Submit to FacebookSubmit to telegramSubmit to Google PlusSubmit to Twitter

بتهوون بطور دا‌ئم و خستگی ناپزیر کار میکرد، هرجا و هروقت. روزی برای صرف نهار به رستوران رفت، پشت میزی نشست و عمیقا در اندیشه غوطه ور تا آنکه دفتر یادداشت کوچکی را از جیب بیرون کشید و مشغول نوشتن شد. در این هنگام پیشخدمت برای گرفتن دستور غذا نزد او آمد اما چون مشتری یگانه و عجیب را شناخته و سخت مشغول دید، او را به حال خود گذاشته دور شد تا مزاحم هنرمند معروف و بزرگ نشود. نیمساعت بعد دوباره به میز او نزدیک شد اما بتهوون را که همچنان خم شده روی دفتر و مشغول نوشتن دید، تصمیم گرفت باز هم صبرکند. یکساعتی سپری شده بود که صدای خشن و تهدیدآمیز بتهوون در میهمانخانه پیچید: ” صورتحساب“
ـ ” اما قربان شما هنور که چیزی سفارش نداده اید! “ بتهوون ابرو درهم کشید و گفت:
ـ ” پس چیزی بیاورید تا بخورم و مزاحم من هم نشوید.“
 +++++++++
روسینی آهنگساز بزرگ ایتالیا و خالق اپراهای بسیار، هرگاه دچار هیجان میشد، حالت شوخی و تمسخر به خود میگرفت و متلک میپراند: ”من در زندگی فقط سه بار گریه کرده ام، اولین بار وقتی یکی از اپراهایم پذیرفته نشد، بار دوم وقتی در یک میهمانی یک بوقلمون عالی سرخ شده و شکم انباشته روی زمین افتاد و سومین بار هنگامی که نواختن پاگانینی را شنیدم!!“.

اقتباس و تلخیص: ناهید همت آبادی