«کدام ملاحظات، دوستان؟»

«کدام ملاحظات، دوستان؟ ـ احمد شاملو

 «شاملو و نویسنده شدنِ من»  هوشنگ مرادی کرمانی

شاملو و نویسنده شدنِ من ـ هوشنگ مرادی کرمانی
 «رو به ‌رویش، روی صندلیِ لق ‌و لوقی نشسته بودم. نگاهش می‌کردم. دست‌هایش را، که می‌ نوشت و خط می‌ زد و کاغذها را با قیچی می ‌برید و چسب می‌زد. تند کار می‌کرد، آخرین لحظه ‌هایِ زیرِ چاپ رفتنِ مجلّه بود و من مویِ دماغش شده بودم. همین‌جور نشسته بودم و زل زده بودم به‌ش. عاقبت سرش را بلند کرد و گفت: "اسمِ داستانت چی بود؟"
گفتم: "کوچه خوشبخت‌ها. دو دفعه آوردم میانِ کاغذهاتان گمش کردید. حالا باز نوشتم و آوردمش".
بلند شد از اتاق رفت بیرون. چیزهایی که نوشته بود و قیچی کرده بود با خودش برد. بالأخره آمد. مُردم تا آمد، از بس در و دیوار را نگاه کردم و هی داستانم را خواندم و چشم به در دوختم.
داستانم را گرفت. نشست پشتِ میزش. دلم بدجوری می‌ زد. چند سال بود که می ‌نوشتم، برای دلم، برای دوستانم. حالا دلم می‌خواست یکی از آن‌ها جایی چاپ شود. جایِ حسابی؛ جایی که آدمی مثلِ احمد شاملو، بخواند و بپسندد.
شاملو که داشت داستان مرا می‌ خواند چشم‌هاش ناراحت بود. از قطره ‌چکانی که جلوش بود، تویِ چشمش قطره ریخت. و من هروقت سرش را بالا می‌گرفت ترس ورم می‌داشت. تو دلم می‌گفتم: "خسته شده، خوشش نیامده". دندان‌هایش هم درد می‌کرد؛ دندان‌های جلوش. هی لب‌های بالا و پایینش را جمع می‌کرد و با دست فشار می‌داد به عقب، به دندان‌ها که درد می‌کرد تا آرام‌شان کند.

«چه آذرها به جان، از عشق آذربایجان دارم»

«چه آذرها به جان، از عشق آذربایجان دارم»

تهران در زمان محمدشاه قاجار

(نقشۀ تهران که مهندس بِرِزین، ایران شناس روسی در ماه ذیحجّۀ 1258ق ـ 1841م، آن را ترسیم کرد)

تهران در زمان محمدشاه قاجار

 «شهر سوختۀ» زابل، زادگاه رستم!

«شهر سوخته» زابل، زادگاه رستم!

صفحه11 از64