ناهید همت آبادی: نکاتی جالب از زندگی موسیقیدانان بزرگ

Submit to FacebookSubmit to telegramSubmit to Google PlusSubmit to Twitter

بتهوون بطور دا‌ئم و خستگی ناپزیر کار میکرد، هرجا و هروقت. روزی برای صرف نهار به رستوران رفت، پشت میزی نشست و عمیقا در اندیشه غوطه ور تا آنکه دفتر یادداشت کوچکی را از جیب بیرون کشید و مشغول نوشتن شد. در این هنگام پیشخدمت برای گرفتن دستور غذا نزد او آمد اما چون مشتری یگانه و عجیب را شناخته و سخت مشغول دید، او را به حال خود گذاشته دور شد تا مزاحم هنرمند معروف و بزرگ نشود. نیمساعت بعد دوباره به میز او نزدیک شد اما بتهوون را که همچنان خم شده روی دفتر و مشغول نوشتن دید، تصمیم گرفت باز هم صبرکند. یکساعتی سپری شده بود که صدای خشن و تهدیدآمیز بتهوون در میهمانخانه پیچید: ” صورتحساب“
ـ ” اما قربان شما هنور که چیزی سفارش نداده اید! “ بتهوون ابرو درهم کشید و گفت:
ـ ” پس چیزی بیاورید تا بخورم و مزاحم من هم نشوید.“
 +++++++++
روسینی آهنگساز بزرگ ایتالیا و خالق اپراهای بسیار، هرگاه دچار هیجان میشد، حالت شوخی و تمسخر به خود میگرفت و متلک میپراند: ”من در زندگی فقط سه بار گریه کرده ام، اولین بار وقتی یکی از اپراهایم پذیرفته نشد، بار دوم وقتی در یک میهمانی یک بوقلمون عالی سرخ شده و شکم انباشته روی زمین افتاد و سومین بار هنگامی که نواختن پاگانینی را شنیدم!!“.

اقتباس و تلخیص: ناهید همت آبادی

رحمان کریمی: بــرگـی ا ز ســفـر نـا مــه پیــری در راه

Submit to FacebookSubmit to telegramSubmit to Google PlusSubmit to Twitter

با پُشته یی بر پشت

از تپه ماهورهای خارایی می گذشت

از دشت ها و بیابان های همیشه تشنه

مَشک آبی بر دوش نداشت آن پیر

رهرو جوان خواه میهنش

هرچه بود، سبک یا سنگین

تلخکامی رنجبار قوم سرگردانش بود

در زندان های صاحب زمانان.

 

رود تشنه بود، جنگل های تو در توی وطن از نیز تشنه

آنسوی تر، چه داند که چقدر دورتر

دریا هم در شورابه فطرت جوشان خود، تشنه.

عبور، از ظلمات بی خضری در راه بود

کوزه بردوشان، چونان برگ بر برگ برافکنده از دفتری

سیاهی خط خط نوشته هایشان، هماره مغلوب ظلمت می شد.

دهان شیرنشان سرچشمه های جهانداران

گشوده نمی شد مگر به گنداب سیلابه های محیل و مدعی

ابلیسان خودطلب، برآمده از تخمدان عجوزه قرون

نمی گذاشتند دست نوشته های به خون نشسته

ثمردهند.

 

کهنه کاسته ات را برآور از پشتی و بنوش و بنوش

از این سرخی شرمگین افق

دراین شفق بی رمق وقیح ِهنوز ایستاده به تشنگی خون های بهترین .

شبانان، تشنه کام آب بودند اما با طعم شوکت و قدرت

به راستی چه کس راه بر روشنای شیرین آب بر می بندد

وازطغیان نوشا نوش عشق، در بیابان های سوزان سرنوشت

می هراسد؟

 

آن پیر، آهسته می گذشت از گوش و کنار تشنگی

در بیابان های وا عطشای زمانه اش

او، زنده سایهِ عابری بود که همواره رمق بر می گرفت

از قهرمانی های شگفت تحت تعقیبان

و می رفت با پشته یی بر پشت تا مگر در رسد به سایه یی

او می رفت چرا که دریافته بود قانون پرناموس رفتن را.

میان ماندن و مردن چندان فاصله نیست غیرتمند را

از پُشته، جُرعه خون دلی برگرفت از سرخگون دریای پرتلاطم تاریخ

نوشید و سوخت در آتش مقدس و سیراب سیراب شد

چندانکه دوباره بر راه شد.

 

در عبور دراز مدت آن پیر بود

که شاعران در جستجوی دفینه ها و گنجینه های حسرتی نهفته دردل

گورکن خویشتن شدند به امید مدال فاخری برسینه

برای جلوس برمسند نامداران.

درهمان چماخم رنجبار عبور بود

که کاسبکاران حرفه یی به فتح الفتوح تریبون ها و میکرفن های جهان گستر برآمدند

و رهروان را برگرفتند به تیرباران زهر طعنه ها و دشنام ها

مگر هوای مطبوع راحت اتاق را چه مشکل

که سر بر بیابان های نا پیدا نهاده اید؟.

 

خرابه های باد بر بیابان می توفید و

عبور از آشغال ها و عفن های اعصار را دشوارتر می کرد

چه عابران و رهجویانی که پناه گرفتند به “آخرالزمان » درچاله چوله های طول راه .

آنگاه و آنجا، دیگر نه توان شعر بود و نه شعار

وقت رفتن بود و هرگام را شور شعرو شعار کردن .

بیابان در بیابان بود و آن پیر را طاقتی در طاقت

در غـُل غـُل سوزان خشم شریف رهروان بود که پیر، به “بابـِل » رسید

وا حیراتا ! مگر عقربه های روی دسیسه های زمان

عقب نشسته اند از آیین رفتن شان ؟

واحیرتا، حیرت!

این بیابانگرد سخت ستیز، پیرانه سر به کجا رسیده است؟

اینجا که انگار همان بابـِل قدیم است و جمع نمرودیان وقت

کدامین دست پاشیده است بذر رهایی

براین تشنه کام خاک، که باز هم

باغش با هزاران هزار داغ

معلق برآمده است به حاصل؟

سئوال مکن که سائران گذرگاه های تشنه قدرت

از چنان باغبانی ها ست

که به شوکت رسیده اند.

 

اگر خدایی هست جز نمرود و نمرودیان

پس تصویر باغ دلگشای او کجاست ؟

پیر می گوید، چونانکه حقیقت می گوید

کنار اروند رود و هرچه رود و بود و پود

و هر کجای دور یا نزدیک که مجاهدین خلق باشند

 نمی خواهندشان مگر به ناگزیر.

 نکند ابلیسیان سفلیسی به معجز خداوندگاران جهان

مغلوب یا معیوب کرده اند آن خدای واحد تنها را.

 

صدا نه از عرش می آید نه از کبریای خدا

صدا از زمین است و آن نبرد جاودانه تاریخ

صدا از خفه کنندگان است و خیل عاصیان

صدا از بیابان های تفته است و دشت های زیر سم اسبان

صدا از جنگل های بی سایبان است و رود و رود بارهای منتظر

صدا از شوربختی دریا ها هست و چشمه های خشکیده

صدا از رنج سموم باغ معلق است و تیشه بر قامت باغ افراشته

صدا از انسان است در حصار تنگ ابلیسان.

 

 

 

 

رحمان کریمی: ای کــه زخــم هــا به دل داری

Submit to FacebookSubmit to telegramSubmit to Google PlusSubmit to Twitter

از کنار تالاب های به خون آلودهٌ دردمندان میهنت

چه آسان ، می گذری

ای که خود زخم ها به دل داری !

قهقه یی

که از اعماق شادکامی برنمی آید

زهرخنده یی برنابکاران

بایسته تر.

 

درحواشی چراگاه کامجویان بی عصب

درختان حنظل را

به عدالت

تقسیم کرده اند.

ما، حاشیه نشینانیم

سرپناه مان

سایه در سایه

خوشاب های به زهر آلوده.

 

اگر جهان

فقط اهلیان را می پذیرد

ما،

نا اهل ترینیم.

خمیده پشت و عصا در مشت

هم اگر باشیم

برپشتوارهٌ بی عدالتی جهان

به جوانی

نعره خواهیم زد.

 

برجباران دین و وطن فروش

برنتابید و برآشوبید

ای هر کلام تان، سایه های سرگردان!

از دشوار گذشتن و به دشواری رفتن

حکایتی ست

که پیشانی تاریخ را

به برق حماسه یی

روشن خواهد کرد.

 

من،

سربر آستان عاصیان می سایم

از گنجینه های حقارت درمی گذرم

و امروز را در نیمه راهان

رها نمی کنم.

اگر مرگ،

امروز است و اگر فردا

من هم از امروزیانم

هم از فردایان.

 

زنده اگر زنده باشد

در فنای جسم، نمی میرد

برگ برگ روزگاران

دلالت این حقیقت است.

 

 

 

 

 

 

صفحه9 از178