Submit to FacebookSubmit to telegramSubmit to Google PlusSubmit to Twitter

 " یلدای قشنگ "
چه یلدای غم انگیزی
که بزم عاشقان را باد به هم ریزد
به من گفتند که یلدا پایان تاریکی ست
ولیکن برگ گل از خوفِ سرما، بر خاک می ریزد.


اگر شب هم چنان تاریک و دیر می پائید
سیاهیِ دلِ خود را به سقفِ آسمان می مالید
به سرخیِ اَنار قسم
که این بادِ زمستانی، خرمن زلف نگار، زِ هم پاشید.

به من گفتند که یلدا جان آتش را نگاهبان است
نه فقیهِ اَهرِمن، زشت و کریه خود را نمایان است
نه هیچ اندرز و پندی، نه هیچ پیکِ شرابی
فقط چشمانِ یار، سوی نگار، بس هراسان است.

اگر پیغامِ یلدا، این چنین سرد است
اگر محفلِ یاران،پُر زِ درد است
همی دانم که باید زین کنم اَسبِ شَبق را
که آتش را نگه دارم به پا، وقتِ نبرد است.

چه یلدایی بسازیم، پُر زِ رونق، پُر زِ نور
که فقیه اَهرمن، آرزویش رهسپار گردد به گور
ما که از نسلِ آتش و میترا و شرابیم
یلدایِ قشنگ را می ستانیم، نی شَویم سنگ صبور.

 " هوشنگ اسدیان "

=========================================================

" نگاهِ حلب "

محبوبِ زیبای من - همرزمم، کلاه از سر بردار، عرق از پیشانی بگیر، بگذار آفتابِ زیبا بر صورت چو ماهت بتابد. خسته از راهی طولانی آمده ای، پُر از غبار جنگ هستی.
 یک چشمت پُر از گریه است و چشم دیگرت پُر از خنده.
 نمی دانم کدامین را باور کنم. به هر کدام از چشمانت که می نگرم پُر از رمز و راز است. نگاهت و آهت، هر کدام به اعماق جانم می نشیند.
 آهی که می کشی پُر از سنگینی است که بر دوشم می گذاری و من با این همه سنگینی، اما- نگاهت را می بینم که پُر ازپرواز خاطره هاست.
 در آن نگاه و چشمِ پُر از گریه ات، هزاران هزار یاران و رفیقان را می بینم که در دریای خون، سرود و ترانه می خوانند و با زیبا ترینِ آوازِ در گلو و در سفیرِ گلوله و آتش، به اعماق جاودانگیِ هستی می روند و کودکانی که برای خودشان پیر شده اند ودر همان گهواره پُر از گرد و غبار برای همیشه در رویای ناز و مخملیِ شان خوابیده اند و هر قلبی را آکنده از هزار هزار عاطفه و اندوه می کند و بر دلت چنگ می اندازد و به فکری به اندازه تاریخ تو را می کشاند.
و اما- آن نگاه و چشمِ پُر از خنده ات، هری دلم را می ریزد و ضربانِ قلبم را درمی نوردَد. خنده ای غمین تر از گریه و هم زمان پُر از شادی و مهر، در قطرات اشگهایت که چون بلور بر گونه های زیبا و استخوانی ات در حالِ جاری شدن است، گوهری از صدف می بینم که بر روی آن نوشته است؛ آزادی!
بیا داخلِ کلبه محبوبِ زیبای من، از جنگ متنفرم، دمِ درب بوسه بر لبانم خشکیده است. می دانم رفتی برایمان سوغاتِ آزادی بیاوری با شاخه ای از گلِ سرخ و عطری خوش بوی.
بیا تو عزیزم، محبوبِ زیبای من، کار زیاد داریم..........

" هوشنگ اسدیان "