جمشید پیمان:‌ و نگاهش با من گفت :و تواصوا بالصبر!

دیدمش تنها، خاموش
با دو پـارویِ ز پا افتاده
کفِ یک قایقِ جا مانده به خشکی
ــ آرام ــ
و به دریای دلش حسرتِ توفان؛ جاری!
و نگاهش می کاوید
خالیِ خواهش آفاقِ پر از باران را.

حسین پویا: منطق الشیخ - حکایت سوم جام زهر و ناله های سیدعلی

چون فنا شد سید علی در جام زهر

کرد با روحانی درمانده قهر

 

گفت ای شیخ ملنگ بیسواد

آبروی بنده را دادی به باد

 

تو به من گفتی که با برجامشان

می شوم بنده رها از دامشان

 

گفته بودی بعد از آن قول و قرار

می رسد با کامیون پوند و دلار

 

می شود تحریمها لغو، از اساس

جیبمان پر می شود از اسکناس

 

گفته بودی باز میشن بانکها

می خریم از روسیه ما تانکها

 

آفتاب بخت من از پشت کوه

می زند سر بار دیگر با شکوه

 

می شوم مقبول بنده در جهان

رهبر پرقدرت مستضعفان

 

نفت را هم می فروشم در حراج

به قاچاقچی ها نمیدم دیگه باج

 

پول نفتی هم که می آید وسد (وسط)

می شود یک قسمتش خرج اسد

 

قسمتی هم میرود دست سپاه

از برای موشک و بنز سیاه

 

مابقی را گرکه چیزی مانده بود

می نمودم خرج بزم و خرج دود

 

لیک گویا بنده بی خود خر شدم

آلت دست تو و اکبر شدم

 

زهر را خوردم ولی سودی نداشت

وضع بدتر شد که بهبودی نداشت

 

راه حلهایم برای اقتصاد

طبل توخالی شد و فریاد باد

 

ای دو صد لعنت بر آن برجام تو

سِل بگیری، تلخ گردد کام تو

 

تیشه ای آخر زدی بر ریشه ام

تِر زدی آخر تو بر اندیشه ام

 

پس بدان این را که ای شیخ بنفش

می زنم توی سرت با لنگه کفش

 

 

 

صفحه46 از181