Submit to FacebookSubmit to telegramSubmit to Google PlusSubmit to Twitter

بی دلیلی که نیست خامشی ام،
روزه ام،
"مریمی" بُـوَد این بار
دوست داری؛
که بشنوی سخنم؟
گوش کن
بَر " انا الحقِ" سرِ دار.
 
دوست داری که باز در چشمم
خطّی از خواهشِ دلم خوانی؟
عینک دیگری بزن بر چشم
پرده،
از پیش چشم خود
بردار!


خودِ عیسا،
خودِ حقیقتِ عشق
جار می زد؛ بگیر از من فال
شاخه ای گل بخر، ببر خانه!
به همین سادگی که می گویم:
"دلِ من ریخت،
عاشقَش گشتم
بار اول که دیدمش، انگار"

بی دلیلی که نیست عاشقی ام
فال حافظ خریده ام از او
گل سرخی گرفتم از دستش
شد برای دلِ انارینش
سینه ی خسته ی من، آتشزار!

گفت؛ مژده، دلت شود آباد
یوسف ات می رسد،
خبر دارم
اندکی عشق، قدری آزادی
سهم تان می شود در این بازار.

باز هم این چراغ بی انصاف
این چراغ  عجولِ نابینا
از خط سرخ رد شد و شد سبز
دختر آسیمه سر،
پریشان گشت
باز دستانِ کوچکِ زخمی ش
از تهی، بود همچنان سرشار!

کاش،
عیسای من سخن گوید
در سکوتی که در شبم جاری ست
بنشاند به چشم پنجره ام
آذرخشی ز عاشقی
این بار.

جمشید پیمان،۲۴  ـ ۱۲ ـ ۲۰۱۶

Submit to FacebookSubmit to telegramSubmit to Google PlusSubmit to Twitter