حسین پویا: خامنه ای و ترامپ

خامنه ای گفت به یو اس، نکن

ما را حمایت کن و فس فس نکن

 

رهبر یو اس عصبانی شده

بی خبرم بنده مگر چی شده

 

تازگیا طعنه به ما می زند

حیرتم این است، چرا می زند؟

 

اینکه ترامپ رهبر یو اس شده

بند دلم پاره و ناقص شده

 

 

حضرت آقای ترامپ کبیر

بی خودی از بنده بهانه نگیر

 

داد اوباما به من گنده بَک

وعده بازار و دلار و کمک

 

حال که رسوا شده ام می رود

یار اوباما شده ام می رود

 

وضع نظام حال ترامپیده شد

نوک حقیر بار دگر چیده شد

 

گرتو خلی بنده خودم خل ترم

هرچی ندی من ز پوتین می خرم

 

گر ندهی ایرباسای خوشگلو

حل می کنم با توپولف مشکلو

 

نفت ببر هرچه که خواهی بده

لیک به برجام گواهی بده

 

بر سر برجام عذابم مکن

بین مریدان تو خرابم مکن

 

غر زدنم را تو به جدی مگیر

هست دلِ من به نگاهت اسیر

 

غر زدنم را همه بازی بدان

بنده به برجام شدم شادمان

 

بنده اگر فیل هوا می کنم

این همه از بهر شما می کنم

 

گرچه به ظاهر تو ز ما غافلی

گفت اوباما تو هم اهل دلی

 

هان بده پیغامی و شادم بکن

مثل اوباما، منو بادم بکن

 

من که خودم رهبر این کشورم

بعضی از اوقات ز جا می پرم

 

بعضی از اخبار بود ترسناک

می کند اوضاعِ مرا چاک چاک

 

الغرض ای مرد بزرگ ای ترامب

لطف بکن بر من و بر این نظامپ!

 

 

 

م. سروش:‌ با ما سخن بگو

م. سروش:‌ با ما سخن بگو

دستهایت

آیه های روشن صبحند

که می درخشند، چنین بی پروا

در هزارتوی ناپیدای شب

و راه می نمایند، گمشدگان زمین را

در حضور سبز نام توست

که ستاره ها می رویند بر پهنۀ غمبار آسمان

و کلامت

شمشیر آخته ایست، که شب را نشانه رفته است

با ما از اشکهای بلورآجین شده،

بر گونه های مادران

از بغض باز نشدۀ ابرهای سپید

و از شکوه بی تمامت «آغاز»،

سخن بگو

با واژه های تُردتر از ساقه های سبز رهایی

و لطیف تر از عبور نسیم، در گذرگاه زمان

با ما سخن بگو

بگو، که تاریخ عطشناکِ شنیدنِ تازه هاست

بگو، که لحظه ها سرشارِ بذرهای سرخ آگاهی اند

بگو که در «می توان وباید» رازی به وسعت پیروزی

نهفته است

تنها در فضای آکنده از عطر سخنان توست

که می توان فریاد زد:

«ما همچنان ایستاده ایم»

با ما سخن بگو

 

 

م. سروش: میوه های زهرآگین فقر

میوه های زهرآگین فقر

نبض زندگی از حرکت باز می ایستد

وقتی زنی بر طفل هنوز متولد نشدۀ خویش

چوب حراج می زند!

 

لبخند برای همیشه می میرد آندم که

دخترکی از پله های نومیدی بالا می رود

و از آن بلندای هراس انگیز

بر بخت تیرۀ خویش نظاره می کند

از تمامی آمال و آرزوهای بر باد رفته

چتری می سازد

و از ارتفاع شوم به پائین فرو می غلتد

چتر بسته یاری اش نمی کند

حک می شود بر آسفالت خیابان!

 

مردی درمانده و مستاصل

سالیان سال «راه» خویش پیموده

و بن بست را تجربه کرده است

ناچار تن به «بیراهه» سپرده، اما

سرانِ اختلاس و رشوه و زد و بند

در قوۀ قضائیه نسخه اش را پیچیده اند

و حتی آخرین خواهش او را «یک جرعه آب»

قبل از رقص مرگ اجابت نکرده اند!

 

چند خیابان آنطرفتر از

خیابان های اعدام و خودکشی

فاجعه ای عظیم تر به عادت روزمره

تبدیل گشته است

زنی بی گناهتر از تمامی قدّیسان این روزگار

به تاراج می رود

تا اشکهای طفلانِ یتیم و گرسنۀ خویش را

به «بخور نمیری» ناچیز

موقتا و تا تاراج بعدی از گونه هایشان بزداید!

 

اینها میوه های زهرآگینِ درختانِ تنومند فقرند

در شوره زاری که مردانِ داغ بر پیشانیِ رداپوش

در بهشتِ سرزمین مادریِ من، رقم زده اند

مردان اختلاس، پااندازانِ نقابدارِ سیاست پیشه

سردارانِ متمول پروردۀ مقام ولایت

سربازانِ بدنامِ شکنجه و تجاوز و اعدام

و قاریانِ «کودک آزار» بیت رهبری

فارغ البال مشغول چریدن و دریدن و چاپیدند

 

***

 

همین لحظه

آری! همین لحظه

پیکر نحیف دخترکانی بر سنگفرش خیابان

متلاشی می شود

بر جنین های درون بطن مادران

چوب حراج می خورد

مردانی تشنه بر بلندای چوبۀ نفرت انگیزِ مرگ

جان می سپارند

و فرشتگانی زمینی برای لقمه نانی

معصومیّت آسمانی خویش را به گناهی تلخ می آلایند

و من هر لحظه و هر لحظه و هر لحظه

درد را تا اعماقِ استخوانها

و تا لابلای امواجِ روحِ متلاطم خویش

ضجّه می زنم.

 

 

 

 

 

صفحه31 از181