ناهید همت آبادی: نکاتی جالب از زندگی موسیقیدانان بزرگ جهان

یکی از شاگردان یوهانس برامس یکبار از او اجازه خواست تا در حضور استاد قطعه ای از فرانس شوبرت را بنوازد و او ضمن موافقت با خواست شاگرد خود اما به او نیزگفت:

کاظم مصطفوی: دار و درخت و ماه - (از مجموعه قصه « لشگر فاتح در خاک ناشناخته»)

اینجا همه چیز دارم. نتوانسته اند هیچ چیز را از من بگیرند. وقتی من را این جا انداختند گفتند برو آب خنک بخور تا قدر بدانی! چیزی نگفتم. رفتم کنار تنها پنجرة اینجا و به بیرون نگاه کردم. خیلی به طرف برخورد. گفت نفر قبلی تو این قدر اینجا بود تا بردیم راحتش کردیم. باز هم چیزی نگفتم. اصلا محلش نگذاشتم. دلشان خوش است که من اینجا از همه چیز محروم هستم. در حالی که همه چیز دارم. ماه و جنگل و رود. و همه آدمهایی که میشناخته ام. حتی کسانی که مرده اند. با آنها اینجا حرف میزنم. قدم می زنم و خیلی کارهایی می کنم که اگر لو برود سرم به باد می رود. روز و شبم را با آنها، و خیلی چیزهای دیگر که اسم نمی برم، سپری می کنم. هربار که دلم بخواهد یک جا می روم و همین برایم کافی است. با هرکس هم بخواهم حرف می زنم. هرکس را هم بخواهم همان طور که خودم می خواهم می بینم. تنها کسی را که ندیده و نتوانسته ام با او حرف بزنم نفر سلول کناری ام است. از او هیچ چیز نمی دانم. هرکاری هم کرده ام او را به حرف بیاورم نشده است. از این یکی که بگذریم، هیچ کس نمی تواند جلو آزادی من را بگیرد.

صفحه1 از171