Submit to FacebookSubmit to telegramSubmit to Google PlusSubmit to Twitter

مدرسۀ دارالفنون در سال 1268هجری قمری در زمان سلطنت ناصرالدّین شاه قاجار، به ابتکار میرزا تقی خان امیرکبیر، به سبک مدارس جدید، برای تعلیم علوم جدید اروپا، در رشته های نظام، طبّ و مهندسی بنانهاده شد.

محمدشاه در 6 شوّال 1264ق (4 سپتامبر 1848م)، پس از 14سال سلطنت، درگذشت. بعد از او پسر 18ساله اش ناصرالدّين ميرزا در نيمه شب شنبه 22 ذي قعده 1264هـ (20 اكتبر 1848م) ـ كه ستاره شناسان آن ساعت را براي تاجگذاري، «سَعد و مبارك» اعلام كرده بودند ـ در «تالار تخت مرمر», تاجگذاري كرد.

(ناصرالدين شاه در اوايل سلطنت، با مدال شير و خورشيد بر سينه)

او پس از نشستن بر تخت شاهي, وزير نظام فراهاني را, كه در دورۀ وليعهدي، وزارتش را به عهده داشت, با لقب «اميركبير، اتابك اعظم» با صدور فرماني به عنوان «شخص اوّل ايران» انتخاب كرد و در چند سال، نخستِ سلطنتش, به مدد كارداني او بر اوضاع آشفته و نابه سامان آن روز ايران چيره شد.

(امیرکبیر با ردایی که سرو خمیده سر، سمبل آیینهای کهن ایران بر آن نقش شده است)

 

ناصرالدين شاه با نقشۀ اميركبير براي ايجاد «دارالفنون» موافقت كرد و به ميرزا رضاخان مهندس تبريزي فرمان داد نقشۀ جامعي براي اين «دارالعلم» بكشد. او نقشۀ دارالفنون را طرح و آماده كرد. محمدتقي معمار، كار بناي آن را در اواخر سال 1266ق (دو سال پس از به تخت نشستن ناصرالدین شاه) آغاز كرد, در زميني در شمال شرقي ارگ سلطنتي كه پيش از آن سربازخانه بود.

   ميرزا رضاخان يكي از 5 محصّلي بود كه عباس ميرزا, پسر فتحعلي شاه, براي فراگيري دانش جديد به اروپا فرستاده بود. او طي 4 سال اقامتش در لندن رشتۀ مهندسي را با موفقيت به پايان برد و به ايران برگشت.

 

بناي شرقي دارالفنون تا اواخر سال 1267ق به پايان رسيد. چهار طرف مدرسه پنجاه اتاق, هر يك به طول و عرض چهار متر ساخته شد. تالار تئاتر و كارخانۀ شمع كافورسازي و آزمايشگاه فيزيك و شيمي و داروسازي نيز تا همان تاريخ, همراه با بناي مدرسه, بناگرديد. بعدها چاپخانه و عكاسۀخانه, سفره خانه و كتابخانه هم به آن اضافه شد.

رشته هاي اصلي دارالفنون به گونه يي كه اميركبير در نظرداشت, عبارت بود از «پياده نظام و فرماندهي, توپخانه, سواره نظام, مهندسي, رياضيات, نقشه كشي, معدن شناسي, فيزيك و كيمياي فرنگي (شيمي) و داروسازي, طبّ و تشريح و جرّاحي, تاريخ و جغرافيا و زبانهاي خارجي» (سرگذشت تهران, حسین شهیدی مازندرانی، تهران،1383، انتشارات راه مانا، ص115)

اميركبير جان داوودخان را براي استخدام معلّم به اتريش (نَمسه) و پروس (قسمتي از كشور آلمان كه در ان زمان كشور مستقلي بود) فرستاد. او نخواست از روس و انگليس و فرانسه معلمي براي تدريس در دارالفنون استخدام كند، چرا كه اين دولتها در پي چيرگي سياسي و اقتصادي بر ايران بودند.

هفت معلمي كه از اتريش به استخدام ايران درآمدند, در اين رشته ها بودند: مهندسي, پياده نظام و فن رزم آزمايي (تاكتيك نظامي), توپخانه, سواره نظام, طب و علوم طبيعي و دواسازي.

5 تن از اين عده در روز 27محرّم 1268ق (24 نوامبر 1851م), دو روز پس از بركناري اميركبير, به همراه جانداوودخان وارد تهران شدند.

يكي از اين 5 نفر (دكتر پولاك) در سفرنامه اش دربارۀ روز ورودشان به تهران مي نويسد: «در بيست و چهارم نوامبر 1851 به تهران رسيديم. پذيرايي سردي از ما شد. احدي براي تهنيت به استقبال ما نيامد و به زودي آگاه شديم كه صحنه، در اين فاصله، به زيان ما تغيير كرده است. چند روزي پيش از ورودمان, اميركبير در اثر توطئه هاي داخلي دربار, به خصوص از جانب مادر شاه (مَهدعُليا), كه دشمن سرسخت تلاشهاي اصلاح طلبانۀ او بود, دچار بي مهري شاه شده بود...

هنگامي كه وي (=امیرکبیر) از ورود ما مطّلع شد, ميرزا داوودخان را به نزد خود فراخواند و گفت: ”اين نَمسه ها (اتريشي ها)ي بيچاره را من باعث شدم به اين جا بيايند. اگر من بر سر كار بودم اسباب رضايت خاطرشان را فراهم مي آوردم, امّا حالا مي ترسم به آنها بد بگذرد. هرچه مي تواني سعي كن كه كار را به آنها آسان كني» (ايران و ايرانيان, ص208, به نقل از سرگذشت تهران, ص118).

اميركبير شوق زيادي داشت كه بناي «دارالفنون» هرچه زودتر به پايان برسد و به كار آغاز كند, امّا, به هنگام افتتاح دارالفنون او دوران تبعيدش را در فين كاشان مي گذراند.

(صحنۀ قتل اميركبير در حمّام فين كاشان، ساختۀ پیکرساز معروف، استاد علي اكبر صنعتي)

دارالفنون روز يكشنبه 5 ربيع الاوّل 1268, 13 روز پيش از كشتهشدن باني آن, اميركبير, با حضور شاه و گروهي از درباريان و رجال و هفت معلم اتريشي و چند معلم ايراني, كه تحصيلات عالي را در اروپا به پايان برده بودند, و صد شاگرد افتتاح شد.

دشمنان امير اقدامات او را در راستاي جلوگيري از خودكامگي, رشوه خواري, دزدي, ريخت وپاشهاي درباريان و وابستگان آنها, و دخالتهاي دستهاي پنهان بيگانگان, برنتافتند و با نيرنگ و دسيسه چيني ناصرالدّين شاه جوان را نسبت به او بدبين كردند و سرانجام به قتل مظلومانة اين پيشگام ترقيخواهي ايران كشاندند.

   ناصرالدّينشاه (22ساله) در روز پنجشنبه 19 محرّم 1268هـ (16 نوامبر 1851م) اميركبير را از صدارت (نخست وزيري) بركنار و به فين كاشان تبعيد كرد و چند هفته بعد, دستور داد او را در روز 18 ربيعالاول سال 1268ق (11ژانويه 1852م) در حمّام فين كاشان به شهادت رساندند.

اميركبير سه سال و يك ماه و 28 روز (به سال قمري) صدارت كرد.

 

Submit to FacebookSubmit to telegramSubmit to Google PlusSubmit to Twitter

   

«در جلد سوم کتاب "منتظم ناصری"، در ضمن وقایع سال 1264هجری، اندکی بعد از جلوس ناصرالدّین شاه خبری به این عبارت مندرح است: "مادام گلساز فرانسوی، زوجۀ حاجی عباس شیرازی، که به شرف اسلام مشرّف شده، به شعل مترجمیِ خادمان حرمِ جلالت برقرارگردید". خوانندگان محترم حق دارند بپرسند که این مادام گلساز فرانسوی کیست و چگونه در دربار راه یافته و سِمَت مترجمیِ اندرون شاهی را پیداکرده است؟

Submit to FacebookSubmit to telegramSubmit to Google PlusSubmit to Twitter

«رو سر بنه به بالین، تنها مرا رهاکن

ترکِ منِ خرابِ شبگردِ مبتلاکن»

Submit to FacebookSubmit to telegramSubmit to Google PlusSubmit to Twitter

 در دورۀ ناصرالدّين شاه قاجار چند بار قحطي نان در تهران پیش آمد که بزرگترینش در سال 1278ق (1861م)، 47سال پیش از پیروزی انقلاب مشروطه، با شورش زنان همراه بود.

هاینريش بروگش, سفير پِروس (قسمتي از آلمان كه در آن زمان مستقل و مركز آن برلين بود) در ايران, كه همزمان با قحطي 1278ق در تهران مي زيست, دربارۀ اين قحطي و شورش زنان تهران نوشت:

 

(هاینریش بروگش: تولد18فوریه1827ـ مرگ9سپتامبر1894)

 

«از روز 25فوريه (1861م) سرماي تهران شدت يافت و برف شديدي شب و روز باريدن گرفت, به طوري كه خيابانها و كوچه ها غيرقابل عبور شد. قيمت نان, مرتّب, در حال افزايش است و وضع سرسام آور و غيرقابل تحملي پيدا كرده است.

يك من نان كه سابقاً پنج شاهي قيمت داشت, اكنون قيمتش به يك قران (20شاهي) بالارفته و بدتر از همه نان خيلي كم است. نانواها آرد كمي را پخت ميكنند و نان خود را فقط به مشتريان قديمي و آشنايان مي فروشند و طبقات عادي با همين قيمت هم نان به دستشان نمي رسد.

جلو دكانهاي نانوايي ازدحام و شلوغي عجيبي است. مردم عصباني و ناراحت هستند و به نانواهايي كه نان را فقط به دوستان و آشنايان خود مي دهند, حمله مي كنند. در بازار چند دكان نانوايي به همين علت مورد هجوم مردم واقع شد و زنان آنها را غارت كردند, به گونه يي كه فرّاشان حكومتي ناچار شدند حفاظت از دكانهاي نانوايي را به عهده بگيرند. بچهها در كوچه و بازار آهنگها و ترانه هايي در اعتراض به كمبود نان و انتقاد از ماٌموران دولتي مي خوانند...

 

(یک مغازۀ نان سنگک فروشی در زمان ناصرالدین شاه قاجار)

 

   در آخر فوريه اين كمبود به اوج خود رسيد... قيمت گندم و جو چنان بالا رفته است كه در مقابل هر مَن (سه كيلو) گندم و يا جو دو قران مطالبه مي كنند... مردم گرسنه با رنگهاي پريده, ضعيف و ناتوان, در كوچه و خيابان به دنبال نان مي دوند؛ از عابران تقاضاي كمك و يك لقمه نان مي كنند... غالباً اين مردم گرسنه از فرط ضعف و ناتواني بر زمين غلتيده و بيهوش مي شوند و عدّهيي در كنار همين كوچه ها جان ميدهند. مناظر دلخراشي از اين قبيل را كه در تهران ديده ام, هرگز فراموش نمي كنم...

   روز اول ماه مارس (11 اسفند) ناصرالدّين شاه كه چند روزي براي شكار به جاجرود رفته بود, طبق معمول يك ساعت قبل از غروب آفتاب به تهران بازگشت. ولي هنگامي كه كالسكۀ شاه و همراهان او به نزديك ارگ رسيد, شاه با كمال تعجب مشاهده كرد كه عدۀ زيادي هيجان زده داد و فرياد مي كنند و جلو دروازۀ خارجي ارگ جمع شده اند و راه ورود كالسكۀ او و همراهانش را به طرف دروازه مسدود كرده اند.

 

  

(ناصرالدین شاه ـ نقاشی ابوالحسن نقّاشباشی ـ 1278قمری ـ

4سال پیش از قحطی نان و شورش زنان در تهران)

 

وقتي ناصرالدّين شاه كمي نزديك تر آمد, باحيرت متوجه شد كه اين عده حدود پنج شش هزار نفري زنان چادري هستند. اين زنان به عنوان عزا و ناراحتي گِل به سر خود زده و روبندهاي صورتشان را باز كرده بودند و به نظر مي رسيد كه چيزي به شاه مي خواهند بگويند. كالسكه چي شاه وقتي به اين جمعيت نزديك شد, مِهار اسبها را كشيد و فرّاشهايي هم كه در ركاب بودند, دودل ماندند كه چه بايد بكنند. ولي شاه كه از اين وضع غيرمنتظره دچار ترس و نگراني شده بود, از داخل كالسكه با دست اشاره كرد كه جلو بروند. كالسكه چي به اسبها نهيب زد و آنها پيش تاختند و صف زنان را شكافتند و فرّاشها هم با چوب و شلّاق سعي داشتند جمعيت زنان را كنار بزنند و راه را بازكنند.

در اين موقع فرياد خشمگين زنان بلند شد و با سنگ به فرّاشهايي كه مي خواستند آنها را به عقب برانند, حمله ور شدند. چند سنگ به سر و روي فرّاشها خورده و آنها را مجروح كرد و فرّاشها از ترس فراركردند, به عقب گريختند تا فكر ديگري بكنند.

   زنان جلو اسبهاي كالسكه را گرفتند و جلو رفتند از قحطي و كمبود نان به شاه شكايت كردند و فرياد زدند ما و بچه هايمان گرسنه ايم, چند روز است نان پيدا نكرده ايم و به جاي نان آشغال و كثافت خورده ايم. شاه كه سخت نگران و در عين حال عصباني شده بود, به آنها وعده داد كه فوراً به شكايتشان رسيدگي خواهد كرد و به محض رسيدن به قصر خود دستور خواهد داد كه به مردم نان برسانند.

وعدههاي مساعد شاه زنان را كمي آرام كرده, راه دادند و كالسكه به سرعت داخل قصر شد. ولي همراهان شاه به سادگي نتوانستند از دست زنان خلاص شوند و از همه بدتر وضع وزير جنگ... بود كه با اسب از عقب كالسكۀ شاه ميآمد. او درميان سيل و انبوه جمعيت زنان گيركرد. زنان گرسنه و خشمگين كه شاه را رها كرده بودند, به سوي او هجوم بردند. وزير جنگ را از اسب پايين كشيدند و او را به زمين انداختند. وزير جنگ در قحطي نان شهرت خوبي ميان مردم نداشت و معروف بود كه انبارهاي بزرگي مملو از گندم دارد و درِ اين انبارها را بسته است كه قحطي شود تا گندمِ خود را به قيمت گران بفروشد. از اين رو, زنان نسبت به او كينۀ شديدي داشتند و با سنگ و مشت و لگد به جانش افتاده, كتك مفصّلي به او زدند و سر و صورتش را, سخت, مجروح كردند. بقية همراهان شاه كه وضع وزير جنگ را اين چنين ديدند, فرار را بر قرار ترجيح داده و با اسب به اتّفاق فرّاشاني كه در ركاب آنها بودند, گريختند.

روز بعد كار شورش و بلوا بالاگرفت و مردم محلّات مختلف به يكديگر ملحق شدند و جمع بسيار كثيري مركّب از زنان, روحانيون, مردان و حتي لوطيها و باباشَمَلهاي محل (=جاهلهاي محل) گردآمدند و اين جمع حوالي ظهر به طرف ارگ سلطنتي حركت كردند. خبر حركت آنها در دربار به گوش شاه رسيد. عدۀ زيادي از فرّاشهاي حكومتي را براي جلوگيري از جمعيت فرستادند. فرّاشها با شلاق و چوب, بيهوده, سعي مي ورزيدند كه اين اجتماع بزرگ را كه زنان در جلو آنان حركت مي كردند, متفرّق نمايند. ولي زنان و مردان با سنگ و كُلوخ به مقابلۀ آنها برخاستند و عده يي از فرّاشها مجروح و مجبور به عقب نشيني شدند.

دستۀ بزرگي از فرّاشها در سبزه ميدان و جلو دروازة جنوبي ارگ مستقر شدند تا جلو مردم را, به هرشكل, بگيرند. آنها به دستور فرّاشباشي بارديگر با چوب و شلاق به مردم حمله ور شدند. اما, ضربات سنگ و آجرِ زنان و مردان كاري تر بود و مقاومت فرّاشها را در اين قسمت حسّاس نيز درهم شكست و مردم با زور, دروازۀ ارگ را كه بسته بود, بازكردند و وارد خيابان اصلي ارگ شدند و به طرف ميدان بزرگ واقع در وسط ارگ هجوم بردند و در آنجا اجتماع كردند و فرياد اعتراض خود را به خاطر قحطي نان بلندكردند تا به گوش ناصرالدّينشاه برسد...

 

 

(دروازۀ جنوبی ارگ سلطنتی ـ نقّاشی هاینریش بروگش ،1277قمری)

 

ساعت دو بعد از ظهر يك جلسۀ مشورتي در دربار و ديوانخانه تشكيل شد كه در آن عده يي از وزيران و درباريان شركت داشتند و خود شاه هم در آن حضور داشت. در اين جلسه مي بايستي عامل اصلي قحطي نان را پيداكنند و ضمناً هرچه زودتر فكري براي برطرف كردن اين قحطي و رساندن نان به مردم بنمايند. كلانتر يا رئيس شهرباني تهران كه محمودخان نام داشت و پيرمرد ريش سفيدي بود, براي دادن توضيحات به اين جلسه احضار شد. امّا, موقعي كه محمودخان كلانتر مي خواست از ميدان ارگ بگذرد و وارد قصر سلطنتي گردد, زنان به وي حمله ور شدند و چند سنگ به سوي او پرتاب كردند كه به سر و صورتش خورد و چند نفر از زنان هم پيش رفتند و چند سيلي و پس گردني به او زدند و كلانتر پير با زحمت زياد موفق شد از دست زنان فرار كند و خود را به قصر برساند...

در اين هنگام شاه در جلسۀ مشورتي نشسته بود و صداي خشم آلود و ناسزاهاي اجتماع كنندگان را مي شنيد. او كه تا كنون با چنين وضعي مواجه نشده بود, از فرط عصبانيت سبيلهاي خود را مي جويد و رنگ و رويي برافروخته داشت. حضّار در جلسه كه قيافه شاه را مي ديدند درمي يافتند كه توفان در پيش است و شاه خشمگين فرامين تندي صادر خواهد كرد. از اين رو, همه بر خود مي لرزيدند و از ترس و وحشت دعا مي خواندند و به خود فوت مي كردند.

در يك چنين موقعيت بحراني و خطرناكي, محمودخان, كلانتر پير تهران, از بخت بد وارد قصر شد و به طرف ديوانخانه رفت و در آستانة تالاري كه شاه در آن بود, ايستاد و چند تعظيم پي در پي كرد. شاه با ديدن او عصبانيتش به اوج رسيد و به فرّاشها و ميرغضبهايي كه در آنجا حضور داشتند, فرياد زد كه اين مردك را بگيريد و به طناب ببنديد.

 

 

ميرغضبها به سرعت برق به پيرمرد حمله كردند و در حضور شاه و ديگر حضّاري كه در جلسۀ مشورت شركت داشتند, طنابي به گردن او انداخته و آن قدر اين طرف و آن طرف كشاندند كه جسد بيجان پيرمرد در جلو پاي شاه افتاد. تمام حضّار از فرط وحشت مانند بيد به خود مي لرزيدند و نگران بودند كه شعلۀ غضب قبلۀ عالم (ناصرالدّين شاه) متوجۀ آنها نيز گردد.

   كار ميرغضبها كه تمام شد, ناصرالدّين شاه كه با عصبانيت قدم مي زد, جلو جسد كلانتر نگون بخت ايستاد و به فرّاشها دستور داد تا جسد را به دُم اسب ببندند و در شهر بگردانند.

فرّاشها جسد را روي دست تا جلو در قصر بردند. در آنجا لباسهاي او را درآورده و هر يك قطعه يي از آن را با پول و جواهراتي كه در آن بود, براي خود برداشتند و بعد جسد را با طناب به دم اسبي شَرور بسته و او را كشان كشان در كوچه ها و خيابانهاي پرگِل و لاي تهران گرداندند و سرانجام در ميدانِ جلو دروازه, جسد را, وارونه, بر چوبي آويختند تا همۀ مردم آن را تماشا كنند.

سر جسد به طرف زمين بود و بدن او كه آسيبزياد و زخمهاي مُهلِكي داشت, منظره يي بس هولناك و دلخراش پديد آورده بود... امّا حاكم تهران و وزير او ميرزا موسي, كه به عقيدۀ عموم عامل اصلي قحطي و گراني نان به شمار مي رفتند, فعلاً از نظاير چنين مجازات وحشتناكي رهايي يافتند. آنها را به زندان انداختند تا بعداً مورد محاكمه و مجازات قرارگيرند... غير از اينها, رئيس صنف خبّازان (=نانوایان) تهران, دو نفر از افسران پليس شهر و شمار بسياري را كه به نحوي در اين امر مسئول شناخته شدند, دستگير كردند و بدون آن كه آنها را محاكمه كنند و حرفهايشان را بشنوند, به فرمان شاه, گوش, بيني و زبانشان را بريدند. عده يي سرباز هم از طرف شاه به دكانهاي نانوايي و آردفروشي تهران اعزام شدند تا در آنجا مراقبت كنند, آرد را به قيمتي كه از طرف شاه تعيين شده است, به فروش برسانند و هركس را كه تخطّي كرد, بدون معطّلي, بكشند.

اين تدبير كه تواٌم با ترس و وحشت مردم از مجازات هولناك كلانتر تهران و ديگران بود, مؤثر واقع شد و تا ساعت چهار بعد از ظهر نان در دكانهاي نانوايي تا يك من 16 شاهي تنزّل كرد... در حقيقت, كلانتر تهران قرباني شده و با اعدام او جلوِ ادامۀ انقلاب گرفته شد.

پس از مجازاتهاي پي در پي اعدام و دست و پا و گوش و بيني بريدن, كم كم وزيران و كساني كه مسئول واقعي كمبود و قحطي نان بودند, نفسي به راحتي كشيدند. مردم هم از آن شور و هيجان اوّلي افتادند و چشمان خود را در مقابل آزادشدن ميرزا موسي, وزير حاكم تهران, كه سر نخ قحطي و گراني نان در دست او بود, بستند. ميرزا موسي از زندان خارج شده و آزادانه در شهر رفت و آمد مي كرد و از همه شگفت تر, آن كه برادر او را به جاي محمودخان, كلانتر سابق, كه قرباني شده بود, گماشتند و او رئيس پليس و همه كارۀشهر شد.

   پسر محمودخان كلانتر پس از آن كه پدرش را به آن وضع وحشتناك مجازات كردند, مقداري پول داد و جنازۀ پدرش را كه در ميدان از پا آويخته بودند, خريد و پايين آورد و آن را به احترام شستشو داد و به خاك سپرد و با كمال شجاعت مقداري سَم خورد و خودكشي كرد تا زنده نباشد و شَماتت (=سرزنش) و ريشخند مردم را نبيند.

 

روز سوّم مارس كه من از سفارت خودمان (پروس) خارج شده بودم و در شهر گردش مي كردم, جلو خانۀ عده يي از رجال و اشراف ايران چند سرباز را مشاهده كردم كه مشغول حفاظت و پاسداري بودند. اين سربازان را, ظاهراً, براي آن درِ اين منازل گماشته بودند كه هنوز از شورش و بلواي مجدد مردم بيمناك بودند و مي ترسيدند كه خانۀ اين افراد, كه مورد تنفّر مردم هستند, مورد هجوم و غارت آنها واقع شود...

در طول ماه مارس از فرط ناراحتي و خرابي اوضاع طوري مردم به خشم و هيجان آمده بودند كه ما دچار ترس و وحشت شديم...» (سفري به دربار سلطان صاحبقران, جلد2, ص 599 تا 616, به نقل از سرگذشت تهران, ص 476 تا 482).

در قحطي سال 1278ق كامران ميرزا, سوّمين پسر ناصرالدين شاه, در سن 6 سالگي حاكم تهران شد و پاشاخان امين الملك, معاونت او را به عهده داشت. تصوير او را كه دو سال بعد, در شمارۀ 548 «روزنامۀ علّيه دولت ايران», به تاريخ 16 ربيع الثاني 1280ق درج شده, در زير مي بينيد.

 

(کامران میرزا، پسر ناصرالدین شاه، حاکم تهران در سنّ 6یا 8سالگی)

او در سال 1283قمری نايبالسلطنه و در سال 1285ق, در سن 13 سالگي, سردار كل يا وزير جنگ شد.

«روزنامۀ دولت علّيه ايران», در شمارۀ 499, به تاريخ 10 ربيع الاوّل 1278ق, تصوير طبيبي را چاپ كرده است به نام ميرزا ابوالفضل, كه در جريان قحطي تهران جان بيش از دويست نفر بيمار را از مرگ نجات داد.