کاظم مصطفوی: دار و درخت و ماه - (از مجموعه قصه « لشگر فاتح در خاک ناشناخته»)

Submit to FacebookSubmit to telegramSubmit to Google PlusSubmit to Twitter

اینجا همه چیز دارم. نتوانسته اند هیچ چیز را از من بگیرند. وقتی من را این جا انداختند گفتند برو آب خنک بخور تا قدر بدانی! چیزی نگفتم. رفتم کنار تنها پنجرة اینجا و به بیرون نگاه کردم. خیلی به طرف برخورد. گفت نفر قبلی تو این قدر اینجا بود تا بردیم راحتش کردیم. باز هم چیزی نگفتم. اصلا محلش نگذاشتم. دلشان خوش است که من اینجا از همه چیز محروم هستم. در حالی که همه چیز دارم. ماه و جنگل و رود. و همه آدمهایی که میشناخته ام. حتی کسانی که مرده اند. با آنها اینجا حرف میزنم. قدم می زنم و خیلی کارهایی می کنم که اگر لو برود سرم به باد می رود. روز و شبم را با آنها، و خیلی چیزهای دیگر که اسم نمی برم، سپری می کنم. هربار که دلم بخواهد یک جا می روم و همین برایم کافی است. با هرکس هم بخواهم حرف می زنم. هرکس را هم بخواهم همان طور که خودم می خواهم می بینم. تنها کسی را که ندیده و نتوانسته ام با او حرف بزنم نفر سلول کناری ام است. از او هیچ چیز نمی دانم. هرکاری هم کرده ام او را به حرف بیاورم نشده است. از این یکی که بگذریم، هیچ کس نمی تواند جلو آزادی من را بگیرد.

جمشید پیمان:‌ پُر است سینه ام از های و هوی دریاها

Submit to FacebookSubmit to telegramSubmit to Google PlusSubmit to Twitter

شکفته هق هقِ من در گلوی دریاها
پُر است سینه ام از های و هوی دریاها

نمی دهم تن خود را به ساحلِ خاموش
نمی نهم قدمی جز بسوی دریاها

اگر چه قطره ام،اما نمی شوم نومید
لبالبم همه از آرزوی دریاها

رها ز چنبر ابر و همیشه باریدن
دوباره پُر کنم از خود سبوی دریاها

به لحظه لحظه ی رفتن به خویش می گویم؛
" تهی مکن دلت از خلق و خوی دریاها

مباد خسته شوی،وابمانی از این راه
که بی تو دود شود آبروی دریاها "

چه غم که باد فرو خفته و نمی توفد
همیشه چشم من و جست و جوی دریاها

همیشه زیر و بم موج و رویش توفان
همیشه می شنوم گفت و گوی دریاها




صفحه8 از178