغی بر روی نردبانی رفته بود و داشت میوه می چید و می خورد. صاحب باغ او را دید و با عصبانیت از او پرسید: ای مرد، بالای نردبان چه می کنی؟
ملا گفت: نردبان می فروشم!
باغبان گفت: در باغ من نردبان می فروشی؟
ملا گفت: نردبان مال خودم است و هر جا دلم بخواهد آن را می فروشم.


***


ملا بر منبر از حاضران پرسید: ای مردم می دانید می خواهم چه بگویم؟
حاضران به تأیید سر تکان دادند.
ملا از منبر فرود آمد و گفت: پس دیگر لازم نیست تا دوباره بگویم.
روز دیگر بر منبر شد و همان پرسش را کرد. این بار همه گفتند: نه، نمی دانیم.
ملا گفت: مرا با مردمان نادان کاری نباشد و از منبر پایین آمد.
روز سوّم باز همان پرسش را کرد. این بار، نیمی گفتند می دانیم و نیمی پاسخ دادند که نمی دانیم.
ملا گفت: پس آنان که می دانند، به آنان که نمی دانند، بگویند و از منبر پایین آمد.