Submit to FacebookSubmit to telegramSubmit to Google PlusSubmit to Twitter

تو خشکی ای فقیه و من از یُمنِ می؛ ترم

ساحل نشین کوثری تو و در پایِ خُم سرم

 

دلخور مشو اگر که مرا با تو کار نیست

تو زهد می فروشی و من باده می خرم

 

دانی چرا به آتشِ دوزخ دلم خوش است؟

من از بهشت،چون تو در آنی، مُکدّرم

 

از بس که مفت خورده ای،اینگونه فربهی

طعنه زنی به من که چرا تـُرد و لاغرم

 

ارزانی تو حوری و غِلمانِ خوش تراش!

شادم که هست ساقی میخانه در بَرم

 

دین تو و مرام من و فکر همرهی؟

هرگز مباد بهرِ تو، جائی به باورم

 

گفتی که نصر و فتحِ مبینِ تو از خداست

بر آن خدای ذهنِ پَلَشتِ تو کافرم

 

کافر ترینم،از چه ملامت کنی مرا؟

روزِ شمار،این منم و لطفِ داورم

 

عالی جناب زهد ریائی تو را رفیق

سرخوش منم که حضرتِ عشق است یاورم

 

 

 

 

Submit to FacebookSubmit to telegramSubmit to Google PlusSubmit to Twitter