flag
۱۳ تير، ۱۳۸۸ - July 4, 2009

مقالات

جاده صافکنهای جنگ (37) کریم قصیم

دربارة سیاست اَپیزمنت غرب با فاشیسم دهه سی قرن بیستم
دكترويلهم ميكلاس، رئيس جمهوروقت اتريش، استعفاي صدراعظم شوشنيگ را با نارضايتي و اعتراض پذيرفت، اما حاضرنشد به فرمان گورينگ گردن گذارد و زايس –اينكوآرت، وزيرنازي مسلك را در منصب صدراعظم كشور نشاند. گفت خودش براي جانشيني شوشنيگ فكري خواهد كرد. زايس و كِپلر ( نماينده ويژه هيتلر كه فهرست وزراي كابينه زايس را هم با خود آورده بود!) تهديد گورينگ را (كه قواي آلمان پشت مرز منتظر فرمان حمله است) به وي يادآوري كردند. اما ميكلاس با عصبانيت جواب داد « باشد، مي خواهد حمله نظامي كند، بكند».


دستور تصرف قدرت
 سر ساعت پنج و نيم بعد ازظهر(يازده مارچ 38)، گورينگ از برلين زنگ زد و وقتي شنيد ميكلاس از امضاي حكم انتصاب زايس-اينكوآرت خودداري كرده، سخت برآشفت و با عصبانيت گفت فوراً زايس را پاي خط بياورند. به وي چنين دستور داد :
« خوب، لطفاً به اين صورت كه مي گويم عمل كنيد: شما به اتفاق ژنرال موف [وابسته نظامي نازيها در وين] فوراً مي رويد سراغ رئيس جمهور و به او مي گوئيد كه يا بدون دفع وقت به خواسته هاي ما – شما خودتان مي دانيد كه منظور چيست – عمل كند و يا قواي نظامي ما كه اكنون پشت مرز منتظر فرمان حركت هستند، در سراسر خط مرزي وارد مي شوند و ديگر ازكشور اتريش چيزي باقي نمي ماند! ... به او بگوئيد ما شوخي نمي كنيم... اگر تا دو ساعت ديگر يعني تا هفتم و نيم ، اطلاع پيدا كرديم كه ميكلاس انتقال پست صدارت به شما را پذيرفته ، جلوي حركت نيروها گرفته خواهد شد...
به محض دريافت حكم صدراعظمي، شما كاري كه بايد بكنيد اينست كه همه نيروهاي نازي در سراسر كشور را آزاد مي گذاريد همه جا بريزند بيرون. نازيها حالا بايد همه جا خيابان را به تصرف درآورند. يادتان باشد ، تا ساعت هفت و نيم به برلين خبر دهيد... حالا ديگر ميكلاس بايد بفهمد قضييه از چه قرار است.»(1)

حوالي هفت و نيم شب شوشنينگ از طريق راديو به اطلاع عموم رساند كه رئيس جمهور كماكان حاضر نيست زايس- اينكوآرت را به عنوان صدراعظم معرفي كند و آلمان براي اجابت خواسته هايش ضرب الاجل تعيين كرده. شايعه « جنگ داخلي و خونريزي» را نيز تكذيب نمود. (2)
همان شب در وين و ديگر شهرهاي اتريش، نازيها به خيابان ريختند و با اشغال مراكز اداري و دولتي ، بدون اين كه با مقاومت مأموران و قواي حكومتي مواجه شوند، به سادگي قدرت را تصرف كردند. در وين، نازيها زودتر از همه جا به داخل ساختمانهاي دولتي وارد شدند. حتي ساختمان صدراعظمي را بدون مانعي به اشغال خود درآوردند:
« شوشنيگ متوجه شد كه چهره هاي ناشناس با بازوبندهاي صليب شكسته، روي راه پله هاي ساختمان صدراعظمي جمع شده اند و در راهروها رفت و آمد مي كنند. اين غريبه ها به شيوه خاص نازيها به هم سلام مي دادند و به راحتي اين ور و آن ورمي رفتند.» (3)

 در اثر غافلگيري و بي عملي دولت، و به خصوص سستي و وادادگي غيرمنتظره صدراعظم و ديگر وزراء ( كه يا درحال فرار بودند و يا مشغول مذاكره با نازيها براي حفظ مقام و منصب) ، افكار عمومي در پايتخت دفعتاً از «موفقيت برق آساي » نازيها دچار شوك و وحشت شد. موجي فزاينده از اپورتونيسم و تسليم طلبي در كشور به راه افتاد كه ستون پنجم هيتلر هم به آن دامن زد.
ساعت 8 هشب گورينگ مجدداً زنگ زد و به ژنرال موف گفت، زايس بايد ، عليرغم استعفاي شوشنيگ، كماكان به عنوان وزير كشور به كارش ادامه دهد و اضافه كرد:
« بنابراين زايس حق دارد به نام دولت اقدامات لازم را به اجرا گذارد. هركس هم مخالفتي دارد يا در برابر اين اقدامات مي ايستد، پس از ورود قواي نظامي ما در يك دادگاه نظامي آلماني محاكمه خواهد شد...» (4)

كپلر كه دقيقاً متوجه بود منظور گورينگ چيست و از خطوط اساسي برنامه تصرف قدرت اطلاع داشت، مرتب از طريق گزاشهاي تلفني آشوب نازيها در شهرها و مراكز ايالتي اتريش را هدايت مي كرد و دستورهاي لازم را نيز به واحدهاي حزبي مي داد. زايس هنوز موفق نشده بود موافقت ميكلاس را بگيرد. با وجود اين، كپلر طبق قرار قبلي ساعت 9 شب به گورينگ زنگ زد و اطلاع داد كه زايس طبق برنامه رفتار مي كند! گورينگ دستور زيررا به كپلر ديكته كرد:
« شماها ديگر دولت را تشكيل مي دهيد. حالا گوش كنيد چه مي گويم: متن زير را زايس بايد به برلين تلگرام بزند:
 ” دولت موقت اتريش كه پس از كناره گيري دولت شوشنيگ تشكيل شد و وظيفه خود
 مي داند نظم و آرامش در اتريش را برقرار نمايد، از دولت آلمان خواهش عاجل دارد در اجراي وظائف فوق به ياري ما شتابد و جلوي خونريزي را بگيرد. دولت موقت از دولت آلمان تقاضا مي كند هرچه سريعتر به منظور تحقق هدف مزبور قواي نظامي اعزام نمايد.”»(5)
 
 گورينگ دستورات ديگري هم به كپلر و موف و ديگر عوامل هيتلري صادر كرد و بارديگر كپلر را پاي تلفن خواست و ضرورت تلگرام زايس را گوشزد نمود و افزود:
« روشن است كه لازم نيست زايس حتماً تلگرام بزند، فقط موافقت خودش را اعلام كند.»!(6)
يك ساعت بعد كپلر تلفني به گورينگ اطلاع داد كه ” زايس موافق است!”(7)
 
چراغ سبز موسوليني
هيتلر تمام روزجمعه يازدهم مارچ با بي صبري انتظار مي كشيد به بيند موسوليني چه پاسخي به نامه اش مي دهد. حوالي شب زنگ تلفن ويژه او به صدا درآمد. هيتلر گوشي را برداشت. آن طرف خط پرنس فيليپ بود كه فوراً موافقت موسوليني را به هيتلر گزارش داد. هيتلر بسيار خوشحال و برانگيخته شد، به تكرار و طرزي غيرعادي خواست مراتب قدرداني اش را به دوچه اطلاع دهند. متن اين مكالمه كه در اسناد به دست آمده متفقين وجود دارد نسبتاً مفصل است. خلاصه آن را به نقل از كتاب آلن بالاك مي آوريم:

« پرنس فيليپ: پيشواي من، همين الان از ” ميدان ونيز” مي آيم .[ ساختمان حكومتي موسوليني در رم در ميدان ونيز قرارداشت ]
دوچه كل اين قضيه را خيلي خيلي دوستانه برداشت كرد و به شما هم خيلي خيلي سلام دارد...
هيتلر: پس لطفاً به موسوليني بگوييد هيچ وقت اين محبت او را فراموش نخواهم كرد، هرگز، هرگز فراموش نمي كنم.
فيليپ: بله چشم.
هتيلر: هرگز، هرگز... هرچه مي خواهد پيش آيد... به محض اين كه قضيه اتريش فيصله يابد، حاضرم همه جور با او كنار آيم و قرار و مدار گذارم... ديگر هيچ چيز مانع دوستي ما نيست، هيچ چيز، هرگز...
فيليپ: بله چشم پيشواي من، چشم.
هيتلر: من هيچ وقت اين لطف او را از ياد نخواهم برد. هرچه مي خواهد پيش آيد. اگر روزي تمام دنيا هم عليه او برخاسته باشد، باز من طرف او را مي گيرم، فرقي نمي كند، هرچه پيش آيد باز من به ترتيبي به ياري اش خواهم شتافت...»

وقتي هيتلر دانست كه موسوليني چراغ مداخله نظامي و اشغال اتريش توسط قواي آلمان را روي سبز گذاشته، ديگر خيالش راحت شد. پس از صحبت با گورينگ، فرمان عبور نيروها از مرز را ( براي سحرگاه روزبعد) صادركرد. مديريت بقيه امور سياسي مربوطه را نيز به گورينگ سپرد و رفت براي استراحت(8).

ميهماني گورينگ
آن شب، ژنرال فيلد مارشال گورينگ ميهماني بزرگ و با شكوهي در كاخ موسوم به « خانه خلبانها» ترتيب داده بود. به دعوت ژنرال، هزار ميهمان برگزيده ، ظاهراً براي تماشاي رقص يك گروه معروف باله و خورد ونوش حضوربه هم مي رساندند. درواقع اين گردهمايي و ضيافت شاهانه فونكسيون و كاركرد سياسي حساسي داشت(9). آلمان و اروپا در آستانه تغيير جغرافياي سياسي خود بودند. هيتلر و گورينگ ترجيح مي دادند نوع اخبار و گزارشهاي آن شب و نيز تفسير وقايع جاري و احتمالات بعدي حتي المقدوردركنترل خودشان باشد. به ويژه كه دسترسي سريع به سفراي ممالك ذيدخل از اهميت زيادي برخوردار بود.
 براي نخستين بار ارتش آلمان هيتلري به فراسوي مرزهاي رسمي كشور هجوم مي آورد. پس از تصرف راينلند و اعلام رسمي ابطال مفاد آلماني قرارداد ورساي، اكنون مرحله دوم استراتژي جهاني هيتلر، يعني تصرف سرزمينهاي فراسوي مرزهاي شرقي آلمان آغاز مي شد. برنامه تصرف و الحاق اتريش به آلمان، از همان ابتداي كار در كتاب «نبرد من» آمده بود. هيتلر پس از روي كار آمدن، يك بار در تابستان 1934 تلاش كرد توسط آشوب مسلحانه و كودتاي نازيها اتريش را بگيرد، برغم قتل صدراعظم دولفوس آن زمان موفق نشد. در اثر ايستادگي اعضاي كابينه و نيز لشگركشي موسوليني به مرز اتريش و تهديد به ورود، نازيها ناكام ماندند. اما اكنون توازن قوا با آنوقت فرق داشت. دولت اتريش نجنگيده كنار رفته بود و موسوليني هم مخالفتي نداشت. سحرگاه روز بعد (دوازدهم مارچ) نيروهاي ارتش هشتم آلمان وارد خاك اتريش مي شدند. اين واقعه به معناي فروپاشي كل قرارداد و نظم ورساي و دگرگوني زمينه و شرايط واقعي همه پيمانها و توافقنامه هاي شرق اروپا بود. درظرف 24 ساعت بعدي، جغرافياي سياسي اروپا مي توانست با توسل به زور نظامي(و تزوير سياسي) كاملاً در جهت منافع استراتژيك هيتلر تغييركند. موقعيت فوق العاده حساس بود و طبعاً همه كشورهاي اروپايي و به ويژه همسايه هاي اتريش انديشناك و گوش به زنگ اخبار و وقايع جاري بودند. ميهماني باشكوه فرد دوم رايش مي توانست تنشها را بپوشاند و حضار، علاوه بر تماشاي يك باله مشهور، مي توانستند اخبار و اطلاعات دست اول را، راجع به اتريش و ...مستقيم از ميزبان دريافت كنند. جمع كثيري از سفراء و خبرنگاران خارجي در جشن و ضيافت ژنرال حضور يافته بودند.
در«خانه خلبانها» ميهمانان ساعتي به خوش وبش مشغول شدند. هنوز ازميزبان خبري نبود. عمليات در اتريش سرعت گرفته بود و ژنرال گورينگ، گوشي تلفن به دست، از اتاقي ديگر فرامين لازم را صادر مي كرد. او پس از رتق و فتق امور، درست هنگام اجراي رقص باله، آرام وارد سالن شد، دوري زد و بلافاصله روي يك نسخه از برنامه موزيك يك يادداشت كوتاه براي نويل هندرسن، سفير انگلستان، فرستاد:
« به محض آن كه موزيك خاتمه يابد مايلم شما را به بينم و همه وقايع را برايتان شرح دهم.» (10)
دقايقي بعد اين دو به اتاق خصوصي گورينگ رفتند. گفت و گوي آنها تند و عصبي شد، ولي ديگر اعتراضهاي پي در پي سفير انگليس فايده اي نداشت. هندرسن در خاطراتش ذكر كرده، مسأله مورد اختلاف آن شب فقط اين نكته بوده است كه چرا ورود نظامي ؟ نازيها كه به سادگي قدرت را گرفته اند، چرا هواپيماها و تانكها و قواي زميني آلمان بايد از مرز عبور كنند؟ (11)
استدلالهاي ظاهرالصلاح گورينگ هم كه معلوم بودند: دفاع از اهالي آلماني تبار، جواب به درخواست استمداد نظامي زايس- اينكوآرت و جلوگيري ازخونريزي!

جاده صاف كن هيتلر
 سياست اپيزمنت چمبرلين، با پشت كردن به تعهدات انگلستان در قبال پيمان ورساي ، با پا گذاشتن بر موازين جامعه ملل و پشت گوش انداختن اصل «امنيت جمعي»، پيشاپيش راه حمله نظامي هيتلر به اتريش تنها مانده را باز گذاشته بود. موضعگيري هاليفاكس در نوامبر گذشته نيز آشكارا به يك چراغ سبز شباهت داشت. بنابراين، حالا كه «گرگ به گله زده بود» و چرخ تغيير سريع جغرافياي سياسي اروپا دور مي گرفت، انگلستان، ضمن اعتراض خجولانه ديپلماتيك ( آن هم زير فشار فرانسه)، حتيّ از رساندن « امداد غيبي» به هيتلر نيز ابائي نداشت! وقتي چيانو، وزير خارجه ايتاليا، در همان روزها به سخره نوشت كه انگلستان يورش نظامي هيتلر به اتريش را با يك نوع « عصبانيت آميخته با وادادگي » قورت مي دهد، قطعاً خبر نداشت كه ِنويل هندرسن، سفير بريتانيا در برلين، چه نقشي در خويشتنداري چكسلواكي و خودداري از« بسيج عمومي» قواي نظامي اش ( و چه بسا مداخله بازدارنده در اتريش) ايفاء نموده است. ابتداء خود هيتلرهم از اين اقدام دولت انگلستان مطلع نبود. ولي گورينگ كه توسط عوامل و سرويس شنودش بر كليه رفت و آمدها و تماسها نظارت داشت، به سرعت دريافت كه انگلستان در آن شرايط فوق العاده حساس، در صاف كردن جاده فتح و پيروزي «پيشوا» سهمي داشته است! خلاصه ماجرا به قرار زير بود:
 ازهمان نخستين مباحثه هيتلر با سران نظامي- سياسي كشوربرسر «طرح اوتو» - طرح نظامي اشغال اتريش - طي نشست فوق سري 5 نوامبر1937 ، جدّيترين نگراني ژنرالهاي تراز اول ارتش عبارت بود از استحكامات مجهز مرزي و قواي زبده نظامي چكسلواكي و امكان بسيج و آرايش سريع نيروهاي اين كشور. حتي اعلام بسيج عمومي در اين كشور مي توانست موجب گرفتاري بزرگ براي نيروهاي هيتلر در اتريش شود، چون دراين صورت ناگزير مي شد بخشي عظيم از قواي لازم براي اشغال سراسري را به مرزاتريش / چكسلواكي اعزام كند و عملاً نيرو كم مي آورد و كار بسيار دشوار مي شد. چون هرگونه كند شدن عمليات«طرح اتو» مي توانست موجب شكست آن شود، با تبعات سنگين سياسي. وقوع هرگونه درگيري نظامي زودرس با قواي چكسلواكي نيز مي توانست بلافاصله به مداخله فرانسه و شوروي( به واسطه قرارداد دوستي فرانسه-شوروي) بينجامد و عوارض محاسبه نشده اي را به دنبال آورد. اين بحث ژنرالها بود. هيتلراين مفروضات را قبول نداشت و معتقد بود كه مي توان مانع تسلسل مزبور شد. نگاه او، برخلاف ژنرالهايش كه بيشترمحاسبه نظامي مي كردند، متكي بر آناليز سياسي بود و به ويژه روي سياست اپيزمنت چمبرلين حساب مي كرد!
هيتلر در آن شب دوازدهم مارچ، به محض اطلاع از موضع موسوليني، به گورينگ دستورداد كه سعي كند با استمالت از سفير چكسلواكي هر طور شده نگرانيهاي دولت متبوع وي را كاهش دهد تا كار به«بسيج عمومي» نكشد.
درمجلس ميهماني، پس ازخاتمه صحبت با هندرسن، ژنرال گورينك دستورداد دكتر مَستناي (Mastny ) سفير چكسلواكي را، با احترام تمام به صحبت خصوصي با ژنرال دعوت كنند. دراتاق خلوت، گورينگ يك گزارش فشرده از وقايع اتريش به جناب سفير داد و در ضمن، به تكرار و با ذكر« قول شرف» به وي اطمينان داد كه خطري متوجه چكسلواكي نيست:
« به شما قول شرف مي دهم كه هيچ جاي نگراني براي چكسلواكي وجود ندارد»! (12)

سپس، با ملايمت از سفير درخواست كرد كه دولت چكسلواكي هم ، در مقابل اين «قول شرف»، كاري كند كه روابط في مابين دوستانه باقي ماند. بخصوص از «بسيج عمومي» بپرهيزد!
 مَستناي محترمانه از ژنرال عذر خواست و به منظور صحبت با دولت متبوع خود اتاق را ترك كرد. او نخست با وزارت خارجه كشورش تماس گرفت و سپس با نويل هندرسن ، سفير بريتانيا، ديدار و مشورت نمود! ساعتي بعد به نزد گورينگ بازگشت و رسماً به اطلاع وي رساند كه:
« درپراگ، ما قدرنيّات خوب آلمان رامي دانيم و هيچ گونه بسيج قوا دركار نخواهد بود»!(13)
گورينگ خوشحال شد و اين بار رسما « به نام دولت رايش آلمان» به او اطمينان خاطر داد كه ورود نظامي به اتريش صرفاً براي ممانعت از سركوب اهالي آلماني صورت مي گيرد و هيچ گونه خطري متوجه كشور چكسلواكي نيست. گورينگ بعداً خبردارشد كه موضع دوستانه دكتر مَستناي پس از مشورت با سفير انگلستان فرموله شده است. دو روز بعد هم، پس از انجام موفقيت آميز اشغال نظامي اتريش، ژنرال گورينگ طي يك گفت وگوي تلفني با آژودان خود ژنرال بودنشاتس (Bodenschatz)، كه همراه هيتلر در شهرلينس اتريش بود، آشكارا از رفتار انگلستان درطول عمليات تعريف كرد:
 « بودنشاتش: هيتلرمي گويد سفير انگلستان عليه ما بوده و تا لحظه آخرسعي كرده پشت شوشنيگ را گرم نگهدارد.. [ژنرال حرف آژودانش را قطع كرد:]
گورينگ: اَلو، اين طوري نيست. به هيتلربگو، هم اكنون گزارشهائي دريافت كرده ام، گزارشهاي ”قهوه اي” (14)، كه صراحت دارند وازشنود منابع طرف مقابل به دست آمده اند. از اين گزارشها صاف و روشن مي شود فهميد كه آكسيونهاي ضد ما به اين علت ناكام ماندند كه انگلستان با انجام آنها مخالفت كرده است... اگر سفير آنها در وين كاري صورت داده به حساب شخصي بوده نه به خواست دولتش، ... پيشوا مدارك مربوطه را تا فردا صبح دريافت خواهد كرد، دولت انگلستان سفيرش را ترغيب به ايستادگي نكرده بوده. برعكس، در مقابل فشارهاي شديد فرانسه صاف و روشن با ضمانت دادن و اقدامي در اتريش مخالفت كرده بوده است...»(15)

اشغال و انحلال اتريش
سحرگاه روز12 ام مارچ 1938 ، قواي زرهي و واحدهاي تانك ارتش هشتم آلمان نازي در تمام خطوط مرزي به داخل اتريش هجوم آوردند. حوالي ظهر شخص هيتلر نيز وارد «وطن» خود شد و به سمت شهر لينس (Linz )، كه زادگاه و شهر مورد علاقه دوران كودكي اش بود پيشروي كرد. درراه مورد استقبال واقع شد و در محل شهرداري لينس، «صدراعظم زايس » و ديگر سران نازي اتريش به او خيرمقدم گفتند. پشت سر«صدراعظم زايس» هيملر، رئيس اس. اس. ايستاده بود. او و واحدهاي ويژه گشتاپو نيمه شب وارد اتريش شده بودند و از همان صبح زود 12 ام  مارچ شروع كردند به پيگرد و دستگيري يهوديان، چپيها، سنديكاليستها، روشنفكران و دانشمندان آزادانديش...
در آن بعد از ظهر زمستاني، در بالكون شهرداري لينس، «صدراعظم زايس- اينكوآرت» كنار هيتلر پشت ميكرفون قرار گرفت و ضمن عرض عبوديت به « پيشوا» گفت:

« ... همزمان به طوررسمي اعلام مي كنيم كه ماده 88 پيمان صلح (سن ژرمن) فاقد اعتبار است....» (16)
 بدين ترتيب موجوديت مستقل اتريش در همان روز اول اشغال، توسط «صدراعظم» نازي پايان يافته اعلام شد.
 
هيتلر دو روز در لينس ماند. به گزارش مورّخان، همان جا تصميم به انحلال اتريش و ادغام كامل آن در رايش آلمان گرفت. روز يكشنبه 13 مارچ 38، مكتوب «قانون يكي شدن مجدد اتريش با رايش آلمان» را به زايس دادند كه در جلسه كابينه اش به تصويب رساند. زايس به وين بازگشت و حوالي شب «نشست كابينه» را تشكيل داد و ظرف پنج دقيقه قانون را خواند و ، بدون رأي گيري، «تصويب» آن را اعلام كرد. همان شب به لينس برگشت و و متن «قانون» را به استحضاء پيشوايش رساند. ماده اول اين قانون مقرر مي كرد: « اتريش بخشي از رايش آلمان است.»!
درست در روزي موجوديت سياسي اتريش از بين رفت كه قرار بود با انجام رفراندم شوشنيگ و توفيق پيش بيني شده درآن همه پرسي، از استقلال اتريش در مقابل آشوب نازيها دفاع شود.
 همه پرسي ابتكار سياسي قابل توجه شوسنيگ بود. ولي در شرايط بحراني و حساس كه خطري مهيب و عاجل كمين گرفته، هر ابتكار سياسي تعيين كننده، اگر بدون قدرت و اراده و ايستادگي لازم براي اجراي آن عنوان شود، عواقب سهمگيني به دنبال مي آورد. عواقبي كه مي تواند همچون آواري اصل موضوع را زير خود مدفون كند.

 در اين اثناء، تا روز يكشنبه، اشغال نظامي اتريش به صورت كامل انجام يافته بود. علاوه برقواي نظامي ارتش هشتم، گله گرگهاي اس.اس./ اس. آ / گشتاپو و افراد حزب نازي هم افتاده بودند به جان شهروندان مخالف:
 « در همان روز و شب نخست شمار دستگيريها فقط در شهر وين بالغ بر 67 هزار نفر مي شد.» (17)

روز13 مارچ «پيشكسوتان نازي» منطقه لينس نهار خدمت پيشوايشان بودند. سر ميز يكي از آنها از واكنش «قدرتها» سئوال كرد. هيتلر در جواب گفت:
« انگلستان يك يادداشت اعتراض براي من فرستاده . خوب، اگر اعلام جنگ مي كرد جدّي مي گرفتم. ولي واكنش به اعتراص؟ به اعتراض انگلستان من حتي جواب هم نمي دهم. فرانسه هم كه سخت گرفتار مشكلات داخلي خودش هست، وانگهي دست تنها كاري از فرانسه بر نمي آيد.... و اما ايتاليا، ايتاليا دوست ماست و موسوليني دولتمرد بلند مرتبه اي است و خوب مي داند كه در اين شرايط هيچ راه و روند ديگري مطرح نيست.» (18)

هفت سال تمام نعره هاي «يك ملت ، يك رايش، يك پيشوا» برآن سرزمين حاكم بود، ُملك و ملت به ويران شد و به خاك سياه نشست تا سرانجام در 13 اوريل 1945 ارتش سرخ وين را گرفت و اتريش را از شر وجود هيتلريسم خلاص كرد. (19)

 هُشدارعَبث
روز 14 مارچ بحث مفصلي در مجلس عوام انگلستان راجع به وقايع اتريش درگرفت. چمبرلين براي خالي نبودن عريضه اعلام كرد مداخله نظامي و اشغال اتريش براي همه كشورهاي صلح دوست يك شوك بوده و دولت بريتانيا همراه دولت فرانسه َ به آلمان« اعتراض» كرده است.
البته، ميان «شوكه شدن» و آن اعتراض كذايي هيچ تناسب معقولي وجود نداشت. تنها چرچيل بود كه پي برد تاريخ ورق خورده است و روزگار تيره و تاري در انتظار ملتهاي اروپاست. بلند شد و به تلخي به دولت هشدارداد:
«در مورد اهميت و آثار وخيم رويدادهاي 12 مارچ [ مداخله نظامي و اشغال اتريش] هرچه بگوييم كم گفته ايم. اروپا با يك طرح تهاجمي روبه روست كه با دقت تهيه و به لحاظ زمانبندي نيز دقيق تنظيم شده است و مرحله به مرحله به اجرا در مي آيد و تكميل مي شود. در مقابل اين طرح تجاوز دو راه بيشتر براي ما و ديگر كشورها باقي نمانده است: يا بايد ، مانند اتريش، سر فرود آوريم و از متجاوز تبعيت كنيم و يا تا وقت بافي است دست به اقدامات مؤثر دفاعي بزنيم و خطر را دفع كنيم و در صورتي كه دفع شدني نبود به مقابله با آن برخيزيم...
هرآينه به اتلاف وقت و دست روي دست گذاشتن ادامه دهيم ، دچار اشتباه محاسبه خواهيم شد، امكانات و وسايل حفظ صلح را از دست خواهيم داد . آيا شما مي دانيد بعد چه تعداد از دوستانمان از ما رويگردان خواهند شد؟ مي توانيد بگوييد شاهد سقوط چند تا از كشورهاي مؤتلفمان به غرقاب نيستي خواهيم بود؟ ...
دو سال ديگر، زماني كه ارتش آلمان بسا قدرتمندتر از ارتش فرانسه شده است، ما در كجا قرار خواهيم داشت ؟ زماني كه ديگر تمام ملتهاي كوچك از جامعه ملل فراري شده اند و تحت تأثير قدرت فزاينده سيستم نازي به فكر ايجاد رابطه مناسب با آن افتاده و به تعريف و تمجيد نازيها روي آورده باشند، آن وقت ما در كجا قرار خواهيم داشت؟ » (20)

ادامه دارد
 منابع و توضيحات

 1- كتاب آلن بالاك، «هيتلر، مطالعه اي در باب جباريت »، ص429 Alan Bullock، Hitler، eine Studie ueber Tyranei

 2- طبق دستور هيتلر همه جا شايع شد كه درگيري مسلحانه در اتريش پيش آمده و آلمانيهاي اتريش در معرض خطر جاني هستند. او اين شايعات را براي توجبه حمله نظامي كه در شرف وقوع بود لازم داشت:
« ترديدي نيست كه رايش سوم براي انجام آكسيون خود (حمله نظامي) در اتريش به يك مستمسك ظاهري و پوش حقوقي نيازداشت كه بتواند به لحاظ بين المللي آن را به ترتيبي موجّه جلوه دهد. بي خود نبود كه ارگانهاي تبليغاتي آلمان خيلي تلاش كردند افسانه ” ناآراميهاي خونين” در روز11 مارچ را به افكار عمومي حقنه كنند»
 شوشنيگ، …،ص 297 ، Schuschnigg، im Kampf gegen Hitler

3 - بالاك، ص429،

 4- همان جا، ص 430

5 - همان جا،
 نيمه شب زايس- اينكوآرت به اتفاق چند نفرديگر به محل سكونت محاصره شده دكترميكلاس ، رئيس جمهور نگون بخت ، رفتند و با اصرار و تهديد ضمني ازاو امضاء گرفتند. ميكلاس همان جا استعفاي خود را به زايس داد . بدين ترتيب دولت اتريش و مقام صدراعظمي يك جا به حزب نازي منتقل شد. زايس – اينكوآرت ازنخستين ساعت روز12 مارچ صدراعظم جديد اتريش شد، عملاً به مثابه فرمانبردار و كارگزار هيتلر. دولتش مستعجل بود، يك روز بيشتر دوام نداشت. خودش پايان آن را اعلام كرد.

6 - همان جا،

7 - در واقع اين اشارات گورينگ و گزارش تلفني كپلر در مورد موافقت زايس، صرفاً به لحاظ شنود سرويسهاي ممالك ديگر بيان مي شد وگرنه موافقت و مخالفت زايس در روند وقايعي كه هيتلر تصميم نهايي آنها را اتخاذ مي كرد نقشي نداشت.
Walter Godinger والتر گولدينگر ، مورخ اتريشي، در باب مرتبه زايس نزد ارباب برليني اش چنين مي نويسد: « مقامي كه در برلين براي زايس اينكوآرت قائل بودند چيزي بيشتر از يك دستوربگيرنبود.»
Walter Goldinger،Geschichte der Republik Oesterreich،Wien،1954،S.264،
بررسيهاي تاريخي به روشني اثبات كرده اند كه نه زايس آن تلگرام را فرستاد و نه اصلاً به صراحت با ورود قواي نظامي آلمان موافقت كرد. سالها بعد كه پژوهشگران به دقت تمام اين مدارك را بازبيني و بررسي كردند، دريافتند كه تمام اين گفت و شنودها كه ضبط مي شده، صرفاً نوعي علامت انجام اقدامات مربوطه و از قبل قرار گذاشته شده بوده اند. طرح نظامي « اوتو» هم كه حاوي برنامه اشغال و تصرف قدرت در اتريش بود، عملاً از نوامبر1937 آماده و تمرين شده بود. براي مطالعه كليه اين رويدادها و دقايق امر نگاه كنيد به فصل مربوط به«يازدهم ماه مارس» در كتاب دو مورخ آلماني:
 Dieter Wagner\ Gerhard Tomkowitz،>Ein Volk، Ein Reich،Ein Fuehrer !<
 
 8- آلن بالاك، ص 431، به نقل از سند PS2449، N.P (مجموعه اسناد دادگاه نورنبرگ)،
تصرف سياسي- نظامي اتريش به معناي تغيير پارامترهاي سوق الجيشي در شرق و جنوب شرقي اروپا به شمار مي رفت. يك طرف اين معادله به منافع ايتاليا ربط پيدا مي كردد. با تصرف اتريش توسط هيتلر، آلمان براي اولين بار بعد از جنگ جهاني اول با ايتاليا همسايه مي شد. مسأله سكونت يك جمعيت آلماني تبار در تيرول كه بخش جنوبي اش در شمال ايتاليا قرار داشت، مي توانست يك موضوع مورد دعوا با هيتلر شود. هيتلر مدعاي متحد كردن تمام مردمان آلماني تبار را داشت . اما وقتي موسوليني در نامه هيتلر از « برسميت شناختن آشكار مرز ِبرنر به عنوان مرز ايتاليا» مطمئن شد، ديگر استقلال اتريش برايش مطرح نبود. به تصور او تقويت اتحاد با هيتلر برايش بيشتر فايده داشت. چيانو در « يادداشتهاي روزانه» نوشت: « نامه (هيتلربه موسوليني) با اهميت است، ... حاوي بيان و فرمولبندي روشني است راجع به شناسايي مرز ِبرنِر. دوچه از اين نامه اظهار رضايت مي كند و به ِهسن [پرنس فيليپ هسن، فرستاده ويژه هيتلر] گفت به فورر خبر دهد كه ايتاليا با آرامش كامل وقايع جاري را دنبال مي كند.» - چيانو، يادداشتهاي روزانه، يادداشت 12 مارچ 38 ،

9 - ريبن تروپ، وزير خارجه جديد هيتلر نه درست در جريان اجرايي شدن «طرح اوتو» قرارداشت و نه در آن روزها دربرلين بود. به خواست هيتلر، ژنرال گورينگ كه كل طرح تصرف قدرت اتريش را كارگرداني مي كرد، تمشيّت ديپلماتها و آرام نگهداشتن سفرا و سياستمداران خارجي در برلين را نيز عهده دار شده بود.

10 - به نقل از كتاب خاطرات هندرسن:Sir Neville Henderson، Failer of a Mission، P.124

11 - همان جا، ص 125،
موضع هندرسن نمونه و مصداق اين واقعيت است كه سياست اپيزمنت مبتني برعقل دورانديش نيست.

 12- بالاك، ص 432 ،

 13- همان جا،

14 – منظور گورينگ از گزارشهاي” قهوه اي” ، گزارش ازسرويسهاي جاسوسي و شنود دولت آلمان نازي بود. قهوه اي رنگ لباس نازيها بود.

15 - ن.ك. به ص324 :>EinVolk،EinReich،EinFuehrer< ، DieterWagner\GerhardTomkowitz

 16- همان كتاب، ص 295 ، همان طور كه قبلاً نوشته ام، ماده 88 پيمان سن ژرمن استقلال جمهوري اتريش را مورد تأكيد قرار مي داد و هرگونه تغييري را در عهده شوراي جامعه ملل مي دانست.

17 - ارقام توسط وكيل زايس- انكوآرت دردادگاه نورنبرگ اعلام شد. ن.ك. به N.P.XIX S.165:

18- ص312 :>EinVolk،EinReich،EinFuehrer< ، DieterWagner\GerhardTomkowitz

 19- در 27 آوريل 1945 (هيتلر هنوز در قيد حيات بود) دكتر كارل رنر Dr.Karl Renner (سوسيال دموكرات) يك دولت موقت متشكل از احزاب سوسيال دموكرات، سوسيال – مسيحي و كمونيست تشكيل داد. احزاب
مذكور همان روز زير « بيانيه استقلال» اتريش امضاء گذاشتند. در ماده دوم اين بيانيه آمده بود كه :
 « الحاق تحميل شده به ملت اتريش در سال 1938 بي اعتبار و باطل است.» - همان جا، ص 363،
 20- همان جا، ص 337،

 

در سوگ خواهر مجاهد قروغ حسنی ـ علی اصغر بهروزيان

تقديم به احمد و سارای عزيز و مجاهد دلير علی حسنی با آرزوی صبر در اين غم جانکاه برايشان.

چگونه نگريد آسمان
چگونه نگريد اين چرخ پير؟
چگونه نبارد اين ابر سرخ
آنگاه که کبوتر تشنه قبيله ام
با بال آتشين
پر فروغ و پر شرار
همراه با ندايش
به سوی بيکران
پرواز می کند
تا با ندای خود
صد ها هزار ندا
در پای فروغ تابنده فردا
فدا کند
تا  
پيمان خود
 با
 ندا
ادا کند.

ياران مقاومت ، دوستان گرامی
فروغ هم به جاودانه فروغ ها پيوستو با  پروازش غمی جانکاه بر دلهامان نشاند. شير زنی بی بديل که در شعله های پر شرار جان پاک دخترش نه سوخت و نه شکست. بلکه کوه شد و ماند. پرچم شد و به سوی فردا های روشن ايران زمين بر بال باد نشست و راند.
فروغ با عزم و اراده پولادين خود دستی شد به فراخنای ايران زمين ، سرودی بود که در هر کناره و کرانه بر لبها و دلهای عاشقان تکرار می شود. سرود ماندن. سرود اراده ای پولادين. سرودی از آن دست که پژواکش تاريخ انسان – انسان ايرانی – انسان مبارز و آزاده را سرشار از غرور و شرف می کند.

"نامت
سپيده دمی است
که بر پيشانی آسمان می گذرد
متبرک باد
 نام تو." (احمد شاملو)
 
فروغ کبوتر بود از جنس همان کبوتران سپيد بالی که دلی بی قرار ، روحی پر شرار و عزمی استوار دارند. کبوتری که عشق را عزت و آدمی را شرف می بخشيد.
 آنان که در سخت ترين لحظه ها – تاريک ترين و درد آور ترين لحظه ها در کنار او بودند، از او جان می گرفتند و از او زاده می شدند. فروغش به جان می نشست و از پرتو او توانی صد چندان می گرفتی.
فروغ مادر بود. مادر همه ياران مقاومت. مادری که راه و رسم فدا را از او می توانستی آموخت. چشمان پر فروغش داغ گران از دست دادن فرزند را اخگری کرد آتشين! که بر دل و جان سياهی و تباهی برخواسته از رژيم خونخوار و دد منش آخوند ها بی امان هجوم می آورد. با درد جانگدازی که بر قلب هر مادر داغدار می نشيند نه تنها خم نشد بل چونان عاشقان سرمست به سماع عشق پروانه شد بر گرد شمع پر شرار عشق به آزادی.
يادمان هست آن روز آن روز شوم. که تن جگر گوشه شهيدش اش – "ندايش" را به خاک می سپرد سر به آسمان می زد از غرور.
کبوتر سفيدی را که در دستان مهربانش داشت به آسمان سپرد. گويی خوب می دانست که آن کبوتر سپيد بال پيام ندا و داستان سرفرازی مادر يک شهيد - را به ايران می برد و در هزاران ندای ديگر تکرار می شود.
امروز فروغ،  آن عاشق ايران- آزادی و عاشق سازمان پر افتخار مجاهدين خلق ايران و رهبری پاکبازش به جاودانه فروغ ها پيوست.
در سوگش نمی توان اشک را در چشم و بغض را در گلو پنهان کرد. نمی توان به چشمان احمد يار ديرينه و فرزندان قهرمانش نگاه نکرد. نمی توان به رهبری پاکبازمان – به خواهر مريم و رهبر و معلم کبيرمان مسعود تسليت نگفت. اما می دانم و می دانيم که فروغ از ما نمی خواهد که  غمگين بمانيم. برعکس فروغ همين الان. در همين لحظه با خنده های دل نشين و چشمان پر فروغش به ما می نگرد و از ما می خواهد تا از او،  حتی در سوگش – هر جند جانگداز- بياموزيم.  پرچمش را از زمين برداريم . عزم جزم کنيم، اراده هامان را باز هم بيشتر صيقل بزنيم  و پا در رکاب رهبری قهرمانمان. همراه و هم پيمان با دلاورانمان در اشرف  و جوانان دلير اشرف نشانمان در ايران، پر فروغ و پر ندا تا پيروزی نهايی و سرنگونی تام و تمام رژيم دژخيم ملايان غاصب ايران زمين دمی از پا ننشينيم.
امروز فروغ به جاودانه فروغها پيوست:

بخواب فروع جان
آرام و آسوده بخواب خواهرم
دل نگران نباش
همانگونه که آرزويت بود
در کنار ندايت بخواب
به او بگو  غم به دل راه ندهد
بگو ايران يکپارچه آتش است
بگو ندا ها از او و با او جان گرفته اند
و دور نيست آن روز که همانگونه که آرزوی تو و او بود
مريم مهر تابان به ايران می رسد
بگو  
ايران
پر ندا شده است
ايران
پر فروغ می شود.

 بخواب فروغ جان
آرام و آسوده بخواب
دل نگران نباش
ما بر سر پيمان مانده ايم و می مانيم
تا رزم آخرين.
بخواب فروغ جان...
 

 

ندا ، پژواک جهانی ـ منصور قدرخواه

ندا ، پژواک جهانی
غرور ، عظمت و معصومیت خلق ما بود
متن سخنرانی منصور قدرخواه


نترسید ، نترسید  ما همه با هم هستیم
در آخرین لحظه
فریاد پدرش :
 ندا نترس ، ندا نترس
ندا با ما بمان!

در آخرین دم
با چشمانی
که دنیائی ازشکوه و معصومیت بود
گواهی داد
من نمیترسم
من نمیترسم
من با شمایان ،
من با شمایان خواهم زیست
من تا ابد با سرفرازان در قله های شرف
جاوید خواهم ماند

ندا
با چشمانی باز
و پر از امید و حیات
آزادی خلق همیشه ایستاده
را گواهی داد

وداع او
حقیقت استمرار مبارزه بی امان
تا پیروزی بود

و اینچنین بود
که
خون گرم او
در رگهای انسانیت
در اقصا نقاط جهان
جاری شد

و فریاد بغض کرده
و در گلو خفه شده سالیان سال
ناگهان منفجر شد :
مرگ بر خامنه ائئ
زنده باد آزادی
و فریاد انسان ایرانی
به غرش بی مانند در جهان طنین افکند:
یا مرگ یا آزادی
یا مرگ یا آزادی

براستی چرا جهان در غم و اندوه و شوکه شدن فرو رفت وقتی شاهد آخرین لحظات زندگی و شهادت ندا گردید؟
سالیان سال است که ندا ها و سرافرازان را ازسرزمین ما بوحشیانه ترین شکل ممکن درخیابانها و بازارها ، و کوهها و دشتها و در خانه ها می زنند ، می کشند و یا میربایند و در سیاهچالهای مخوف زیر سبعانه ترین شکنجه ها قرار می دهند و هزار هزار اعدام می کنند و در همین زمان ما می بینیم که قدرتمندان و مدعیان دمکراسی و حقوق بشر به تجارت با جلادان ما می پردازند.
سالیان سال است ملت رنج کشیده ما شاهد این است که در سایه این همه کشتار اقایان بسیار متمدن در بند و بستهای کثیف که نامش را دیالوگ انتفادی یا دیالوگ فرهنگها می نامند فرو رفته اند و اوامر ولی فقیه را اجرا می کنند و پاکبازترین فرزندان این خلق ستمدیده را تروریست نامیده اند تا چنگالهایشان را باتفاق آخوندها جانی بیشتر از پیش در پوست و گوشت ملتمان فرو برند.
اما چشمان مصمم و بدون ترس ندا قدرتمندان این جهان قدار را به تعظیم واداشت که : ندا با چشمان باز با این دنیا وداع کرد و شرم بر ما که با چشمان بسته در این جهان زندگی می کنیم. این گفته که از زبان آقای مکین جاری شد هدفش سیاست شکست خورده و ننگین مماشات بود که آقای اوباما رئیس جمهور آمریکا با وجود سی سال تجربه شکست خورده آن را استراتژی خود نامیده است و با وجود صحنه های این چنینی بجای برسمیت شناختن حق حاکمیت و دفاع مردم از خود دیالوگ با جلادان کشور ما را سیاست اصلی خود می داند.
براستی تا کی و چند هزار انسان بی گناه در ایران و هم چنین در این دنیا باید کشته شوند تا آقای اوباما به این حقیقت بسیار ساده پی برد که افعی کبوتر نمی زاید؟ و سازش باین رژیم غیر ممکن است.
براستی چرا اینان بزرگترین خطر این دنیا و تاریخ بشری را یعنی فاشیسم مذهبی که قلب و مغزش در تهران می تپد درست نمی بینند؟ و برخلاف مسئولیتشان برای حفاظت از مردمشان و صلح و ثبات جهانی  باو کمک میکنند تا بهتر بتوانند آزادیخواهان ایران زمین را بیشتر و بیشتر سرکوب و مورد کشتار قرار دهد.
به کدامین گناه خون مردم ایران زمین ریخته می شود؟
براستی چرا ملت و مقاومت ملت ما که در حقیقت مدافع تمامی دستاوردهای تاریخ بشریست ، بایستی این چنین مورد ظلم و ستم قرار گیرند و چنین بهایی بپردازد. مقاومت ما مدافع راستین دستاوردهای بشریست همان دستاودههایی که بی شماران انسان در طول تاریخ برای رسیدن به آن جان باخته اند و اگر دنیای ما زیباست بخاطر این سرمایه های بشریست .
چرا باید این مقاومت به خاطر آزادی در مقابل دنیایی از  سانسورها ، ستمها و خیانت به پرنسیپهای و دستاوردهای تاریخی تا این ابعاد بها بپردازد؟
چرا باید دنیا آنقدر سیاه و تار شود که ندا ها از خود مشعلی در این تاریکی بسازند؟
آخر کدام اپوزیسیون برای احقاق حقوق مردمش این چنین زیر فشارهای متعدد و وحشتناک کشورهای مدعی دمکراسی و آزادی بیان بوده است؟
و هنوز می بینیم و می شنویم که در حین کشتار و سرکوب ملت خروشانمان بعضی از تاجران پرنسیپهای با ولع کامل می خواهند دست این جانیان که تا مرفق به خون ملت ما آغشته است را بفشارند و دیالوگ کنند.
اما ملت و مقاومت ما همانطور که با حاکمان جلاد سخن می گویند که بجنگ تا بجنگیم به هیچ قدرتی چشم نیاندوخته  است و خود ایستاده و استوار بار مبارزه با یکی از بزرگترین هیولای تاریخ بشری تا نابودی کامل آن پیش خواهد رفت.
یک لحظه تصور کنید که اگر اشرفیان در عراق با وجود آن ابعاد از بمباران و بعد از آن با تمامی سختیهای ممکنه دست به گریبان نمی شدند و تحمل نمی کردند از عراق چه می ماند؟ اشرفیان آن فشارهای زیاد را تحمل کردند تا همه عراقیان میهن دوست و آزادیخواه را به اشغال پنهان که توسط عوامل خامنه ایی انجام شد آگاه سازند.
براستی چرا همه معتقدین به دمکراسی و حقوق بشر در عراق و همه کشورهای خاورمیانه از اشرف و مجاهدین حمایت میکنند و غرب آنها را برای خوشایند ملاها در لیستهای تروریستی قرار داده بود و هنوز در آمریکا ادامه دارد این بزرگترین افتضاح تاریخ معاصر؟
اگر اشرفیان در عراق نبودند براستی موقعیت قدرت شماره یک این جهان در عراق و منطقه چگونه بود؟
یک لحظه تصور کنید که ناگهان انفجار آزمایشی بمب اتمی در دستان خامنه و احمدی نژاد در یکی از کویرهای ایران چه لرزه ایی وحشتناک بر این دنیا می افکند؟ و چگونه این بزدلان تاجر پیشه مجبور به کرنش در مقابل این رژیم سفاک می بودند؟
چه کسی افشا گر اصلی این خطرناکترین پدیده جهان بود بغیر از این مقاومت سرفراز بود و هست؟
براستی که دورد بر رهبران پاکباز و هشدار این مقاومت که ارزششان در تاریخ بی نظیر است.
در حالی که همه جهانیان در اثر سیاستهای کثیف و شکست خورده در رابطه با این رژیم در رنج بسر میبرند و همه بحرانهای ممکنه در این دنیا ناشی از ندیدن درست و بموقع وجود منحوس این رژیم است و در اثر این بی اعتنائئ سیاستهای بغایت نابخردانه خود را در بن بستهای متعدد فرو برده اند ، این مسعود و مریم رجوی بودند که این مسیر را در دل تاریکیها درنوردیدند و همیشه نور امید برای پایان تاریکیها را در دل ملیونها نفر ایرانی زنده نگه داشتند؟
مريم و مسعود فریاد یک خلق ستمدیده هستند. آنها از دل تاریخ مبارزات حق طلبانه ایران برخواسته است و مطالبات تاریخی مردم ایران را از همه ستمگران خواهد گرفت.
زنده باد آزادی مرگ بر خامنه ای

 

سناريوي رذيلانه رژيم براي لوث كردن نقش هواداران مجاهدين در قيام سراسري


روز يكشنبه 31خرداد، متكي وزير خارجه آخوندها كه سوابق او در گروگان گرفتن مجاهدين در تركيه در زماني كه سفير رژيم در تركيه بود بر همگان آشكار است، به صحنه آمد و سناريوي ابلهانه و مضحكي را در مورد اتاق عمليات براي اداره قيام از انگلستان در برابر اعضاي هياتهاي ديپلماتيك خارجي در تهران ارائه داد . اين اظهارات در پي مواضع ولي فقيه در نمايش جمعه 29 خرداد عليه انگلستان صورت گرفت .
وزيرخارجه آخوندها در 31خرداد88 در برابر اعضاي هياتهاي ديپلماتيك خارجي در تهران گفت: ملتهايي‌كه استقلال و آزاديشون را بواسطه جانفشانيها بدست آوردندتسليم اين بازيها نمي شوند، البته در جاهايي بصورت كودتايي يك دولت دست نشانده را آوردند سر كار، شايد بتوانند با اين حركات روي آن تاثير داشته باشد اما كشوري كه صدها شهيد و مجروح داده است و هنوز كساني كه مورد اصابت سلاحهاي شيميايي كه متعلق به خيلي از كشورهاي غربي بوده، برخي سفيران و ديپلوماتها امروز اينجا حضور دارند برخي از اين نفرات بيش از 20 سال است كه با اين درد و رنج زندگي سپري ميكنند به همين جهت اين مردم امكان ندارد كه از دستاوردهايش كوتاه بيايد من مي خواهم به سفيران محترم كساني كه قبلا با ما مراوده داشتند بعنوان ديپلمات يا وزير خارجه حرف من با شما اين است كه به دولتهايتان بگويد كه ملت ايران با 7000 سابقه تاريخي ملتي كه احساس مي كند مقدراتش در دست خودش است در طي 30 سال گذشته فراز و نشيبهاي فراواني را پشت سر گذاشته مشكلات فراواني را حل كرده است. ما فرا گرفتيم كه چگونه در جهت منافع ملي منافع وامنيت كشورمان و موضوعاتي كه با آن مواجه مي شويم حل كنيم و شما شاهد خواهيد بود كه چگونه برخي از پيامدهاي جزيي انتخابات دهمين دوره رياست جمهوري ايران هم در يك تدبير خانوادگي و تدابير متناسب با فرهنگ ملت واعتقادات مذهبي مان حل و فصل مي كنيم .اما حتما بايد ابراز تاسف كنم و محكوم كنم برخي از برخوردهايي كه شايسته شان ملتهاي برخي كشورها نبود
ناراحتم از اين كه بايد اظهار تاسف كنم از آلمان ، يكروز آقاي (نامفهوم) در اتحاد دو آلمان در حالي كه در اتاقش مشتهايش را گره كرده و در هوا ميچرخاند مي گفت كه ما بالاخره موفق شديم ، امروز اين گونه بدون استدالال حزب كمونيست جوانان آلمان شرقي آن چنان مرعوب سران صهيونيست كه 60 سال است ملت آلمان را به گروگان گرفتند و در مقابل ايران حرفهايي را تكرار مي كند. آلمان بايد همه خسارتهاي وارده به جمهوري اسلامي ايران كه اغتشاشگران تحت حمايت پليس آن كشور وارد اقداماتي شدند را بپردازد.
ناگزيرم از يك محور ديگر كه اصلي و آخرين محور در اين رابطه است نام ببرم و آن انگليس است با شناختي ملموس و نزديك به يك دوره بيش از 150 سال…
 در اين انتخابات خط نخستين خط تحريم بود اين خط انگليس و امريكا و برخي كشورهاي ديگر بود كسي شركت نكند اما خلال اطلاعاتي كه از لايه هاي اجتماعي مختلف بدست آوردند ديدند شركت مردم چشمگير بوده است، لذا ما در ماه قبل از انتخابات شاهد سرازير شدن مسافراني تازه وارد از انگليس به ايران را شاهد بوديم به حدييكه پروازهاي تهران لندن كه مسافرين را جا بجا ميكرد پاسخگوي اين مسافرين جديد نبود در هفته هاي پاياني با توجه به كثرث مسافرين خاص پروازها تبديل به جمبوجت 747 شد و كسانيكه از جانب اطلاعات انگليسي بودندبراي اينكه بتوانند تاثير گذاريهاي خاصي را داشته باشند من وارد بحث رسانه اي وحتي اظهارات مداخله جويانه مقامات انگليس در زمينه انتخابات ايران نميشوم هرچند جوامع ديپلماتيك بايد از آن خبر داشته باشند اما مهم اين است كه اين اقدامات انگليس باعث انزجار بيشتر ملتها آزاده قرار گرفت .
اين سناريوي رذيلانه بخشي از يك بفرموده ولي سفيه ارتجاع است كه به قصد لوث كردن نقش تعيين كننده هواداران مجاهدين در شكل گيري قيامهاي سراسري طراحي شده است. كما اين كه پاسدار رادان پهلوان پنبه سركوبگر نيروهاي انتظامي در 30خرداد88  گفت: نيروي انتظامي بنا را بر اين گذاشت كه حتي الامكان بتواند صف مردم از صف گروه تخريب را جدا كند.لاكن جدا كردن اين صف كار بسيار سختي بود و در جمعيت نشان مي داد سازماندههايي در خط تخريب وجود دارد بطوريكه متأسفانه تا آلان بالغ بر700مورد تخريب و آتش سوزي اماكن را داشتيم ما. بالغ بر 200 موردتخريب و آتش سوزي از بانكها بوده، به 200خودرو مردم خسارت كلي و جزيي وارد شده، بيش از 300 مورد از اموال عمومي مردم دچار تخريب و آتش سوزي شده …
براساس اين سناريوي ابلهانه وزارت اطلاعات رژيم هم به صحنه آمد و طي يك برنامه فرمايشي از تلويزيون رژيم اعلام كرد:
گوينده خبر:بخشي از تحركات و نقش منافقين در اغتشاشات اخير افشا شد:

صداي گزارشگر روي فيلم:در پي حماسه حضور40 ميليوني ملت قهرمان ايران اسلامي در انتخابات دوم خرداد ماه كه دشمنان نظام اسلامي را دچار حيرت و آشفتگي كرده است در شبهاي گذشته برخي اغتشاشات و تخريبهاي هدايت شده اي در مناطقي از شهر تهران بروز كرد. در جريان اين تحركات تعدادي از عناصر گروهكهاي ضد انقلاب بويژه گروهك منافقين حضور داشتند.
 نفراول دستگير شده:من براي همكاري با سازمان تروريستي منافقين دستگير شدم در تاريخ 28/3/88 بخاطر همكاري با سازمان منافقين.
نفر دوم دستگير شده: من توي گروهك تروريستي منافقين بودم و همكاري باهاشون مي كردم.
صداي گزارشگر روي فيلم:سربازان گمنام امام زمان عج شريف در روزهاي اخير شماري از اعضاي گروهك منافقين را كه در آشوبها و تخريبهاي خياباني شركت داشتند دستگير كردند كه در اعترافات آنها برنامه گسترده منافقين براي ايجاد ناامني و اغتشاش در كشور برملا شده است.
نفر دوم دستگير شده:“خطي را كه سازمان به ما داده بود بعد از انتخابات رياست جمهوري كه چه كارهايي را بايد انجام دهيم اين كه اعتراضات مردمي، حضور گسترده و حضوري فعال داشته باشيم. مراتبي كه سازمان به ما داده بود اين بود كه مردم را وادار كنيم به كاري كه سازمان از ما ميخواست.
صداي گزارشگر روي فيلم: اين عوامل از ماهها قبل با گذراندن دوره هاي خرابكاري و اغتشاشگري در پادگاني موسوم به اشرف در خاك عراق آماده انجام عمليات تروريستي در داخل كشورمان شدند.”
نفر اول دستگير شده:“طي سه ماهي كه من تو اشرف بودم آموزشهايي به من مي دادند كه بتوانم در تهران، در شهرمان در ايران بتوانم پياده كنم …
صداي گزارشگر روي فيلم: تشديد فعاليت گروهك تروريستي در شرايطي صورت مي گيرد كه اروپا با اصرار و پادرمياني انگليس نام آنها را از جرگه گروهكهاي تروريستي جهان خارج كرده است.
فرد اول دستگير شده: “سرپل من خانمي بنام زهره بود كه از اروپا از كشور انگليس با من تماس مي گرفت و از آنجا مرا اداره مي كرد. بعد از انتخابات تماس مان دوبرابر شده بود يعني قبل از انتخابات كه شايد مسئولم ماهي يك دفعه با من تماس مي گرفت بعد از انتخابات شده بود روز دو دفعه ، …
فرد دوم دستگير شده:“مراكز دولتي را آتش بزنيم.بعد ، جنگ مسلحانه بخواهيم داشته باشيم. بعد از قبيل بهم زدن خيابانها و به آتش كشيدنها، بعد تو همين مدت هم كه از سازمان كه يك همچي چيزهايي را از ما ميخواست، از اونور يعني از انگليس زهره ارتباطش را با من خيلي بيشتر كرده بود و هي تند تند از من اخبار مي خواست از من گزارش ميخواست.”
صداي گزارشگر روي فيلم: در آشوبهاي اخير علاوه بر پايگاه اور ستاد مركزي منافقين در فرانسه ، اتاق هدايت عمليات در انگلستان هم فعال شده و اغتشاشات را طراحي و ساماندهي مي كند.
سناريوي ابلهانه وزارت اطلاعات به تمسخر رسانه هاي بين المللي قرار گرفت و درباره نوشتند:
تلويزيون بي بي سي(31خرداد88) ايران مي گويد گروههاي تروريست باعث درگيري روز گذشته در تهران و كشته شدن دست كم 10 نفر شده اند. مقام هاي ايران گروههاي مخالف خود را به ويژه سازمان مجاهدين خلق را مسئول خونريزيها مي دانند و در عين حال بعضي از كشورهاي خارجي را متهم كردند كه در مسائل داخلي ايران دخالت مي كنند. …
گزارشگر: صورت ها محو و صداها آشكار و گفته ها اعتراف اينها اعترافات تلويزيوني دو نفري است كه شبكه خبري ايران آنها را منافقين مي نامد. عنواني كه براي اعضاي سازمان مجاهدين خلق استفاده مي شود. وزارت اطلاعات ايران مي گويد گروهي از اعضاي اين سازمان به قصد دامن زدن به ناآراميها از مقرشان در عراق به ايران آمدند و در آن چه آشوب و اغتشاش خوانده مي شود شركت داشتند(در اينجا تلويزيون رژيم صحنه اي را نشان مي دهد كه رويش نوشته بودن (زهره از منافقين پايگاه انگليس) و صدايي از پشت تلفن شنيده مي شود:آفرين، به سمت سرنگوني، يعني شعارها همه سرنگوني، ساعت پنج هم توي هفته تيره، ببين به دوستانت بگو،
گزارشگرتلويزيون رژيم: اين اولين باري نيست كه اعتراضهاي داخلي در ايران به بعضي از گروههاي مخالف دولت كه در خارج از كشور هستند و همچنين به كشورهاي خارجي نسبت داده مي شود.
اين دعاوي ابلهانه به قدري مسخره بود كه حتي علي لاريجاني رئيس مجلس ايران نيز به صدا در آمد و گفت آنها(مجاهدين) گروهي پژمرده هستند. خط انتصاب ناآراميهاي داخلي ايران به عوامل خارجي مدتهاست كه در رسانه هاي ايران و گفته هاي بعضي از مسئولان دنبال مي شود.
اما به دنبال اين شوي تلويزيوني مقامات ريز و درشت رژيم هم به صحنه آمدند تا از قافله عقب نمانند.
روزنامه جمهوري(1تير88)نوشت: رد پاي منافقين در آشوبهاي اخير… شعار اين اتاق هاي عمليات ويژه ” بنزين بيشتر بر روي هيزم بريزيد “ بود و تلاش عوامل اين اغتشاشات از جمله منافقين اين بود كه در دانشگاه ها خيابان ها و مساجد اغتشاش به راه بيندازند
خبرگزاري حكومتي ايسنا(31خرداد88) نيز نوشت: سردار سرلشگر پاسدار غلامعلي رشيد جانشين رئيس  ستاد كل نيروهاي مسلح: ملت بزرگ ايران در آستانه جهش تاريخي از توطئه و شيطنت بيگانگان و منافقان غافل نشوند
تلويزيون العربيه(31خرداد88) نيز از فردي به نام شريعتي(مشاور سابق خاتمي)نوشت:در رابطه با مجاهدين خلق، ما دشمن اين گروه ظالم هستيم كه كارهاي تروريستي مي كند و فكر مي كنيم كه بايد كنترل داشته باشيم، مي خواستند از اين فرصت استفاده كنند و امام را منفجر كنند.
 

جاده صافکنهای جنگ (36) کریم قصیم

دربارة سیاست اَپیزمنت غرب با فاشیسم دهه سی قرن بیستم
روز جمعه يازدهم مارچ 1938 ساعت سه بعد ازظهر, مايكل پَلرت،سفير انگلستان در وين, شماره تلفن تماس اضطراري با دولت متبوع خود را گرفت و مطلب زير را گزارش داد:
« صدراعظم [اتريش] با تهديد جنگ داخلي و مداخله نظامي [آلمان] مواجه شد. وي عقب نشيني كرد و به خاطر جلوگيري از خونريزي در اتريش و اي بسا در اروپا، به اين شرط كه آرامش و امنيت كشور توسط نازيها به هم زده نشود با لغو همه پرسي در روز يكشنبه موافقت نمود. اين تصميم او به اطلاع هيتلر رسيده، اما وي در جواب گفته است كه لغو همه پرسي كفايت مقصود نمي كند و خود دكتر شوشنيگ بايد استعفا دهد و وزير داخله [زايس-اينكوآرت] به جايش نشيند. دكترشوشنيگ ازدولت فخيمه درخواست مشورت و راهنمايي دارد كه چه كند. او فقط يك ساعت فرصت تأمل در اختياردارد.»(1)
وقتي صدراعظم شوشنيگ از اولتيمام جديد گورينگ و خواست استعفا و جانشيني زايس مطلع شد, تآملي كرد و با رديگر به بهانه صحبت با رياست جمهوري فرصت خواست. بلافاصله گورينگ تهديد كرد كه تا پنج و نيم بعد ازظهرمي بايد مسأله استعفاي شوشنيگ و صدراعظمي زايس فيصله يافته و تلفني به وي گزارش شده باشد «... و گرنه نيروهاي ما وارد مي شوند».
اتاق كه خلوت شد،شوشنيگ بلافاصله با سفراي « قدرتها» تماس گرفت و ماوقع را اطلاع داد و خواستار رهنمودي عاجل ازجانب دولت بريتانياي كبيرشد.

خيانت اپيزمنت
با آن كه طبق موازين و اصول جامعه ملل, عمل دولت آلمان در « ملاقات برشتسگادن» شديداً خلاف حقوق بين الملل بود و به خصوص قدرتهاي حافظ قرارداد سن ژرمن, انگلستان و فرانسه, مي بايست بابت رفتار هيتلر به آلمان اخطار مي دادند،ولي در اين مورد كمترين واكنش رسمي نشان داده نشد. فرانسه خواهان موضعگيري شديد و « اخطار» قدرتها به برلين و حمايت آشكار از شوشنيگ بود, ولي به سبب مخالفت قاطع دولت بريتانيا, موضعگيري مشترك «حافظان سن ژرمن» ناممكن شد. ازآن جا كه دررسانه هاي فرانسه مطالب تندي عليه رفتار هيتلر به چاپ رسيد و اين موج مطبوعاتي به افكارعمومي و رسانه هاي انگلستان نيزسرايت پيدا كرد, كاردارسفارت آلمان در لندن محص اطلاع از وزارت خارجه انگلستان استفسارنمود آيا آلمان بايد منتظر « يك اخطار» باشد؟ ولي جناب سرجنت(Sargent)،معاون مديركل وزارت خارجه،در تاريخ 17 فوريه به وي جواب داد كه ايده اخظار مشترك از جانب كابينه انگلستان رد شده است!(2)
 در تصميمات متأخذه نشست كابينه چمبرلين ( 19/20 فوريه) نيز هيچ حرفي دردفاع ازاستقلال تضمين شده اتريش به چشم نمي خورد. دو روزبعد،درجلسه 22 فويه مجلس عوام هم،هيچ يك از اعضاي كابينه سخني حاكي از حمايت اتريش به زبان نياورد. مسأله اصلي چمبرلين دراين نشست دفاع از طرح «مذاكره با ايتاليا» بود. در پارلمان تنها چرچيل رفتار هيتلر را مردود دانست و براي اتريش اظهار نگراني نمود و ضمن اشاره به سياست خارجي چمبرلين در مورد ايتاليا, چنين موضع گرفت:
« اگر ايتاليا مي توانست به وظيفه اش عمل كند و دردفاع از تماميت و استقلال اتريش به حمايت فرانسه و بريتانيا برخيزد, آن گاه،و به اين قيمت،حاضر بودم با امتيازبخشيدن بريتانياي كبير به ايتاليا موافقت نمايم.»(3)
ده روزبعد, زماني كه ديگربراي خاص و عام روشن بود كه آشوب نازيها استقلال اتريش را به خطرانداخته است, جلسه 2 مارچ مجلس عوام انگلستان تشكيل شد. ضمن سايربحثها, نماينده اي از حزب كارگر سئوالي از نخست وزيرپيش كشيد راجع به « توافقنامه برشتسگادن» و موضع دولت نسبت به اوضاع وخامت بار اتريش. چمبرلين درباره وخامت اوضاع آن كشور خود را به نفهمي زد و و ضمن مشاطه گري از جبّار برلين به پرسش نماينده چنين پاسخ داد:
« به نظراو (چمبرلين) اتريش با اين توافقنامه استقلالش را ازدست نداده و بايد صبركرد ديد اجراي آن چه نتايجي به بارمي آورد... او خوشحالست كه پيشوا و صدراعظم رايش درنطق 20 فوريه اش توافقنامه را به معناي گسترش دادن به چهارچوب قرارداد 11 ژوئيه 36 ديده است»(4)
اين سخن يك سره دروغ و دغل بود. چمبرلين درآن تاريخ اطلاعات كافي دردست داشت وخوب مي دانست كه باج نامه مزبور « چه نتايجي به بار آورده...» و چگونه امنيت و استقلال اتريش به لب پرتگاه نزديك مي شد. علاوه براين به دقت از كنه فريبكاري هيتلر و تلاش وي جهت انحراف اذهان خبرداشت.(5)
سخن لغو چمبرلين صرفاً به كار آرامش بخشي افكارعمومي انگلستان و شانه خالي كردن از تعهدات امضاءشده اروپائي مي آمد. تعهداتي كه «بريتانياي كبير» هنوز كباده آنها را به دوش مي كشيد, درحالي كه زمامدارانش فاقد اراده سياسي, شهامت اخلاق و كارداني لازم جهت تحقق آنها بودند.
برچنين زمينه اي آميخته از غافگيري و وادادگي سياسي،صدراعظم شوشنيگ از دولت بريتانياي كبير رايزني خواست كه چه كند؟ درآن وضعيت فوق العاده حساس, لرد هاليفاكس بيش از يك ساعت وقت لازم داشت كه بگويد نه, «دولت فخيمه» نمي تواند ضامن استقلال اتريش باشد, حتي مسئوليت يك رهنمود خشك و خالي را هم نمي پذيرد :
« تلگرام لرد هاليفاكس به مستر َپلرت ( ساعت 16.30 روز11 مارچ دريافت شد ):
 دولت فخيمه بريتانيا نمي تواند مسئوليت ارائه رهنمودي به صدراعظم اتريش را قبول كند. هرگونه راهنمائي مي تواند متضمن خطراتي براي كشور وي باشد كه دولت فخيمه در وضعيتي نيست كه براي محافظت اتريش از آن خطرها ضمانتي عرضه كند.
اين موضع ازطريق تلفن به برلين, پاريس, پراگ, رم و بوداپست اطلاع داده شد.»(6)
هم پيام تلفني مستر َپلرت و هم تلگرام جوابيه لرد هاليفاكس طبعاً به رمز مبادله مي شدند و امكان كشف بلافاصله آنها توسط سرويسهاي هيتلري وجود نداشت. بنابراين اطلاع دادن موضعگيري به برلين و رم و... صرفاَ به قصد اعلام فوري سياست انگلستان و ارفاق به هيتلر صورت مي گرفت. واكنش چمبرلين درآستانه نخستين « تجاوزبه عنف » هيتلر به يك كشورمستقل اروپائي, عبارت بود از اعلام رسمي چشم بستن به تهديد و تجاوز, آن هم نسبت به سرزميني كه طبق معاهده هاي معتبر مي بايستي در كنف حمايت و ضمانت بريتانياي كبير باشد. اين موضعگيري و آگاهي دادن به رژيم متجاوز, آن هم در آستانه وقوع فاجعه, معنايي نداشت جز انكار و نقض آشكار تعهدات بين المللي بريتانيا. اين عمل آغازمسير خيانت آميز سياست اپيزمنت بود به اصول و موازين جامعه ملل, به استقلال اتريش و ديگر ملتهاي تحت خطر نازيسم / فاشيسم .

فرانسه مي خواست ولي نمي توانست!
موضع دولت فرانسه با انگلستان فرق داشت. روز21 فوريه دلبو وزيرخارجه درپاريس به خبرنگاران گفت كه:
« فرانسه بر طبق اصل « امنيت جمعي», نمي تواند به سرنوشت اتريش بي توجه باشد»(7)
در 23 فوريه, فرانسوا پونسه سفيرفرانسه دربرلين همان معنا را روشنتر به فون نويرات خاطرنشان كرد: « فرانسه نمي تواند آرام بنشيند, دست روي دست گذارد و شاهد باشد كه آلمان استقلال اتريش را ,كه طبق معاهده اي تضمين شده است, ازبين ببرد.» (8)
روز 25 فوريه در مجلس فرانسه بحثي مفصل راجع به سياست خارجي دولت صورت گرفت. سفيراتريش درپاريس گزارشي كوتاه از اين بحث و قسمت مربوط به اتريش براي دولت متبوع خود فرستاد, با اين نتيجه گيري :
« دراين بحث, دِلبو وزيرخارجه فرانسه, استقلال اتريش را به عنوان عنصرغيرقابل صرفنظردر تعادل اروپائي ناميد.»(9)
روز7 مارچ, ژنرال يان (Jahn), وابسته نظامي اتريش در پاريس, به وين بازگشت و با خود يك
 مكتوب سرّي براي دولت آورد.
 اين مكتوب گزارش يك صحبت طولاني فولگروبر ( Alois Volgruber ) با الكسي سن – لژه(Alexis Saint-Leger )،دبيركل وزارت خارجه فرانسه بود. ازقول مقام فرانسوي نكات مهم زيرنقل مي شد: « ازجمله مواضعي در اروپا كه براي منافع فرانسه جنبه حياتي دارند, يكي موجوديت چكسلواكي است و ديگري استقلال اتريش...
درحال حاضر فرانسه به طوراصولي حاضر است جهت دفاع از هريك از اين مواضع درصورت لزوم دست به شمشير برد. درعمل اما ناگزيرست چنين كاري را حتي المقدور درشرايطي مساعد سامان دهد و لذا بايد از همكاري و مشاركت انگلستان مطمئن باشد...

فرانسه درموارد فوق الذكر, زماني دست به شمشير مي برد كه آشكارا ”تجاوزبه ُعنف” پيش آمده باشد, يعني دولت اتريش وقوع تجاوزرا اعلام نمايد وملت اتريش عليه تجاوز واكنش نشان دهد...»(10)
اين مواضع جملگي جدا ازايستار چمبرلين, بلكه مغاير نقطه نظرات او بودند. منتهي, مشكل بزرگ فرانسه رابطه استراتژيك با انگلستان و هراس فوق العاده اش از تكروي و تنها ماندن احتمالي درمقابل نازيسم و فاشيسم بود.
درهرحال روزتعيين كننده يازدهم مارچ, صدراعظم اتريش از اين رويكرد فرانسه آگاهي داشت. ولي ازبخت بد, درآن روز فرانسه فاقد دولت بود. جامعه گرفتار تلاطمات سياسي و دولت موسيو شوتان( Chautemps ) روز 10 مارچ استعفاء داده بود. هنوزدولت تازه اي نداشتند. دلبو به طورموقت وزارت خارجه را سرپرستي مي كرد. به محض اطلاع ازوقايعي كه دروين جريان داشت, با لندن تماس تلفني گرفت. بحث و مشاجره طولاني شد, ولي به جائي نرسيد. لندن به هيچ وجه حاضرنبود عليه تجاوز هيتلر وارد عمل شود. درآن شرايط به غايت نامساعد, طبعاً مراجعه سفير اتريش به وزارت خارجه فرانسه هم بدون نتيجه ماند.(11)

تسليم خفت بار
وقتي حوالي ساعت چهار ونيم بعد ازظهر يازدهم مارچ, مسترَپلرت تلفني متن انگليسي تلگرام لردهاليفاكس را براي صدراعظم شوشنيگ خواند, وي لحظه اي به عكس صدراعظم مقتول دولفوس, كه هميشه روي ميزش بود, نظري انداخت, بعد قلم برداشت و استعفاي خود را خطاب به رياست جمهور نوشت. درظرف كمترازهشت ساعت, دوبار به تهديد و شانتاژ گورينگ گردن گذاشته بود, بدون اين كه كمترين تدبيري براي دفاع ازكشور بينديشد و يا به صورتي افكارعمومي را مطلع كند و با اطلاع همگاني ايستادگي كند. دراين لحظه قواي ارتش و ژاندمري اتريش هنوزبه دولت او وفاداربودند و دفاع ازكشور امكان پذيربود. خود شوشنيگ دركتاب خاطراتش به اين واقعيت اذعان دارد:
 « مقاومت و دفاع ازكشوربراي يك مهلت دو روزه امكان پذيربود و حتي روز11 مارج هم مي شد فرمانش را صادركرد, چون هم ارتش فدرال و هم ژاندرمري وسائل قابل اتكائي در دست دولت بودند...»(12)
اين كه چرا شوشنيگ هيچ گونه ايستادگي نكرد, در كتابها و مقاله هاي بسيار مورد بررسيهاي گوناگون قرارگرفته است.هر تحليلگر به اقتضاي بينش خود, بر اساس فاكتهاي سياسي و نيزبا درنظرگرفتن ويژگيهاي شخصيتي شوشنيگ, مسأله را ارزيابي كرده و پاسخ داده است. يك واقعيت ترديد بردار نيست كه شوشنيگ, با آن كه سياستمداري ارتجاعي مسلك و ديكتاتورمنش بود, ولي نه به حزب نازي پيوست و نه حتي با آن تسليم خفت بار امنيت و غنيمتي براي خود خريد. اوازهمان شب به محاصره اجامرو اوباش نازي افتاد و تا پايان جنگ جهاني دوم, هفت سال تمام ازاين زندان به آن اردوگاه نازيها كشانده شد و تاوان سنگيني بابت « ايده همه پرسي» پرداخت.(13)
سياست اپيزمنت تصورمي كرد با خالي كردن پشت شوشنيگ و چشم بستن بركارگرداني گورينگ در سقوط دولت اتريش،رويكردي «آلمان دوستانه» ازخود نشان داده،ازگرده ديگران يك امتيازبزرگ به هيتلربخشيده و درمقابل مي تواند انتظار صلح و ثبات در اروپا داشته باشد!
                                        ادامه دارد


منابع و توضيحات


1- به نقل از كتاب شوشنيگ, « درمبارزه عليه هيتلر», ص 322 ,gegen Hitler Kurt Schuschnigg ,Im Kampf

2 - همان كتاب, ...ص 286, اين ايده از جانب دولت فرانسه كه خواهان واكنش تند بود, مطرح شده بود. لزومي نداشت وزارت خارجه انگلستان چنين تصميم گيري را به كاردار آلمان خبردهد, ولي رويكرد استمالتگران در جهت فيصله بخشيدن به مسأله اتريش به نفع هيتلر عمل مي كرد. البته همين عدم اخطار قدرتها به آلمان مي بايست زنگ خطر را براي شوشنيگ به صدا درمي آورد. ولي او درآن زمان هنوز اين توهم را داشت كه اجراي «توافقنامه برشتسگادن» ملازم با تحقق قول هيتلر است و با آرامش سياسي مشگل حل خواهد شد. روال وقايع هفته هاي بعد درس ديگري به او داد.
3 - به نقل ازشوشنيگ.... ص 287 ,

4 - همان...،ص 287 ,

5 - سفارت انگلستان و سرويسهاي مخفي امپراتوري, روند آشوبهاي فزاينده نازيها دراتريش را روزمره گزارش مي كردند و چكيده اين گزارشها بعضاً دررسانه هاي انگلستان هم منعكس مي شدند. توازن قواي سياسي نيز روزبه روزبه ضرر« وضعيت موجود» و درجهت متلاشي شدن تعادلهاي سياسي اتريش و نابودي استقلال اين كشور تغييرمي كرد. اين واقعيت جلوي چشم كليه ناظران سياسي جريان داشت. درآن زمان از نطق 20 فوريه هيتلر 12 روزمي گذشت و هرروز آن به قيمت سنگيني براي دولت و كشور اتريش تمام شده بود. هجمه نازيهاي اتريش سراسركشور را به آشوب كشيده بود و اين وضع از چشم ناظران سياسي پنهان نبود. براي همينست كه حتي خود شوشنيگ هم موضع ظاهرسازانه چمبرلين را با نوعي استهزاء تفسيرمي كند:
 « البته،برغم اين فرمايشات, وضعيت اتريش درفاصله تاريخ كناره گيري ايدن( 20 فوريه) و بيانيه چمبرلين درمجلس عوام (2 مارچ)اساساً عوض شده بود... هرچه آشكارترمي شد كه قرارداد برشتسگادن ازجانب آلمان همچو تخته پرشي براي عمليات بعدي مورد استفاده قرارگرفته،به همان اندازه روشنترمي شد كه فقط يك اقدام مشترك و قاطع توسط قدرتهاي بزرگ مي توانست وضعيت موجود اروپا را حفظ كند و از امنيت و استقلال اتريش دفاع نمايد.»،شوشنيگ..., ص 287 ,

6- به نقل از شوشنيگ... ص 323،
7- « امنيت جمعي » سياست و يكي از اصول مبنايي جامعه ملل به شمارمي رفت. برمبناي اين اصل, به خطرافتادن ونقص امنيت هرعضوي, دستكم دراروپا, به معناي به خطرافتادن امنيت ديگر اعضاء بود و مي بايست مانع از آن شد.
8- يادداشت مورخ 23 فوريه فون نويرات, به نقل از شوشنيگ... ص 284 ,
9- نقل درشوشنيگ... ص 285,

10- همان ... ص 286 ,
 بعد از تجاوز هيتلر به اتريش و وقوع روند سريع «اشغال, الحاق, انحلال» كه همان نازيفيكاسيون بود و براي نخستين بار دريك كشور كوچك, بعضاً آلماني تبار صورت مي گرفت, بسياري ازمفسران برجسته, ازجمله وينستون چرچيل, اين عمليات غافلگيرانه هيتلر را « تجاوزبه عنف » ناميدند. چرچيل قصل دوازدهم«كتاب تاريخ جنگ جهاني» خود را تحت همين عنوان تحريركرده است.
11- دلبو به سفيرگفت : « متأسفانه لندن هرگونه واكنش جدّي به وقايع جاري دروين را رد مي كند.. پاريس هيچ كار مهمي از دستش برنمي آيد, همان طور كه مي دانيد دولت فرانسه درحال حاضر مستعفي است.»،همان شب مدير كل وزارتخارجه تلفني به سفيراتريش خبر داد كه زيرفشار فرانسه يادداشت اعتراضي به امضاي هردودولت ( انگلستان وفرانسه) به برلين فرستاده شده است. » - به نقل از شوشنيگ... ص321

12- شوشنيگ... ص 321,

13 - اما, پرسش و چرائي آن حركت براي خواننده باقي است. خود شوشنيگ دركتابي كه سي سال پس از اين ماجراها به رشته تحريردرآورد, «جلوگيري ازخونريزي» را مستمسك بي عملي،افلاج و استعفاي خود قرار مي دهد. حتي تلاش مي كند تصميم خود را با دلائل سياسي نيز مستدل كند: « مقاومت توسط ما باعث خونريزي سنگين و ويراني سرزمين اتريش مي شد....كليه آمادگيها و تداركات دفاعي اتريش مبتني براين فرضيه بود كه در چهارچوب سياست قدرتهاي اروپايي مبني بر ” حفظ وضعيت موجود”،درصورت لزوم به اتريش كمك بين المللي مي رسد...» - شوشنيگ..., صفحات 319 الي 323،
چشم دوختن صرف به حمايت خارجي،وادادن اوليه در برشتسگادن،سپس اعتماد به قول و وعده هيتلر و بي توجهي به روند متغير رويدادها, همين اينها دلائل كافي براي فهم بن بست شوشنيگ هستند. درآن شرايطي كه روي بود و نبود مملكت تصميم گرفته مي شد, ديگر« جلوگيري ازخونريزي و ويراني ...» دليل قابل قبولي به شمار نمي رفت. شوشنيگ پاسيفيست نبود و بهنگام سركوب كارگران و سوسياليستها هيچ پرهيزي ازخونريزي نشان نداده بود, حالا كه زمان دفاع ازكشورفرارسيده بود, به اين بهانه از انجام وظيفه قانوني،ملي فرار مي كرد. وانگهي اساساً علت وجودي قواي نظامي مذكور چيزي جز حفظ و دفاع كشور نبود. با قبول ا استدلال وي مي بايست كل اروپا را به هيتلر تحويل مي دادند! وانگهي مورخان بررسي كرده و نوشته اند اگر دريك مقاومت دو روزه اتريشيها درمقابل قواي هيتلر حتي هزار نفرهم فدا مي شدند ولي نتيجه سياسي متفاوتي از درگيري حاصل مي شد (احتمال واكنش ادامه دارتوده مردم و ادامه مقاومت به شيوه اي كه بعداً در يوگسلاوي آن زمان شروع شد, احتمال ورود فرانسه و شوروي و.. به ميدان مقابله با هيتلرو...), باز نتيجه مقاومت, از قرباني شدن فراتراز صد هزاراتريشي كه تحت فرمان هيتلر در جنگ جهاني ازبين رفتند مساعدتر مي بود. خيل عظيم آوارگان, زندانيان و شكنجه شدگان دراتريش (نجنگيده اشغال شده) را نيز بايد به حساب آورد.

 

نامه سرگشاده مادران شهدا و خانواده هاي مجاهدين اشرف مقيم فرانسه

نامه سرگشاده مادران شهدا و خانواده هاي مجاهدين اشرف مقيم فرانسه
به خانم ميشل آليوماري وزير كشور فرانسه

كليه عوامل شبكه جاسوسي ملايان را از خاك فرانسه بدون درنگ اخراج كنيد.
يكي از افرادي كه در دام شبكه جاسوسي وزارت اطلاعات ديكتاتوري مذهبي حاكم بر ايران در فرانسه و آلمان گرفتار شده بود به نام آقاي علي پاك، اخيرا طي يك نامه 10 صفحه يي به خانم آيرن خان دبيركل عفو بين الملل، جزئيات تكاندهنده يي از اقدامات سرويس مخوف آخوندها عليه پناهندگان سياسي ايراني و مخالفين رژيم بنيادگراي ايران در كشورهاي اروپايي را افشا نمود. آقاي پاك در اين نامه توضيح ميدهد كه چگونه فريب يكي از مامورين بلندپايه اطلاعاتي سفارتخانه رژيم ايران در پاريس را خورده و با اين سرويس عليه اپوزيسيون و پناهندگان ايراني همكاري نموده و نهايتا پس از پي بردن به اهداف آنها و اينكه آنها قصد استخدام او در گشتاپوي ملايان را دارند، خود را كنار كشيده است.
خانم وزير :
آقاي علي پاك، در نامه خود به دبيركل عفو بين الملل در مورد شبكه وزارت اطلاعات رژيم ايران در فرانسه مي نويسد :
« مسئوليت عناصر وابسته به رژيم در فرانسه برعهده كريم حقي (مقيم هلند) و جواد فيروزمند و جهانگير شادانلو (مقيم فرانسه) است كه هر دو آنها به همان مأمور وزارت اطلاعات به نام علي مستقر در سفارت رژيم ايران در فرانسه وصل هستند و علي خطوطي را كه بايد به پيش ببرند به آنها ابلاغ كرده و هزينه هاي ماهيانه آنها را مي پردازد.
نفراتي كه به كريم حقي وصل هستند عبارتند از: عباس صادقي نژاد،  حسن پيرانسر،  حميدسياه منصوري،  نادر نادري،  محمد رزاقي،  منصور نظري،  حامد صرافپور،  محمد بازيارپور و محمد كرمي كه دريك انجمن پوششي وزارت اطلاعات به نام «ايران باستان ـ راه درخشان» فعاليت مي كنند.
بهزاد عليشاهي(مقيم هلند) نيز به كريم حقي وصل است و يكي از وبلاگهاي وزارت اطلاعات به نام حسن زبل را اداره مي كند. او به طور مستمر به فرانسه رفت و آمد داشته و با افراد فوق الذكر رابطه تنگاتنگ و نزديك دارد.
عباس صادقي نژاد مسئول كارهاي خدماتي نفرات است و به كريم حقي وصل است.
جواد فيروزمند جدا ازكريم حقي،  مستقيماً به علي،  نفر وزارت اطلاعات رژيم وصل است. او به همراه جهانگير شادانلو انجمني تحت عنوان« آريا» را اداره مي كنند».
آقاي علي پاك در نامه روشنگرانه خود به دبيركل عفو بين الملل در مورد شبكه وزارت اطلاعات كه تحت عنوان پوششي جداشدگان از مجاهدين فعاليت ميكنند، مي افزايد:
« طي مدتي كه با شبكه جدا شدگان در تماس بودم از نفرات مختلف شنيدم كه براي وزارت اطلاعات،  كار و فعاليت در فرانسه برعليه مجاهدين و شوراي ملي مقاومت در اولويت قرار دارد و حاضر است هر هزينه يي را براي فعاليت در فرانسه بپذيرد،  به عنوان مثال مدتي همه توجيه شدند برعليه اور و خانم رجوي مقاله بنويسند،  آنها تأكيد مي كردند كه مي توانيم با ايجاد يك تصوير ترسناك از اور كه دفتر مركزي شوراست،  مردم و مقامات فرانسوي را بترسانيم تا جلوي فعاليت مريم رجوي را بگيرند.
در جلسه يي كه تحت عنوان پرطمطراق «از اشرف تا اور» درتاريخ 21 نوامبر2008 برگزار كردند،  مجموعاً10 نفر شركت كرده بودند كه تازه اغلب نيز از كشورهاي ديگربه پاريس آمده بودند.
پس از اين جلسه فيروزمند و شادانلو خواستند براي پخش كتاب به ايستگاه قطار سرژي بروند و براي اين كه افراد حاضر به شركت در اين برنامه بشوند،  شادانلوگفت: ما اين جا ازحمايت پليس برخورداريم.
فيروزمند و شادانلو معمولاً محل جلسات خود را اعلام نمي كنند چون مي دانند به شدت مورد تنفر ايرانيان هستند.
شادانلو (كه معمولا تهيه سالن را بايد او انجام دهد) براي اين كه به ساير مأموران و همكاران وزارت اطلاعاتي اش كه از كشورهاي ديگر به فرانسه مي آورد،  اطمينان خاطر بدهد كه مأموريتها و جلساتشان موجب حساسيت دولت فرانسه نخواهد بود و دردسري براي آنها بوجود نمي آورد صريحاً به آنها مي گويد از حمايت يك سرويس مخفي فرانسه براي برگزاري اين جلسات برخوردارهستيم».
آقاي پاك در نامه افشاگرانه و خود در مورد شبكه سرويس مخفي ملايان در اروپا، ضمن اعلام آمادگي براي اداي شهادت در هر دادگاهي، خطاب به مقامات كشورهاي اروپايي نوشته است :« با ارسال اين نامه براي مقامات ذيربط اروپائي مي خواهم هشدار دهم كه مراقب شبكه جهنمي وزارت اطلاعات آخوندي در كشورهاي خودشان باشند. چرا كه اين شبكه، علاوه بر لجن پراكني عليه مقاومت، به جاسوسي عليه پناهندگان ايراني و مجاهدين خلق ايران مشغول است. شبكه يي كه در گذشته هاي نه چندان دور نشان داده است كه بسرعت مي تواند پتانسيل كارهاي تروريستي را داشته باشد».
خانم وزير
ما مادران شهداي مقاومت ايران و خانواده هاي مجاهدين اشرف كه خود قرباني وتحت فشار وزارت اطلاعات ملايان و شبكه هاي آن بوده و همچنين شاهد كارزار دروغپردازي و شيطان سازي اين شبكه جهنمي عليه مقاومت ايران و عليه فرزندانمان در شهر اشرف بوده و هستيم، يك بار ديگر موكدا توجه آن وزارت خانه را به تهديدات روز افزون اين شبكه عليه ايرانيان پناهنده و همچنين امنيت شهروندان فرانسوي و اقدامات غير قانوني آنها جلب مي نمايد و مصرانه از شما خواستار است كه:
1.    فعاليتهاي سرويس جاسوسي رژيم ايران را كه تاكنون منجر به چندين فقره عمليات تروريستي فجيع در سطح اروپا شده و امنيت و آرامش را از ما نيز سلب نموده است افشا نمايند.
2.    كليه مراكز و انجمنهاي پوششي وزارت اطلاعات و سفارت رژيم ايران در فرانسه، منجمله انجمن آريا و آنجمن ايران باستان را تعطيل و مأمورين آن را كه در شهر پاريس مستقر هستند، اخراج نمايند. مأموراني كه براي پيشبرد اهداف رژيم ايران عليه پناهندگان و مخالفين اين رژيم به ويژه مجاهدين وشوراي ملي مقاومت و ازجمله درجهت توجيه و مشروعيت بخشيدن به ايجاد يك فاجعه انساني عليه ساكنان اشرف در عراق جلساتي متشكل از مأموران وزارت اطلاعات در كشورهاي مختلف اروپا متناوباً در پاريس برگزار مي كنند تا در آن با شيطان سازي چهره مجاهدين و مقاومت زمينه پياده شدن اهداف شوم ملايان، هموار و مطالبات نامشروع آنها براي سهيم كردن دولتهاي اروپائي در اين زمينه را موجه جلوه دهند
 بر اساس مصوبه شوراي وزيران اتحاديه اروپا در آوريل 1997 به ماموران گشتاپوي ملايان نبايد در كشورهاي اروپايي ويزاي ورود و حق اقامت داده شود و بايد اخرج شوند.

مادران شهدا و خانواده هاي مجاهدين اشرف در فرانسه 17 مي 2009

 

جاده صافکنهای جنگ ( 35 ) کریم قصیم


 
دربارة سیاست اَپیزمنت غرب با فاشیسم دهه سی قرن بیستم
                

« قدرتهاي خارجي شوشنيگ را تنها گذاشته اند و حالا او دفعتاَ به چشم مي بيند كه پايه هاي قدرتش يا فرو مي ريزند و يا برسر جانشيني پست و مقام او با همديگر به نزاع و كشمكش برخاسته اند.» - ويلهم كپلر، نماينده هيتلر در گزارش 18 فوريه 38 به پيشوايش-

« 1- من تصميم گرفته ام، درصورتي كه وسائل ديگر به هدف مطلوب نرسند، جهت استقرار مجدد قانون اساسي [!] و جلوگيري از اعمال خشونت عليه آلمانيهاي آن جا ، با قواي نظامي وارد اتريش شوم.
2- فرماندهي كل اين عمليات را خودم به عهده دارم...قواي ارتش و نيروي هوائي كه براي اين عمليات درنظرگرفته شده اند بايد تا حداكثر12 مارچ(شنبه) آماده به حركت و عمليات باشند. دستورعبورازمرزرا بعداَ خواهم داد...»
اولين فرمان اجرايي هيتلربه منظورتدارك نظامي حمله به اتريش – دهم مارچ 38


نيمه شب دوازدهم فوريه 1938 كورت شوشنيگ،صدراعظم اتريش پس از امضاي تحميلي «پروتكل برشتسگادن» از جاي برخاست و عزم بازگشت نمود. هيتلر او و همراهانش را به سوپ دعوت كرد. شوشنيگ عذرخواهي نمود و بلافاصله به اتفاق وزيرخارجه اش اشميت و پاپن سفيروقت آلمان دراتريش سوار سورتمه اي شدند و زير برف سنگين زمستاني به طرف مرز راه افتادند.
اين سفرفراموش نشدني به مقر كوهستاني هيتلر، كه طبق نظر پاپن قرار بود به گفت و گوي دوستانه سران دو كشور و بهبود روابط في مابين اختصاص يابد، برعكس از جانب هيتلر به ملاقات خوف انگيزي تبديل شد براي ارعاب شوشنيگ و باج گيري سياسي ازوي. صدراعظم اتريش، به عنوان مهمان سياسي و رسمي هيتلر، طبعاَ طبق موازين و حقوق بين الملل از حفاظت برخوردار بود. او علي القاعده وظيفه داشت درمقابل فشارهاي هيتلر مقاومت كند و استقلال كشوررا با امضاي آن باج نامه به سراشيب سقوط نيندازد. اما نه تنها ايستادگي لازم را نشان نداد، كه بعد از بازگشت فرارگونه خود از برشتسگادن، به جاي اعلام بي اعتباري مفاد آن باج نامه كه تحت اظطرار امضاء شده بود، خود را به آن متعهد شمرد و پاي اجراي مواد مربوطه رفت. عدم مقاومت دربرشتسگادن (12 فوريه)، از همان اول سنگ كجي را پايه گذاشت كه پس از آن ديگر سنگهاي دولت اتريش را به انحراف سوق داد و راهي به روي هيتلر بازكرد كه جبّارتجاوزكار توانست طرح قديمي «تصرف و الحاق اتريش» را مناسب با شرايط وقت به روزكند و بسا سريعترو زودتر از انتظارش به مقاصد شوم خود نائل شود. هيتلر كه درسايه سياست اپيزمنت خيالش ازبابت مداخله دولت انگلستان صاف و راحت بود، ابتدا با حداكثر سوءاستفاده از باج نامه برشتسگادن به مداخله سياسي – تبليغاتي در اتريش كمربست وتوسط آشوبگري حزب نازي اتريش نهايت كوشيد تز تصرف تدريجي قدرت ازبالا و پايين را به مرحله اجرا گذارد. اين نظريه اي بود كه با سياست اپيزمنت چمبرلين جوردرمي آمد . لرد هاليفاكس طي ديدارش با «پيشوا» در نوامبرگذشته به طورضمني با آن موافقت كرده بود.

آشوب نازيها و ايده شوشنيگ
چند روزبعد ازبازگشت شوشنيگ، خبر «ملاقات برشتسگادن» و امضاي پروتكل استعماري در اتريش دهان به دهان گشت و موجب تشويش عمومي شد. به جاي آن كه روح مقاومت ملي عليه ظلم پيشواي نازيها به صدراعظم اتريش بارزشود و سران كشور نسبت به شانتاژ هيتلر اعلام انزجارنمايند، به جاي آن كه به روحيه پايداري مردمي كه كماكان خواهان حفظ استقلال كشوربودند دامن زده شود و آنها را براي كمك به حفظ استقلال بسيج كنند و سازمان دهند، به جاي آن كه بلافاصله با آزاد گذاشتن احزاب و سنديكاهاي مترقي و چپ، تلاش شود درمقابل هجمه نازيها تعادل قواي سياسي متناسب ايجاد گردد و به افكارعمومي و دول همسايه و قدرتهاي اروپا نشان داده شود كه اكثريت اهالي مخالف تسليم كشوربه نازيهاست، به جاي آن كه با بسيج ارتش فدرال و ژاندرمري كشور - كه آشكارا ازدولت موجود تبعيت داشتند – قواي دفاعي كشور را آماده مقابله با مخاطرات بعدي نمايند، شوشنيگ و سايرسران اتريش خائفانه پاي اجراي يك طرفه باج نامه هيتلري رفتند. همين بود كه درپي اعلام عفوعمومي براي نازيها، فقط اينها ابتكار عمل سياسي را به دست گرفتند و به تهاجم روي آوردند. خفت ناشي از امضاي باج نامه، درافكارعمومي به هول وهراس از نازيها تبديل شد و توده مردم تحت تأثير هجمه تبليغاتي آنها به سرعت مرعوب شدند. علاوه براين عارضه در پايين ، واگذاري پست حساس وزارت داخله به زايس-اينكوآرت (نازي)نيز طبقه سياسي كشور را به تزلزل و تفرقه و ندانم كاري و خضوع در مقابل سران نازي فروكشيد. با اعلام عفو عمومي و روي كارآمدن وزيركشور ازحزب نازي، همچنين با گسترش موج عظيم تبليغات آلمان نازي درباب «الحاق و اتحاد آلمانيها»، اعضاء و هواداران حزب نازي ناگهان جان تازه اي گرفتند وبه سرعت از اختفاء به خيابانها ريختند. آنها به دستور عوامل آلماني و سردمداري كادرهاي تند رو و افساربازشده حزبي، ظرف چند روز همه جا به تهاجم روي آوردند (1)
 نازيها به شهرداريها حمله مي كردند و عَلم و ٌكتل صليب شكسته را به جاي پرچم اتريش بالا مي بردند. مجامع عمومي را بهم مي ريختند و براي ديگرانديشان شاخ و شانه مي كشيدند و علناَ متعرض يهوديان مي شدند. هرجا كه مي توانستند درگيري به راه مي انداختند و قواي پليس را آشكارا به مصاف مي طلبيدند. به خصوص افزايش اهانت به يهوديان ترس و دلهره را دامن مي زد. جوّ عمومي سنگين شده بود و ستون پنجم هيتلرهم بيش از پيش فعال. همه جا از روي كارآمدن عنقريب نازيها مي گفتند و از ورود مأموران اس.اس و گشتاپو به اتريش خبرمي دادند. هفته ها پيش از ورود قواي نظامي نازيها، رٌعب و وحشت به همه جا رسوخ كرده، ُملك و ِملت را در فشاررواني طاقت فرسايي قرارداده بود. درعين حال، قال وقيل فزاينده نازيها مرتب از رهائي قريب الوقوع آلمانيهاي اتريش و نجات كشور دم مي زد! ايده پيوستن به آلمان بارديگر بالا گرفته بود. تعادل سياسي/رواني كشوربه هم خورده بود و التهاب و انتظار درافكارعمومي روزافزون بود. تا هفته اول مارچ، دولت شوشنيگ هيچ سياست روشني درقبال اين طوفان نازيها نداشت. مراكزقدرت محلي و سطوح مختلف دولت بازيچه دست گروههاي هجوم صليب شكسته واقع مي شد واعتبار و آبروي حكومتي دستخوش جنگ رواني بود و اقتدارشخص صدراعظم زير امواج فزاينده مطالبات نازيها به سرعت مستهلك مي شد. فرستادگان هيتلر مدام خواسته هاي بيشتري، بسا فراتراز مفاد امضا شده برشتسگادن، پيش مي كشيدند:

« روز4 مارچ دكتركپلر(2) ،طبق وقت قبلي دروين به ديدار اشميت وزيرخارجه مان رفت و مطالبات سياسي تازه اي را مطرح كرد... اشميت به وي توجه داد كه اين خواسته ها هيچ مبناي مشروعي ندارند و بهترست آنها را با صدراعظم مطرح كند. روزبعد، 5 مارچ ، درمنزلم به ديدارمن آمد... فهرستي از خواسته هاي جديد داشت: ازمنصوب كردن يك كارشناس اقتصادي نازي به ِسمَت وزيراقتصاد ، افزايش شمارافسران متبادله ، آزادگذاشتن همه روزنامه ها و نشريات ممنوعه آلمان نازي تا اعلام رسمي آزادي حزب و جنبش نازي دراتريش...
من كليه اين مطالبات را رد كردم و او را به متن قرارداد برشتسگادن توجه دادم و گفتم كه پذيرش خواسته هائي فراترازمفاد آن تواقفنامه امكانپذير نيست...وانگهي خواسته هاي او با قانون اساسي اتريش هم سازگارنيست... گفت وگوي ما بي نتيجه ماند و من احساس كردم كه همه پلها ي في مابين فروريختند....» (3)

تشديد اصطكاك اجتماعي و تصرف شهرداريها ازپائين و كودتاي خزنده ازبالا ، اينها بخشي از فشارهاي فزاينده هيتلربود به منظوركشاندن دولت به افلاج سياسي و ناگزيربه استعفا.
اوائل مارچ ديگر كاملاَ آشكار بود كه هيتلرروند تصرف قدرت ازدرون را شتاب بخشيده است(4) به زودي شوشنيگ خود را با خطر هرج و مرج سياسي و فروپاشي اركان كشور روبه رو ديد و دست به يك اقدام عاجل زد:

« اواخرهفته اول ماه مارچ، شوشنيگ به اين نظررسيده بود كه هرآينه دولت اتريش حركتي نكند و ابتكارعملي نشان ندهد، به زودي ديگر آقاي خانه خود نخواهد بود. او ناچار تصميم به يك اقدام عاجل گرفت. مي خواست كاري كند كه مهمترين استدلال هيتلر– كه مدعي بود اكثريت مردم اتريش خواهان الحاق به آلمان هستند– با يك ضربه [قانوني] بي اعتبارشود. روز9 مارچ به شهر اينسبروك در تيرول جنوبي سفر كرد و حوالي شب ، در يك اجتماع سياسي «جبهه ميهني» اعلام نمود روزيكشنبه بعد، 13 ام مارچ، طيّ يك همه پرسي ( و گرفتن رأي آري يا نه) - راجع به بقاي كشور اتريش ِ مستقل و مسيحي و آلماني تبار... - ازملت كسب تكليف خواهد كرد.» (5)
قانون اساسي كشور اين امكان را به صدراعظم مي داد. او قصد داشت به كمك يك رفراندم با آشوب نازيها و جوّسازي به نفع «الحاق» مقابله كند. اين ايده بارديگر در بالاترين سطح «جبهه ميهني» حاكم مورد بحث و تصويب واقع شده و شوشنيگ نيز چند روزپيشتر آن را با سه قدرت پيمان اِسترسا ( ايتاليا، انگلستان و فرانسه)، كه مي بايست ضامن استقلال اتريش باشند، درميان گذاشته بود.
 واكنش موسوليني منفي بود: Ce un errore” ” (اين يك اشتباه است) ، انگلستان و فرانسه هم حرف اميدواركننده اي به زبان نياوردند و ازواكنش طفره رفتند. باوجود اين، شوشنيگ تصميم گرفت وضعيت خود و دولتش را به لحاظ سياسي با توسل به «اصل تعيين سرنوشت» - كه خود هيتلرهم بارها دم از آن زده بود(6) - استحكام بخشد. البته اين كار يك اقدام سياسي مناسب بود، اما با تإخيرزياد و دريك فرصت خيلي كوتاه. شوشنيگ ازآمادگيهاي سياسي/ نظامي هيتلر غافل بود و تصور مي كرد هنوز به اندازه كافي وقت دارد. در خفاء ديدارهايي با مخالفان سياسي صورت داد و طبق همه پيش بينيها مي توانست در همه پرسي اكثريت بياورد(7).
البته اگرآن رفراندم تدارك ديده شده براي 4 روزبعد، در يكشنبه 13 مارچ1938 انجام مي شد، اگر...
اما طرح دكتر شوشنيگ بلافاصله توسط نفوذيها لو رفت و« پيشوا» كه زيرسايه سياست اپيزمنت چمبرلين خيالش از بابت مداخله « قدرتها» راحت بود، سريعاَ مهره هاي بسيار قويتر خود را پيش راند: درپايين ، تشديد آشوب توسط تشكيلات نازيهاي اتريش ودربالا اجراي يك توطئه حساب شده توسط وزيرداخله و همدستانش، دريك كلام هجوم به قدرت از پايين و بالا. علاوه براين فرمان به اجراي طرح نظامي «اوتو» توسط واحدهاي ارتش هشتم!

فروپاشي اهرمهاي استقلال
درپي جنگ جهاني اول و فروپاشي امپراتوري خاندان سلطنتي هابسبورگ، پيمان صلح «سَن ژرمن» (مكمل پيمان ورساي) در 10 سپتامبر1918 توسط اتريش امضاء شد وبرآن مبنا، جمهوري اتريش به وجود آمد. ماده 88 اين پيمان صراحت داشت كه :

 «استقلال اتريش غيرقابل تغيير است، مگرآن كه شوراي جامعه ملل با تغيير موافقت كند...» (8)
همان قدرتهايي كه مسئول ضمانت پيمان ورساي بودند، ضمانت قرارداد سن ژرمن را نيز به عهده داشتند: انگلستان وفرانسه. جامعه ملل نيزمرجع بين المللي حقوق مربوطه به حساب مي آمد. ايتاليا در پاييز1937 ازجامعه ملل بيرون رفت و ديگرنمي خواست مسئوليتي در قبال اتريش عهده دارشود. وانگهي موسوليني كه آخرين بار درسال 1934 ،هنگام كودتاي نازيها و قتل صدراعظم دولفوس، به كمك اتريش شتافته بود، اكنون، درزمستان 38 ، عضو « محور رم - برلين» و متحد سياسي هيتلر به شمارمي آمد. او قبلاَ هم چند بار با ابراز بي رغبتي نسبت به ادامه دفاع ازاتريش،عملا به هيتلر چراغ سبز داده بود.
اما، صدراعظم شوشنيگ كه با امضاي باج نامه برشتسگادن به دست خود ضربه شديدي به استقلال اتريش زده بود، هنوز به حمايت خارجيها و علي الخصوص به مذاكرات انگلستان با ايتاليا اميد داشت:
« درهمان هفته اول بعد از ”12 فوريه” روشن بود كه تنها شانس نجات اتريش دردست خارجيها قرارداشت. درصورت حصول تفاهم سريع مابين انگلستان و ايتاليا، آن گاه سياست ” حفظ وضعيت موجود” بين قدرتهاي اروپائي احياء مي شد و درپي آن اتريش مي توانست در آرامش به راه خود ادامه دهد» (9)
اين وابستگي به خارج و سستي در داخل، ماهيت سياسي دولت شوشنيگ – يك ديكتاتوري ضعيف مذهبي/ صنفي – را نشان مي داد. حاكميت ملي، به جاي تغذيه از دموكراسي و انتخابات آزاد، درسركوب پلوراليسم حزبي وكشتار چپيها و سنديكاليستها سخت صدمه ديده بود. بنابراين، سربزنگاهِ بود ونبود، دولت شوشنيگ فقط مي توانست با تكيه به زور و امداد خارجي پايداري كند. اما شوشنيگ دربرآورد موقعيت سياسي «قدرتها» و به ويژه رويكرد اپيزمنت چمبرلين سخت دچار اشتباه محاسبه بود. دركاربرد زور عليه نازيها نيز، با وجودي كه قواي ارتش و ژاندرمري كشوراز دولت متابعت داشتند، شوشنيگ مردميدان نبود. او نه به قواعد دموكراسي رفتار مي كرد و نه مصمم بود ديكتاتورمنشانه ازاقتدار دولت خود دفاع كند. يك هفته پس از امضاي باج نامه هيتلري، صدراعظم شوشنيگ در وضعيت اسفناكي دست و پا مي زد. از خارجيها پشتيباني نگرفته و درداخل نيز سونامي نازي نزديك مي شد. درظرف مدت كوتاهي پايه هاي استقلال اتريش به لرزه افتاده بود. درهمان موقع كپلر، نماينده تام الاختيارهيتلر، درگزارش مورخ 18 فوريه خود براي پيشوايش چنين مي نوشت:

« قدرتهاي خارجي شوشنيگ را تنها گذاشته اند و حالا او دفعتاَ به چشم مي بيند كه پايه هاي قدرتش يا فرو مي ريزند و يا برسر جانشيني پست و مقام او با همديگر به نزاع و كشمكش برخاسته اند.» (10)

ضربُ الاجل هيتلرو و هزيمت شوشنيگ
روز9 مارچ ، حتي پيش ازآن كه شوشنيگ طرح «همه پرسي يكشنبه 13 مارچ» را رسماَ اعلام كند، هيتلرازآن تصميم خبريافت. پيشواي نازيها به شدت برآشفت. حساب چنين اقدامي را نكرده بود. بلافاصله ژنرال گورينگ و ژنرال كايتل، جانشنين فرماندهي كل قواي مسلح، را نزد خود خواند ومسأله را به اتفاق آنها بررسي كرد و دستورات لازم را به آنها داد. حوالي شب، ويلهم كپلررا جهت يك برآوردسريع اوضاع با هواپيما به وين فرستاد. روزبعد(دهم مارچ)، به محض بازگشت كپلر به برلين و گزارش اوضاع، هيتلر تصميم خود را گرفت:
 اعمال فشارجهت« لغو» همه پرسي ، تصرف قدرت و تدارك اشغال نظامي اتريش درروز شنبه 12 مارچ.
بنابراين همان روزدهم مي بايست دستورات نظامي- تداركاتي لازم صادرمي شدند. هيتلر نه ازجانب غرب، بلكه فقط ازبابت واكنش احتمالي موسوليني دغدغه خاطر داشت. فوراَ نامه اي به دوچه نوشت. دراين مكتوب سربه ُمهر، براي توجيه طرح و اقدام خود بسيار آسمان ريسمان بافت: ازتوطئه سياسي دولت اتريش براي بازگرداندن خاندان سلطنتي هابسبورگ، ازتحريك 20 ميليون نفراتريشي عليه آلمان، از ظلم وستم خونين عليه آلمانيهاي آن جا و از بهم ريختن نظم وقانون... نوشت و نتيجه گرفت كه:

« ... اكنون من ، به عنوان مسئول رايش آلمان و فرزند خاك اتريش، تصميم گرفته ام، نظم وقانون را درخاك وطن خودم برقراركنم ...
بدينوسيله مايلم رسماَ خاطرعالي جناب رهبرايتالياي فاشيست را مطئمن سازم كه :
1-    اين اقدام ما صرفاَ يك عمل دفاعي است و لاغير...
2-    درزماني كه ايتاليا درشرايط حساسي قرارداشت، مراتب دوستي وهمراهي خودم نسبت به شما را نشان دادم. اطمينان داشته باشيد كه درآينده نيز چنين خواهد بود...
3-    هرنتيجه اي هم ازرويدادهاي آتي حاصل شود، بازبه همان ترتيب كه من ميان آلمان و فرانسه يك خط مرزي روشن كشيده ام، اكنون يك خط مرزي قطعي و غيرقابل تغيير نيز ميان ايتاليا و آلمان ترسيم مي كنم و اين خط همانا گردنه ِبرنِر است. هرگزهيچ تغييري دراين تصميم داده نخواهدشد و اين خط مرزي هيچ گاه محل ترديد واقع نمي شود...» (11)
هيتلراين نامه سرّي عاجل را توسط پيكي عالي رتبه(پرنس فيليپ فون هسن) براي موسوليني فرستاد. درهمين زمان دستورات نظامي او درمركزفرماندهي ارتش هشتم درشرق آلمان به مرحله اجرا درمي آمدند. دروين آرامش قبل ازطوفان حاكم بود. زايس- اينكوآرت، وزيركشوردست نشانده هيتلر، كه هنوز دستوراتي ازبرلين دريافت نكرده بود، ابتدا به طرح شوشنيگ روي خوش نشان داد. ولي حوالي شب(دهم مارچ) يكي از سران حزب ازبرلين بازگشت واطلاع داد كه پيشوا با همه پرسي 13 مارچ سخت مخالف است و صبح روزبعد ريزفرامين او توسط پيكي به آنها ابلاغ خواهد شد. ساعت 2 صبح روزيازدهم مارچ، هيتلر اولين فرمان اجرائي «طرح اوتو» را مخفيانه صادر نمود:
« 1- من تصميم گرفته ام، درصورتي كه وسائل ديگر به هدف مطلوب نرسند، جهت استقرار مجدد قانون اساسي [!] و جلوگيري از اعمال خشونت عليه آلمانيهاي آن جا ، با قواي نظامي وارد اتريش شوم.
2- فرماندهي كل اين عمليات را خودم به عهده دارم...قواي ارتش و نيروي هوائي كه براي اين عمليات درنظرگرفته شده اند بايد تا حداكثر12 مارچ(شنبه) آماده به حركت و عمليات باشند. دستورعبورازمرزرا بعداَ خواهم داد...» (12)

هيتلرپس ازصدوراين فرمان نظامي صبح روزيازدهم مارچ به رختخواب رفت. ساعتي بعد در وين، درآپارتمان اداري شوشنيگ، زنگ تلفن به صدا درآمد ورئيس پليس كشور صدراعظم را از خواب پراند: مرزآلمان بسته شده و كل خطوط راه آهن مابين دوكشورمتوقف شده بود. شوشنيگ آشفته حال ازجا بلند شد و طبق معمول، صبح زود براي شركت درمراسم دعا به كليسا رفت. همان موقع زايس- اينكوآرت درفرودگاه وين به استقبال پيك و پيغام پيشوا رفته بود. ساعت نه ونيم صبح وزير كشور و آن پيك ، دونفري براي ديدن صدراعظم شوشنيگ به دفتراو رفتند و ضرب الاجل پيشوا را به اطلاعش رساندند:
«همه پرسي روزيكشنبه بايد فوراَ لغوشود وگرنه نيروهاي نظامي آلمان ازمرز عبور مي كنند»!

صدراعظم كه يكه خورده بود، با اين بهانه كه پيش ازجواب گفتن ناگزيراست نظر رئيس جمهوررا بپرسد، ازپاسخ طفره رفت. همان موقع سفيربريتانيا دروين ازخبر ضرب الاجل مطلع بود و تحليل خود را به وزارتخارجه كشورش تلگرام زد:
« اگرصدراعظم عقب نشيني كند، اين كار به معناي پايان كار او و استقلال اتريش است. اما اگر محكم بايستد و درطول همه پرسي يكشنبه ناآراميهايي به وجودآيند و يا صحنه چيني شوند، درآن صورت با تهديد مداخله مسلحانه آلمان مواجه مي شود.» (13)
 
 پس ازنهار زايس مجدداَ براي گرفتن پاسخ پيش شوشنيگ رفت. صحبت به درازا و تهديد كشيد. ساعت از 2 بعد ازظهرگذشته بود كه ، شوشنيگ شكست و پذيرفت كه همه پرسي به تعويق افتد! (14)
 اين تصميم ازطريق راديو اعلام شد. ساعتي بعد گورينگ، كه ازجانب هيتلردستور داشت، به مثابه جانشنين پيشوا دربرلين، رأساً عمليات سياسي تهديد / شانتاژ وتصرف قدرت ازبالا را زورچپان كند، سلسله تماسهاي تلفني با وين و ابلاغ فرامين خود را شروع كرد. (15)
به محض اين كه گورينگ از وادادن شوشنيگ و موافقت خائفانه وي با لغو رفراندم آگاهي يافت، مطالبه بعدي را ابلاغ كرد:
« لغوهمه پرسي يكشنبه كافي نيست، خود شوشنيگ بايد امروز استعفاء دهد... وگرنه نيروهاي ما واردمي شوند».(16)

ادامه دارد
1- در باره اين دوران پرتلاطم و آشوبهاي نازيها و چگونگي خزيدن پرسروصداي آنها به قدرت، كتابهاي زيادي نوشته شده اند. من دراين نوشته ، علاوه بر كتاب آلن بالاك، به خصوص از شرح وقايع و اسناد و مدارك نقل شده در دو اثر زير بهره گرفته ام:
1- كورت شوشنيگ ، «در مبارزه عليه هيتلر» به زبان آلماني (اتريشي)،
Im Kampf gegen Hitler ، 1969، Verlag Molden ، Kurt Schuchnigg     
2- ديتر واگنر/ گرهارد تومكوويتس ، « يك ملت، يك رايش ، يك پيشوا» به زبان آلماني،
 Dieter Wagner\ Gerhard Tomkowitz، >EinVolk،Ein Reich،Ein Fuehrer<، Verlag Piper
2_ Dr.Wilhelm Kepler  ويلهلم كپلر افسر اس. اس. و نماينده تام الاختيارهيتلر در امورحزب نازي اتريش ، از كارگردانان تهاجم نازيها براي تصرف قدرت در اتريش درفاصله 9 الي 15 مارچ 38 ،

3- كورت شوشنيگ: « درمبارزه عليه هيتلر» ، ص 293 ،

4 - هيتلر از ابتداي كار در اوائل دهه بيست براين عقيده بود كه اتريش بايد به رايش آلمان الحاق شود، به هرقيمت. كودتاي نازيها در 1934 دراثر مداخله موسوليني و ايستادگي كابينه دولفوس مقتول، به نتيجه مطلوب نرسيد و هيتلر اين طرح را موقتاَ كنار گذاشت . وقتي قرارداد 11 ژوئن 1936 را با دولت شوشنيگ امضاء كرد و صريحاَ « استقلال اتريش» را به رسميت شناخت، هنوز براي پيش بردن يك خط تهاجمي جهت تصرف قدرت آمادگي نداشت. اما دوسال بعد، با اعتلاي تسليحاتي و به خصوص درشرايط سياسي مساعد ( موضع متفاوت موسوليني و بخصوص روي كارآمدن چمبرلين و اوجگيري اپيزمنت)، پس از تصفيه بزرگ اوائل 1938 فرصت را براي شتاب بخشيدن و تحقق الحاق اتريش مناسب يافت. او طرح پيچيده اي ريخت براي چپه كردن دولت شوشنيگ و گرفتن قدرت ازدرون. لرد هاليفاكس طي سفر خود درماه نوامبر37 و گفت وشنود با هيتلر به وي اطمينان داده بود كه دولت بريتانيا مشكلي با « حل وفصل مسالمت آميزمسأله اتريش و...» نخواهد داشت! با تحميل باج نامه برشتسگادن به شوشنيگ، هيتلر هم از بالا – درسطح كابينه - و هم ازپائين در سطح اجتماعي حربه سياسي مؤثري براي پيشروي و تصرف قدرت به دست آورد.

5- كتاب آلن بالاك. ص 425..Alan Bullock، Hitler...
لازم به يادآوري است كه ايده « الحاق به رايش آلمان» در اتريش سابقه داشت و شمار طرفداران حزب نازي نيز درآن زمان كم نبودند. از چهارسال قبل، درپي سركوب جناح چپ كشور توسط دولت ديكتاتورمنش دولفوس و بعد هم جانشينش شوشنيگ، فعالان سنديكاها و انجمنهاي سوسياليستي يا در زندان بودند و يا در اختفاء و خارج كشور. اما، حزب غيرقانوني نازي با حمايت همه جانبه هيتلر روبه رشد بود و فضاي سياسي همسايه قدرتمند نازي نيز تأثيرخاص خود را داشت. با اين همه، اكثريت مردم اتريش هوادار الحاق به آلمان هيتلري نبودند. ازسالها پيش ايده «همه پرسي» در باره آينده مستقل كشوراتريش، بارها در جريان سياسي-مذهبي حاكم( ”جبهه ميهني” كه به صورت تك حزبي و استبدادي حكومت مي كرد) وجود داشت. منتهي اين جريان از عملي كردن اين طرح ، كه مستلزم تامين آزاديهاي سياسي براي احزاب چپ و ليبرال هم بود، پرهيزداشت. درپي اجراي مفاد باج نامه برشتسگادن، شوشنيگ متوجه شد كه اوضاع به شدت متلاطم شده و كنترل سياسي دارد از دست او و «جبهه ميهني» اش خارج مي شود. اواخر فوريه بار ديگر ايده «همه پرسي» مخفيانه دررده بالائي « جبهه» مطرح شد. غروب روزپنجم فوريه شوشنيگ عزم خود را جزم كرد كه جهت كنترل اوضاع و عقب راندن نازيها اين طرح را هرچه زودتر به اجرا گذارد. مخفيفانه به سران سازمانش دستورداد مقدمات كار را فراهم كنند. غروب روز8 مارچ هم مسأله را با وزيرداخله نازي اش(زايس – اينكوآرت) درميان گذاشت. هم نفوذيهاي نازي درسطوح بالاي «جبهه ميهني» و هم وزير نازي، «طرح همه پرسي» را بلافاصله به مراجع حزب نازي اتريش و بعد بلافاصله به برلين اطلاع دادند.
 
6- هيتلر در 3 مارچ طي گفت وشنودي با هندرسن ، سفيرانگلستان در برلين، به وي گفته بود:
« سرانجام بايد در اتريش با رأي گيري از ملت كسب تكليف شود... براساس حق تعيين سرنوشت ملتها»
منتهي اين سخن صرفاَ جنبه تاكتيكي داشت. منظورواقعي هيتلر انجام انتخابات زيرچتر تك حزبي و پيشوايي خودش بود، مشابه انتخابات فرمايشي درآلمان نازي ، با نتايج 99 درصدي كذايي.
 
- به نقل از كتاب شوشنيگ ، ص 300 ،

7- شوشنيگ هنگام اعلام عفوعمومي براي نازيها، درب زندانها را به روي سوسياليستها و كمونيستها و ديگر مخالفان سياسي خود نيز باز كرد و ضمن چند ملاقات و گفت وگو با رهبران چپ و سنديكاها سعي نمود همه احزاب را به صف آري به «اتريش مستقل ومسيحي وآلماني تبار...» بكشاند. ولي او مرد ميدان تظاهرات كارگري و بسيج سياسي نبود. خيلي دير به تاكتيك انتخابات روي آورده بود.

8 - ديترواگنرو... « يك ملت، يك رايش، يك پيشوا» ، ص 295 ،

9 - كورت شوشنيگ، ...صفحه 275
شايد درآن زمان شوشنيگ توجه نداشت كه انگلستان مدتها پيش، در ملاقات هاليفاكس با هيتلر درماه نوامبر37، به طورضمني با الحاق مسالمت آميز اتريش به آلمان موافقت كرده بود. فرانسه هم سخت گرفتار ناآراميهاي داخلي و تزلزل دولت وقت بود و تمام كوششهايش براي جلب همكاري و اتحاد عمل با انگلستان در انجام وظيفه در دفاع ازحقوق اتريش با شكست مواجه شده بود.

10 - به نقل ازهمان كتاب شوشنيگ ، ص 279 ،
 
11 - به نقل ازكتاب آلن بالاك، ص 427 ،

12 - همان جا، ص 428،

13 - روز يازده مارچ ، Michael Palairet مايكل پلرت سفير انگلستان دراتريش، تمام روز در ارتباط مداوم با لندن قرارداشت و مرتب به شخص لردهاليفاكس گزارش مي داد. به نقل از كتاب شوشنيگ، ص 322 ،

14 - همان جا،

15 - اين تماسهاي تلفني 29 گانه كه ازساعت 2 و45 دقيقه بعد ازظهرشروع شدند، تاپاسي ازنيمه شب گذشته ادامه يافتند. دستگاه امنيتي اختصاصي گورينگ كليه اين تماسهاي تلفني را ضبط و تندنويسي مي كرد. متن مكتوب اين گفت وشنودها از جمله دراماتيكترين مداركي بودند كه بعد ازجنگ به دست متفقين افتادند و دردادگاه نورنبرگ نيز مورد استناد قرار گرفتند.
 ، نگاه كنيد به كتب فوق الذكر راجع به سقوط جمهوري اتريش، و نيز كتاب بالاك، صفحه 428،

16 - همان جا، درواقع امر ، هنوز قواي نظامي لازم براي مداخله دراتريش پشت مرز اجتماع نكرده بودند. ولي هيتلر با يك طرح جنگ رواني و به اشتباه انداختن مأموران مرزي اتريش اين تصور را ايجاد كرده بود كه همه چيز براي هجوم فراهم و قواي ارتش آلمان منتظر فرمان پيشوا ست .


 

جاده صافکنهای جنگ ( 34 ) کریم قصیم


دربارة سیاست اَپیزمنت غرب درمقابل فاشیسم دهه سی قرن بیستم  

هرچه دولت انگلستان بيشتر سعي مي كرد دوستي موسوليني را به دست آورد، به همان اندازه موسوليني نسبت به ضعف و ترس دولت انگلستان بيشتر متقاعد مي شد و به همان اندازه هم امپراتوري انگلستان از چشم وي مي افتاد و تحقير مي شد.... تلاش دولت انگلستان براي جلب دوستي موسوليني، صرفاَ موجب خود گنده بيني و تفرعن مضاعف وي بود.»
Lewis Namier،Europe in Decay،Macmillan 1950   

.ضرورت تعيين تكليف قطعي دومجموعه ازمسائل سياست خارجي انگلستان ، برگزاري نشستهاي غيرعلني كابينه در 19 \ 20 ام فوريه سال 38 را الزامي كرد:
اين دومجموعه عبارت بودند از يكم اختلافات ايدن- چمبرلين و دوم خواسته هاي عاجل دولت فرانسه.
اين دو مسأله دروناَ به هم مربوط بودند. تصميم گيري كابينه درمورد اختلافات ميان نخست وزير و وزيرخارجه عملاَ تكليف مسأله دوم را نيزروشن مي كرد. نشستها با بحث پيشنهادات فرانسه آغازشد ولي خيلي زود به همان مسأله اصلي كشيد، يعني به اختلاف دروني كابينه نسبت به ديكتاتورها و كم و كيف سياست اپيزمنت چمبرلين.
اروپا درآن ماهها درنقطه عطف حساسي قرارداشت. دوسال بود كه خواسته هاي علني و اعلام شده هيتلر– فسق قرارداد ورساي درموردآلمان و بازگرداندن راينلند و سارلند به درون جغرافياي سياسي آن كشور محقق شده بودند. اما، تصفيه هاي دروني و بعد آن رفتار باجگيرانه با شوشنيگ – صدراعظم وقت اتريش- و تهديد به اشغال آن كشور، كه بنا به تمام تعهدات امضاء شده اروپائي \ بين المللي، حتي قرارداد 11 ژوئن 1936 ميان آلمان و اتريش، استقلالش تضمين شده بود، خصلت تجاوزكارانه ومسير حركت هيتلر را نشان مي داد. بي اعتنائي به چنان خطري، به معناي چشم بستن به چرخش سياسي-نظامي دهشتناكي بود كه آشكارا به سمت سلطه «قانون جنگل» و بربريّت مدرن دراروپا خيزبرمي داشت. نابودي جامعه ملل و امنيت جمعي اروپا، بهم ريختن تمامي پيمانهاي سياسي اروپاي ميانه و شرقي و خطربروز جنگ خانمانسوزاروپائي و... . قابل كتمان نبود. به زبان ديگر، ازمنظر تاريخ بعدي، نشستهاي 19\20 ام فوريه، نقشي مهم درسرنوشت بعدي انگلستان و اروپا ايفاء كرد.


اختلافات ايدن - چمبرلين
پيشاپيش سايه سنگين اختلافات ايدن - چمبرلين برتدارك نشست و سپس روال بحثها حس مي شد. آنتوني ايدن دردو بخش طولاني ازمجلد دوم كتاب خاطراتش به همين مباحث و اختلافات ريشه دار در نظرات خود با آراء و عقايد چمبرلين مي پردازد.(1) مرور اختلافات حتي به صورت فشرده، ازاين نظر اهميت دارد كه سياست اپيزمنت هم در فوريه \ مارچ 1938 به يك نقطه عطف رسيده بود. همزمان كه هيتلر موانع خط راهبردي خود را كنار مي زد، چمبرلين هم مي كوشيد با كنارزدن ايدن جاده سياست اپيزمنت را بي مانع و صاف كند.
نشستهاي فوق الذكر، ابتدا با سخنان كادوگن، مديركل جديد وزارت خارجه، درباره وضعيت اتريش و مخالفت با موضع فرانسه شروع شد كه زود به لپ مطلب رسيد:
«... ما بايد فرض بگيريم كه اتريش به مثابه يك كشورمستقل ازدست رفته است... هيچ چيزي كه اكنون به زبان مي آوريم نمي تواند اين سرنوشت را عوض كند... كارديگري كه مي شود به آن دست زد عبارتست از اميد كاذب دادن به شوشنيگ و دوستان او، كه گويا ما به حمايت آنها برخواهيم خاست... كه بدون آمادگي نظامي بي فايده است... راجع به ايده دوم فرانسه، يعني تلاش براي ايجاد ائتلافي با ممالك ساحل دانوب هم، آيا منظورازاين كار- يعني انعقاد پيماني با پراگ ، مجارستان، يوگسلاوي و روماني – ايجاد يك بلوك مقاوم درمقابل تجاوزات بعدي آلمانست؟ كه اين كارهم بدون تعهدات نظامي هيچ فايده اي ندارد.... »(2)
Wiliam Strang ويليام استرنج ، رئيس بخش مركزي وزارت خارجه، ضمن تأييد موضع كادوگن، دنبال همين خط را ادامه داد:
« اين پيشنهادات فرانسه ، مثل هميشه حرفهائي هستند فراتر از توان نظامي آنها. بعد كه ازپس كار برنمي آيند ، مسئوليت بي عملي شان را مي اندازند گردن ما. ولي حالا براي وسعت بخشيدن به تعهدات نظامي ما درشرق اروپا زمان مناسبي نيست...» (3)
ادامه اين بحث كشيد به سخنان طولاني ايدن و چمبرلين و به همان مجموعه اختلاف اصولي آنها. مواضع اين دوشخصيت كليدي سياست خارجه وقت بريتانيا، درواقع دوخط متمايز از هم را نشان مي دادند. ما به اجبار تلخيص مطالب(كتاب خاطرات ايدن راجع به اين مبحث و ديگرمنابع) صرفا به اهم موارد اختلاف مي پردازيم و چكيده آنها را درزير مي آوريم:
-    درسياست خارجي، ايدن خواهان حفظ و رعايت اصول جامعه ملل بود ولي   چمبرلين چنين ديدگاهي را در آن زمان«لوكس» وغيرعملي مي دانست،
-    ايدن سياست اپيزمنت را به معناي حصول صلح و امنيت جمعي براي كل اروپا درنظرمي گرفت، ولي اپيزمنت چمبرلين طرحي بود براي سيركردن اشتهاي ديكتاتورها، به تصورحفظ صلح و آرامش، دستكم براي امپراتوري انگلستان ،
-    ايدن برحسب اصول كلاسيك سياست خارجي بريتانيا، مخالف هژموني آلمان در قاره اروپا ولذا طرفدارايجاد ائتلاف و موازنه قوا براي مهار ديكتاتورها بود( مشابه طرح چرچيل و نيز روزولت). چمبرلين اما، هرگونه خط ائتلاف و مهار را خطرناك مي دانست و به شرط مسالمت آميزرفتاركردن آلمان، حتي سركردگي رايش آلمان در قاره اروپا را هم مي پذيرفت(4)
-    ايدن با دورزدن وزارت خارجه و تمركز روي ديپلماسي خصوصي مخالف بود، اما چمبرلين هيچ ابائي از اين كار نداشت و درست دراين مسير رشته هاي آشكار و پنهان به وجود آورده بود.
كشمكشهاي اين دو خط درسياست خارجي انگلستان با رد طرح روزولت توسط چمبرلين(نيمه ژانويه 38) اوج تازه اي گرفت و چندي بعد، با اصرار نخست وزير براي مذاكره فوري با موسوليني و «شناسائي ِدژوره» متصرفات وي درآفريقا به نقطه عطف رسيد.(5)
نشستهاي كابينه در 19|20 فوريه ، سرانجام پس ازكش و قوسها و كشمكشهاي گوناگون، در ساعات پاياني روز20 فوريه 38 به لحظه تعيين تكليف رسيد. دررأي گيريها همه وزراي صاحب نفوذ و قديمي جانب چمبرلين را گرفتند و اكثريت كابينه را ازآن خود كردند. تصميم كابينه همان بود كه نخست وزير مي خواست:
« براي جلوگيري ازوقوع يك جنگ ناگزير بايد با ايتاليا و آلمان فوراَ به مذاكره نشست.»(6)
بدين ترتيب، كمترازدوماه پس از كنارگذاشتن ونسيتارت، آرايش قوا دركابينه به صورتي تغييركرد كه خط فكري ايدن به طورروشن شكست خورد و چمبرلين كاملاَ دست بازپيدا كرد. چندساعت بعد آنتوني ايدن ازپست وزارت خارجه كناره گرفت.

استعفاي ايدن و درسها
اواخرشب 20 فوريه آنتوني ايدن طي نامه اي كوتاه به چمبرلين استعفاء داد. جاي او را لرد ادوارد هاليفاكس گرفت.
ايدن دركتاب خاطراتش به مسإله اي توجه مي دهد كه به طوراخص«ادامه همكاري»  وي با چمبرلين را غير ممكن است. توضيحات وي قابل تأمل اند و مورّخان برجسته نيزهمين جنبه ها را مورد تأكيد قرارداده اند. فشرده مطلب را مي آوريم:
« نه مسأله زمان ِ شروع مذاكره[با موسوليني] و نه آن طور كه بعضيها گفته اند مسأله اختلاف نسل و تفاوت زياد سنّ وسال وروحيه ميان ما باعث اين شد كه ادامه كار به عنوان وزيرخارجه چمبرلين براي من غيرممكن شود. ما درباره مسائل اساسي و اصولي كه براي هدايت يك سياست خارجي موفق اهميت قطعي داشتند، اختلاف نظرداشتيم. ازجمله اين اصل كه يك دموكراسي رهبري كننده به هنگام مذاكره با يك ديكتاتوري تندرو نبايد با گردن كج ملتمس و خواهان ادامه گفت وگوها و حل مشگلات باشد. ديكتاتوري كه طرف مقابل ماست نخست بايداثبات كند كه به تعهدات قبلي اش جامه عمل پوشيده است.
اگردموكراسي مزبور ازسرضعف ويا بي صبري، قاعده بالا را زيرپا گذارد، آن گاه ديگر ديكتاتوريها نيز از تجربه مذكور درسها و نتيجه هاي خاص خودشان را مي گيرند، ازجمله اين كه درلحظه حساس تصميم گيري نيروي واقعي دموكراسي را دست كم مي گيرند.....
ازطرف ديگر دوستانمان، با مشاهده سستي رفتار ما درمقابل ديكتاتوري ، به فكرمي افتند و ازدوروبرمان پراكنده مي شوند. ناراحتي و آشفتگي خيال نيز به جان افكار عمومي مي افتد....
ازدرگيريهائي كه با چمبرلين داشتم يك درس ديگر هم مي توان گرفت:
 پشت ميز مذاكره[با يك ديكتاتوري] هرچه قدرهم موقعيت يك دموكراسي ضعيف و نامناسب باشد، بازبايد سفت و محكم رفتاركند و ازقواعد ديپلماسي پيروي نمايد. يعني قدم به قدم پيش رود، درهمان مرحله مقدماتي گفت وشنود توجه كند كه حصول تفاهم درحوزه امكانات هست يا نه، آن گاه وارد مرحله اي شود كه جزئيات موردمذاكره مطرح مي شوند. هرآينه دموكراسي، با شروع مذاكره با ديكتاتوري كه هنوز به تعهدات پيشينش عمل نكرده، درمقابل افكارعمومي علناَ با مذاكره جديد موافقت نمايد و بخواهد به جاي قرارداد قبلي عمل نشده يك قرارداد تازه به بندد، آن وقت اين روش كار يك ريسك بزرگ و بي گداربه آب زدن به حساب مي آيد.»(7)
برخي واكنشها
استعفاي ايدن هم ازجانب ديكتاتوريها و هم ازطرف مردم انگلستان مورد استقبال قرارگرفت. البته با انگيزه هاي متغاير.
هيتلركه توسط لابي با نفوذ خود كم و بيش از روندي كه دركابينه انگلستان درشرف تكوين بود خبر داشت، درهمان سخنراني 20 فوريه اش مجدداَ ايدن و مواضع وي را مورد حمله قرارداد. روزبعد كه خبر استعفاي ايدن پخش شد، مطبوعات آلمان نازي آن را جشن گرفتند و رفتن وي را هم به نوعي نتيجه نارضايتي و اقتدارسخن روزقبل «پيشوا» شمردند!
درايتاليا كه مذاكره با آن موضوع آخرين مشاجره دروني كابينه انگستان بود، واكنش سران فاشيست نسبت به تصميم گيري كابينه انگلستان و بالاخره استعفاي ايدن با هيجان بيشتري همراه بود:
« درلندن بحران درجريان است. دوچه تلفن زده و مي خواهد نيمساعت به نيمساعت از اخبارمربوطه آگاه شود... اين بحران شايد يكي ازمهمترين بحرانها باشد و نتيجه آن احتمالاَ تكليف جنگ يا صلح را معين كند. من به گراندي اختيارداده ام كاري كند كه به نفع چمبرلين اثر گذارد(8) اگركابينه به مسئوليت ايدن تشكيل شود، خط مبارزه عليه ديكتاتوريها را هدف قرارمي دهد و دروهله نخست عليه موسوليني....»        نيمه شب همان 20 فوريه ايدن رسماَ استعفاي خودش را براي چمبرلين مي فرستد و فرداي آن روز كه خبرمنتشرمي شود، چيانو دررفترخاطراتش چنين مي نويسد:
« خبرسقوط ايدن موقعي رسيد كه درضيافت خاندان كولونا بوديم. حضاركف زدند. وليعهد وهمسرشان هم حضورداشتند. وليعهد به شادماني اين خبر جامي با من نوشيد... ازهمان جا به مطبوعات رهنمود دادم كه جشن نگيرند و ايدن را به عنوان قرباني فاشيسم جلوه ندهند... »(9)  
اما، كناره گيري ايدن ازكابينه و مخالفت وي با سياست خارجي چمبرلين مورد استقبال افكارعمومي انگلستان قرارگرفت. البته شماري ازروزنامه ها كه به طيف كلايودن – ست متعلق بودند، طبعاَ خط نخست وزير را «رئاليستي» جلوه دادند و برغم اظهار تأسف ازاستعفاي ايدن درآن شرايط حساس، سياست وي را دربرخورد با ديكتاتورها غيرواقعي قلمداد كردند. اما، مردم استنباط و ارزيابي مثبت خود را به صورتهاي گوناگون بروزدادند. درروزهاي آخراشتغال ايدن، چندبار تظاهرات خودانگيخته اي به نفع وي جلوي محل كار، منزل و نيز در داونينگ استريت شماره 10 – محل نخست وزيري و همان نشستهاي تعيين كننده – صورت گرفت. هزاران نامه درتأييد نظرات ايدن براي وي فرستاده شد و ازهمه مهمتر واكنش يك پارچه مثبت اهالي حوزه انتخابيه اش بود. ايدن طبق روال كار، روز بعد ازاستعفاء نطقي درمجلس عوام ايراد كرد. علاوه برآن، هفته بعد به حوزه انتخابيه خود رفت و طي نطقي براي اهالي محل بارديگر مواضع خود را شرح داد. سالن سخنراني از ازدحام جمعيت جاي سوزن انداختن نداشت. وقتي صحبتهاي ايدن تمام شد ، بنا به سنّت معمول درباره مفاد سخنان وي رأگيري علني صورت گرفت:
 « همه دستشان را به علامت تأييد بلند كردند. حتي يك نفر مخالف هم وجود نداشت. استقبال پرشوري ازسخنان من به عمل آوردند. واكنش اهالي براي من به مثابه زيباترين قدرداني از كارمن درتمام طول خدمتم به شمارمي رفت....
 با استعفاي من، دوراني ازدهه سي كه طي آن مستقيماَ مسئوليت هدايت وزارت خارجه را عهده بودم به پايان رسيد. يك سال ونيم بعد جنگ جهاني دوم شروع شد. دراين فاصله قدرتهاي غربي پي درپي به قدرتهاي محور امتيازبخشيدند، بدون آن كه بتوانند اشتهاي ديكتاتورها را سيرآب كنند»(10)
                                ادامه دارد


  - براي مطالعه مشروح اين اختلافات از جمله نگاه كنيد به بخش 13 ام كتاب خاطرات ايدن،  تحت عنوان
 « اپيزمنت يا صلح» و بخش 14 ام آن كتاب  به نام « استعفاء» ، رويهم بالغ بر 40 صفحه فشرده.
Facing The Dictators      Anthony Eden،

2- Oswald Hauser، England  und  Das dritte  Reich، S 264 ،  

3 -  همان جا،

4 -  يكي از موارد اختلاف آنها چگونگي برخورد به اتحاد شوروي بود. ايدن به خط چرچيل گرايش داشت كه يك آليانس و ائتلاف بزرگ دموكراسيها با شوروي را جهت مهار و مقابله سياسي با فاشيسم و نازيسم لازم مي دانست. ولي چمبرلين مخالف ائتلاف با شوروي بود وصريحاَ مي گفتم:
« بايد اقراركنم كه نسبت به شوروي خيلي بي اعتمادم. من به هيچ وجه به توانائيهاي شوروي اطمينان ندارم و فكرنمي كنم بتواند درصورت لزوم به يك تهاجم دست زند و آن را پيش ببرد. حتي اگر بخواهد، توان آن را ندارد. علاوه براين به انگيزه هاي روسيه بي اعتماد هستم. انگيزه هايي كه هيچ وجه مشتركي با انگيزه هاي ما ندارند،»
به نقل از ص 150-151 كتاب بيوگرافي چمبرلين ، نوشته مونتگمري هايد، ترجمه آلماني:
Montgomery Hyde، Neville Chamberlain  ، Der gluecklose Staatsman،
                           
5-  اصرارچمبرلين بر «مذاكره فوري» با ايتاليا، درواقع انعكاس اصرار خط موسوليني – چيانو به لزوم فوريّت آغازمذاكرات بود كه دراوج اختلافات ايدن با چمبرلين مرتب اين خواست را  تكرارمي كردند و از طريق ليدي چمبرلين و ساير واسطه ها پي درپي القاء شتاب مي نمودند كه انگلستان امروزرا به فردا نيندازد. ايدن درباره علت عجله ايتاليائيها چنين توضيح مي دهد:
 « ممكن است اين سئوال پيش آيد كه علت عجله موسوليني و چيانو براي شروع فوري مذاكره چه بوده است؟ چون پس ازاستعفاي من- امري كه مطلوب آنها بود – ديگر هيچ عجله اي نداشتند مذاكرات آغازشده را به انتها رسانند! جواب اين سئوال زياد دشوار نيست: موسوليني ازطرح اشغال قريب الوقوع اتريش توسط هيتلر باخبربود. علاوه براين مسأله اعزام قواي مضاعف به اسپانيا ( كه دوچه فرمانش را صادركرده بود)وجودداشت و هيچ كدام ازاين اتفاقات در ايتاليا محبوب نبود و براي موسوليني مشگل ايجاد مي كرد. او درآن زمان به يك پيروزي ديپلماتيك دررابطه با انگلستان نيازمند بود كه پرستيژ وي را درايتاليا بالا برد. شروع مذاكرات درآن شرايط با چشم انداز شناسائي دژوره متصرفات او درآفريقا و شناسائي امپراتوري رم توسط يك قدرت بزرگ جهاني، آنهم قدرتي كه خود از رهگذر جنگ جبشه متضررشده بود، مي توانست همانند مدالي برسينه او بدرخشد.»
- همان كتاب خاطرات، ص 986،

6_همان كتاب اسوالد هازر، ص 266 ،

7 - همان كتاب خاطرات ايدن ص 684،
پروفسور لوئيس نامير، مورخ نامدار انگليسي كه همان زمان درقيد حيات بوده و  پژوهشهاي مفصلي راجع به مقدمات ديپلماتيك وقوع جنگ جهاني و سياست اپيزمنت انجام داده است، درباره كيفيت رفتاري و سياست چمبرلين درمقابل موسوليني چنين مي نويسد:
 «برحسب  برنامه استمالتگران، مي بايست موسوليني دوست ما شود و هيتلررا مهار كند و جلوي تجاوزات او را بگيرد: به ندرت همچو نقشي براي سرسپرده عوضي و كاملا نامناسبي همچون او درنظرگرفته شده است! هرچه دولت انگلستان بيشتر سعي مي كرد دوستي موسوليني را به دست آورد، به همان اندازه  موسوليني نسبت به ضعف و ترس دولت انگلستان بيشترمتقاعد مي شد و به همان اندازه هم امپراتوري انگلستان از چشم وي مي افتاد و تحقير مي شد.... تلاش دولت انگلستان براي جلب دوستي موسوليني، صرفاَ موجب خود گنده بيني و تفرعن مضاعف وي بود.»
Lewis Namier،Europe in Decay،Macmillan 1950     

8 - يادداشتهاي روزانه چيانو، يادداشت 20 فوريه 1938 ،
 دراين يادداشت چيانو مي توان به منشاء خبري پي برد كه ظهر روز20 فوريه، چمبرلين آن را به اطلاع ايدن مي رساند.  ايدن قبلاَ ، زير فشار چمبرلين، مجموعه شرايطي را كه براي شروع مذاكره لازم مي دانست خلاصه كرده بود به اين كه موسوليني طرحي براي كاهش و خروج قوايش از اسپانيا را بپذيرد. اين شرط درضمن مطلوب دولت فرانسه هم بود. حالا، روز 20 فوريه، در وقت تنفس نهار براي نشست كابينه، چمبرلين كه خوب مي دانست  ايدن تصميم به استعفاء گرفته، وي  را به دفتر خود دعوت نمود و ضمن اشاراتي به روال بحث، خاطرنشان نمودكه
”موسوليني فرمول پيشنهادي شما درباره خروج نيروهايش از اسپانيا را پذيرفته است” . آن زمان معلوم نبود چمبرلين اين خبررا ازچه كانالي به دست آورده، چون وزارت خارجه و ايدن ازآن بي اطلاع بودند. لذا ايدن بلافاصله جواب داد:
« اين خبر تأثيري بر تصميم من به استعفاء ندارد. مطمئناَ سر وزيرخارجه تان روي سني نقره اي براي شما اهميت بيشتري دارد تا آن فرمول! »، ايدن مي نويسد:« چمبرلين پوزخندي زد و سكوت كرد»، ص 681 خاطرات،

9-  همان يادداشتهاي چيانو، يادداشت 21 فوريه 38 ،

10 -  همان كتاب خاطرات ايدن ، ص 695 ،


 

جاده صافکنهای جنگ ( 33 ) کریم قصیم

 
دربارة سیاست اَپیزمنت غرب درمقابل فاشیسم دهه سی قرن بیستم
 

« بارون چيانو امروز [17 فوريه] نهار آمده بود پيش من و مي پرسيد آيا نامه ديگري ازشما رسيده و خبرتازه اي دارم؟ گفتم خير. او از من خواهش داشت هرچه زودتر به شما اطلاع دهم كه فاكتور زمان در حال حاضر همه چيزاست. اگر امروز به مذاكره بنشينيم هم جور توافق امكانپذير است ولي امكان دارد اتفاقاتي دراروپا بيفتد كه حصول يك توافق را همين فردا غيرممكن كند.»! از تلگرام ليدي چمبرلين از رًم به نخست وزيرانگلستان، 17فوريه 1938

----------------------------------
اوخرژانويه الي بيستم فوريه سال 38، همان زماني كه هيتلر در آلمان تصفيه ارتش و وزارتخارجه از سران غيرنازي و منتقدان خود را پيش مي برد، چمبرلين در انگلستان به جدّ مي كوشيد چرخ مذاكره با موسوليني را هرچه زودتر به راه اندازد تا قرارداد تازه اي با ايتاليا منعقد شود. او فكرمي كرد مشكلات داخلي ايتاليا ( درزمينه اقتصاد، ناآراميهاي حبشه و تلفات سنگين وفزاينده دراسپانيا) موقعيت مناسبي براي بده بستاني سودمند به نفع انگلستان به وجود آورده است. به گمان او، با بخشيدن امتياز «شناسائي دژوره» مي شد دوستي دوچه را خريد و كل رابطه و وزنه دو كشور را در موقعيتي قرارداد كه امكان تأثيرگذاري بر هيتلر و حفظ صلح براي اروپا افزايش يابد. دراين دوره تزاصلي چمبرلين اين بود كه نه مقابله با ديكتاتورها، بلكه شكاف انداختن ميان آنها و تأثيرگذاري روي يكي توسط دوستي با ديگري، مشگل گشاست! بنابراين، پس ازكنارزدن طرح روزولت، خيلي شتاب نشان مي داد و - تقريباَ بدون قيد وشرط - مي خواست ميز مذاكره با دوچه را هرچه زودتر بچيند. جالب اين بود كه موسوليني هم براي شروع مذاكره بي صبري نشان مي داد!

شتاب براي مذاكره!
اما، براي شروع مذاكره دولت بريتانيا با ايتاليا دو مانع جدّي وجود داشت: نظرمشروط وزارت خارجه به رهبري ايدن و همچنين موضع مخالف دولت فرانسه.
 روز28 ژانويه، ايدن به منظور گفت و گو پيرامون همين مسأله درپاريس بود. دغدغه هاي فرانسه موضع ايدن را تأييد مي كرد:
« دلبو، ابرازنگراني كرد كه موسوليني دارد نيروي بيشتري به اسپانيا مي فرستد. وزيرخارجه فرانسه به تأكيد مي گفت كه وقتي موسوليني زيرقول خودش مي زند و تعهداتش را مي شكند، ديگر گفت وگو و بستن قرارداد با وي فايده اي ندارد....
30 ژانويه كه به لندن برگشتم، نكاتي را به عنوان پيش شرطهاي مذاكره با دوچه براي وزارت خارجه تنظيم كردم: ... تا زماني كه هواپيماهاي ايتاليايي به بمباران اهالي غيرنظامي در اسپانيا ادامه مي دهند و ايتاليا به اشكال ديگرهم درآن جا مداخله مي كند، نمي توان مابين انگلستان و ايتاليا مناسبات بهتري به وجود آيد»(1)
.
بنابراين، از نظر وزارت خارجه انگلستان و نيز دولت فرانسه، كاهش مداخله در اسپانيا به عنوان پيش شرط اصلي شروع مذاكره مطرح بود. درمورد « شناسايي» نيز، ايدن در نامه اي به چمبرلين به وي توجه داد كه اين مسأله فقط به خواست دولت انگستان برنمي گردد. نخست وزيرزود پاسخ نوشت كه دولت انگستان مي تواند ازجامعه ملل تقاضا كند چنين اقدامي را مورد تأييد قراردهد. ايدن مجدداَ يادداشتي فرستاد و مشكل را به صورت زير توضيح داد:
«شناسائي دژوره فقط به به جامعه ملل مربوط نمي شود( كه بخواهيم آن را مورد تأييد قراردهد)، بلكه به سرنوشت ممالك كوچكتر هم ارتباط دارد. هرآينه ما به دكترين عدم شناسائي(تجاوز) يك
 چنين ضربه كمرشكني وارد كنيم و به دست خودمان مورد بعداَ قابل استناد به وجود آوريم، آنها از چنين كاري برآشفته مي شوند و موافقت نخواهند كرد...»(2)
ليكن چمبرلين خود را به اين ملاحظات مقيد نمي دانست، بخصوص در ارتباط با اتريش و چكسلواكي .(3) دررآن زمان به طورغريبي عجله داشت كه پروسه مذاكره با دولت ايتالياشروع شود. دراين احوال گراندي، سفيرايتاليا درلندن، كه درآن ايام طبق خواست دولت متبوعش مشعول گفت و گوي مقدماتي با شخص ايدن بود، ناگهان تقاضاي ديدارعاجل با نخست وزير را پيش كشيد! ايدن با اين كار موافق نبود و گفت وگوي موازي را درست نمي دانست. ولي ازآن طرف نخست وزيرهم اصرار كرد گراندي را به بيند. ايدن ناگزير موافقت نمود و با اين شرط كه خودش نيز در اين ملاقات حضور داشته باشد، ترتيب قراري را داد. وقت ديداربراي صبح 18 فوريه تعيين شد. اما درست شب قبل تلگرامي از بيوه چمبرلين رسيد كه نخست وزير آن را براي ايدن هم خواند. ليدي نوشته بود:
« بارون چيانو(4) امروز [17 فوريه] نهار آمده بود پيش من و مي پرسيد آيا نامه ديگري ازشما رسيده و خبرتازه اي دارم؟ گفتم خير. او از من خواهش داشت هرچه زودتر به شما اطلاع دهم كه فاكتور زمان در حال حاضر همه چيزاست. اگر امروز به مذاكره بنشينيم هم جور توافق امكانپذير است ولي امكان دارد اتفاقاتي دراروپا بيفتد كه حصول يك توافق را همين فردا غيرممكن كند.»!(5)
شتاب چمبرلين انطباق شگفتي داشت با «فاكتورزمان» چيانو!
صبح روزبعد، حين گفت و گو با گراندي، ايدن متوجه شد كه چمبرلين خيلي به او روي خوش نشان مي دهد و هيچ يك از شروط وزارت خارجه را يادآوري نمي كند. وارد صحبت شد و راجع به مشكل اتريش پرسيد و همين طور به ديگر تعهدات معوقه ايتاليا اشاره نمود. صحبت پيچ پيدا كرد و بعد چمبرلين به بهانه اي آن را خاتمه داد و ادامه گفت و گو با گراندي را به بعد ازظهر انداخت. گراندي كه رفت، چمبرلين به ايدن گفت مي خواهد بعد ظهر خودش تنها با سفير صحبت كند. ايدن دراين جا بارديگربه او توجه داد كه :
 « ما هنوز در مسأله اسپانيا شاهد كوچكترين تغييري در رفتار ايتاليا نيستيم، وانگهي من به اين شيوه ي ”يا حالا يا هرگز” و ” آخرين فرصت” كه ايتاليائيها مي خواهند به ما حُقنه كنند، هيچ خوشبين نيستم.»(6)
ايدن علاوه بر نكات فوق براي چندمين بار به چمبرلين سفارش نمود كه پيش از هرتصميمي بهترست از كارشناسان متبحر وزارت خارجه بهره گيرد و جوانب مسأله را بررسي نمايد. ولي چمبرلين گوشش به اين حرفها بدهكار نبود. فكرمي كرد يك امكان استثنائي پيش آمده و حالا كه درخفا تماسهايش را برقرار كرده و مقدمات مذاكره توسط ديپلماسي خصوصي اش فراهم شده، چرا خود را گرفتار دستگاه وزارت خارجه كند و چرا از آن فرصت ذيقيمت ( آن طور كه چيانو گفته بوده و...) بهره نگيرد و ميوه رسيده سياست اپيزمنت را نچيند؟!

ديپلماسي خصوصي
داستان ديپلماسي خصوصي و مخفي، ولي ناشيانه، چمبرلين با ديكتاتورها نيز در نوع خود بي همتا ست! همان طور كه برادرمرحومش گفته بود، نويل چمبرلين درسياست خارجي بريتانيا دانش و تجربه اي نداشت. موسوليني خيلي زود، ازهمان اولين دستخط دوستانه چمبرلين كه توسط گراندي منتقل شده بود، به اين نقص پي برد و بلافاصله روي آن حساب باز كرد. دوچه، درآن زمان قريب 20 سال سابقه حكومت و ديكتاتوري حزبي داشت. درسياست خارجي مجرّب و همه فن حريف، مارخورده افعي شده اي بود. خوب مي دانست با « ديپلماسي خصوصي» چمبرلين چه كاركار كند! او، بين دولتمردان وقت انگليس، با افكار و مواضع ايدن آشكارا مشكل داشت. همانند هيتلر ترجيح مي داد ايدن سقوط كند. اگر كاري دراين جهت از دستش برمي آمد، كوتاهي نمي كرد. اززمان روي كارآمدن چمبرلين، تا مي توانست وزارت خارجه انگلستان را دورمي زد و با چمبرلين تماس مي گرفت. خط اپيزمنت و رويه كاري او را به نفع خود مي ديد. او دراين ميدان سَربود و به سادگي مي توانست طرف مقابل را بازي دهد. دستگاه حرفه اي تئوري دانان و كارشناسان خبره اي مثل ونستيارت به مذاق او خوش نمي آمد. آنها افكار وسابقه اش را دقيق مي شناختند و حواسشان جمع بود.
 دردولت فاشيستي ايتاليا، موسوليني همه كاره و نفر اول دررأس همه نهادها محسوب مي شد. مشهوربود به داشتن حرص جوشان قدرت طلبي و ميل سيرنشدني به گسترش سرزمينهاي تحت امرش. هيتلر به او نگاه مي كرد و نابغه اش مي شمرد.
مثل ساير امور، سياست خارجي كشورهم يك جا درمشت موسوليني بود. چيانو، وزيرخارجه اش، كه خود ازسران فاشيست و سياستمداري مكارو جاه طلب به شمارمي رفت، كسي درحدّ نوچه موسوليني به حساب مي آمد. او اداره پروژه ها و اجرائيات سياست را به عهده داشت. خط و ربط اوليه، دراستراتژي و تاكتيك، مطلقاَ ازبالا توسط دوچه تعيين مي شد. هيتلرخيلي ازتئوريهاي حزب و دولت سازي نازيسم را از روي الگوي فاشيسم ايتاليا برداشته بود. حتي عنوان «پيشوا» برگردان آلماني مفهوم « دوچه» بود. از بيش از يك دهه، موسوليني قطب فاشيسم دنيا به شمارمي رفت. خودش ادعاي تجديد حيات امپراتوري رم داشت.
آن وقت چبرلين خيال مي كرد، با خط مذاكره و دادن امتياز شناسايي، مي تواند همچوكسي را به طرف خود كشد! عجيب ترآن كه،براي نيل به اين هدف حتي حاضر بود وزارت خارجه خودش را هم دوربزند. طبعاَ بر چنين زمينه اي، كه برتري، كارداني و هيبت دوچه درآن محرزبود، فونكسيون « ديپلماسي خصوصي » به سادگي تغيير مي كرد. تحت عنوان ديپلماسي خصوصي، ميدان مناسبي به چنگ موسوليني مي افتاد براي شبهه آفريني، طرحهاي مجازي و مانورهاي گوناگون عليه طرف مقابل. ديپلماسي خصوصي چمبرلين به موسوليني امكان مي داد، به لطايف الحيل، «واسطه ها» را درجهت مطامع خودش « بپزد»، با ميهمان نوازيها و وجاهت رفتار، بعضي ازآنها ( مانند ليدي چمبرلين) را به مسير مورد نظر هدايت نمايد و بعضي ديگررا به وسايل ديگردرخدمت خط خود قراردهد. با يا بدون آگاهي خودِ واسطه ها. ازاين منظر، القاي يك پروژه سياسي، يا ضرورت عقد يك قرارداد، يا حتي اهميت «فاكتورزمان» مذاكره، براي تيم موسوليني \ چيانو كار دشواري نبود.
 ايدن و قبلاَ ونسيتارت و... برهمه ابعاد ديپلماسي و روابط چمبرلين احاطه نداشتند، ولي متوجه خطرات وخسرانهاي محتمل ديپلماسي خصوصي او بودند و هردو اعتقاد داشتند كه: « كار اين ” واسطه ها” حسابي به نفع موسوليني تمام شده است»(7)
در شبكه شگفت ديپلماسي خصوصي چمبرلين، افراد گوناگوني نقش ايفاء مي كردند كه طبعاَ همه آنها در آن زمان شناخته شده نبودند و شماري از آن اشخاص بعدها، در كتب خاطرات و آثار محققان تاريخ چهره گشودند. اما، آشناترازهمه آنها سر هارس ويلسون( رسماَ مشاوراقتصادي دولت!) بود كه نقشهاي گوناگون ايفاء مي كرد. اهميت وي خيلي زود براي همه اعضاي كابينه روشن شد. با حمايت نخست وزير، تفريباَ دركار كليه وزارتخانه ها مداخله آشكار و پنهان داشت. درسياست خارجي و بخصوص در سياست اپيزمنت، نظرو عمل «مشاوراعظم» چراغ راهنماي نخست وزير بود و گره هر مشگل غيرمترقبه اي مي بايست به همت او گشوده شود. وزارت خارجه خيلي زود دريافت كه جناب ويلسون هم با سفارت آلمان مناسبات ويژه به هم زده، هم به برلين مسافرتهاي خصوصي مي كند و هم مستقيم و غيرمستقيم با ايتالياي موسوليني گفت و شنود دارد. البته همه اين تارها را با علم و اطلاع شخص چمبرلين مي تنيد. شخص و شبكه ويلسون يكسره تحت امر نخست وزير انجام وظيفه مي كرد.
 نفرديگر ديپلماسي خصوصي، ليدي چمبرلين، همسربرادرمتوفاي نخست وزيربود. اين بانو درمسير لندن– رم رفت و آمد داشت، يا ماههاي مديد درآن جا رحل اقامت مي افكند و مرتب با برادرشوهرمرحومش، نامه اي و تلگرامي، مكاتبه مي كرد!
ليدي چمبرلين، نخست به اعتبار همسرمتوفا، كه زماني وزيرخارجه بريتانيا بوده، و سپس به خاطر نقشي كه عملاَ انجام مي داد، پيوسته مورد توجه و التفات خاص چيانوو موسوليني قرارداشت. درزمانهاي حساس، ليدي قاصد مكاتبه هاي خصوصي مابين سران دوكشور، و سربزنگاه – مثلاَ دربحبوحه مشاجرات ايدن با چمبرلين- ناگهان ارسال كننده تلگرامها و نامه هاي غيرمنتظره اي بود كه در جلسه كابينه، چمبرلين از آنها به عنوان شاهد مثال استفاده مي كرد!
اين مكاتبات ليدي، تقريباَ فارغ از هرگونه پوش امنيتي، آزادانه از راه پست معمولي و تلگرافخانه صورت مي گرفت! طبعاَ سرويسهاي موسوليني پيش از رسيدن اين متون به گيرنده، هميشه از محتواي تلگرامها و نامه هاي دوطرف با خبر مي شدند و موسوليني و چيانو خوب مي دانستند چگونه از طريق اين ليدي ( لابد ناوارد ؟) و نامه ها و تلگرامهاي كذايي، وزارت خارجه بريتانيا را دوربزنند وخطوط مطلوب خود را به جوابيه ها و تلگرامهاي بعدي ليدي چمبرلين القاء نمايند.
ايدن، كه معمولاَ از محتواي مكاتبات مزبور و حتي شمار آنها بي خبربود، پيوسته از تمهيدات آن چناني حريفان ايتاليائي نگراني داشت. او چند بار چمبرلين را به اين مسآله توجه داد و حتي پيش او كتباَ شكايت برد كه موسوليني مي تواند اين تماسهاي ليدي را مورد سوءاستفاده قراددهد. همان زمان، موردي را در يادداشتهاي روزانه اش ذكركرده بود:
« دوشنبه 7 فوريه : به وزارت خارجه كه آمدم با تلگرامهاي لرد پيرث Perth سفيرانگلستان دررم، روبه رو شدم كه اطلاع داده بود ليدي چمبرلين به ديدار موسوليني و چيانو رفته و ضمن خوش و بش نامه اي از نويل چمبرلين را [ كه به ليدي نوشته بوده و البته ايتاليائيها قبل ازخود ليدي ازمحتوايش خبرداشتند ] براي آنها خوانده است. دوچه هم فوراَ موقعيت را مغتنم شمرده وهمان جا پاسخي را به ليدي ديكته كرده كه قرارداد في مابين مي بايد شامل چهارموضوع باشد: تبليغات، درياي مديترانه،مسأله مستعمرات و اقتصاد ! با خود گفتم ”هردم ازاين باغ بري مي رسد...” موضوعاتي به نام مستعمرات و همكاري اقتصادي هرگز درفهرست مسائل في مابين نبوده اند ولي مسأله اسپانيا كه ازهمه مهمتراست، اين بار بكلي حذف شده بود!
ضمناَ، ليدي چمبرلين خبرداده بود كه مدت اقامت خود را در رم يك ماه ديگرتمديد كرده است....
8 فوريه : كتبا ازاين ديپلماسي خصوصي پيش نخست وزير شكايت كردم. اين نوع ديپلماسي موسوليني را به فكر مي اندازد كه مي تواند ميان ما شكاف ايجاد كند و اختلاف اندازد و لذا به آن چه كه من مي خواهم در گفت وشنود با گراندي مطرح كنم، اهميت زيادي نخواهد داد...»(8)
اين شكايت ايدن هم با بي اعتنايي و مجامله چمبرلين روبه رومي شود و تغييري در روش كاروي ديده نمي شود.
 يك فرد ديگر كه درخفا نقشي مرموز ولي مهم ايفاء كرد و بعدها معلوم شد سالها به عنوان فرستاده مستقيم چمبرلين با موسوليني رفت وآمد داشته است، ژورناليستي بود به نام ولاديميرپالياكف Wladimir Poliakoff.. اين فرد به موسوليني دسترسي داشت و هروقت لازم مي شد با گراندي، سفير رم درلندن، هم قرار ملاقات مخفيانه مي گذاشت و پيام رد وبدل مي كرد.(9)
پالياكف تا شروع جنگ جهاني به چمبرلين مشورت مي داد و قاصد پنهان پيامها و خواسته هاي دو طرف بود. او نظريه اي داشت كه درخط اجرائي اپيزمنت نسبت به فاشيسم ايتاليا \ موسوليني، مورد توجه چمبرلين واقع شد. پالياكف براين عقيده بود كه موسوليني فردي است قابل خريد و اگربه موقع قيمت سياسي لازم ( مثلاَ شناسائي دژوره) را از دولت چمبرلين دريافت كند مي شود او را به طرف انگلستان كشيد و با كمك او هيولاي آلمان را مهار كرد.
 ايدن درخاطراتش مي نويسد كه در زمان تصدّي وزارت خارجه از فعاليت اين فرد و نقش و ارتباطات او با چمبرلين آگاهي نداشته است. فقط مرتب علائمي حاكي از وجود واسطه ها و همان ديپلماسي خصوصي وجود داشته و بازي رسمي وزارت خارجه را بهم مي زده است.(10)

   ادامه دارد
 1 - صفحات 656\655 كتاب خاطرات ايدن...
خلاصه شروط ايدن براي شروع مذاكره با موسوليني از اين قرار بودند: ابتدا نشان دادن آمادگي ايتاليا به انجام تعهدات قبلي ( توقف تبليغات ضدانگليسي دردنيا، كاهش قواي نظامي مستقر درليبي، درياي سرخ و درياي مديترانه، كاهش قواي نظامي دراسپانيا) و سپس انعقاد قرارداد عمومي شامل موارد فوق و غيرنظامي كردن حوزه مديترانه . دولت فرانسه نيز همين نظر را داشت و خروج از اسپانيا را به قطع مي خواست
2 - همان جا، ص 670،
3 - نوشته اند كه با چكسلواكي اصلاَ خوب نبود و آن را، همانند اتريش، مشكل افرين مي شمارد.
4 - وزيرخارجه و داماد موسوليني، ازسران حزب فاشيست ايتاليا و گرداننده مداخله نظامي دراسپانيا،
5 - همان كتاب ايدن، ص 666،
ايدن راجع به محتواي اين تلگرام و واكنش ساده لوحانه چمبرلين مي نويسد: « اين تلگرام روي چمبرلين خيلي اثر داشت. ولي چنين حرفهائي ازجانب آنها براي من اهميتي نداشتند و چيز جديدي نبودند. قبلا هم اين حرفها را شنيده بودم. مثلاَ پيش ازانعقاد توافقنامه جنتلمنها ! من اين طنين تهديدآميزي را كه دراين تلگرام بود خوشم نمي آمد. وانگهي مي دانستم كه هميشه ديكتاتورها موقع خوردن اشتهايشان بازمي شود. خود چيانو هم ضمن يادداشتي، مورخ 7 ماه مه 1937 اين واقعيت را نوشته بود: ” هروقت موسوليني چيزي را به دست مي آورد، اشتهايش بازمي شود و بيشترمي خواهد” ...» - همان جا،
 6- ايدن مي نويسد: « به اين جا كه رسيدم چمبرلين از كوره در رفت . چنان عصباني شد كه من هيچ گاه او را اين طور برافروخته نديده بودم. از اين طرف اتاق به آن طرف قدم مي زد و با صداي بلند پرخاش به من كه
 ” آنتوني، شما فرصتها را يكي بعد از ديگري از دست داده ايد. اين طوري نمي شود ادامه داد.” - من به وي گفتم : روشهاي كاري شما موقعي درست هستند كه شما به طرف مقابلتان درمذاكره اطمينان داشته باشيد. نويل جواب داد: ” من به او اطمينان دارم ” » همان كتاب، ص 670،

7 - همان جا، ص 664،
8 - نقل شده در همان كتاب خاطرات، ص 660،
9 - ايدن در خاطراتش درباره همان ملاقات صبح 18 فوريه ميان چمبرلين و گراندي با حضورخودش (ايدن) ياد مي كند كه طي آن روال صحبت و گرايش نخست وزير با خط ديپلماسي رسمي انگلستان ووزارت خارجه انطباق نداشته، واكنشهاي نخست وزير و وزيرخارجه به گفته ها و مطالبه هاي سفيرايتاليا با هم تفاوت آشكار داشته است. اين گفت و گو ظاهراَ به نتيجه نمي رسد. چمبرلين نزديك ظهر صحبت را قطع و ازسفير موسوليني مي خواهد مجدداَ ساعت 3 بعد ازظهر به دفتر او بازگردد. بعد به ايدن مي گويد مايل است دونفره با گراندي حرف بزند و به وي خواهد گفت كه مذاكرات مي توانند فوراَ در رم شروع شوند و اين تصميم را هم همزمان با آغاز مذاكره در لندن به اطلاع افكار عمومي خواهد رساند. ايدن از اين رويكرد و عجله چمبرلين تعجب مي كند و با اين كار مخالفت مي نمايد ولي چمبرلين ناگهان سخت عصباني مي شود. ايدن توصيه مي كند نخست وزير پيش ازهر تصميمي به وزارت خارجه و مديركل و ارگانهاي تخصصي مربوطه رجوع كند و ازآنها مشورت گيرد... طرفين ازهم جدا مي شوند. چند سال بعد ازجنگ دركتاب خاطرات گراندي شرحي از آن گفت و گو با چمبرلين منتشر مي شود كه صفحه اي «درخشان» ازهمان ديپلماسي خصوصي كذايي است. وقتي جلسه به بعد ظهر مي افتد و گراندي ازدفتر چمبرلين بيرون مي آيد، درخيابان يك تاكسي جلوي پاي سفير موسوليني نگهميدارد، گراندي سوارمي شود. درون تاكسي « همان فرستاده امين نخست وزيرانگلستان» منتظرش بوده و گفت و شنود جدي، لابد جهت آمادگي ادامه صحبتها درآن بعدظهر، همان جا صورت مي گيرد! صفحات 667 الي 671 همان كتاب ايدن،

10 - ايدن در ص 710 كتابش به دو مدرك اشاره مي كند كه به پالياكف و رابطه اش با دو طرف اشاره دارند. يكي نقل قولي است از يك كتاب فرانسوي : Paul – Louis Bret، Eeu des Evenements كه به سال 1959 منتشرگرديد. نويسنده اين كتاب ذكرمي كند « پالياكف دوستش بوده و وي را خوب مي شناخته است. پالياكف نظريه اي داشته موسوليني قابل خريد است... اين نظريه در داونينگ استريت منطقي و درست تلقي مي شد و لي وزارت خارجه آن را وخيم مي دانست...»
نقل قول دوم مربوط است به كتاب يادداشتهاي روزانه چيانو كه به تاريخ 4 سپتامبر 1937 از ديدار با پالياكف گزارش مي نويسد: « استنباط من اين است كه اهميت مسإله شناسائي امپراتوري [يعني همان تصرف حبشه و اعلام امپراتوري توسط موسوليني] در لندن درست گرفته نشده است. بدون اين شناسائي هيچ قراردادي ميسر نيست. پالياكف اين مطلب را نوشت و گفت در اين باره با شخص چمبرلين صحبت خواهد كرد»


 

جاده صافکنهای جنگ ( 32 ) کریم قصیم

    
دربارة سیاست اَپیزمنت غرب درمقابل فاشیسم دهه سی قرن بیستم   

«چمبرلين براي رسيدن به هدفش، يعني حفظ صلح، بسياري از اصول و موازيني را كه مردم انگستان به آنها دلبسته اند، فداي سياست و شيوه كار خود كرده است...
براي او طرز فكر و موضع سيتي لندن )يعني تجارو بانكداران بزرگ( بسيار مهمتر است تا آيين نامه ها و برنامه هاي جامعه ملل و يا پيش بينيهاي ديپلماسي حرفه اي.»
از نامه مورخ 24 فوريه 38 كوربن(سفيرفرانسه درلندن) به دلبو(وزيرخارجه فرانسه)، به نقل از ص 242 مجلد دوم كتاب پرفسور اسوالد هويزر آلماني: Oswald Hauser، England u. dritte Reich


دلجويي فزاينده چمبرلين از ديكتاتورها به روشهاي خودسرانه و غيرمتعارف در سياست خارجي، موجب نارضايتي فزاينده متحد استراتژيك انگلستان، يعني دولت فرانسه شده بود. از زمان سفر هاليفاكس ( نوامبر37) به بعد اين وضع مرتب تكرار مي شد و عليرغم كوششهاي ايدن، پاريس از اين سياستها ناراضي بود. سرانجام دلبو Delbos، وزير خارجه فرانسه از سفيرش در لندن گزارشي در باره اين موضوع خواست. كوربن Corbin در اين باب شرحي مفصل براي رئيس خود تهيه كرد كه بي مناسبت نيست به نكاتي از آن توجه دهيم:
« ظریف کاریهای متعارف دیپلماسی در طرز فکر چمبرلین جایی ندارد او زماني طولاني وزيرخزانه داري بوده و عادت کرده است که مسایل را به اجزای ساده آن تقلیل دهد یعنی همان کاری که با اعداد و ارقام می کرده است. اكنون هم سعي دارد مسائل پيچيده بين المللي را به فرمولهاي ساده برگرداند و معتقد است كه هيچ مساله اي نيست كه به این صورت قابل حل و فصل نباشد. او حاضرنيست سياست دولت را ذره اي با جبهه گيري ايدئولوژيك قاطي كند. ...
چمبرلين براي رسيدن به هدفش، يعني حفظ صلح، بسياري از اصول و موازيني را كه مردم انگستان به آنها دلبسته اند، فداي سياست و شيوه كار خود كرده است...
براي او طرز فكر و موضع سيتي لندن )يعني تجارو بانكداران بزرگ ( بسيار مهمتر است تا آيين نامه ها و برنامه هاي جامعه ملل و يا پيش بينيهاي ديپلماسي حرفه اي.»(1) 

«نازيفيكاسيون»
در بازبيني تاريخ دهه سي قرن بيستم توسط موّّّرخان، سال 1938 براي آلمان «سال نازيفيكاسيون و فاجعه مونيخ»، سال به آتش کشیدن مراكزمذهبي و پيگردهاي جمعي يهوديان، و براي دموكراسيهاي اروپا «سال ننگ و شرم» به شمارمي رود(2)
طيٌ ژانويه /اوائل فوريه سال38،تغييرات تعيين كننده اي در رأس و سطوح بالاي سه وزارتخانه مهم كشور به وقوع پيوست. وزيرجنگ / وسرفرماندهي كل ارتش آلمان، همچنين وزراي خارجه و اقتصاد همزمان سقوط كردند. به لحاظ صلاحيت كاري، هرچهارنفر جزو برجستگان رشته خود بودند. دلائل كنارزدن آنها نيز ربطي به صلاحيت فني شان نداشت. جملگي دو ”عيب بزرگ ” داشتند: هيچ كدام در حزب نازي عضو نشده بودند، و همگي در فرصتهاي گوناگون صريحاَ به طرحهاي نظامي هيتلرايراد حرفه اي گرفته بودند!(3)
هيتلر جاي آنها را به نازيهاي معروف و ژنرالهاي گوش به فرمان سپرد.
 ژنرال فيلدمارشال بلومبرگ كه به عنوان وزيرجنگ، برجسته ترين مقام نظامي كشور به شمارمي رفت، درپي يك رسوائي توطئه آميز مجبور به استعفاء و ترك كشورشد. به همين ترتيب ژنرال فون فريچ،سرفرمانده كل ارتش، در يك دسيسه ”اخلاقي” ساخته پرداخته گشتاپو گرفتارشد و از كار كناره گرفت.
 چگونگي تدارك اين توطئه توسط گورينگ و گشتاپو با همدستي هيملر(رئيس اس.اس)، وبخصوص نوع واكنش ضربتي وظالمانه هيتلر، خود فصلي است آموزنده در باب روشهاي رايج در ديكتاتوريها براي تصفيه «غيرخونين» منتقدان و نمايش آن «رگه هاي انساني ديكتاتورها» كه چمبرلين به آنها دل بسته بود.(4)
هيتلر روز 4 فوريه « استعفاي آنها را به دليل وضع بد سلامتي شان» پذيرفت و چندي بعد اعلام نمود كه هردو مقام تراز اول نظامي رايش آلمان را جهت « تقويت و تسريع قدرت نظامي» به شخص خودش اختصاص داده و خواهان « وفاداري و اطاعت كوركورانه ”ورماخت” (كل قواي مسلح رايش آلمان)»است!(5)
بلافاصله بعد از «استعفا دادن» سران ارتش، شماركثيري از ديگر ژنرالهاي قديمي نيز خانه نشين شدند و جاي آنها را افسران سرسپرده ”پيشوا” گرفتند.
همزمان با اين تصفيه بزرگ ايدئولوژيك در رأس ارتش، وزارت خارجه هم با تغييراتي مهم روبه روشد.هيتلردرآغازحكومتش، نگهداشتن و استفاده از ديپلماتهاي با تجربه و قديمي را ضروري مي دانست. محافظه كاران و اشراف سياسي كهنه كار به عنوان مؤتلف سياسي خوب به دردش مي خوردند. هم از ارتباطات و تجربه كاري آنها سود مي برد و هم با حضورآنها دررأس امور، نوعي تداوم سياسي و آرامش خاطر به قدرتهاي اروپائي و همسايگان القاء مي نمود. ولي با استحكام پايه هاي قدرتش و به خصوص با پیشرفت چشمگیر پروسه بازسازي نظامي و شتابي كه جهت تصرف سرزمينهاي همسايه و« صدورانقلاب نازي » داشت، ديپلماسي كلاسيك و طرحها و توصيه هاي وزارت خارجه را كهنه و به درد نخورمي ناميد وبيشتر به ديپلماسي خصوصي و تيمي كه ريبن تروپ دررأس آنها بود متوسل مي شد.
 سياست خارجي موردنظرهيتلر – ازيك سو عبارت بود از توطئه و تبليغات توسط گروهاي نازي ديگركشورها و گسترش لابيگري بعلاوه تطميع و تهديد مخالفان. هدف اين خط مشي نفوذ و مداخله هرجه بيشتر و درصورت امكان تصرف و اشغال نظامي سرزمينهاي همسايه بود. دراين مسير او خود را به هيچ قاعده و قراركلاسيك مقيد و وفادار نمي دانست. بهمين جهت ديپلماسي رسمي و وزارت خارجه سنتي را مزاحم خود مي ديد.ازسوي ديگر هيتلر تمام ابزاركلاسيك ومتعارف سياست خارجي را نيز درجهت همراه كردن يا بي طرف نگهداشتن قدرتهاي ذيربط به كارمي گرفت و سعي مي نمود بالانسهاي قبلي را به نفع سياستهاي خود جا به جا كند. دراين زمينه او ابتداء به همان دستگاه كلاسيك وزارت خارجه نيازعاجل داشت، تا اين كه آدمهاي خود را ساخت و نازيهاي افراطي چون ريبن تروپ را بالا آورد. وقتي درآن نشست فوق سري 5 نوامبر37 مخالفتها و انتقادات نويرات را شنيد، فهميد با چنين وزيرخارجه اي نمي شود الزامات سياسي طرحها ی مورد نظرش را فراهم آورد. بحران ِگشتاپوساخته اوائل سال 38 فرصت مناسبي براي تعويض وزيرخارجه بود:
« حالا به فردي مطيع چون ريبن تروپ نياز داشت كه جاي نويرات را بگيرد. و درآن شرايط آغاز سال 1938 موقعيت را براي تعويض مناسب يافت.»(6)
به خواست هيتلر، فون نويرات به بهانه رسیدن به سن تقاعد، از پست خود کناره گرفت و جاي او را نازي دوآتشه اي چون ريبن تروپ پر کرد كه دشمن انگليس و از جنگ طلبان تندرو بود.همچنين درسطوح معاونت وزير، سفراء، كارداران سفارتخانه ها و ... نيز تغييرات وسيعي صورت گرفت.
ساختارپرسنلي رأس وزارت اقتصاد هم تصفيه شد. تا آن زمان پست وزير اقتصاد هنوز اسما با دکتر شاخت بود، در حالي كه وي ماهها پيش استعفا داده بود. همزمان با جابه جائيهاي فوق، وزارت اقتصاد هم به يك فرد مطيع و نازي مسلك به نام فونك سپرده شد.
درهمه سطوح بالاي وزارتخانه هاي مزبور، اشراف و صاحب منصبان قديمي كنار زده شدند و جاي اغلب آنها را افراد فرمانبردار و ”مكتبي” از حزب نازي اشغال كردند. مجموعه اين تغييرات وسيع اوائل سال 38، به نام نازيفيكاسيون درتاريخ به ثبت رسيد (آلماني Nasifizierung ). همين تحولات بودند كه در نامه اوائل فوريه پرزيدنت روزولت به دولت انگستان از آنها به عنوان « توسعه پايه هاي قدرت نازيها در آلمان» ياد شده است. ازنظر هيتلر همه اين تغييرات جهت اجرايي كردن وپيشبرد سريع طرحهاي نظامي اش الزامي بودند.
هرچهار نفر محافظه كارساقط شده - بلومبرگ، فريچ، نويرات و شاخت – در ضمن با نفوذترين منتقدان طرحهاي نظامي هيتلر به شمار مي رفتند! اما هيتلردركمين بود و در تدارك برنامه هایش شتاب داشت و هيچ مخالف و منتقدي را در رأس ارتش و سياست خارجي و...تحمل نمي كرد. خط مشي تجاوز، به نازيهاي مطيع و جنگ طلب نيازداشت نه به مسئولان با حزم و احتياط و دورانديش:
« به اين ترتيب هيتلرموفق شد فقط با يك ضربه شماري ازشخصيتهاي با نفوذ قديمي را كه هنوز مانع و ترمزي درمسير او بودند، ازسرراه بردارد... او بلومبرگ و فريچ، نويرات و شاخت را برداشت و به جاي آنها موجوداتي مطيع چون ژنرال كايتل Keitel، ريبن تروپ و فونك را گذاشت. با اين كار او كنترل ورماخت را مستقيماَ به دست گرفت و دامنه قدرت مطلقه خود را وسيعاَ توسعه بخشيد.»(7).
 ماهيت اين اقدامات هيتلر براي روزولت آشكار و بسيار نگران كننده بود، ولي چمبرلين به فاجعه ي درشرف تكوين وقعي نمي گذاشت و سياست اپيزمنت خود را كماكان حريف ميدان ديكتاتورها مي دانست!
دستاويزهاي رسوا و گشتاپوساخته اين تصفيه از چشم سطوح افسري ارتش آلمان پنهان نماند و اعتراضات زيادي برانگيخت. به خصوص دررده هاي بالاي افسري وبالاترين سطح ژنراليسم ارتش بحراني به وجود آمد.(8)
 ولي هيتلر بلافاصله «طرح اُتو»(طرح ويژه تصرُف اتريش) را در دستوركارش گذاشت و با ايجاد يك طوفان سياسي درمنطقه كاري كرد كه آن بحران داخلي به طاق نسيان سپرده شد.

باجگيري در برشتسگادن
ماهها بود كه نازيهاي اتريش، برغم موقعيت غيرقانوني و توافقاتي كه اززمان قرارداد 11 ژوئيه 36 في مابين اتريش وآلمان وجود داشت، سر به آشوب فزاينده برداشته بودند. خطر ناآراميها و تعرض نازيها مرتب شدت مي يافت. پليس مخفي از طرحهاي براندازي خبرمي داد. يك مورد لورفته مربوط مي شد به «طرح تاوس». تاوس، يك نازي معروف اتريشي و از سردمداران ناآراميها به شمارمي رفت. اواخرژانويه سال 38 پرونده وي برای تصمیم گیری در اختیار صدراعظم شوشنينگ(9) قرار گرفت و او هم دستوربازداشت تاوس را صادرنمود. اما وقتي مأموران به خانه تاوس ريختند اسناد و مداركي يافتند درباره تدارك يك طرح كودتا و براندازي دولت.
واما درآلمان، هنوزيك روزبيشتر از تصفيه سران ارتش نگذشته بود كه به فرانس پاپن (سفيرآلمان دراتريش) ابلاغ شد از صدراعظم اتريش دعوت كند براي روزهاي 6 و7 فوريه درمقركوهستاني هيتلربه ملاقات پيشوا رود. برنامه اين ديدار ظاهراَ گفت وگو درباب مشكلات مربوط به همان قرارداد 11 ژوئن سال 36 بود. شوشنيگ اين دعوت را به فال نيك گرفت. فكرمي كرد دراين فرصت مي تواند پرونده سنگين طرح كودتا و ديگر اعمال غيرقانوني نازيها را روي ميز گذارد و از پيشواي آنها امتياز بگيرد! دعوت را پذيرفت، اما درخواست كرد وقت ملاقات را يك ماه به عقب بیندازند. پاپن گفت هيتلردر فشاربحران ناشي از تغييرات رأس ارتش گرفتاريهای زیادی دارد و نمي تواند اين ملاقات را خيلي به عقب بیندازد... و دوستانه اضافه نمود كه درست به دليل همين بحران داخلي است که پيشوا مي خواهد فعلاَ درخارج و بخصوص دراتريش آرامش داشته باشد. لذا موقعيت مناسب است و صدراعظم نیاید این فرصت استثنایی را از دست بدهد. شوشنيگ پذيرفت و قرارشد روز12 فوريه به برشتسگادن رود(1). ازنظراو، اين سفر ساده و غيرعلني نمي بايست بي سبب منشأ اخبارو نگرانيهاي سياسي شود. پس توافق کردند راجع به آن قبلاَ خبري پخش نكنند. فقط به هيأتهاي نمايندگي قدرتهاي بزرگ و همسايگان و واتيكان خبر دادند.
شب ِ روز11 ام فوريه شوشنيگ به اتفاق گيدو اشميت وزيرخارجه اش، بدون كمترين تشريفات با قطار به طرف سالزبورگ راه افتادند. صبح ازآن جا بلافاصله با اتومبيل راه خود را به سمت كوهستانهاي مرزي ادامه دادند. َسر مرز، فرانس پاپن منتظرشان بود و به اتفاق عازم ارتفاعات برشتسگادن شدند. بين راه، ضمن صحبتهاي ديگر، پاپن اشارتاَ به ميهمان عاليرتبه مي گويد بايد ببخشند چون چند نفراز ژنرالهاي سرفرماندهي هم كاري دارند و تصادفاَ درمحل هستند. این اشاره پاپن موجب سوظن شوشنیگ نمی شود.10 بزعم او يك ديدار معمولي با هيتلر درپيش است.
اما بعد....، نوع صحنه و برخورد رعب انگيز ميزبان با ميهمان درآن روز 12 فوريه 38، به قدري تند، با جگيرانه و غیر عادی بود كه خيلي زود اين « ملاقات برشتسگادن» در پايتختهاي مهم دنيا سرزبانها افتاد وبه مثابه يك نقطه عطف سياسي و آغازهجوم و تجاوز آلمان نازي به سرزمينهاي همسايه ازآن ياد شد.
هيتلر، طبق معمول، بالاي پله هاي مقرّ خود به استقبال شوشنيگ وهمراهانش آمد و آنها را به داخل ساختمان برد. دراتاق انتظار چند تا از بلند مرتبه ترین ژنرالهاي ارتش حضور داشتند با ظاهري مهيب و ُسگرمه هاي درهم! ساعت يازده بود. پيشوا بلافاصله صدراعظم اتريش را، تنها براي صحبت دونفره، به اتاق خود هدايت كرد. هنوزننشسته، تا شوشنيگ خواست ازچشم انداززيباي آن جا تعريف كند كه هيتلر با صداي بلند و شليك الفاظ تند و بي نزاكت حرفش را بريد و شروع كرد به يك سلسله پرخاش و سرزنش به اتريش و شخص شوشنيگ:
«... سرتاسرتاريخ اتريش چيزي نيست جزيك روال مداوم از خيانت به ملت. هم سابق اين جوربود و هم حالا. اما به اين تاريخچه بي معنا بايد خاتمه داد. خيلي وقت است كه مي بايست طومارش را پيچيد و تمامش كرد. و من به شما آقاي شوشنيگ مي گويم كه بدانيد: من قاطعانه مصمم هستم كلك آن را بكنم...
رايش آلمان يك قدرت بزرگ است و وقتي تصميم مي گيرد درمرزهاي خودش آرامش برقراركند هيچ كس نمی تواند خودش را قاطي اين مسأله كند وانگهی کسی هم مایل به چنین دخالتی نیست
من تا حالا به هرچه كه خواسته ام رسيده ام و چه بسا از این نظر بزرگترين فرد طول تاریخ آلمان باشم... حالا شما مي آييد جلوي من استحكامات مرزي مي سازيد... »(11)
و تا شوشنيگ مي خواست حرفي بزند، اتهامي را رد كند و يا حتي از خود رفع تقصيرنمايد... هيتلر بلافاصله با داد وهوار قطع مي كرد و پرخاش آميز به اتهام و تهديد ادامه مي داد:
« گوش كنيد چي به شما مي گويم، فكرنكنيد مي توانيد حتي يك سنگ را جابه جا كنيد بدون اين كه من روزبعد ازجزييات آن باخبرنشوم... كافي است من فقط دستور بدهم، يك شبه تمام اين آشغالهاي مرزي تان باد هوا مي شود... فكر نكنيد شما مي توانيد حتي نيم ساعت هم مانع پيشروي من شويد. كسي چه مي داند، شايد شما شب بخوابيد و صبح كه بيدارمي شويد مرا در وين به بينيد، مثل باد بهاري...»
و اين جا، سرمدعاي استحكامات مرزي، شوشنيگ با زحمت ميان حرفش دويد ولي فقط توانست دوسه جمله زيررا بگويد:
«من از اين موضوع كسب اطلاع خواهم كرد و اگر چنين چيزي باشد دستورمي دهم در مرزهاي آلمان اين كار متوقف شود. من طبعاَ مي دانم كه شما قادريد دستورحمله نظامي به اتريش دهيد. اما، آقاي صدراعظم رايش، با اين كار – چه ما بخواهيم و چه نخواهيم – كار به خونريزي خواهد كشيد. ما دردنيا تنها نيستيم. احتمالاَ چنين كاري موجب وقوع جنگ خواهد شد...»
و بازهيتلر با پرخاش حرف اورا قطع كرد و تا ساعت يك بعد ظهر يك سره به تهديد و ارعاب ادامه داد:
«... فكرنكنيد كه در دنيا كسي باشد كه جلوي تصميمات من بايستد. با موسوليني كه سنگهايمان را واكنده ايم و دوست نزديك همديگريم... انگلستان؟ به شما بگويم كه انگلستان براي اتريش تره هم خرد نخواهد كرد... فرانسه؟ بلي، دوسال پيش شايد. آن وقت كه ما با چند گردان وارد راينلند شديم، آن موقع مي توانستند و من خيلي ريسك كردم. اگرفرانسه همان موقع جنبيده بود و نيروهايش را حركت مي داد، ما مجبوربوديم عقب نشيني كنيم... ولي حالا ديگر براي فرانسه هم خيلي دير است!»
ضمن اين دوساعت جوّسازي مرعوب كننده، يك جا هيتلر صدايش را بلند كرد و مدعي شد فلان كشيش و رابط واتيكان دروين،با اطلاع شوشنيگ، مشغول يارگيري جهت اجراي طرح سوءقصد به جان او بوده است . صدراعظم وحشتزده اتريش بلافاصله اظهاربي اطلاعي نمود و مدعا را تكذيب كرد:
« دولت اتريش اساساَ با سوءقصدكنندگان رابطه اي ندارد و همكاري نمي كند.»
بالاخره، شوشنيگ، كه مرعوب و خسته، همه پرونده هاي با خودآورده و قرارهاي قبلي براي مذاكره را ازياد برده بود، از هيتلر پرسيد، بعد ازاين صحبتها پيشوا بفرمايند كه اصلاَ خواستشان چيست؟ و او جواب داد در اين باره بعداَ صحبت خواهيم كرد.اين جا بود كه اطلاع دادند نهار حاضراست.
 سرميزنهار شوشنيگ با تعجب و نگراني متوجه شد كه ژنرالها هم با آنها غذا مي خورند!
پس ازصرف غذا هيتلر براي مدتي عذرخواست ورفت. ميهمانان اتريشي به اتفاق ريبن تروپ و پاپن به يك اتاق كوچك هدايت شدند. آن جا بود كه دوميزبان آلماني،يك متن يازده ماده اي را جهت امضا (به صورت ضرب الاعجل) جلويشان گذاشتند. حالا خواسته «پيشوا» روشن شد. مهمترين مواد اين متن به قرارزير بود:
-    پست وزارت كشوروامنيت داخلي به زايس- اينكوآرت، ازسران نازي اتريش، واگذار شود،
-    عفوعمومي براي كليه نازيهايي كه درزندان بودند،
-    آزاد شمردن حزب غيرقانوني نازي و پذيرفتن رسمي آن درائتلاف حامی دولت،
-    مشورت دولت اتريش با آلمان درتمام تصميمات سياست خارجي و داخلي و نظامي،
-    مبادله گروههاي صدنفره افسران ارتش،
-    ...(12)
فشارو كشمكش تا ساعت 11 شب ادامه يافت. مدتي با حضورهيتلر و مدتي هم با ريبن تروپ. هرموقع شوشنيگ بنای مخالفت می گذاشت يا مي خواست از قبول ماده ای از متن طفره رود، بلافاصله هيتلربا صداي بلند فرماندهان نظامي را فرا مي خواند و تهديد مي كرد كه بلافاصله دستورحمله شبانه به اتريش را صادرخواهد کرد و به دنبال ورود قواي ارتش، كشتارتوسط SA،SS و «لژيون اتريش»(13) نيزاجتناب ناپذيرخواهد شد و مسئوليت اين روند با شوشنيگ است. با اين تهديد، طبعاَ اتريشيها جا مي زدند و باز كشمكش براي تغييرو تبديل مواد آن تسليم نامه ادامه مي يافت. جوّ آن جا فوق العاده سنگين و خستگي فزاينده بود. يكي دوبار شوشنيگ از حال رفت. پزشك مي آوردند، و بعد ازحال آمدن او «مذاكره» به همان روال قبلي ادامه می يافت. رفته رفته درمتن تغييراتي جزئي داده شد ولي جوهرمفاد ديكته شده به جاي خود باقي ماند. سرانجام شوشنيگ واشميت،سرافكنده و خسته، «قرارداد برشتسگادن» را امضاء كردند و همان نيمه شب، باوجود برف سنگين با سورتمه به سمت مرز راه افتادند. هيتلرچند روزبيشتر براي اجراي آن به شوشنيگ وقت نداده بود.

واكنش دموكراسيهاي اروپا
انگلستان: بعد ازبازگشت به وين، شوشنيگ خلاصه ماوقع را به آگاهي دول غربي رساند. درخواست او از دولتهاي انگليس و فرانسه موضعگيري محكم بود. مي خواست كه آنها از منافع منطقه اي خودشان صريحاَ دفاع كنند و موضع قديمي خود را كه «حفظ استقلال اتريش همچون ضمانت صلح » دراروپاست، مورد تأكيد قراردهند. چنين موضعي از جانب انگلستان و فرانسه امكان مانورسياسي شوشنينگ را بيشترمي كرد.اين خواست او با منطق تحليلي ونسيتارت مطابقت داشت. اما حالا نظر كادوگن تعيين كننده بود و او همان روزها دردفترچه يادداشت روزانه اش نوشت:
« وَن[ونسيتارت] می خواهد حرفهاي گنده گنده بزند ... و بعد درعمل؟ او ديوانه است و فكرخشكي دارد. موضعش ابلهانه است.»
 
 نخستين نشست براي بحث اين موضوع به تاريخ 15 فوريه تشكيل شد. ايدن چندان فعال نبود، سكان مباحث را بيشتر كادوگن در دست داشت. هسته اصلي متن تحليلي مديركل جديد وزارت خارجه هم چيزي از مواضع چمبرلين و هاليفاكس كم نداشت:
«من شخصاَ آرزومندم كه آلمان اتريش را ببلعد و كل اين قضيه هرچه زودتر تمام شود. به هرحال آلمان اين كاررا خواهد كرد و ماهم نمی توانیم جلوی آن را بگیریم. خوب،اگروضع اين طوري است، پس چرا بايد سروصدا به راه اندازيم...»(14)
فرانسه : درآن زمان فرانسه يك قدرت برجسته اروپاي دموكراتيك به شمارمي رفت. براي دولت وقت روشن بود كه رفتارهيتلر با شوشنينگ به قصد بلعيدن نهائي اتريش صورت گرفته است و درصورت تحقق اين هدف، كل سيستم ائتلافات فرانسه درشرق اروپا اساساَ به هم خواهد ریخت و نتيجه اش استقرار هژموني آلمان نازي در اروپاي ميانه و شرقي خواهد بود. لذا،دولت فرانسه خواهان اقدامات سياسي مشترك (با انگستان)وواكنش تند عليه هيتلرشد. اما انگلستان بلافاصله با اين خط مخالفت كرد. دلبو، وزيرخارجه فرانسه، به موضع منفعلانه انگلستان رضايت نداد. در17 فوريه نامه اي به سفير كوربن فرستاد با مضمون زير:
« دولت فرانسه بر اين عقيده است كه بايد مشتركاَ يك هشدارقوي به دولت آلمان بدهيم... زباني كه سرنويل هندرسن [سفيرانگلستان درآلمان] با آن صحبت كرده، به هيچ وجه چنين خصلتي (هشدارقوي) نداشته است.»(15)
به پيشنهاد فرانسه مي بايست آن ”هشدارقوي” درست در روز 20 فوريه- كه قرار بود هيتلر درمقابل رايشتاگ به مناسبت سالگرد روي كارآمدنش سخنراني كند- به دولت آلمان داده شود. شوشنينگ از خط فرانسه استقبال مي كرد و دفترش اطلاع داده بود كه با توجه به موضع محكم غرب « صدراعظم مصمم است و محكم به مبارزه ادامه خواهد داد.»(16)
روز18 فوريه دولت فرانسه نامه اي رسمي به دولت انگستان تحويل داد كه حاوي دوپيشنهاد زيربود:
«...
–    هشداري نيرومند به دولت رايش آلمان داده شود با اين مضمون كه درصورت وقوع حمله به استقلال اتريش، قدرتهاي غرب تماشاچي بي طرف نخواهند ماند،
–    تلاش شود روابط اقتصادي و همكاري مالي با وين و پراگ تعميق یابد و اتحادي با ممالك حاشيه دانوب صورت گیرد...»(17)
دراين نامه ذكر شده بود كه هر چه انگلستان و فرانسه دراين قضييه مصمم تر عمل كنند، امكان بازگشت ايتاليا به سوي آنها [ احياي قرارداد استره سا] بيشتر خواهد بود.
وزارت خارجه انگلستان نمي توانست به اين پيشنهادات رسمي فرانسه بي اعتنا ماند. بلافاصله نشست كابينه براي بحث نهائي دراين مورد و نيزدرباره مسائل مورد اختلاف ميان ايدن و چمبرلين فرا خوانده شد.

                                     ادامه دارد

  1-  نامه مورخ 24 فوريه 38 كوربن به دلبو ، به نقل از ص 242 مجلد دوم كتاب پرفسور اسوالد هويزر آلماني: Oswald Hauser، England u. dritte  Reich
  2- درسال گذشته ( 2008)كه مراكز فرهنگي و رسانه هاي مشهورليبرال آلمان به مناسبت هفتاد مين سالگرد آن فاجعه ها ويژه نامه هايي منتشر كردند، هفته نامه معروف ”دي سايت“ شماره ويژه وزيني تحت عنوان « 1938 ، سال ِ آغاز ِ پايان رايش سوم» انتشار داد.

 3 -  در نشست فوق سري مورخ 5 نوامبر 1937 ، بلومبرگ ، فريچ و همچنين نويرات به طرحهاي نظامي هيتلر براي حمله به كشورهاي شرق و غرب مرزهاي آلمان شديداَ انتقاد كرده بودند.
 نگاه كنيد به گزارش هوسباخ.:
Friedrich Hossbach، zwischen Wehrmacht  und  Hitler   1949


 4 - در اواخرژانويه 38 ناگهان يك «بحران اخلاقي بي سابقه» كل وزارت جنگ و سرتاپاي ارتش را فرا مي گيرد.
ماجرا به طور خلاصه از اين قرار بود: ژنرال فيلد مارشال بلومبرگ كه از سالها پيش بيوه شده بود، درماه دسامبر 37 عاشق خانم زيبا و جواني مي شود « كه از اقشار پايين جامعه برخاسته». ژنرال بلافاصله قصد ازدواج با اين خانم مي كند و جهت صلاح مشورت ، مطلب خود را خصوصي با گورينگ در ميان مي گذارد. گورينگ كه سالي پيش خود ماجرائي مشابه و موفقيت آميز داشته، بلومبرگ را تشويق مي كند دست به كارشود و قول مي دهد به عنوان شاهد عقد دركناروي باشد. اما طبق سنت نظامي ، متقاضي ازدواج مي بايست اول پيش بالادست خود – دراين مورد شخص هيتلر –  برود و اجازه گيرد. بلومبرگ همين كار را مي كند. هيتلر هم وي را به ازدواج تشويق مي كند و به اتفاق گورينگ به عنوان شاهد عقد در مجلس و جشن مربوطه حضور مي يابند(12 ژانويه). تا اين جا همه چيز به خوبي و خوشي مي گذرد. ولي چند روز بعد شايعاتي همه جا پخش مي شود و گويا پرونده اي درباره سوابق «غيراخلاقي» همسرجوان وزيرجنگ سرزبانها مي افتد و حتي روزنامه ها جنجال به راه مي اندازند . طبعاَ درسطح بالاي قواي مسلح مسأله بيخ پيدا مي كند و هيتلر- البته سخت سرخورده و عصباني –  فيلدمارشال را مي خواهد و درحضور گورينگ و ...«پرونده پليس» را جلويش مي گذارند! ماحصل آن كه وزيرجنگ را ناگزيرمي كنند استعفاء دهد و به اتفاق همسرش كشوررا ترك كند.

با استعفاي سريع بلومبرگ، بلافاصله همه انتظارداشتند كه ژنرال فون فريچ جانشين او شود. فريچ  ژنرالي با اعتبار نظامي فوق العاده  و بين نظاميان بسيار محبوب بود. آلن بالاك، مورخ نامدارانگليسي و بيوگرافي نويس هيتلر در باره توانائي و اقتدار وي مي نويسد:
«ژنرال فون فريچ تا آن زمان توانسته بود  دست حزب نازي را از دامن ارتش دور نگهدارد..» ص 412 ،
 ولي دراين احوال غفلتاَ پرونده ديگري از زرادخانه گشتاپو رو مي شود و اتهام «همجنس بازبودن » اين ژنرال قديمي  سرزبانها مي افتد. ارتش و افكارعمومي شوكه مي شوند! پيرمرد را به دفتر هيتلر احضار مي كنند و در حضور جمعي كثير از مقامات نظامي و... از پشت پرده جوانكي را بيرون مي آورند و با ژنرال مبهوت مانده مواجه مي كنند. جوانك تيره روز به چنان رابطه اي «شهادت» مي دهد! بعدها همين جوان، در دادگاهي كه زيرفشار ستاد ارتش تشكيل مي شود دروغ بودن آن اتهام را تإييد مي كند و مقرمي شود زيرفشار گشتاپو آن اتهام را به ژنرال زده بوده است.اثبات مي شود آلت دست گشتاپو بوده- با ژنرال پير مواجه مي كنند... ژنرال فون فريچ درمقابل هجمه هيتلر و «شهادت» آن آدمك تيره روز چيزي نمي گويد و افسرده و دلشكسته آن جا را ترك مي گويد. شرح تفصيلي اين دسيسه ها به سردمدادي گورينگ و هيملر را مي توان در همان كتاب هوسباخ خواند.


  5- نگاه كنيد به نطق مورخ 20 فوريه هيتلر، مجلد دوم مجموعه نطقها... تنظيم توسط Max Domarus
 6 - بيوگرافي هيتلر نوشته مورخ نامدارانگليسي آلن بالاك ، ص 412
 7 - همان جا، ص 418،
 جايزه همدستيهاي گورينگ را نيز فراموش نكرد: هيتلر درجه فيلد مارشال  به او داد و گورينگ  بالاترين مقام افسري كل رايش شد.
  8- بخصوص رفتار ظالمانه  با ژنرال فريچ كه با سكوت و دلشكستگي پيرمرد روبه رو شد، بسياري را برآشفت. شماري از ژنرالهاي مخالف نازيسم كه از ابتداء با سياستهاي تعرضي هيتلر مشكل داشتند، براي نخستين بار به توافق رسيدند درصورتي كه ژنرال فريچ (سرفرمانده كل ارتش) تصميم به واكنش بگيرد عليه هيتلر دست به كودتا بزنند. ژنرال بك Beck رئيس ستاد ارتش ازسوي اين گروه با فريچ تماس گرفت و آمادگي جمع به اطلاع وي رساند. ولي فريچ با اين كار مخالفت كرد و حاضر به هيچ واكنشي نشد. اين جمع ژنرالها با اصرارزياد از هيتلر وقت گرفتند و در يك صحبت طولاني توانستند موافقت او را بگيرند كه مسأله مورد اتهام توسط يك دادگاه رسمي ارتش پيگيري شود. وقوع حمله به اتريش و اشغال و الحاق آن سرزمين، تشكيل اين دادگاه را ماهها به عقب انداخت. دردادگاه معلوم شد كه گشتاپو آن جوانك را مجبور به شهادت كذب كرده بوده . ژنرال فريچ كاملاَ تبرئه شد. ولي نه رسماَ از وي اعاده حيثيت شد و نه به سركار خود بازگشت. غوغاي شوينيستي «فتح و پيروزي پيشوا» همه چيز را پوشاند. نگاه كنيد به همان كتاب بالاك و نيز كتاب فوق الذكر هوسباخ ،

 9 - Kurt von Schuschning   كورت فون شوشنينگ (1897 – 1977)سياستمداراتريشي، وزيردادگستري دردولت دلفوس تا 1934 و پس از تروروي توسط نازيها ، صدراعظم اتريش تا 1938 . او به ديكتاتوري حكومت كرد ولي در مقابل تمايل هيتلر به وابسته كردن و الحاق اتريش مقاومت ورزيد و سعي كرد مسأله الحاق را به آراء عمومي گذارد كه موفق نشد و زيرفشارشديد هيتلراستعفاء داد. با اشغال اتريش در 12 مارچ 38 ، شوشنينگ زنداني شد و تا 1945 درحبس نازيها بود.

 10 - شواهد گوناگون حاكي ازآنست كه پاپن عقيده و تصورات خودش را بيان مي كرده و از  تعرض كلامي و باجگيري كه هيتلر درنظرداشته و طرز رفتار توهين آميز و سخت مرعوب كننده او پيشاپيش خبرنداشته است.
 ازقضاي روزگار كوربن، سفيرفرانسه درانگستان، دريادداشت 12 فوريه اش براي وزارت خارجه كشورش درباره عواقب احتمالي تصفيه سران ارتش آلمان براي همسايگانش با روشن بيني چنين نوشته بود: «شديداَ جاي نگراني است كه رايش آلمان به منظور منحرف كردن افكارعمومي از دشواريهاي داخلي اش به يك هجمه خارجي متوسل شود و مثلاَ اتريش را هدف عمليات قراردهد. به ياد آوريم كه نا آراميهاي اتريش درسال 1934 و قتل صدراعظم دولفوس نيز چهارهفته پس از كشتار 30 ژوئن درآلمان پيش آمد.»
به نقل از ص 255 مجلد دوم كتاب پرفسور اسوالد هويزر DDFII،8،No.147،12 Feb1938،  

  11-  اين نقل قول و بقيه نقل قولهاي مربوطه جملگي از گزارش)آلماني) شوشنيگ:
Kurt Schuschnigg ، Ein Requiem in Rot-Weiss-Rot، Zuerich  1949،                                
 
 12 -  نگاه كنيد به همان گزارش فوق الذكرشوشنيگ ص 51 و نيز به صفحات 414 الي 416 كتاب قطورزير كه او دو دهه بعد در باره آن سالها و بالاخص ملاقات برشتسگادن و وقايع بعدي  تا الحاق اتريش به آلمان هيتلري، نوشت  : Im Kampf gegen Hitler 1969   

 13 - « لژيون اتريش» تشكيل مي شد از 20 هزارنفر افرادمهاجر به اتريش كه مرتكب اعمال خلاف و جرم و جنايت مدني و سياسي شده بودند و طي سالها براي فرار از مجازات به آلمان رفته و بعد همان جا توسط اس. اس. سازماندهي و مسلح شده بودند و به عنوان عامل فشار تحت امر هيتلر بودند.

  14-  ،P 47 S.A.Cadogan، The Diaries،London 1971

 15 - به نقل از ص 263 كتاب هويزر، دلبو به كوربن چنين مي نويسد :«دربرشتسگادن، هيتلر به همه چيزهائي كه مي خواست دست نيافت. شوشنينگ هم حاضرنيست تسليم كامل شود و دستهايش را بالا برد. بنابراين هنوز همه چيز از دست نرفته است. منتهي روشن است كه اندازه ايستادگي اتريش بسته به اندازه حمايتي است كه درپاريس و لندن دريافت كند، چون ايتاليا پايش را كناركشيده است [ يعني ديگربه تعهدات پيمان Stressa وفادارنيست] . پيشوا طرحش را روي واكنش انفعالي ما ميزان كرده. او اين موضوع را صريحاَ به شوشنينگ گفته... ولي چندان دشوار نيست كه  دولت آلمان را به تعهداتي كه خود ما – انگلستان و فرانسه – درمورد حفظ صلح اروپا داريم توجه دهيم. ما بايد بين خودمان هم تلاش كنيم و بهترين امكان را جهت حمايت از ايستادگيهاي وين و پراك پيداكنيم... دولت فرانسه بر اين عقيده است كه مي بايد يك هشدارقوي به دولت آلمان بدهيم... زباني كه سرنويل هندرسن [سفيرانگلستان درآلمان] با آن صحبت كرده، به هيچ وجه چنين خصلتي (هشدارقوي) نداشته است.»

 16 - همان جا،
17_ همان جا
 

 

بخشهايي از كتاب واواك در خدمت آيت الله ها (2)

رئيس پيشين سازمان ضد جاسوسي فرانسه دركتاب « واواك در خدمت آيت الله ها» كاركرد وزارت اطلاعات دركشورهاي مختلف را از كانادا تا افغانستان و از آرژانتين تا لبنان وعراق مورد بررسي قرارداده و فعاليتهاي عوامل رژيم آخوندها براي نفود و جاسوسي و انجام اقدامات تروريستي و مقابله با مخالفان رژيم درنقاط مختلف جهان را فاش مي كند.
دركانادا، داستان يك مامور واواك، به نام منصور آهني مطرح مي شود. آهني در 14 اكتبر 1991 وارد ونكوور در كانادا مي شود و خواستار موقعيت پناهندگي «بخاطر اعتقادات سياسي و وابستگي به يك گروه اجتماعي»، منظور مقاومت ايران، مي شود. ماموران پليس در حرفهاي او يك تناقض مشاهده مي كنند. او نمي تواند خروج خود را از ايران اثبات كند و صرفا مي گويد كه از طريق بندرعباس به دوبي فرار كرده است. سرويسهاي كانادايي كه كارآمد هستند متوجه ميشوند كه بين «فرار» و ورودش به كانادا، آهني از سنگاپور عبور كرده است، جايي كه همانطور كه مشاهده كرديم محل ويژه ارتباطات براي واواك مي باشد. (سرانجام )دادگاه فرجام فدرال كانادا در حكم خود كه جنبه قضايي دارد در باره سرويسهاي امنيتي ايران چنين مي گويد: «اين بررسيها قتل مخالفان ايراني در داخل و خارج از ايران را هماهنگ مي كند. سرويسهاي اطلاعاتي و امنيتي ايران همچنين بطور مستقيم يا غيرمستقيم يك سري فعاليتهاي تروريستي را به پيش مي برند، از جمله قتل مخالفان سياسي در نقاط مختلف جهان». اين دادگاه مي افزايد: «فرد بازداشت شده (آهني) به واقع يك قاتل آموزش ديده توسط سرويسهاي مخفي ايران بوده است». ديوانعالي كشور حكم دادگاه فرجام را تاييد كرده و خاطر نشان مي سازد: «سرويس هاي مخفي ايران سلسله فعاليتهاي تروريستي را هدايت مي كنند از جمله قتل مخالفان سياسي در خارج از كشور را».
ايوبونه دركتاب« واواك در خدمت آيت الله ها» مي نويسد: آرژانتين هم كه مدتها به عنوان كشورژنرالها و دريادارهاي ناقض حقوق بشرانگشت نما شده بود، به يكباره با مقابله با حكومت مذهبي ايران به جلو صحنه آمد. دليل آن سوء قصدي بود كه در 18 ژوئيه 1994 عليه مقر انجمن امداد يهودي آرژانتين (آميا) انجام شد و 84 كشته و 300 زخمي بجاي گذاشت. اين جدي ترين عمل تروريستي است كه در اين كشور صورت گرفت.
يكي ديگر از فعاليتهاي واواك در رابطه با افغانستان است، جايي كه بايد آمريكا را تحت فشار گذاشت مخصوصا ً اين كه اگر باراك اوباما رئيس جمهور جديد به وعده خود براي خروج از عراق عمل كند. . . سالهاست كه واواك مشغول نفوذ در ميان قبايل افغان بوده است و هيچ ترديدي در نزديك شدن به دشمنان ديروز ندارد. . . القاعده با وجود تمايز زيادي كه با حكومت شيعه حاكم بر ايران دارد، اكنون از توجهات عيني واواك برخوردار است.
« واواك در خدمت آيت الله ها» مي افزايد : در سال 1984 در گرماگرم جنگ عليه عراق، رژيم ايران تلاش مي كند مانع از حمايت كشورهاي خليج فارس از عراق بشود. تهديدات و عمليات تروريستي را افزايش مي دهد تا آنها را وادار به مذاكره و يا پذيرش سرنگوني دولت عراق كند. اين جهت گيري صرفا ً دفاعي، با يك رويكرد تهاجمي تكميل مي شود: اطلاعات سپاه اقدام به حمايت از جنبش هاي اپوزيسيون و تشكيل پايگاههاي آموزش تروريستها در ستاد فرماندهي سپاه مي نمايد. به اين ترتيب پايگاه رمضان مختص عراق مي شود، پايگاه انصار براي عمليات در افغانستان و پاكستان و پايگاه بلال براي صدور تروريزم به ديگر كشورها.
پايگاه رمضان روابط مشخص با چندين گروه كرد و نيز با مجلس اعلاي انقلاب اسلامي عراق برقرار مي كند و در عين حال از سال 1986 عمليات رخنه در عراق آغاز مي كند. رژيم كه متوجه دستاوردهاي سياسيش در اثر انجام عمليات تروريستي و گروگانگيري مي شود، احمد وحيدي را مسئول تقويت حضور ايران در لبنان مي نمايد و بدين منظور به تجديد سازماندهي اطلاعات سپاه مبادرت مي ورزد. به اين ترتيب وحيدي اولين واحدهاي آموزش نظامي سپاه را در لبنان بر پا مي دارد و به موازات آن تاسيسات پشت جبهه لجستيكي را در سوريه مستقر مي سازد. جريان گروگانگيري در لبنان كه دستاوردهاي زيادي براي رژيم ايران در زمينه سياسي و نظامي داشته است موجب رشد و ارتقاء قابل توجه اطلاعات سپاه گرديده است.
راجع به سياست زد وبند با رژيم آخوندها عليه مقاومت و عملكرد وزارت اطلاعات در فرانسه، در كتاب واواك درخدمت آيت الله ها ازجمله آمده است: شيراك درسال 2003دستور موج دستگيري بزرگ 17 ژوئن را صادركرد و د اس تا آنجا پيش رفت كه از سالهاي2000 با واواك رابطه برقرار نمود، امري كه در زمان رياست جمهوري فرانسوا ميتران غير قابل تصور بود. . . .
واواك با موج به پيش مي رود. . . . واواك ابتكارات را براي محكم كردن مواضع رسمي و دسترسي به اين هدف نهايي كه از دور خارج كردن سازمان مجاهدين است تشديد ميكند. به اين منظور، دم و دستگاه پايه اي خود در سفارت در پاريس را تقويت مي كند، از يك طرف انجمنهاي پوششي ايجاد مي كند، از طرف ديگر و بالاخره، تظاهرات ضد مجاهدين سازماندهي و ترتيب مي دهد. . .
محمد حسين سبحاني يك مأمور واواك در کادر ماموريتي جديد، در چند تظاهرات در اور سور اواز در حومه پاريس شرکت مي کند. سپس آنها عليه اعضاي شوراي ملي مقاومت ايران که در پي عمليات 17ژوئن 2003 تحت پيگرد قانوني قرار گرفته اند شهادت مي دهند. . . .
در تفاوت با اقداماتي که واواك در گذشته انجام مي داد و کارهاي مأمورانش را از خارج کشور هماهنگ مي کرد، وزارت اطلاعات سيستم فرماندهي اش را در داخل ايران متمرکز مي کند. افسران و ماموران وزارت اطلاعات که در اروپا مستقر هستند به تهران فرا خوانده مي شود و دستور العملها را مستقيما در آن جا دريافت مي کنند. به منظور براه انداختن مجدد فعاليتهاي وزارت اطلاعات، در ژوئن 2008 احسان نراقي از فرانسه، مسعود خدابنده از انگلستان و محمد حسن راستگو از آلمان به ايران فرا خوانده مي شوند. . .  
فرانسه در کانون تارعنکبوتي قرار دارد که ماموران وزارت اطلاعات بطور خستگي ناپذير دور مقاومت مي تنند. رژيم ملاها همه توانمنديهايش براي اقناع و و فريبکاري را بکار مي گيرد تا اين که کشور ما نقش اين تارعنکبوت را بازي بکند.

 

گزيده يي از كتاب واواك در خدمت آيت الله ها

دركتاب« واواك در خدمت آيت الله ها» نوشته رئيس پيشين سازمان ضد جاسوسي فرانسه، استراتژي وزارت اطلاعات براي بهره برداري از برچسب تروريستي و شيطان سازي از مجاهدين در آمريكا بررسي شده و ازجمله آمده است:
واواك براي اثبات استراتژي خود روي دو محور عمل مي كند: تلاش براي نفوذ دادن ماموران خود به داخل اپوزيسيون و اول از همه سازمان مجاهدين و دوم تشكيل انجمني تحت عنوان اپوزيسيون به نام ”پارس”. پارس داراي برنامه يي است كه بطور ناشيانه يي از برنامه شوراي ملي مقاومت ايران كپي برداري شده است. شناسائي و افشاي سازمان پارس كار ارزشمند” كميته سياست ايران” به رياست ريموند تنتر است. كلر لوپز، مدير اجرايي كميته سياست ايران اعلام كرده است ”همان طور كه فعاليتهاي اطلاعاتي احمدي نژاد مقدمه حملات عليه مقاومت ايران در عراق بوده است، فعاليتهاي سرويسهاي مخفي ايران در آمريكا نيز مي تواند مقدمه يي براي حملات در خاك آمريكا باشد”.
در همين رابطه مي توان نمونه كريم حقي را ذكر كرد كه به عنوان ”حقي منيع” شناخته مي شود. او از هلند وارد آمريكا شد و خود را به عنوان عضو فعال و قديمي سازمان مجاهدين معرفي نمود. سازمان اين را قاطعانه تكذيب كرده و براساس منابع خود توضيح مي دهد كه ”حقي توسط رژيم ايران براي انجام ماموريتهاي جاسوسي و تروريسم و اشاعه اطلاعات غلط عليه اپوزيسيون ايران طي ده سال گذشته مورد استفاده قرار گرفته است”.
واضح است كه حقي از واواك پول مي گيرد و با افسران اين سرويس در اروپا ارتباط دارد. رفتار او ترديدي بر جاي نمي گذارد زيرا ملاقاتهاي توطئه گرانه خود با عواملش را در خارج از اروپا و بويژه در سنگاپور برگزار مي كند. سنگاپور يكي از كانونهاي فعاليت بين المللي واواك مي باشد، معادل طنجه يا ليسبون در زمان جنگ جهاني دوم.
اين روش كار بسيار حرفه يي فقط براي عناصر ارزشمند عملياتي مورد استفاده قرار مي گيرد كه نشاني از سرويسهاي بزرگ را دارد (سيا، موساد و كاگ ب) كه در آموزش افسران سرويسهاي اطلاعاتي ايران نقش داشته اند.
در كتاب «واواك در خدمت آيت الله ها» آمده است : شوراي ملي مقاومت سرنخها را پيدا كرده و مي گويد كه سرويسهاي هلندي در چندين نوبت حقي را “نشان” كرده اند و به همتاهاي اروپايي خود نسبت به اعمال و ارتباطات حقي هشدار داده اند.سرويسهاي هلندي نيز مطلع هستند كه واواك به حقي دستمزد مي پردازد.
كميته سياست ايران دو مامور مخفي ديگر ايران را شناسائي كرده است: اميرحسين كردرستمي و معصومه (پروين) حاجي كه هر دو از كانادا مي آيند. انجمن پارس ايران كه در 24 اكتبر 2005 يك كنفرانس مطبوعاتي در واشنگتن برگزار كرد به عنوان انجمن پوششي سرويسهاي اطلاعاتي ايران مستقر در كانادا عمل مي كند. كميته سياست ايران رستمي را به عنوان يك پاسدار سابق كه از همان سالهاي 1979 در منطقه درياي خزر فعاليت داشته، معرفي كرده است. اين مامور طي تابستان 1981 به عنوان پاسدار انقلاب در حملات عليه سازمان مجاهدين به دستور اطلاعات سپاه شركت كرده است. اما او اكنون افشا شده و به كانادا رفته است جايي كه در كتابخانه «مركز فرهنگي فاطمه» وابسته به سفارت ايران در اتاوا كار مي كند. كميته سياست ايران كه به عنوان نوك پيكان هشداري به آمريكا در قبال ايران عمل مي كند، به وزارت امنيت و مهاجرت آمريكا پيشنهاد كرده است كه از ورود ماموران ايراني به خاك آمريكا ممانعت به عمل آورد و از وزارت خارجه خواستار لغو ويزاي سه تن از ماموران رژيم ايران و اخراج كريم حقي، معصومه رستمي شده است. بروس مك كولم معاون كميته سياست ايران اظهار داشت “افزايش خشونت عليه مخالفان ايراني در خارج كشور جزيي از يك طرح جهاني بوسيله احمدي نژاد مي باشد. معمولا عمليات اطلاعاتي كه توسط وزارت اطلاعات ايران، واواك، انجام مي شود، سوء قصدهايي را كه به وسيله عواملش صورت مي گيرد به همراه داشته است.”
ايوبونه دركتاب« واواك در خدمت آيت الله ها» مي نويسد: علاوه بر تلاش براي رخنه در سازمان مجاهدين، واواك تلاش مي كند در سازمانهاي غيردولتي نيز نفوذ كند. اين روش دو حسن دارد يكي اين كه مي خواهد بدين وسيله اعتبار بيشتري به كارش بدهد زيرا كه ما در جامعه ييزندگي مي كنيم كه حرف “مقامات مستقل” بهتر از يك پيام رسمي شنيده ميشود. حسن ديگر اين است كه نظارت و حفاظت بر اين انجمنها كمتراز سازمان مجاهدين مي شود.
يك نمونه از اين عمليات نفوذ را مي توان در رابطه با سازمان ديدبان حقوق بشر ذكر نمود كه در نيويورك مستقر است و از شهرت بين المللي برخوردار است. مسئوليت اين كار را گري سيك (طرفدار نزديكي با حكومت مذهبي ايران) رئيس شوراي مشورتي سازمان ديدبان حقوق بشر در امور خاورميانه به عهده مي گيرد. او در همان روز يعني 18 مي 2005 دو ايميل به ليستي از گيرندگان موسوم به گلف 2000 “ Gulf 2000” ارسال مي دارد كه در آن اشاره به گزارش اين سازمان غيردولتي مي كند كه در همان روز منتشر شده است. در اين ايميل مي گويد كه سازمان مجاهدين مرتكب شكنجه و حتي زنداني كردن اعضاي خود شده است. گزارش 28 صفحه يي مبتني بر شهادت تلفني 12 “مخالف” سازمان مجاهدين مي باشد كه در ميان آنها مسعود خدابنده به چشم مي خورد كه نيازمند بررسي بيشتر است.
وي همراه برادرش ابراهيم در لندن مستقر بود كه وارد سازمان مجاهدين شدند. او با يك شهروند انگليسي، آن سينگلتون ازدواج مي كند. او كه توسط واواك عضوگيري شد در اواسط 1990 سازمان را ترك مي كند و از آن به بعد اقدام به افشاگري عليه روشهاي سازمان مجاهدين خلق و ارائه شهادتهاي مختلف مي كند. اما ابراهيم به عنوان يك مجاهد در اوايل 2003 توسط سرويسهاي سوري دستگير مي شود. او به ايران مسترد مي شود و اين امر گوياي روابط بين سرويسهاي دو كشور مي باشد. يك موج انزجار در انگليس برپا مي شود ولي رژيم واكنش نشان نمي دهد. يك سال بعد وين گريفيث، نماينده مجلس انگلستان از حزب كارگر، مجاز به بازديد از ابراهيم خدابنده در زندان مي شود. اين پارلمانتر شخيص در بازگشت خود از ايران حيرت خود را از مشاهده آن سينگلتون، همسر مسعود خدابنده بازگو مي كند. او توضيح مي دهد كه چگونه سينگلتون در زندان واواك به ميل خود رفت و آمد مي كرده و با مقامات و پرسنل زندان گفتگو مي نموده است. اين پارلمانتر متوجه مي شود كه هموطنش براي واواك كار ميكند. تحقيقات عميقتر سازمان مجاهدين خلق به همان نتايج وين گريفيث مي رسد. اطلاعات دقيق تر بدست مي آيد كه نشان مي دهد مسعود خدابنده با همتاهاي خود نظير حقي در سنگاپور ملاقات مي كند و در كوالالامپور با مقامات بالاي واواك ديدار دارد. او همچنين يك سايت اينترنتي موسوم به ايران اينترلينك را به درخواست طرف حسابهايش برپا مي كند. او گاه به فرانسه نيز مي آيد جايي كه با فردي به نام آلن شوالرياس كه بيشتر در باره او صحبت خواهيم كرد، تظاهراتي را در اورسوراوآز در مقابل محل اقامت مريم رجوي برپا مي كند. جمعيتِ كمِ تظاهركنندگان به راحتي اجازه مي دهد كه سه نفر اصلي اين عمل شناسايي شوند وحتي از آنها عكس گرفته شود.
«واواك در خدمت آيت الله ها» مي افزايد: آن چه براي گري سيك دردسرآفرين است اين است كه مسعود خدابنده از ايميلش براي اشاعه حرفهاي بي پايه استفاده كرده و اطلاعات غلط ارائه مي دهد كه اين مشكل آفرين است. نمونه آن به شرح زير است: “اطلاعات زيادي در دست است كه حكايت از اين دارد كه مجاهدين مستقر در قرارگاه اشرف با بحران شديدي روبرو بوده و در آستانه فروپاشي مي باشند. اين اردوگاه صرفا به خاطر فضاي ترس و سركوبي كه رهبران مجاهدين ايجاد كرده اند، برپا مانده است. طبق آخرين اطلاعات دريافتي اگر پرچم صليب سرخ جايگزين پرچم ارتش آمريكا شود بيش از هشتاد درصد افراد آن را به سمت پايگاه شمالي ترك خواهند كرد”. اما نويسنده [ايو بونه] كه در نوامبر 2008 به همراه ژيل پاروئل رئيس سابق كانون وكلا به اشرف سفر كرده است مي تواند تاييد كند كه چنين چيزي نبوده است. او همچنين با نمايندگان كميته بين المللي صليب سرخ ملاقات نموده است.
در وراي جنبه ساختگي پيام خدابنده، آنچه تعجب آور است اين است كه اين پيام از كانال مشاور خاورميانه سازمان ديدبان حقوق بشر منتقل شده است. آن چه تعجب آورتر مي نمايد اين است كه اين انتقال مخفيانه صورت گرفته، امري كه به هيچ وجه مطابق پروسدورهاي يك سازمان غيردولتي نيست. زيرا اين سازمانها معمولا مشاهدات و نظرگاه هاي خود را پنهان نمي كند. دست زدن به چنين مانورهايي به هيچوجه به اعتبار اين سازمان نمي افزايد، سازماني كه آشكارا توسط رژيمي آلت دست قرار گرفته است كه بي اطلاع ترين افراد از ماهيت و افراط گريهاي آن مطلع هستند.
يك شخصبت بي طرف نظير كلنل ديويد فيليپس، فرمانده تيپ پليس نظامي در اشرف در سال 2004 شهادت مي دهد كه از ژانويه تا دسامبر2004 «چندين گزارش درباره شكنجه، سلاحهاي مخفي و افراد بازداشت شده برخلاف ميل خود به وسيله رهبري مجاهدين خلق رادريافت نمودم. من به واحدهاي خود دستور انجام تحقيقاتي درباره اين اتهامات صادر كردم. درموارد متعدد نيز خودم شخصاً تيمهاي تحقيق را طي بازديدهاي غير مترقبه در تاسيسات سازمان مجاهدين، جايي كه گفته مي شد بد رفتاريها روي داده است، هدايت كردم. طي اين دوازده ماه به هيچوجه نتوانستيم هيچ گونه سند معتبر كه بتواند اتهامات اخير در گزارش ديدبان حقوق بشر را تاييد كند به دست آوريم».

 

اشرف و ژئوپولتيک منطقه...دکتر منشور وارسته

ژئوپوليتيک در دنياي امروز تنها به معناي رقابت استراتژيهايي به ابعاد جهاني نيست. ژئوپوليتيک همچنين مجموعه پيچيده نيروهاي متخاصم و متعددي است که بر سرزمينهايي گاه به ابعاد کوچک به کشمکش مي پردازند، خواه به اين منظور که برتري سياسي خود را برقرار سازند و خواه به اين منظورکه رقباي خود را از صحنه بيرون رانند. کافي است استراتژي قدرت هاي بزرگ و عملکرد آنها را که به منظور توسعه يا حفظ نفوذ خود در سطح جهان به عمل مي آورند در اين راستا در نظر بگيريم. از طرفي نيز بايد به همان اندازه به تحليل رقابتهايي پرداخت که محلي يا منطقه اي نام ميگيرند، که با کشيده شدن پاي ابرقدرتها، سبب گسترش تنشهاي فزاينده اي ميشود.
منطقه خليج فارس يکي از مناطق مهم استراتژيک و پرتنش در جهان است. دوبشکه از هر سه بشکه نفت موجود در جهان در دل بيابانها اين منطقه نهفته است. در واقع به دليل حوزه غني منابع انرژي نفت و گاز و نياز کشورهاي در حال توسعه و توسعه يافته به اين منبع حياتي انرژي موجب ارتقاء اهميت ژئوپوليتيک منطقه شده است. درعين حال اين شاهراه حياتي از خطرناکترين مناطق تنش محسوب مي شود. اين خطرناک بودن به دليل گره خوردن با منافع قدرتهاي بزرگ همواره دستخوش تحولات سياسي بوده است. منطقه خليج فارس و درياي خزر در آسياي ميانه از اهميت راهبردي و ژئواکونوميکي ويژه اي نيز برخوردار است. لذا براي غرب، بخصوص آمريکا، مرکز ثقل استراتژيها محسوب مي شود. در کانون اين منطقه پر اهميت، کشور ايران تحت سلطه استبداد ديني با خصائص هژموني طلبانه قرار دارد.

پارادايم رفتار رژيم در سياست خارجي 
هدايت سياست خارجي و نحوه مديريت آن در بقاء، اعتلا و تزلزل دولتها نقش اساسي دارد. در ايران نيز رويکرد سياست خارچي نسبت به محيط اطراف خود موجب شده است که جايگاه رژيم در طيف نظامهاي پيشرفته در قالب يک دولت حامي تروريزم و مروج بنيادگرايي و مخرب صلح در خاورميانه ارزيابي شود.
سياست خارجي يک کشور همواره در جهت ارتقاء سطح منافع ملي حرکت مي کند. در ايران در عرصه سياست خارجي آنچه مد نظر است ارتقاء سطح امنيت داخلي و کاناليزه کردن بحران داخلي از طريق صدور آن به بيرون از مرزهاي کشور بوده است. در واقع منافع حاکميت بر منافع ملي سايه افکنده است. مبناي سياست خارجي رژيم در ايران مبتني است بر دکترين ولايت فقيه  و جهان بيني رژيم و ايدئولوژي متاثر از آن. در اين نظريه ساختار خودمحوري يا نقطه ثقل جهان بيني نيز قرار دارد، که تمامي راه کارهاي سياست خارجي نيز برگرفته از همين دکترين است. براساس اين طرز تفکر است که رژيم نقش ام القرايي اسلام براي ايران قائل است. با توجه به اينکه ساختار قدرت در نظام ولايت فقيه اصولا ابزار و مولفه هاي ضروري براي شکل دادن به يک ساختار دموکراتيک را فاقد است، و به دليل حجم نارضايتي مردم ايران از نظام، که محصول آن به خطر افتادن امنيت داخلي رژيم است، لذا دغدغه اصلي نخبگان رژيم نيز در مرحله اول حفظ پايه هاي نظام است. بي دليل نيست که فرمانده نيروهاي انتظامي از طرح جديدي خبر مي دهد که براساس آن وظيفه امنيت داخلي به سپاه پاسداران و بسج سپره شده است. (1) ازسويي به دليل عدم مشروعيت در داخل نياز به صدور بحران به خارج در راستاي حفظ امنيت در دستور کار قرار گرفته است. با توجه به خصلت هژموني طلبي نظام، صدور بنيادگرايي و حمايت از تروريزم و سياست شانتاژ در اولويت سياست خارجي قرار داده مي شود. منوچهر متکي، وزير خارجه رژيم در همايش سازمانها مردم نهاد در حمايت از مردم غزه اظهار ميدارد:
"اين حمايتها بايستي صورت بگيرد، چرا که اين موارد هزينه نيست، بلکه سرمايه گذاري براي امنيتمان است." (2)
دخالت در امور داخلي کشورهاي همسايه، خاصه آنکه از ويژگي مشترک مذهب شيعه نيز برخوردار باشند و تلاش براي اثبات هژموني ايدئولوژيک- سياسي خود در سطح منطقه خاورميانه از اصول پايه اي و خدشه ناپذير رژيم تلقي ميگردد:
 "قدرت هاي هژمون، تهديدآميز هستند نه به خاطر آنچه آنها انجام ميدهند، بلکه به خاطر آنچه آنها قادر به انجام آن هستند." (3 )
در واقع تمامي تقلاي رژيم براي بودن و ماندن است. مسئله مذهب و بخصوص فرهنگ شيعه در کشور همسايه، عراق، موجب گرديد که رژيم نيات ژئواستراتژيکي را دنبال کند. تا زماني که مباني سياست خارجي رژيم برتمايلات ولي فقيه بنا شده است و در تعامل با جامعه بين المللي دچار کمبود است، گسترش حوزه نفوذ در کشورهاي همسايه از ديد نظام سياستي عقلاني به شمار مي رود. خواسته هاي نظام در پياده سازي سياست هاي خارجي اش، از جمله توسعه قلمرو ديني- سياسي به مناطق عراق، لبنان و بحرين ناشي از ماهيت هژموني طلبانه اي است که از ساختار قدرت سرچشمه مي گيرد. اين ساختار قدرت با چنين کيفيتي داراي جنبه هاي به شدت آسيب پذير مي باشد. که البته اين خود عاملي بود در جهت بي آيندگي نظام.
حمله نظامي آمريکا و انگليس به عراق و فروپاشي نظام سابق سرآغاز مجموعه تحولات و روندهايي محسوب ميشود که موجب تغيير در پارادايم رفتار رژيم در تعامل با کشورهاي منطقه و فرامنطقه اي در خاورميانه شده است. اين تغييرات را مي توان در چارچوب مولفه هاي زير طبقه بندي کرد:
1 – تغييرات ژئوپوليتيکي در منطقه، جابجائي در ميزان نقش و اهميت بازيگران منطقه و فرا منطقه اي.
2 – چشم اندازهاي قدرت و سياست در سطح منطقه و آشکارشدن تضادهاي منطقه اي (سني-شيعه)، (فلسطين-اسرائيل)، (حزب اله-اسرائيل).
- تضاد ميان دموکراسي سازي (عراق) و امنيت سازي (ايران)
- جايگاه ايدئولوژي و مذهب در سياست و قدرت منطقه
3 – قدرت يافتن شيعيان طرفدار رژيم در عراق، موجب شده که شيعيان در ساير کشورهاي مسلمان نيز به ايران چشم اميد بيشتري داشته باشند.

نقش آمريکا و انگليس در عراق به عنوان بازيگران خارجي بسيار موثر نيز از مهمترين عوامل تاثيرگذار بر حوزه مسائل ايران و عراق در دوره پس از سقوط صدام حسين تلقي ميشود. بسياري از تحليلگران مسائل منطقه عقيده دارند که سياست هاي آمريکا در خاورميانه به تحولاتي منجر شده که نتيجه آن افزايش نفوذ و نقش تاثير گذار ايران در حوزه هاي گوناگون منطقه اي است. در واقع تهديدي است براي منافع متحدان عرب منطقه اي آمريکا. از ديد رژيم نظم جهاني در خاور ميانه ناعادلانه ارزيابي مي شود. بنابراين خود را موظف ميداند که با آن مبارزه کند. طبعا اين سياست موجب جلب مخاطبيني در خاورميانه خواهد شد. و ضمنا موجب تقويت اراده استراتژيک و ايدئولوژيک عناصر نخبه در درون نظام خواهد شد.
از سويي در پي اشغال عراق توسط نيروهاي چندمليتي تحت رهبري آمريکا و سرنگوني دولت صدام حسين، فرصت تاريخي نصيب ملاهاي حاکم بر ايران شد تا نيات هژموني طلبانه و استعماري خود را در عراق توسعه دهند. رژيم از شرايط نامتعادل و بي ثبات عراق استفاده کرده و  از اينکه گروه هاي اجتماعي براساس مذهب، نژاد، و قوميت تعريف شده اند و خصلت هويتي دارند سود جسته و بر حوزه نفوذ خود در عراق افزوده است. خلاء پيش آمده در فضاي سياسي عراق که از سال دوهزار و سه شاهد آن هستيم راه رشد خميني گرايي را هموار نموده است. نگرش استبداد ديني به عراق بر تجسمهاي ايدئولوژيک جغرافيايي نظام بنا شده است. که همواره توسعه قلمرو نهضت خمينيسم را تا غلبه بر سرزمينهاي اسلامي آرزو دارد. البته اين مقاصد استعماري که با چاشني دين مزين است، چنانچه مجهز به سلاح هسته اي نيز بشود قادر است ثبات منطقه و جهان را به خطر انداخته و تهديدي جدي براي ترقيخواهي و صلح در جهان است. با شانتاژ و تهديد نيروهاي چندمليتي در عراق همواره خواهان خروج آنها و جايگزين کردن هژموني خود بوده است.

اهداف استراتژيک رژيم در عراق
يکي از مظاهر نفوذ ايران در خاورميانه، عراق پس از سقوط صدام حسين است. رژيم در صدد تشکيل يک نظام جمهوري اسلامي در مرکز و جنوب عراق به شکل حکومتهاي خودمختار و وابسته به خود مي باشد. اهداف استراتژيک رژيم عبارتند از:

الف – نابوده اشرف که در واقع مهمترين سد نفوذ رژيم در عراق محسوب مي شود. سر ريچارد دالتون سفير سابق بريتانيا در تهران (2002 تا 2006) در مورد موقعيت اشرف اظهار مي دارد که:
"مسئله ديگري که براي جمهوري اسلامي ايران اهميتي به مراتب بيشتر از ديگران در عراق دارد سرنوشت اعضاي تشکيلات سازمان مجاهدين خلق است که همچنان در عراق حضور دارند." (4)
با توجه به اولويت رژيم در خصوص حفظ امنيت داخل ايران وحشت از حضور ارتش آزاديبخش در کنار مرزهاي خود عامل مهمي است براي تلاش و توطئه عليه اشرف.
 
ب – کنترل و هژموني بر شش استان مياني و جنوبي که با ايران هم مرز هستند. (5)

ج – تحريک مردم عراق در عدم پذيرش توافقنامه امنيتي ميان آمريکا و عراق. در اين مورد لاريجاني رئيس مجلس اظهار ميدارد:
"آمريکايي ها عراق را اشغال کرده اند و از ملت عراق مي خواهند با تصويب توافقنامه امنيتي به آنها جايزه دهند." (6)

د –  با تقويت نفوذ خود در عراق، امکان داشتن قدرت بيشتر در اوپک براي کنترل قيمت نفت، در رقابت با عربستان سعودي، را براي خود فراهم مي کند.

ه – در صورت استيلاي هژموني خود در عراق مي تواند موجب بهم ريختگي تعادل قوا در منطقه بشود که منافع رژيم در دراز مدت را تامين مي کند.

جايگاه اشرف در موازنه قواي منطقه اي و داخلي
شوراي ملي مقاومت ايران از روز آغاز مقاومت قهرآميز عليه نظام استبداد ديني با هدف خلع يد از رژيم ارتجاعي حاکم و به منظور احقاق حقوق پايمال شده ملت ايران در حصول به دموکراسي و مردمسالاري الگوي رفتار سياستهاي خود را با در نظر گرفتن منافع ملت ايران ترسيم نموده است. با عنايت به چنين ديدگاهي از هر ريسکي حتي تحمل سنگينترين هزينه فروگذاري نکرده است. هر دشنام و اتهام از سوي دشمنان منافع و مصالح ملت ايران را تحمل کرده است و لي در عين حال مسير پرخطر و پر مسئوليت و دور از تنزه طلبي را طي کرده است. حضور ارتش آزاديبخش ملي در خاک عراق در نواحي مرزهاي ايران محصول اين طرز تفکر و تحليل مي باشد. اکنون که گذشته را مرور مي کنيم به خوبي در مي يابيم که حضور رزمندگان ارتش آزاديبخش در جوار خاک ميهن و مبارزات آزاديخواهانه آنها براي رهايي مردم ايران مهمترين عاملي بود که خميني را واداشت تا جام زهر را سر بکشد و به جنگ ضد مردمي و ضد ايراني با عراق خاتمه بدهد. به همين اعتبار در خارج از ايران نيز شوراي ملي مقاومت ايران تلاش دارد همواره مانع افزايش نفوذ رژيم در جهان که در تضاد با مدنيت معاصر است بشود. اين مهم چه به صورت افشاي پروژه هاي اتمي رژيم، چه در افشاي نقض مستمر حقوق بشر در ايران و چه در زمينه صدرو تروريسم و بنيادگرايي خود را بيان کرده است. پارادايم رفتار (الگوي رفتار) رزمندگان مستقر در شهر اشرف نيز مبتني بر اين اصول و راه کارها بوده و ايستادگي در مقابل هجوم آخوندها و عناصر وابسته به آنها در خاک عراق را در راستاي پرنسيپ مبارزاتي عليه ايلغار آخوندي ارزيابي مي شود. در تبيين جايگاه اشرف در ژئوپوليتيک منطقه به سه مولفه بر مي خوريم:

1 – مجاورت: به دليل حضور رزمندگان ارتش آزاديبخش در عراق، اشرف مهمترين سد نفوذ رژيم و جديترين مانع استيلاي آخوندها بر عراق است. مهمترين شاهد اين مدعا نيز توطئه ها و مواضعي است که رژيم در قبال اشرف اتخاذ کرده است. خامنه اي در مقام خودخوانده رهبر شيعيان جهان تمامي پرده ها را کنار زده و بدون رعايت عرف ديپلوماسي در ديدار با جلال طالباني رئيس جمهور عراق در تاريخ دهم اسفند هشتاد و هفت، مصرانه از وي مي خواهد آنچه را که "توافقنامه دوجانبه در خصوص اخراج مجاهدين خلق" از عراق خواند، عمل کند. وي گفت "اين تصميم بايد عملي شود و ما منتظر تحقق آن هستيم." (7)
آسوشيتدپرس به تاريخ 28 فروردين 1388 در گزارشي در مورد شهر اشرف مي نويسد "رژيم ايران سالهاست براي بستن شهر اشرف فشار آورده است. اما اين موضوع بعد از انتقال حفاظت قرارگاه به نيروي عراقي در اول ژانويه 2009 در چارچوب قرارداد امنيتي عراق و آمريکا در صدر امور قرار گرفته است." (8)
حضور صف متحد و يکپارچه رزمندگان اشرف در کنار مرز ايران و پايداري آنها طي اين سالها اميد بخش مردم ايران در مبارزه عليه استبداد ديني محسوب ميشود. از اين منظر است که شاهد سرآسيمگي و وحشت رژيم از فروپاشي خود در قبال استواري اشرف هستيم. اشتباه محاسبه رژيم در اين است که هنوز به اين حقيقت آشکار پي نبرده است که اين مجاهدين در هرگوشه اي از جهان هم که باشند همواره تهديد موجوديت رژيم محسوب مي شوند.

2 – اشتراکات
رزمندگان مستقر در اشرف نمادهاي انسانهاي برجسته و آزاديخواهي هستند که براي محو استبداد ديني در شرايط بسيار سخت قبول مسئوليت کرده و درواقع تاريخ حيات معاصر ايران و منطقه را رقم مي زنند. جايگاه اشرف در ژئوپوليتيک منطقه را نبايد از منظر يک مکان در خاک کشوري ديگر بررسي کرد و بلکه بايستي در چارچوب مبارزه آزاديبخش براي رهايي ملتي تحت ستم که سالهاست در پس پرده تزوير دين در اسارت به سر مي برد بررسي نمود. اشرف محصول مبارزه ايست که از ابتداي نهضت مشروطه خواهي سنگ بناي آن توسط مجاهدين تبريز نهاده شد. اين جنبش در طي دو دهه حضورش در عراق به دليل ظرفيت بالاي فرهنگ مسامحه سياسي، توان ارتقاء مناسبات و روابط با اقوام و مذاهب گوناگون در عراق را دارد. از طرفي به دليل تجربه مبارزه عليه رژيم آخوندي نقطه ثقل نيروهاي دموکراتيک و سکولار در عراق محسوب مي شود. چرا که آنها نيز اکنون درگير مبارزه با ارتجاع و بنيادگرايي در کشور خود هستند. در اين رابطه حمايت احزاب و نيروهاي ترقيخواه عراقي از اشرف و مجاهدين بهترين شاهد است.

3 – قابليتها
توانمندي و قدرت انطباق با شرايط سخت و تبديل اين شرايط به نقطه اتکاء جنبش بالانده، تحسين ناظران بين المللي را برانگيخته است. بطوريکه آسوشيتدپرس در تاريخ هفتم آوريل 2009 گزارش کرده:
"مجاهدين اشرف را از يک صحراي خشک در قلب استان آشوب زده ديالي و در پنجاه مايلي مرز ايران به يک سرزمين با باغهاي بخوبي نگهداري شده و نهرهاي آب و درختان خرما در کنار خيابانهاي خط کشي شده تغيير داده اند."
حمايت هزاران شخصيت سياسي و نمايندگان پارلمانهاي کشورهاي غربي از اشرف و موقعيت حقيقي و حقوقي آن در عراق تاکيدي است بر قابليتهايي که اشرف طي اين مدت از خود به جهانيان عرض نموده است.

نتيجه
آلترناتيو شوراي ملي مقاومت ايران با تمام اجزا و عناصر تشکيل دهنده آن و از جمله سازمان مجاهدين خلق ايران در راستاي خدمت به صلح و مدنيت معاصر و مهمتر از آن در جهت حصول منافع مردم ايران در کارزار با ارتجاع مذهبي مدت سه دهه است که بي امان درگير است. در اين کارزار بزرگ با فداي عزيزترين هاي خود همواره تلاش کرده تا راهگشا باشد. در اين مبارزه عظيم و پرمسئوليت آنچه مقدس است و اصالت دارد همانا آزادي خلق قهرمان ايران است. زيرا که مبارزه براي مطالبه حقوق پايمال شده ملت ايران از چنگ آخوندها مرخصي پذير نيست. در طي سه دهه مبارزه تمام همت و کوشش خود را به کار بسته است تا مانع نهادينه شدن اقتدارگرايي ديني در ايران بشود. در اين مسير جابجايي نيروهاي اين آلترناتيو با توجه به شرايط داخلي و بين المللي تاکتيکي است که در خدمت استراتژي سرنگوني بکار گرفته مي شود. در واقع آنچه اصالت دارد استراتژي سرنگوني است که خدشه ناپذير است. هنري کيسينجر در کتاب تاريخ ديپلوماسي مي نويسد:
"اگر کشوري بخواهد نفوذ خود را در جايي گسترش دهد، اگر از توسعه ديپلوماتيک و گسترش فيزيکي همزمان استفاده نکند حتما در يک جايي ضربه هاي سختي خواهد خورد." (9)
افزايش فيزيکي نفوذ رژيم طي شش سال گذشته در عراق به دليل فقدان ديپلوماسي شفاف و احترام به حاکميت عراق جنبه تخريبي داشته است و نه پيشرفت.  حضور ارتش آزاديبخش در عراق و روشنگري آنها عليه نفوذ رژيم در عراق عامل اصلي در شکست سياستهاي استعماري رژيم مي باشد. بدون شک پايداري اشرف در قبال توطئه هاي رژيم ضربات سختي را در چشم انداز به رژيم تحميل خواهد کرد.
روشنگري قهرمانان اشرف در ارتباط با رفتار رژيم در رويکرد به عراق نه مداخله در امور داخلي عراق بلکه مقابله با نفوذ رژيم در عراق است. اين مسئوليت ناشي از ماهيت صلح خواهانه و اصلاح طلبانه نيروي مترقي است که در هرنقطه از جهان نيز استقرار يابد از افشاي ماهيت استبداد ولايت فقيه کوتاهي نخواهد کرد. حالا اگر ايادي رژيم در عراق به دليل تهديد منافع خودشان حضور قهرمانان اشرف را عليه خود تلقي و ارزيابي مي کنند ربطي به ملت نجيب عراق ندارد. حمايت بيش از سه ميليون شيعه عراق و حمايت شيوخ، احزاب و شخصيتهاي سياسي و مترقي در عراق از مصاديق موقعيت اشرف در بين عراقيان مي باشد. با توجه به آنچه گفته شد جايگاه اشرف در ژئوپوليتيک منطقه روشن مي شود. نيرويي ايراني که خواهان برچيده شدن بساط هژموني طلبي و تروريسم دولتي در منطقه ژئواستراتژيک خليج فارس مي باشد. نيرويي که خواهان تفاهم و حسن همجواري با دول منطقه و جهان است. از اين منظر است که ميتوان با صراحت گفت که اشرف در تعادل قواي منطقه وزنه اي بسيار جدي در تهديد موجوديت ارتجاع مي باشد.
ملت ايران سه دهه است که از کسري دموکراتيک رنج مي برد. "حباب امنيتي" که بر جامعه سايه افکنده هر لحظه قابل ترکيدن است. رژيمي که متعلق به دوران پيشا مدرن بوده و ظرفيت نداشته و نمي تواند خود را بزک کرده و به دوران پسا مدرن بکشاند، به دليل تزلزل مشروعيت در ساختار سياسي و به دليل مشکلات ذوابعادي و ناتواني از درک تحولات سياسي، فرهنگي و اقتصادي در جهان ناتوان بوده و قادر نيست خود را با شرايط و ضرورتهاي نوين تطبيق دهد. لذا تحليل ما بايستي ناظر به جهاني شدن، شبکه اي شدن روابط و مناسبات جامعه و ساختار ملي و گزار به دوران جديد باشد. دوراني که نظام ولايت فقيه شانس بقاء در آن را ندارد. اين نقيصه که ناشي از ايدئولوژي نظام است بزرگترين مانع هرنوع اصلاحات از درون مي باشد. از اين منظر است که به جديت مي توان گفت که اين رژيم ظرفيت برقراري رابطه با آمريکا را نيز ندارد. از اين منظر است که رژيم قبل از هر تحولي از درون خواهان نابودي اشرف است زيرا که موقعيت اشرف رابطه مستقيم دارد با تحولات داخل کشور وامنيت کل نظام.
در مسير آزادي خلقها از چنگال استبداد همواره به انسان هاي با ارزشي روبرو مي شويم که از همه چيز خود در راه آرمان رهايي مردمشان گذشته اند. در اين آزمون بزرگ از هر فداکاري فروگذاري نکرده اند و بدينوسيله تاريخ حيات بشريت را رقم زده اند. قهرمانان مستقر در شهر اشرف از زمره انسانهايي هستند که تاريخ معاصر ايران و نسلهاي آينده به وجودشان خواهند باليد.


-----------------------------------
منابع:

1- راديو فردا. 30 مارس 2009
2 – راديو فردا. 23 ژانويه 2009
3 – Schwelter C Randal, Wolfforth C  William, “Power Test: Evaluating Realism in response to the End of cold war”, Security studies, Vol. 9. No.3, Spring 2000 p74.
4 – بي بي سي فارسي. اول آوريل 2009
5 – تلويزيون الشرقيه. 21 سپتامبر 2008
6 – سخنراني لاريجاني در مصلاي کاشمر. 10 سپتامبر 2008
7 – بي بي سي فارسي. اول مارس 2009
8 – آسوشيتدپرس. 17 آوريل 2009
9- Kesinger Henry, “Diplomacy “, Published by Simon & Schuster, 1995  

 

پايداري پرشكوه ... ابراهيم مازندراني

براي رژيم آخوندي فرجامي جز شكست باقي نگذاشته است.
در جريان حمله نظامي آمريكا و نيروهاي ائتلاف به عراق،رژيم آخوندي توانست با فريب آنها توافق شان را جلب كند كه در مقابل بمباران نظامي پايگاه هاي مقاومت و نابود كردن مجاهدين در عراق،در آن كشور مداخله اي نداشته باشد . اما در واقعيت امر،حتي قبل از حمله نظامي آمريكا،رژيم دخالتهاي خود را شروع كرد و به تدريج نيروهاي سپاه بدر و سپاه قدس را وارد عراق كرد و نفوذ رژيم در آن كشور را پايه ريزي كرد . استراتژي رژيم درعراق اين بود كه از آنجا كه آمريكا و نيروهاي ائتلاف نميتوانند در عراق ماندگار باشند و بايد آنجا را ترك كنند،رژيم ميتواند با نفوذ كامل خود در همه ارگانهاي عراق،خلأ قدرت را پر كند و همان سياستي را كه در زمان خميني نسبت به عراق داشت(فتح قدس از طريق كربلا) محقق سازد . در اين رابطه حمله نظامي آمريكابه عراق به صورت يك مائده آسماني براي رژيم مي شد . چون از يك طرف مقاومت ايران به عنوان دشمن اصلي خود را از سر راه بر ميداشت و از سوي ديگر براحتي برنده اصلي جنگ آمريكا و نيروهاي ائتلاف با عراق اعلام شده و عراق را مي بلعيد . و بالاخره دستش براي مداخله در ساير كشورهاي منطقه مانند لبنان و يمن و ... و دخالتش در مسأله فلسطين- اسرائيل بطور كامل باز ميشد و راه تحقق امپراطوري اسلامي اش را هموار مي يافت،سياستي كه نمودهاي آن را بعد از عراق،هم در جنگ لبنان و هم در فلسطين و جنگ غزه ديديم.
اما خوشبختانه بدليل پايداري پرشكوه مجاهدان اشرف و انسجام و استحكام آنها،در برابر توطئه هاي رژيم و هم پيمانان بين المللي اش،نه تنها مجاهدين اشرفي نابود نشدند بلكه قوي تر و سرفراز تر از قبل از اين بحران و سونامي بيرون آمدند و مهمتر از همه به سد سديدي در برابر نفوذ،دخالت و گسترش بنيادگرايي رژيم در عراق و منطقه تبديل شدند. زيرا در شرايط جديد مردم عراق و نيروهاي ملي و دموكراتيك اين كشور به خوبي توانستند از تجربيات مجاهدين در مبارزه 30ساله اش با رژيم فاشيست مذهبي در ايران بهره بگيرند و در مقابل نفوذ،مداخلات،كشتارهاي تروريستي رژيم آخوندي از خود دفاع كنند. آنها نه تنها خواستار خلع يد از رژيم آخوندي در عراق شدند بلكه از حضور مجاهدين در اين كشور به عنوان يك متحد و هم پيمان در حفظ استقلال عراق و ايستادگي اش در برابر بنيادگرايي دفاع كردند, آنها از جمله در بيانيه هاي متعدد خود مانند بيانيه 5.2ميليون شهروند عراقي و بيانيه 3ميليون شيعيان عراقي علاوه بر خلع يد از رژيم آخوندي در عراق،بر حمايت از مجاهدين تاكيد كرده و همبستگي و اتحاد شان را با مجاهدين براي مقابله با بنيادگرايي رژيم آخوندي اعلام نمودند.
اين كارزار سياسي وقتي به اوج خود رسيد كه انتخابات شوراهاي استاني در عراق انجام شد و عملا رژيم آخوندي و ايادي اش در عراق شكست سختي خورد و نفرت از رژيم آخوندي در ميان مردم عراق خودش را نشان داد و تظاهرات عليه مقامات رژيم كه به عراق سفر ميكردند اين نفرت را بخوبي برملا كرد. اين به عنوان يك سيلي محكم،خامنه اي را از خواب خرگوشي بيدار كرد و متوجه شد كه مداخلات،نفوذ،كشتارهاي تروريستي اش در عراق،همه و همه به همان سد سديد برخورد كرده و باعث شده است كه نفوذ رژيم را به ضد خودش تبديل كرده و شكست رژيم را در ميان مردم عراق به بار آورده است.
اين شكست و ضربه اي كه رژيم در انتخابات استاني عراق دريافت كرد باعث شد كه خامنه اي رأسا به ميدان بيايد و هشدار بدهد كه اگر روند سياسي در عراق بر همين منوال ادامه يايد،طي چند ماهي كه به انتخابات پارلمان اين كشور مانده است, بيش از پيش خواهد باخت و موقعيت پارلماني خود را هم از دست خواهد داد و با شكست سنگين تري مواجه خواهد شد. او علت اصلي اين شكستها،برخاستن مردم و نيروهاي ملي عراق در مقابل دخالتهاي رژيم آخوندها در عراق و منفوريت رژيم در عراق را حضور مجاهدين خلق در عراق و شهر اشرف دانست . بدينجهت خامنه اي تمام عرف ديپلماتيك و محظوريت هاي سياسي را كنار گذاشت و در ديدار رسمي رئيس جمهور عراق از تهران،رسما و علنا و با تحكم و دستور از او و نخست وزير عراق خواست كه به توافق دو جانبه عمل كنند و به حضور مجاهدين در عراق و شهر اشرف پايان دهند و توافق تحميلي را كه تا كنون كسي از آن مطلع نبوده است،را بدون فوت وقت به اجرا بگذارند. بدنبال آن نفرات طراز اول رژيم آخوندي نظير رفسنجاني،متكي وزير خارجه،ولايتي مشاور ولي فقيه, لاريجاني رئيس مجلس رژيم و .... يكي پس از ديگري و در مدت زمان كوتاهي به عراق اعزام شدند و برخي در آنجا براي يكي دو هفته اتراق كردند تا توطئه ولايت فقيه ارتجاع را به اجرا درآورند.
بطور همزمان شاهد بوديم كه مزدور انعام بگيري به نام موفق الربيعي(مشاور امنيت ملي عراق) مامور شد تا توافق دوجانبه تحميلي را به اجرا بگذارد و اشرف را محاصره كند و راه انحلال اشرف و پايان كار آنرا هموار كند. مزدور نامبرده ابايي نداشت از اينكه رسما بگويد آنقدر گام به گام بر مجاهدين اشرف فشار خواهد آورد تا خودشان مجبور شوند آن را ترك كنند. محاصره اشرف و قطع دارو،پزشك،سوخت و امكانات مورد نياز روز مره براي شهر اشرف بخشي از اين توطئه بود.
پايداري پرشكوه مجاهدين اشرف و حقانيت و مظلوميت آنها،جهاني را عليه رژيم و ايادي اش در عراق برانگيخت تا به مقابله با توطئه اي برخيزند كه به يك فاجعه انساني منجر مي شد. كارزار جهاني مقاومت همه وجدانهاي بيدار و شخصتهاي آزاديخواه و ارگانهاي حقوق بشري و انسان دوست را به صحنه آورد و هر روز شاهد انعكاس اين كارزار و پايداري پرشكوه اشرفيان در رسانه ها و افكار عمومي جهاني هستيم. نمايندگان پارلمانها در اروپا و آمريكا و...، كميتهّ درجستجوي عدالت مركب 2000 پارلمانتر غربي، مجمع پارلماني شوراي اروپا،كميته دوستان ايران آزاد در پارلمان اروپا و در پارلمان كشورهاي اروپايي و... با موضعگيريها،بيانيه ها و قطعنامه هاي خود . به حمايت و دفاع قاطعانه از حقوق قانوني و مشروع مجاهدين اشرفي،براساس كنوانسيون چهارم ژنو و قانون بين المللي و قانون بين المللي انسان دوستانه از دولت عراق ميخواهند كه به اين حقوق اذعان نموده و از دولت آمريكا ميخواهند كه به مسئوليت قانوني خود در حفاظت از شهر شرف قيام كند.
اشرفيان نيز با پايداري قهرمانانه خود و پرداخت بهاي اين پايداري, عزم جزم دارند آن را محقق سازند و يك قدم هم عقب نخواهند نشست.. چنانكه تا امروز همين پايداريها و همان كارزار جهاني به دستاوردهاي چشمگيري رسيده است و پيروزيهاي درخشاني را به ارمغان آورده است،قطعنامه پارلمان اروپا در حمايت از حقوق مجاهدين اشرف،و تأكيد بر عدم جابجايي اجباري آنها به موجب كنوانسيونهاي ژنو و قانون بين المللي انساندوستانه و اينكه از دولت عراق ميخواهد كه اين قطعنامه را اجرا كند،از اين ييروزيها است. و بدنبال آن منحل شدن پست مشاور شوراي امنيت ملي عراق،بركناري موفق الربيعي و بازنشسته شدن او نشان داد كه اشرف ماند و موفق الربيعي رفت و خامنه اي روسياه شد،در حاليكه كارزار جهاني در حمايت از اشرف در اوج است.
اشرفيان قهرمان ميدانند كه مقاومت و پايداري شان در برابر رژيم مذهبي فاشيست، جنايتكار و غارتگري است كه طي 30سال گذشته ميهن ما را ويران و مردم ما را به روز سياه نشانده و همه اقشار و طبقات جامعه را به سركورب و اختناق،و به فقر و تنگدستي و فلاكت كشانده است. اما به علت مقاومت مشروع و عادلانه اي كه قلب تپنده آن در اشرف است،و به سبب پايداري اميرخيز آزادي و شرف ايران يعني اشرف،مردم ايران نيز به پا خاسته اند و در برابر همه سركوبگريها و جنايات رژيم قد برافراشته اند كه نمونه هاي آن را در دانشگاه ها و جنبش دانشجويي،در جنبش معلمين،جنبش كارگران و زحمتكشان،جنبش زنان و اعتراضات گسترده و سراسري بازاريان ميتوان ديد و پيوند اقشار مختلف ايران زمين با پايداري شهر شرف را در برنامه هاي ارتباط مستقيم سيماي آزادي به راي العين ميتوان مشاهده كرد.
پس اي اشرفيان،شما با مقاومت و پايداري تان پيروزي را نه تنها براي خودتان بلكه براي مردم ايران به ارمغان خواهيد آورد،يك موفقيت بي نظير براي كارزار جهاني در حمايت از اشرف به ثبت خواهيد رساند و به مردم عراق در مبارزه شان براي خلع يد از رژيم ولايت فقيه كمكهاي شاياني خواهيد كرد و در اين هيچ ترديدي نيست. ما نيز با تمام وجود و تا آخرين قطره خون مان از شما و حقوق عادلانه تان دفاع مي كنيم و با برپايي جنبش اعتراضي و آكسيونهاي سراسري،تظاهرات و تحصن ها،وبا برانگيختن حمايت هاي مردمي در سطح ملي و بين المللي به ياري شما برخواهيم خاست. مگر باد و توفان ميتواند كوه استوار را از جا تكان دهد كه رژيم درمانده خامنه اي بتواند كوه استوار اشرف را كه ريشه در تمام قلوب مردم ايران و در وجدانهاي انسانهاي آزاده و آگاه جهان دارد از جا تكان دهد.

جاده صافکنهاي جنگ ( 31 ) کريم قصيم


دربارة سياست اَپيزمنت غرب درمقابل فاشيسم دهه سي قرن بيستم

«... ولز به سفيرما توضيح مي دهد که پرزيدنت روزولت سخت نگران اوضاع جهاني است که به سرعت دارد رو به وخامت مي رود. پرزيدنت از اين که کشورهاي کوچکتر اروپا زير فشار شرايط کنوني از آرمانها و موازين دموکراتيک که قبلاً مطلوبشان بوده فاصله مي گيرند و رفته رفته به زير سلطه ديکتاتورها کشيده مي شوند، احساس ناراحتي مي کند. از نظر او اين گرايشها از آن جا آب مي خورند که حوزه نفوذ و اقتدار دول دموکراتيک افت کرده است. و درست همين وضعيت را مي بايد تغييرداد. به گفته ولز، پرزيدنت روزولت بيشتر از سابق براين عقيده است که هرآينه فوراً به يک اقدام خارق العاده دست نزنيم، خطر جنگ نزديک و نزديکتر مي شود. او آماده است، در حوزه امکاناتي که قانون و افکار عمومي آمريکا اجازه مي دهد، درجهت پيشگيري از جنگ به ابتکارسياسي دست زند و گام عملي بردارد...»
نقل گفته هاي سامنر ولز، مديرکل وزارت خارجه آمريکا به سفير بريتانيا در واشنگتن(طي يک ملاقات سرٌي در11 ژانويه 1938)


چرچيل درکتاب جنگ جهاني دوم، ضمن بحث موضوع فوق درفاصله زماني ژانويه / فوريه 1938 مي نويسد:
 «هيچ عاملي بهتر و قويتر از ورود ايالات متحده به صحنه سياسي اروپا نمي توانست دور باطل نفرت و وحشت را بگسلد و شروع جنگ را به عقب اندازد، يا حتي از وقوع آن به کلي جلوگيري کند. براي انگستان اهميت ورود آمريکا به اين صحنه به معناي تعيين تکليف درمسأله مرگ و زندگي بود ...»(1)

آيا چرچيل دراين تفسير دراماتيک ازيک فرضيه صرف يا از يک خواست سياسي ... سخن مي گويد؟ واقعيت اين بود که آمريکاي بعد ازجنگ جهاني اول، در دهه هاي بيست و سي قرن بيستم از حضور سياسي فعال در صحنه سياسي اروپا و مشاجره هاي ايدئولوژيک _ سياسي و منازعه هاي متعدد آن دوري مي جست. افکار عمومي آمريکا از کشيده شدن مجدد به يک جنگ بزرگ و پرخسارت گريزان بود. کشمکشهاي ممالک اروپائي نيز ريشه هاي عميق و بحران خيز داشتند.
 از طرف ديگر، غيبت ايالات متحده در صحنه جامعه ملل و پرهيز از مداخله در مسائل اروپا، کار را بر دموکراسيهاي اروپائي سخت کرده بود. به خصوص، در نيمه دوم دهه سي که ديکتاتوريهاي محور برلين _ رم بازسازي وسطح تسليحاتي _ نظامي خود را به شدت ارتقا داده و علناً براي تهاجم و تصرف سرزمينهاي همسايه و تغيير نقشه جغرافياي سياسي اروپا خيز برداشته بودند. در چنين دوره يي، مسأله موازنه قوا براي دو اردوگاه فاشيسم و دموکراسي در اروپا نقش تعيين کننده يي داشت و سرنوشت وقايع بعدي و چشم انداز صلح يا جنگ را تعيين مي کرد.
 بعد از جنگ جهاني اول و رو به رو شدن جامعه آمريکا با شمار عظيم قربانيان و خسرانهاي بي حساب در اروپا، يک نوع طرز فکر و خط سياسي «بي طرفي و انزواطلبي» در بين مردم آمريکا به سرعت پا گرفته بود و همين خط رفته رفته چون يک مشي راهبردي تا نيمه دوم دهه سي بر سياست خارجي اين کشور تسلط داشت. سياستمداران و ديپلماتهاي برجسته انگليسي، ازهردو حزب، همچون لويد جورج، چرچيل، ونسيتارت و نيز ايدن و... طرفدار بازگشت آمريکا به عرصه سياستهاي جهاني و به خصوص همکاري در مبارزه عليه ديکتاتوريها بودند، ولي ابتدا پيشرفتي نداشتند تا اين که فرانکلين روزولت  (2) طي کارزار انتخاباتي دور دوم رياست جمهوري اش(1936) به ضرورت مبارزه با فاشيسم توجه داد. آنتوني ايدن، درمقام وزيرخارجه بريتانيا، از اين سال به بعد خيلي کوشش کرد که ايالات متحده را در مقابله با تعرضهاي سياسي و عملياتي نازيسم_فاشيسم به ياري خواند واز همکاري قويترين نيروي اقتصادي دنيا و امکانات فوق العاده آن کشور براي مانور و مداخله سياسي استفاده نمايد. در پاييز1937 خود روزولت که با دقت پيشرويهاي آشکار سه ديکتاتوري فاشيستي_ميليتاريستي آن زمان (آلمان، ايتاليا و ژاپن) را دنبال مي کرد، طرحي جهت بسيج جهاني دولتها و افکارعمومي ملتها عليه تجاوز و مقابله با متجاوزان به حقوق بين الملل تهيه نمود. درابتداء اين طرح با مخالفت شديد شماري از وزراي کابينه و نيز جناح قوي انزواطلب رسانه ها رو به رو شد و روزولت ناگزير طرح را، موقتاً، کنارگذاشت. ولي با انعقاد پيمان سه جانبه «آنتي کمينترن»، که حوزه هاي نفوذ امريکا درآسياي شرقي را نيز به خطر مي انداخت، و به خصوص با اطلاع از شتاب رشد نظامي ديکتاتوريها، موضع روزولت درکابينه طرفداران تازه يي يافت و دراواخر دسامبر شانس عملي پيدا نمود.
سرانجام اوائل ژانويه 38، روزولت که سخت نگران برنامه هاي توسعه طلبانه نازيها و ميليتاريستهاي ژاپن... بود، تصميم گرفت در صورت همکاري سريع و صميمانه امپراطوري بريتانيا_ که هنوز يک قدرت بزرگ جهاني به حساب مي آمد _ طرح خود را به اجرا در آورد. اين جا بود که غيرمترقبه يک اتفاق سياسي فوق العاده حساس رخ داد، که اشاره فوق الذکر چرچيل به همين رويداد خاص است.

پيام سرٌي روزولت
هفته اول ژانويه به بعد (سال 1938)، آنتوني ايدن درتعطيلات زمستاني در ريويرا (جنوب فرانسه) به سرمي برد. شماري ديگر از سياستمداران نامدار انگليسي_ از جمله لويد جورج و وينستون چرچيل نيز آن جا بودند. روزي چرچيل لويد جورج و ايدن را به نهار دعوت کرد. سرميز نهار با وزيرخارجه وقت انگستان، طبعاً بحث مهمترين مسائل سياسي روز گل کرده بود. ايدن به ياد مي آورد: «... هردو نفر(لويد جورج و چرچيل) بابت انعقاد قرارداد ني يون به من تبريک گفتند. در بحث رابطه با ايتاليا هم هر دو نفر، مثل من، با شناسائي دِژور تصرف حبشه مخالف بودند. آنها نيز باور نداشتند که موسوليني به قرار و مداري پايبند مي ماند. بعد راجع به امريکا صحبت کرديم و من شمه يي از تلاشهايم جهت جلب دوستي و همکاري ايالات متحده را برايشان توضيح دادم و خيلي احساس رضايت کردم وقتي ديدم که هردوي آنها [يکي ازحزب کارگر و ديگرمحافظه کار] از اين خط سياسي و پيشرفتهاي مربوطه استقبال مي کنند. درآن لحظه هيچ کدام از ما نمي توانست حدس بزند که درست چند روز بعد از آن بحث، بزرگترين فرصت سالهاي اخير براي تحقق همکاري عملي با آمريکا پيش خواهد آمد...» (3)
واشنگتن، روز 11 ژانويه 38، مستر سامنر ِولز Sumner Welles مديرکل وزارت خارجه آمريکا، بنا به خواست پرزيدنت روزولت براي تحويل يک پيام سرّي رئيس جمهور به دولت بريتانيا، به ديدن سررونالد ليندسي Sir Roland Lindsaz سفير بريتانيا درواشنگتن مي رود. دراين پيام، روزولت با ابراز نگراني عميق از وخيم ترشدن اوضاع بين المللي، طرح فراخوان به تشکيل يک کنفرانس بين المللي را، قبل از علني کردن،صرفاً به منظور آگاهي دولت انگستان و کسب حمايت و همکاري سريع اين کشور فرستاده بود. هدف روزولت اين بود که پس از دريافت پشتيباني خفيه بريتانيا، سريعاً با دول ديگر اروپائي تماس گيرد و بدون اتلاف وقت، بلافاصله يک کنفرانس جهاني در واشنگتن فراخواند به منظور تدوين مباني و موازين بين المللي حفظ صلح و کسب تعهد همه دولتها جهت اجراي موازين مصوبه درآن کنفرانس. معناي عملي اين طرح عبارت بود از ورود سنگين و مجدد بزرگترين قدرت اقتصادي دنيا به صحنه بحراني اروپا و آسياي شرقي درحمايت و تقويت دموکراسيهاي اروپا و عليه هرسه دولت جنگ طلب.
 رئيس جمهورآمريکا، برغم دشواريهاي سياسي که علني شدن چنين طرحي در داخل کشور برايش پيش مي آورد، و باوجود مخالفت حتمي رسانه ها و جناح قوي«انزواطلبان»، به اين نتيجه رسيده بود که مي بايست به لحاظ سياسي هرچه سريعتر دست به «کاري خارق العاده» زد و به مهارديکتاتورها همت گماشت. وي حاضربود رأساً خودش ابتکارعمل سياسي براي تدارک و اجراي چنين حرکت مهمي را عهده دارشود. تنها خواست وي از چمبرلين اين بود که دولت انگليس ظرف يک هفته ( تا 17 ژانويه) به طورسرّي پيشاپيش موافقت صميمانه خود را با اين ابتکارعمل به دولت آمريکا اطلاع دهد. مديرکل وزارت خارجه ايالات متحده به ديدارسفير بريتانيا رفته بود که هم پيام پرزيدنت را تحويل دهد و هم با حضور و توضيحات مضاعف خود روي جديت قضييه تأکيد ورزد : «... ولز به سفيرما توضيح مي دهد که پرزيدنت روزولت سخت نگران اوضاع جهاني است که به سرعت دارد رو به وخامت مي رود. پرزيدنت از اين که کشورهاي کوچکتر اروپا زير فشار شرايط کنوني از آرمانها و موازين دموکراتيک که قبلاً مطلوبشان بوده فاصله مي گيرند و رفته رفته به زير سلطه ديکتاتورها کشيده مي شوند احساس ناراحتي مي کند.
[ مثلاً حرکتهائي که درروماني به سمت «محور» ديده مي شد و نيز تشديد آشوب نازيها در اتريش، و تحريک هيتلر در بخش آلماني نشين چکسلواکي و...نيز وضعيت اسپانيا]
 از نظرپرزيدنت اين گرايشها ازآن جا آب مي خورند که حوزه نفوذ و اقتدار دول دموکراتيک افت کرده است و درست همين وضعيت را مي بايد تغييرداد...
 به گفته ولز، پرزيدنت روزولت بيشتر ازسابق براين عقيده است که هرآينه فوراً به يک اقدام خارق العاده دست نزنيم، خطر جنگ نزديک و نزديکتر مي شود. او آماده است، درحوزه امکاناتي که قانون و افکارعمومي آمريکا اجازه مي دهد، درجهت پيشگيري از جنگ ابتکارسياسي اتخاذ کند و گام عملي بردارد. مقصود از اين ابتکارعمل همانا آکسيوني است که به موازات تلاشهاي کنوني دولت انگستان در اروپاي ميانه انجام مي گيرد....روزولت به طور منظم لندن را در جريان آن چه در واشنگتن جريان پيدا مي کند خواهد گذاشت و به نوبه خود نيز مايل است به طور مشروح در جريان مذاکرات اروپا با ديکتاتورها قرارگيرد. طرح رئيس جمهور اين بود که پس ازکسب موافقت خفيه دولت انگليس تمام هيأتهاي نمايندگي خارجي مستقر در واشنگتن را روز 22 ژانويه براي استماع بيانيه يي به کاخ سفيد دعوت کند. آنگاه در اين اجتماع از انحطاط و فروپاشي ارزشها و نرمهاي بين المللي، از افزايش شتابناک روندهاي تسليحاتي در سراسر دنيا و از عواقب خوف انگيز وقوع جنگهاي جديد سخن گويد. سپس به تمام دولتها ندا دهد که به تلاش مشترکي دست زنند ودرمورد اصول مربوط به حفظ و مراقبت ازروابط بين المللي به تفاهم رسند. محدود کردن تسليحات و فراهم کردن شرايط مساوي براي دسترسي همه دولتها به منابع خام و اوليه و نيز مراعات قواعد و قوانين درزمان جنگ مي بايست جزو اصول مزبور باشند...»(4) 

واکنش منفي چمبرلين!
تلگرامهاي سفارت بريتانيا در واشنگتن همراه متن رمزي پيام روزولت براي چمبرلين در روز 12ژانويه به دست الکساندرکادوگن (جانشنين ونسيتارت دروزارت خارجه انگستان) رسيدند و پس از رمزگشائي از متون، پيام پرزيدنت به علاوه توصيه کادوگن به پذيرش اين طرح، بلافاصله براي چمبرلين به قريه چيکرز (Chequers، جائي که نخست وزيربراي استراحت مي رفت ) فرستاده شدند. صبح روز بعد دو تلگرام ديگر ليندسي از واشنگتن نيز دريافت شدند . وي به منظور تأکيد مجدد روي اهميت پيام رئيس جمهورآمريکا و خاطرجمعي دادن بابت امکان تحول مثبت در افکارعمومي آمريکا چنين نوشته بود: «بايد دانست که طرح روزولت نوعي تلاش اصيل است به منظوررفع تنشهاي کنوني جهان درجهت پيشگيري از وخيمترشدن مناسبات بين المللي و نيز بازسازي و استقرار مجدد نفوذ و اقتدار دموکراسيها مي باشد ... او (ليندسي) با پرزيدنت هم نظرست که طي روندي از کاهش تسليحاتي بعلاوه کاهش فشارهاي اقتصادي، مي توان موافقت افکارعمومي آمريکا با طرح رياست جمهوري را به دست آورد... من مدتهاست اين نکته را مورد تأکيد قرارداده ام که بيشترين شانس براي جلوگيري از فاجعه[جنگ] زماني پيدا مي شود که نه تنها دولت، بلکه افکارعمومي آمريکا نيز از اهداف دول دموکراتيک حمايت نمايد. در مورد جديت و استحکام موضع دولت آمريکا جاي هيچگونه ترديد نيست. علني شدن و اجراي طرح پرزيدنت منشأ آثار عميقي درافکارعمومي خواهد شد و توجه همگاني را جلب خواهد کرد...»(5)
جالب است که ليندسي، با آگاهي وسيعي که از مباحث هردو طرف و به خصوص از آراء و نظرات چمبرلين داشت، يک هشدار اکيد و توصيه جدي هم به نوشته خود اضافه کرده بود:

«اگر اين طرح در اثر مخالفت قدرتهائي با شکست مواجه شود، آن گاه موج سرزنش دولت و افکار عمومي آمريکا متوجه آن قدرتها خواهد شد. همين طور اگر دولت بريتانيا از حمايت از اين طرح شانه خالي کند و باعث شود اين طرح پيش ازاعلام در نطفه خفه شود، آنگاه دولت آمريکا نيز به نوبه خود دولت بريتانيا را مورد نکوهش قرار خواهد داد و کليه پيشرفتهائي که طي دوسال اخير در روابط ما حاصل شده اند به کلي از بين مي روند... بنابراين مايلم با تأکيد بسيار براهميت اين طرح، جداً به دولت فخيمه توصيه کنم ابتکارعمل آمريکا را سريعاً با يک آري صميمانه پاسخ گويد»(6) 
دراين اثناء نخست وزير چمبرلين تلفني با کادوگن تماس مي گيرد و خواهش مي کند که مديرکل وزارت خارجه انگستان در غياب او موضوع را با ويلسون (مشاورعالي امور اقتصادي دولت) به مشورت گذارد! کادوگن، طبق خواست چمبرلين با ويلسون تماس مي گيرد و برپايه گفت وگو با وي سريعاً پيشنويس جوابيه چمبرلين را تهيه مي کند. وي مايل است طبق روال کار وزارتخانه يي متن را نخست جهت اطلاع و تصويب براي ايدن به جنوب فرانسه فرستد. اما، چمبرلين که عصرهمان روز به لندن برمي گردد و معلوم مي شود اساساً با طرح روزولت مخالف است، هم به تلگرامهاي ليندسي و هم به توصيه کادوگن بي اعتنائي نشان مي دهد و مانع ارسال پيشنويس جوابيه براي ايدن هم مي شود!
 به خواست اکيد چمبرلين، همان شب جوابيه منفي نخست وزير را رمزي به واشنگتن تلگرام مي زنند.
دراين متن، نخست وزير بعد از احترامات فائقه وتعارفات معمول به رئيس جمهورآمريکا،... با ذکر دو ايراد[ چمبرليني]، به صورتي درشت و ناهنجار، شأن و اهميت طرح روزولت را کاهش داده و عملاً به طرح روزولت جواب منفي داده بود:«... طرح پيشنهادي پرزيدنت مذاکراتي را که به زودي قراراست دولت فخيمه انگستان با ايتاليا و آلمان شروع کند به هم مي زند... آيا بهتر نيست که رئيس جمهور دست نگهدارد و برنامه پيشنهادي خود را به عقب اندازد...
دولت فخيمه قصد دارد تصرف حبشه را به لحاظ حقوق بين الملل(دِ ژور) به رسميت شناسد (اين مطلبي است که براي آقاي موسوليني خيلي اهميت دارد) ... من نگراني دارم که درصورت اعلام طرح پرزيدنت، آلمان و ايتاليا چنين اقدامي را مستمسک قراردهند و مذاکرات مربوط به موضوعات في مابين را به تعويق اندازند و علاوه براين سطح مطالبات خود را نيز ارتقاء دهند...»(7) 
سامنر ولز سالها بعد راجع به اين جوابيه و اثرآن، مختصر و مفيد چنين نوشت:

«متأسفانه، کابينه چمبرلين کابينه چرچيل نبود. جوابيه نويل چمبرلين مثل يک دوش آب سرد روي ما اثر گذاشت.» (8)

تقابل ايدن با چمبرلين
صبح روز جمعه 14 ژانويه، آنتوني ايدن را در محل تعطيلاتش پاي تلفن خواستند. کادوگن بود، گفت مسائلي پيش آمده که نمي تواند پاي تلفن شرح دهد و ضرورت دارد وزير فوراً به لندن برگردد. در ضمن کيفي مملو از اوراق و مدارک مربوط به همين مسأله براي او فرستاده اند که بايد از کنسولگري انگليس در مارسِي دريافت کند. اين کيف به علت مشکلات تکنيکي به دست ايدن نرسيد. وي که هنوز در بي خبري کامل بود، با قطار شب به طرف پاريس حرکت کرد. مي خواست روز بعد با هواپيما ا به لندن پرواز کند که به علت هواي طوفاني پروازها لغو و او سفرش را با کشتي ادامه داد. ايدن، بعد از ظهر روز 15 ام ژانويه پا به خاک انگلستان گذاشت. کادوگن و يک همکار ديگرش، با قيافه هاي گرفته و ناراحت منتظر او بودند. آنها هم کيفي از اوراق و تلگرامها همراه داشتند. بلافاصله تمام ماجرا را براي وزير تعريف کردند. درکوپه قطار به سمت لندن، ايدن به سرعت پيام روزولت و تلگرامهاي ليندسي و متن جوابيه چمبرلين را خواند. از اتفاقي که افتاده بود به هم ريخت. درخاطراتش به ياد مي آورد: «من سخت برآشفته شدم. يک فرصت خيلي مساعد ازدست رفته بود. معلوم بود که ما مي بايست طرح روزولت را بلافاصله مي پذيرفتيم...روزولت براي پاسخگوئي تا 17 ژانويه به ما وقت داده بود. وقتي من به لندن رسيدم تازه 15 ام بود. شب منزل کادوگن بوديم... تازه شام تمام شده بود که از ليندسي (سفيرمان درواشنگتن) پيام کوتاهي رسيد. نوشته بود: سامنر ولز اطلاع داده که پرزيدنت روز دوشنبه آينده به طورکتبي پاسخ خواهد داد ... روزولت ازجوابيه چمبرلين ناراحت و سرخورده است...» (9)
ايدن بلافاصله سعي کرد با ارسال تلگرامي مثبت و اميدوارکننده براي ليندسي درواشنگتن، از التهاب و ناراحتي پيش آمده درآمريکا بکاهد. روز بعد هم به ديدار چمبرلين رفت. گفت و گوي آنها به درازا کشيد. ايدن خيلي سعي کرد به نخست وزير بفهماند که همکاري و اتحاد عمل با آمريکا و ايجاد موازنه قدرت قوي جهاني در مقابل ديکتاتورها بسيار با اهميتر از توافق احتمالي با موسوليني است. ولي به خرج نخست وزير نمي رفت. به نظر مي رسيد چمبرلين به راهي که پيش گرفته بود تعصب دارد و به نتيجه بخشي و «فتح قريب الوقوع » اپيزمنت سخت معتقد است. نخست وزير به طور غريبي به اهميت شناسائي دِژور متصرفات موسوليني فکرمي کرد. تصوراو اين بود که«شناسائي دژور» تصرف حبشه به دوچه آرامش خواهد داد و ايتالياي فاشيست، درجهت حفظ صلح عمل خواهد کرد!
سوابق عهد شکنيهاي موسوليني برايش مسأله يي به حساب نمي آمد. درهمين روز بود که چمبرلين آن ايده سخيف و حيرت انگيز را، که بعداً معروف شد، به زبان آورد: «اين نظريه که ديکتاتورها را موجوداتي يکسره غيرانساني مي پندارد، بالکل اغراق آميز است. من معتقدم که اين نظريه کاملاً اشتباه است. درواقع جنبه انساني شخصيت ديکتاتورهاست که آنها را خطرناک مي کند. ولي ازسوي ديگر اين همان جنبه يي است که مي توان به آن متوسل شد و اميد وافر به کسب توفيق داشت.»  (10)
درپايان آن روز، ايدن که ديد درصحبت با چمبرلين گرهي باز نمي شود، تقاضا کرد نشست کابينه فراخوانده و اختلافات في مابين جهت تعين تکليف در آن جا مطرح شوند. چمبرلين با نارضايتي اين درخواست را پذيرفت.
بدين ترتيب، درآن ايام حساس، وزيرخارجه و نخست وزيردولت بريتانيا در يک مسأله مهم سياست خارجي کشور در مقابل هم قرارگرفتند و کار به بحث نهائي و حکميت درکابينه کشيد.
 در چشم چمبرلين، تمام آن بحثهاي ايدن و نيز طرح روزولت، سياست متحدان فرانسوي و تحليلهاي وزارت خارجه، جملگي کارکرد مشابه داشتند و آن عبارت بود از انسداد (Obstruktion ) و َصعب العبورکردن مسيرسياست اپيزمنت او.
صبح روزبعد (17 ژانويه)، ايدن بارديگر چکيده نظرات و نگرانيهايش را طي نامه اي به اطلاع چمبرلين رساند و درپايان قوياً توصيه کرد که: «از هر اندازه فرصتي که احتمالاً در پاسخ روزولت برايمان باقي مي ماند، به بهترين وجه بهره گيريم و پرزيدنت را متقاعد کنيم که آماده ايم اقدام عالي وي را با تمام قوا مورد حمايت قراردهيم.» (11)
روز 18 ژانويه پاسخ کتبي روزولت به وزارت خارجه رسيد. او با تعويق کوتاه مدت طرحش موافقت، ولي با برسميت شناختن تصرف حبشه توسط بريتانيا به شدٌت مخالفت کرده بود.
همان روز نيز خبررسيد که کردل هال(Cardell Hull )، وزير خارجه آمريکا نيز دراين رابطه موضع شديدي گرفته است : « شناسائي دِژور متصرفات تجاوزکارانه موسوليني موجب تشويق دولتهاي گانگستر خواهد شد، زيرا آنها خط مشي زيرپا گذاشتن قراردادهاي بين المللي و تصرف کشورها به زور اسلحه را تأييد شده دانسته، آن را وسيله کارخود خواهند کرد.»  (12)
اما حرفهاي ولز به سفير انگستان درواشنگتن از همه تندتربودند:
« به رسميت شناختن تجاوز موجب انزجارافکارعمومي آمريکا خواهد شد. با اين شناسائي تمام آن نگرانيهاي قديمي آمريکائيها دوباره زنده مي شود که،ديگران گند مي زنند و گيرمي افتند و بعد مردم آمريکا مجبورمي شوند به خاطر نجات آنها به آب و آتش زنند، درجامعه آمريکا، <شناسائي دِژور> به عنوان يک معامله کثيف اروپائيان _ البته ازکيسه منافع آمريکا درشرق دور_ فهميده خواهد شد.» (13)
از مجموعه اين برخوردها معلوم بود که جوابيه منفي و ناهنجار چمبرلين، درخفا طوفاني در در روابط في مابين به وجود آورده بود. ايدن که کار و زحمت طولاني وزارت خارجه و تلاشهاي مستمرخود را ناگهان در معرض خطر مي ديد، تلاش زيادي کرد راه حلي پيدا شود. همان روز 18ام، مجدداً يک يادداشت ديگر براي نخست و زيرنوشت وآن را شخصاً به دست وي رساند. ولي چمبرلين خونسردانه بحث را به نشست کابينه موکول نمود!
 در نشستهاي کابينه و کميسيون خارجي کابينه (19 و20 ژانويه 38)، طرفين مواضع خود را توضيح دادند. چمبرلين بارديگر از امکان قريب الوقوع توافق با موسوليني صحبت کرد و در تأييد مدعاي خود پاراگرافهاي طولاني از نامه ليدي چمبرلين ( بيوه آستين چمبرلين، برادرمتوفاي نويل) را براي حضار خواند. ليدي با شور وحرارت از رفتارو مواضع دوستانه موسوليني تعريف کرده و حصول توافق با وي را – البته درصورت شناسائي دِژور تصرف حبشه و امپراطوري ! – دردسترس ديده بود.
 ايدن متن اين نامه و نيز نامه يي را که قبلاً چمبرلين براي ليدي نوشته بود نمي شناخت ولي برايش واضح بود که آن پذيراييهاي گرم و مواضع نرم موسوليني و چيانو نسبت به بيوه چمبرلين نوعي تلاش براي دورزدن او و تيم وزارت خارجه انگستان است.
درنشست کابينه، اکثر وزراي مسن و قديمي طرف سياست چمبرلين را گرفتند. نه تنها نخست وزير، بلکه هاليفاکس، سايمون و اينزکيپ (Sir Thomas Inskip وزيراموردفاعي بريتانيا) شديداً با طرح و برنامه يي که روزولت پيش کشيده بود به مخالفت برخاستند و جملگي به اين نتيجه رسيدند که : « از آمريکا نمي شود انتظار کمک عملي داشت، درحالي که ما اکنون يک شانس واقعي داريم که با ديکتاتورها به توافق برسيم... نخست وزير اعتراف کرد که او خيلي بيشتر از من به موسوليني اعتماد دارد و مطمئن است که دوچه جدي است و به قراردادهائي که از مذاکرات حاصل شوند عمل خواهد کرد.» (14)
سِرتوماس اينزکيپ پرونده يي را با خود آورده بود که روي آن به خط درشت اين جمله به چشم مي خورد: «سياست ايدن مبني بر ايجاد جبهه مشترک ايالات متحده، بريتانياي کبير و فرانسه به جنگ منجرمي شود.»
ايدن اين جمله را ديد و روکرد به او و گفت : «تام، من قسم مي خورم که اگر بتوانيم واقعاً چنين جبهه يي از ايالات متحده، بريتانياي کبير و فرانسه تشکيل دهيم، يقيناً جنگي پيش نخواهد آمد. شما خواهيد ديد، اگراين جبهه درست شود ديکتاتورها دست و پايشا ن را جمع خواهند کرد» . اينزکبپ فقط سرش را به علامت ناباوري تکان داد.
ايدن درخاطراتش مي نويسد که طي همين نشستهاي نااميد کننده بود که «فکراستعفاء» به ذهنش آمد. طي صحبتهاي بعدي با مشاوران و همکارانش دروزارتخارجه، تصميم مي گيرند ديگر دنبال سازش نباشند و عقب نشيني نکنند ولي درصورت لزوم کناره گيري کنند. استعفاي ايدن درآن شرايط که پرزيدنت روزولت کماکان روي اجراي طرحش ايستاده و ايدن نيز موافق آن بود، براي دولت چمبرلين خيلي گران تمام مي شد. درعين حال، چون تمام اين بحثها سري بودند و افکار عمومي کمترين اطلاعي ازماوقع نداشت، وضع پيچيده يي پيش آمده بود. استعفاء با چه دستاويز و دليلي توجيه مي شد؟
ازکابينه به ايدن فشارمي آوردند که با نوعي «راه حل مرضي الطرفين»، که هم شامل«شناسائي ِدژور» باشد و هم طرح تعويق يافته روزولت را در برگيرد، موافقت کند. کشمکش ادامه يافت و طرفين بالاخره متن محترمانه يي براي پرزيدنت روزولت فرستادند که به ترتيبي هردو نکته فوق را شامل مي شد. دراين بين مسأله امکان و عواقب استعفاي احتمالي ايدن نيز خود به بحث مضاعفي تبديل شده بود که برخوردهاي تند و عصبي به وجود آورد. درگيرو دار همين مباحثات معلوم شد که موتورحرکت و مواضع چمبرلين در اين قضييه، شخص هارس ويلسون بوده است.(15)
چند روز بعد پاسخ دوم روزولت نيز به لندن رسيد. رئيس جمهور بارديگر «تعويق کوتاه مدت» طرحش را پذيرفته ولي مجدداً از هرگونه شناسائي تجاوز اعلام برائت نموده، قاطعانه عليه چنين سياست و اقدامي از جانب دولت انگليس موضع گرفته بود! با تمام اين احوال، چمبرلين کماکان روي مواضع و برنامه قبلي خود درجهت مذاکره با موسوليني و آمادگي براي شناسائي دِژور متصرفات تجاوزکارانه او باقي ماند. در اين بين، چند هفته وقت گرانبها به اتلاف گذشته بود.
اوائل فوريه 38، از واشنگتن خبر رسيد، پرزيدنت روزولت معتقد شده، به سبب از دست رفتن فرصتها و نيز به علت توسعه پايه هاي قدرت نازيها درآلمان دراين فاصله، ديگر موجبي براي ادامه بحث روي پيشنهاد او باقي نمانده و لذا طرح خود را کنار مي گذارد!
آن زمان، به علت سري بودن کل ماجرا، غيراز اعضاي دولت کسي در جريان ماوقع نبود و اين نقطه عطف نيز پژواک علني نداشت . اما سالها بعد، چرچيل هنگام طرح و بررسي اين واقعه درکتابش، از آن به عنوان «آخرين شانس نجات جهان از شر جباريت، بدون توسل به جنگ » سخن گفت و نوشت: « حالا، پس از گذشت سالها وقتي به آن واقعه فکرمي کنيم هيچ کس نمي تواند تخمين زند که در صورت قبول طرح روزولت توسط دولت انگستان و ورود ايالات متحده آمريکا به صحنه سياسي اروپاي اوائل سال 38، تأثيرآن تحول روي حوادث بعدي در اتريش و بعداً مونيخ به چه صورت مي بود. ما ناگزيريم که آن دست رد زدن و نپذيرفتن کمک آمريکا را به عنوان ازدست دادن آخرين شانس نجات جهان ازشر جباريت بدون توسل به جنگ ارزيابي کنيم.
 چمبرلين در باب ميدان درگيري اروپا ديدي محدود داشت و ازسر بي تجربگي و خام انديشي ناشي از خود بزرگ بيني، دستي را که درآن زمان ازآن سوي آتلانتيک به سويش درازشده بود نفشرد و آن کمک و شانس ذيقيمت را رد کرد. هنوز هم ازپس اين همه سال، هيبت آن غفلت شگفت انگيز نفس آدم را بند مي آورد و مايه حيرت و حسرت مي شود.»(16)

                                    ادامه دارد


  1- وینستون چرچیل، صفحه 133 کتاب جنگ جهانی دوم

 2 - Franklin Delano Roosevelt(1882-1945)
فرانکلین روزولت, سیتاستمدار دموکرات که اولین بار، همزمان با روی کارآمدن هیتلر (1933) درآلمان، درایالات متحده آمریکا به ریاست جمهوری انتخاب شد، با طرح اقتصادی معروف «نیو دیل» با بحران اقتصادی موفقیت آمیز مقابله کرد. او ازسال 1936، طی کارزار انتخاباتی دوم خود مسأله فاشیسم در آلمان و ضرورت توجه و مشارکت سیاسی آمریکا در مبارزه با نازیها و دیگر دیکتاتوریها را مطرح نمود و تلاش زیادی کرد که افکارعمومی و سیاست خارجی آمریکا مجدداً به مسایل جهانی نیز توجه کند و در مبارزه برای حفظ نظام دموکراسی نقش ایفاء نماید. روزولت در سال 1940 برای بار سوم به ریاست جمهوری آمریکا انتخاب شد و به درخواست وینستون چرچیل، نخست وزیرجدید انگستان، به حمایت آن کشوربرخاست. همین طور بعد ازحمله نازیها به اتحاد شوروی (1941) روزولت پشتیبانی از شوروی را درسیاست خارجی آمریکا به کرسی نشاند. وی پس از حمله غافلگیرانه ژاپن به نیروی دریائی آمریکا مستقر در پرل هاربر( 7 دسامبر1941 ) به ژاپن اعلام جنگ داد. بعد از اعلام جنگ هیتلر به آمریکا، روزولت با خواست شکست دادن قطعی محورشر تا احراز تسلیم بلاشرط آنها جنگ را ادامه داد.
  3- ص 630 ترجمه آلمانی کتاب خاطرات ایدن... Facing The Dictators
4  - نقل به مضمون توسط ایدن از کتاب The Time for Decision نوشته سامنرولز
مندرج درضمیمه A مجلد دوم کتاب خاطرات آنتونی ایدن،
آن طور که ولز بعدها (1944) درکتابش می نویسد، روزولت و او دراین مورد کاملاً آگاه بوده اند که دولتهای مهاجم به سرزمینهای دیگران هرچه به همدیگر نزدیکتر می شدند به همان اندازه نیز سیاستهای تجاوزکارانه خود را بیشتر با هم تنظیم مشترک می کردند.
درباره درایت و دوراندیشی روزولت، علیرغم افکارعمومی نسبتاً انزوا طلب آمریکا، ولز می نویسد: « با آن که افکار عمومی درآمریکا هنوز به چنان خطری(وقوع احتمالی جنگ بزرگ) توجه و آگاهی نداشت و هنوز ملت آمریکا حاضرنبود از یک سیاست مترقیانه پیشگیرانه دولت ازآن خطر پشتیبانی به عمل آورد... ولی پرزیدنت روزولت اعتقاد کامل داشت که درحوزه امکانات قانونی اش باید به هرکاری که ممکن است دست زند و جلوی پیشرفت قدرتهای توتالیتر را سد کند»
 ص 82 ترجمه آلمانی کتاب The Time for Decision نوشته سامنرولز، چاپ اول 1944

  5- ازمتن تلگرام سفیرانگستان در واشنگتن سررونالد لیندسی به وزارتخارجه، مورخ 13 ژانویه 38، نقل در ص 633 خاطرات ایدن،

  6- همان جا، ص 634،

  7- همان جا، ص 635،

  8- به نقل از صفحه 85 همان کتاب فوق الذکر سامنر ولز،

  9- به نقل از ص 636 کتاب خاطرات ایدن...

  10- ص 425 کتاب in Germany Herr Hitler، به نقل از بیوگرافی چمبرلین، نوشته Keith Feiling,

11 - همان کتاب خاطرات ایدن، ص 640،
به منظور آشنائی با استدلالات این نامه، خلاصه آن را درزیرمی آوریم.
«... تمام نکات مورد اختلاف ومناقشه های فی مابین ما درمقابل اهمیت موضوع زیر رنگ می بازند: این یک واقعیت مهم و برجسته است که پرزیدنت روزولت با تمام وزنه سیاسی جایگاه بی مثالش دردنیای کنونی به پا خاسته و مایلست برای پیشگیری از وقوع یک جنگ عمومی درجهان کاری انجام دهد ...
هیچکدام از دیکتاتورها از این ابتکارعمل روزولت خوششان نخواهد آمد، اما (زیرفشارافکارعمومی) ناچار خواهند بود ناراحتی شان را بپوشانند و وارد مذاکرات مربوطه شوند...
 از نظر من بدترین حالت و بزرگترین اشتباه این است که ما با نوع برخوردمان، پرزیدنت روزولت را وادارکنیم از پیام و اقدامی که طراحی کرده دست شوید و کنارکشد...
آرزو می کنم با آن تلگرام اولی دولت ما [ جوابیه منفی چمبرلین] کار از کار نگذشته باشد. درحال حاضر کاری از دستمان برنمی آید جز این که صبرکنیم و به بینیم پاسخ پرزیدنت از چه قرارخواهد بود...اما مایلم قویاً توصیه کنم که از هر اندازه فرصتی که احتمالاً در پاسخ روزولت برایمان باقی می ماند، به بهترین وجه بهره گیریم و پرزیدنت را متقاعد کنیم که آماده ایم اقدام عالی وی را با تمام قوا مورد حمایت قراردهیم.»
 
  12- به نقل ازص 642 همان کتاب ایدن،
 13 - همان جا،
 ایدن در خاطراتش توضیح می دهد که : « در آن زمان، هم ایالات متحده و هم خود ما سخت نگران وضعیت متزلزل آسیای شرقی و احتمال تجاوزات بعدی ژاپنیها بودیم. یکی از استدلالهای قوی منتقدان خط سیاسی من همیشه این استدلال بود که ما (بریتانیا) نمی توانیم تنهائی با آلمان، ایتالیا و ژاپن همزمان مقابله کنیم. خوب، حالا یک فرصت استثنائی داشتیم که همکاری با ایالات متحده را مستحکم کنیم. آمریکا برای مقابله با ژاپن و جلوگیری از نیات شرٌ آن دربهترین شرایط قرارداشت. ما به هیچ وجه نمی بایست می گذاشتیم این فرصت از دست برود.»، همان جا، ص643،

 14 - ایدن، همان جا، ص 646،
 15 - یک بار جیم توماس، منشی پارلمانی و پیروی فکری خط ایدن، جهت بحث و بررسی طرح روزولت و نیز مسأله استعفای ایدن سراغ ویلسون می رود. دراین گفت وشنود ویلسون صریحاً می گوید او تمام تلاش خود را جهت خنثی کردن طرح روزولت و ادامه برنامه اپیزمنت چمبرلین به کارخواهد گرفت. توماس به این واقعیت اشاره می کند که ضرورت سرٌی نگهداشتن طرح مانع از آنست که در صورت استعفای ایدن دلیل کناره گیری وی اعلام شود. در چنین وضعی چه بسا طرف آمریکائی این مسأله را به افکارعمومی کشاند و دلیل واقعی استعفاء علنی شود. این جاست که ویلسون سخت عصبانی می شود و حتی به تهدید متوسل می شود:
« اگر آمریکا به افشای این واقعیت دست زند و ماوقع را به افکارعمومی اطلاع دهد، آن گاه او(ویلسون) تمام دستگاه دولت را علیه آنتونی ایدن بسیج خواهد کرد و نشان خواهد داد که رفتار وسیاستهای ایدن علیه دیکتاتورها و خط ایجاد انسداد شرم اور وزارت خارجه علیه نخست وزیر باعث لطمه خوردن به سیاست وی درجهت حفظ صلح جهان بوده است...» گزارش جیم توماس از دیدار با ویلسون، نقل در کتاب خاطرات ایدن، ص 648،

 16 - ص 134 همان کتاب چرچیل،

 

وحشت از سرنگوني ، درد بي درمان رژيم ...رحمان كريمي

آيا اين يک پيروزي بزرگ براي مقاومت سرفراز ايران نيست که گله وحوش حاکم بر ايران را
چنان آسيمه کرده است که زير قطب شمال هم ، قرار و آرام ندارد ؟

        رحمان کريمي

نشانه بارز تثبيت و امنيت خاطر مستبدان حاکم را در کاهش نيروهاي امنيتي و سرکوبگر و نهراسيدن از اپوزيسيون خود مي توان ديد. به نسبتي که رژيم ديکتاتوري، اپوزيسيون واقعي را در عرصه ملي و بين المللي مورد تعقيب و تهديد و تفتيش قرار مي دهد؛ مي توان عدم ثبات و شکنندگي آن را فهم و ارزيابي کرد.
گزارش سالانه پليس امنيتي سوئد (آوريل 2009 ) حاوي نکات قابل ملاحظه يي ست که اصل مذکور را تأييد مي کند. در بخشي از اين گزارش، چنين آمده است: «آنها ( يعني رژيم و عواملش ) هرگونه مخالفت عليه خود را يک تهديد مستقيم برعليه امنيت ملي ، ثبات داخلي و کنترل دستگاه حکومتي مي دانند و امکانات بسياري را چه درداخل کشور و چه درخارج از مرزهاي کشور براي متوقف کردن صداهاي مخالف رژيم و فعاليتهاي اپوزيسيون صرف مي کنند...» و در همين زمينه گزارش مي گويد: «در خارج از مرزها دستگاه اطلاعاتي و امنيتي سعي مي کند تا انتقادات ومخالفين را کنترل و يا خنثي کند»
چگونه ؟:« ... با تهديد و رشوه فعاليتهاي انتقادي مخالفين خود را متوقف مي کند». اين سئوال مطرح است که رژيم توسط چه کساني، طرح خود را پياده مي کند؟ گزارش پليس امنيتي سوئد انگشت مي گذارد برروي چند افسر اطلاعاتي که ظاهراً به عنوان مشاور سفارت، از جمله رايزن فرهنگي کار را به پيش مي برند. چنان که در مورد يکي از اين مأموران وزارت اطلاعات آخوندي درسفارت سوئد، چنين مي خوانيم : «يک تحقيقات اوليه در سال 2007 آغاز شد. نه ماه بعد ما توانستيم ثابت کنيم که مشاور سفارت چيزي جز يک افسر اطلاعات نبوده که توسط سازمان امنيت کشورش به سوئد فرستاده شده بود و در گروههاي اپوزيسيون نفوذ کرده بود». به عنوان مثال اين افسر اطلاعاتي چگونه کارش را جلو مي برده است؟ گزارش مي گويد: «اين فرد تلاش کرد و در مواردي هم موفق شد که در ميان گروههاي اپوزيسيون نفوذ کند و نفراتي که مناسب بودند استخدام کند . افراد استخدام شده، تبعيدياني بودند که از همان کشور افسر اطلاعاتي (ايران) به سوئد آمده و در موقعيت شکننده و آسيب پذيري در جامعه سوئد قرار داشتند. افسر اطلاعاتي قول داده بود که در ازاي گرفتن اطلاعات به آنها در پروسه پناهندگي کمک کنند . او همچنين با شيوه تهديد و شکنجه و زنداني کردن اعضاي خانواده شان در داخل، آنها را وادار به همکاري مي کرد».
به يک نکته مهم و قابل توجه اين گزارش دقت لازم کنيد: «افسران اطلاعاتي همچنين اطلاعاتي دروغين و تبليغات بر عليه اپوزيسيون خود نشرمي دهند تا صحنه را تغيير دهند. آنها به علاوه با تبليغات سياسي روي سياستمداران و همچنين ارباب رسانه ها، سعي در شيطان سازي و از بين بردن اعتماد به گروه اپوزيسيون و انتقادگر به دولت خود را دارند» .  
گزارش پليس امنيتي سوئد، امر نادر و تازه اتفاق افتاده يي را بيان نمي کند. سالهاست که مقاومت سرفراز ايران به اتکاي اسناد و مدارک ودلايل، به اين گونه افشاگريها پرداخته و مي پردازد. سالهاست که اطلاعيه هاي افشاگرانه شوراي ملي مقاومت ايران هم به نظرايرانيان رسانده است و هم دولتها وسازمانهاي متعدد اروپايي . بيهوده نيست که وزارت اطلاعات رژيم وديگر سازمانهاي زيرپوشش آن، سعي مي کند توسط مشتي بريده مزدور مفلوک و خود فروخته، شيطان سازي از سازمان پر افتخار مجاهدين خلق ايران؛ دربوق کند. اين بچه فرّاشان ، اين عمله جات و طبق کشهاي بناي ظلم ، همواره تکرار مي کنند که مجاهدين منتقدان خود را برچسب مزدور رژيم مي زنند، اگر ذره يي شرف و آزرم در کار باشد که نيست، همين گزارش پليس امنيتي سوئد حقانيت مقاومت ايران را به اثبات مي رساند. در پهنه اين گيتي بيش از چهارميليون ايراني وجود دارد و تا بخواهيد نشريه و سايت و وبلاگ. هستند نشريات و سايتهايي که مجاهدين را به انتقاد مي گيرند. در کجا مجاهدين خلق و شوراي ملي مقاومت، آنان را منسوب به رژيم داشته اند؟ کساني که ماهيت و عملکرد بي وقفه شان آن هم متکي بر اسناد، آشکار شده است بي جهت چند ترجيع بند مغرضانه به هواي خراب کردن مقاومت ايران، تکرار مي کنند. متأسفانه اين سياست سهل انگاري مبتني بر مماشات و تحمل رژيم است از طرف دولتها، که وزارت جاسوس و تروريست پرور اطلاعات توانسته است به راحتي در خارج از مرزهاي ايران جولان دهد، عضوگيري کند، شيطان سازي کند و هرچه که از دستش برمي آيد. رژيم فاشيستي وحوش ملا _ پاسدار حاکم برايران خود به خوبي مي داند که اگر خوي درندگي بي حد و مرزشان نبود ، اگر سرکوبگري وترس و وحشت را به وحشيانه ترين اشکال به جامعه تحميل نکرده بود، و اگر با پول هنگفت نفت خائنان و جيره خواران بي شمار خودي و غيرخودي در خدمت نگرفته بودند، اگر مرغ تخم طلاي کمپانيهاي کوچک و بزرگ نبودند، اگر وجود و حضور کثيف و نکبت بار وساديستي آنان در منطقه موجب فروش ارقام کلان تسليحاتي نمي بود، اگر سياست سازش و مماشات و حفظ رژيم در برنامه بين الدول قدرتمند، شامل حالشان نبود، تا کنون به دست تواناي مردم جان به لب رسيده ايران و نيروي پيشتاز خستگي ناپذير يعني مقاومت ايران در مزبله تاريخ، گنديده و پوسيده شده بودند.
البته گزارش سالانه پليس امنيتي سوئد و امثال اين گزارش در ديگر کشورهاي اروپايي بيانگر گوشه کوچکي از فعاليتهاي جاسوسي و سياهکاري رژيم عليه مقاومت ايران مي باشد. ما سالهاست که شاهد عناصر يا طيفهاي کوچکي هستيم که تمامي همّ و غمّ شان معطوف بدين امر است که به لطايف الحيل و زبان زرگري پژوهشگرانه! حداقل از يک جاي رژيم رسوا و سراسر به گند کشيده شده، دفاع کنند و متقابلاً آلترناتيو مترقي و فعال آن را سراسر سياه و خطرناک تراز رژيم حاکم، تبليغ نمايند. عجبا (شايد هم تعجبي ندارد) که راديو و تلويزيونهاي فارسي زبان خارجي هم به نحو اشباع در اختيارشان مي باشد که خود بيان کننده تداوم سياست مماشات با رژيم است از طرف دولتهاي مربوطه. و اين است که با داغ ننگ خيانت و جيره خواري نظام فاشيستي _ ملا مذهبي حاکم، کراواتها را سفت مي کنند و جلو دوربينها شق و رق مي نشينند تا مثلاً القا کنند که رژيم در عراق دست از پا خطا نمي کند. رژيم اهل آدم خريدن و به کارگرفتن و بمبگذاري و ترور و شبکه هاي جاسوسي و خدمتکاري راه انداختن نيست! و اين سازمانهاي ديگر است که تشکيلات خود را بازسازي کرده و دارند امنيت عراق را تهديد مي کنند. کساني که در معرض ديد يک ملت اين جور آشکارا رژيم تروريست پرور و توسعه طلب را مي کوشند از زير ضرب اتهام درآورند، من ايراني که ربع قرن است در تبعيد به سر مي برم؛ چه نامي برآنان بگذارم؟ جز آن که بگويم از دم، همريش و با جناق سياسي_ تبليغاتي همان «عليرضا پولي زاده» وامثال «باد عرعر بي بي سي» که هر چه داشته باشد، صداقت را ذره يي بو نکرده است. هرکس که مي خواهد بداند که طي قرون چگونه بوده است که مهاجمان بيابانگرد بيگانه و ساديستيهاي حاکم خودي ، توانسته بودند قرنها بر ملت ايران حکومت کنند، بايد خوب صحنه سياسي اين سي سال حاکميت خونبار و شيادانه خمينيسم را با خيل فرصت طلبان، خود فروشان، از پا فتادگان دهان گشاد و عناصر بخيل و حسود را مورد مطالعه و مداقه قرار دهد. واقعاً حافظ تحت تأثير چه شرايط و چه جماعتي آزاردهنده، اين بيت پرمعني را سروده است که: «من از بيگانگان هرگز ننالم / که با من آنچه کرد آن آشنا کرد» . آخر يک رژيم تثبيت شده که نيازي به اين همه خدمتگزاران داخلي و خارجي، آن هم با صرف هزينه هاي گزاف و گماشتن مأموران متعدد اطلاعاتي _ تروريستي خود در سفارتخانه ها ندارد. آيا حق با مقاومت ايران نيست که مي گويد سفارتخانه هاي اين جنايتکاران چيزي جز لانه جاسوسي و تروريستي نمي باشد؟ آخر اين چه رژيم تثبيت شده يي ست که حتا در فلان شهر دور افتاده سوئد هم از يک حرکت اعتراضي، از يک مبارز سياسي در وحشت و هراس است؟ البته ما نيک مي دانيم که ولي شقي افيوني ولايت مطلقه از هر حرکت کوچک و بزرگ مقاومت سرفراز ايران، چند بست فقاهتي پاي منقل زهر مارش مي شود. ما مي دانيم که آن بدترين گرگ معمم و ديگر وحوش تابعه اش از خوف رهبر سترگ و بي نظير مقاومت ايران يعني مسعود قهرمان و پرچمدار آزادي مريم قهرمان، قهرمانشهر اشرف و ايضاً مجموعه فعال و هميشه در نبرد مقاومت ايران؛ به شبانه روز گرفتار چه کابوسهاي هولناکي مي باشد .
ما ايرانيان هوادار مقاومت، براين گونه گزارشات پليس امنيتي کشورهاي اروپايي ارج مي نهيم، هرچند که فقط يک برگ از مثنوي هفتادمن؛ بيش نيست ولي همين مقدارهم مهر تأييدي ست بر افشاگريهاي وسيع مقاومت ايران. و اين حق را بخود مي دهيم که بپرسيم: چرا اين گزارشات روشنگرانه را به طور مستقيم و وسيع به اطلاع افکار عمومي خود نمي رسانيد تا مواظب خود و دامگذاران رژيم در لباسها و بيانهاي مختلف، باشند؟ تا فريب نخورند و نا خواسته به دام تبليغات دروغين ودانه پاشيهاي فريبنده؛ نيافتند. تا از ميان «ارباب رسانه ها» کسي جرأت نکند که شرف و حرمت حقگويي را با دلارهاي نفتي ملايان، تاق بزند. چرا اين گزارشات را جهاني نمي کنيد تا دست و بال رژيم بسته و در معرض ملل جهان، افشا و رسوا شود؟ چرا مقاومت ايران را محدود و تنها مي گذاريد؟ از چه مي ترسيد؟ از ماهيت و برنامه هاي ملي و مترقي آن يا از به خطر افتادن منافع و موقعيت کمپانيهاي خود در ايران؟ آيا هنوز باور نداريد که رژيم غاصب سرکوبگر و توسعه طلب حاکم برايران، به شمايان بيشتر احتياج دارد تا شما از آن گله وحوش؟ مجاهدين خلق از بستر ناز به ميدان مبارزه درنيامدند که بتوان با توطئه ها، شيطان سازيها و هزار بامبول ديگر به بسترنازشان برگرداند. مجاهدين خلق براي آزادي، براي رهايي ملک و ملت دربندشان برفراز گودال قتلگاه جلادان مستبد ايستادند و اشهد خود را خواندند و بعد به ميدان آمدند. اين رهنوردان را نه از باد و گردبادهاي سياه و تباه بيمي هست و نه از يک مشت عمله جات حقير دست به سينه کانونهاي متعدد اطلاعاتي رژيم در خارج کشور. اين وظيفه دولتهاي اروپايي ست که به شاخ و برگهاي درخت حنظل رژيم در خارج کشور اکتفا نکرده و سرچشمه ها را کورکنند. از هرچه بگذريم، اين امر موجب تأمين امنيت جاني و اجتماعي ملتهاي خودشان هم مي شود .
بد نيست که توسط مقاومت ايران به ويژه شوراي ملي مقاومت ، اين گونه گزارشات مستند و غيرقابل شک و چون وچرا را ميان پارلمانترها و شخصيتهاي ذيربط اروپايي توزيع گردد.

 

جاده صافکنهای جنگ (30) دكتر كريم قصيم

درباره سیاست اَپیزمنت غرب درمقابل فاشیسم دهه سی قرن بیستم


« با شلیک یک گلوله به او (گاندی) حسابش را برسید... و اگر کافی نبود، جمعی از سران حزب کنگره را هم بکشید و اگر این هم کفایت نکرد، دویست نفر را تیرباران کنید... و همین طور ادامه دهید تا نظم برقرار شود.»
توصیه هیتلربه دولت انگلستان برای برخورد با گاندی و نهضت استقلال حزب کنگره هندوستان، به نقل از ص 54 کتاب appeasers


«از جیب دیگران به آلمان [هیتلری] رشوه دهیم و سرو صدایش را هم در نیاوریم!»
ارزیابی ونسیتارت ازسیاست استمالت چمبرلین نسبت به دیکتاتوریها، صفحه 14 کتاب یادداشتهای ونسیتارت : Lessons

« نتایجی که ما باید [ازموضع انگلستان] بگیریم عبارتند از:
1-    حفظ ظاهر تفاهم جوئی با انگلستان درعین مراعات منافع دوستانمان،
2-    ولی در خفاء با تمام قوا تلاش برای ایجاد یک اتحاد و ترکیب سیاسی علیه انگلستان، درعمل یعنی تحکیم روابط دوستانه مان با ایتالیا و ژاپن و نیز جلب کلیه دولتهای دیگری که مستقیم و غیرمستقیم منافع سازگاری با ما دارند. تنها از این طریق است که می توان با انگلستان رو به رو شد…»

ریبن تروپ در « مرقومه خدمت پیشوا»، مورخ اول ژانویه 1938



آنتونی ایدن جوان، پس از شنیدن تندی و توهین نخست وزیر پیر(آسپرین بخورو بخواب) به محل وزارتخانه بازگشت. چند ساعت بعد نامه کوتاهی برای چمبرلین نوشت:

«متأسفم که شما امروز صبح توضیحات و ابراز نگرانی مرا در مورد سرعت نازل بازسازی تسلیحاتی به حساب تب داشتن گذاشتید. من عقیده واثق دارم که درسیاست خارجی وارد یک دوره فوق العاده حساس شده ایم، دوره ‌يی که سطح تسلیحات نقش تعیین کننده ‌يی در آن ایفاء می‌ کند. یادداشتهای اخیر وزارت نیروی هوائی نشان می دهند که قدرت ما ـ صرفنظرازسخنرانیهای گوشنواز و آرامش بخشـ دستکم در مقایسه با آلمان هیچ پیشرفت نمی کند. نظر شخصی من این است که در چنین شرایطی می باید از هر کجا که می شود دست به خرید و ابتیاع سازوبرگ جنگی بزنیم زیرا درخلال 18 ماه آینده مسیرآینده اروپا تعیین تکلیف خواهد شد...»)(1) 
چمبرلین جوابی دوستانه و آرام کننده داد ولی یک کلمه به اصل موضوع اشاره نکرد. در این ایام تمام فکر و ذکر او متوجه سفرعنقریب لرد هالیفاکس به آلمان و توفیق دیدار هیتلر بود!
این سفر نمونه يی از محتوای انتظارات، توهمات، روش کار، و درجه نتیجه بخشی سیاست خارجی چمبرلین در سال اول نخست وزیری اش به دست می دهد.

سفری بی حاصل و خفتبار
اواسط نوامبر1937 چمبرلین و همفکرانش درکابینه سرگرم تدارک سفر لرد هالیفاکس (لرد پرزیدنت و رئیس شورای مخفی حکومتی وعضومهم کابینه چمبرلین) به آلمان و دیدار و گفتگوی وی با هیتلر بودند. دستاویز ظاهری این سفر دعوتنامه يي بود به منظور بازدید از نمایشگاه بین المللی شکار در برلین. این دعوتنامه را گورینگ – به منظور دور زدن وزارتخارجه انگلستان - برای هالیفاکس، به عنوان رئیس سازمان شکارسلطنتی انگلستان فرستاده بود. تیم وزارت خارجه و به خصوص ونسیتارت مخالف سیاسی کردن یک جانبه این سفر بودند. به عقیده وی، اصرار بر سیاسی کردن یک جانبه سفری که خارج از مسیر جاری دیپلماتیک انجام می شد می توانست سوء تفاهم بر انگیزد. تلاش برای سیاسی کردن یک جانبه باعث می شد که سفر اولاً حاصل متناسبی به بار نیاورد و دوماً این تلقی را ایجاد کند که آنها ملتمس و منٌت کش هیتلر شده اند. اما چمبرلین هوای دیگری در سر داشت. او بلافاصله این فرصت را غنیمت شمرد و اصرار نمود هر طور شده آن را به یک ملاقات سیاسی با هیتلر و دیگر سران نازی تبدیل کنند:
« هالیفاکس از جانب نخست وزیر بریتانیا مأموریت یافت به دیدار هیتلر هم رفته سر در بیاورد که پیشوا چه برنامه ای در سر دارد»(2) 
عالیجناب هالیفاکس برای آمادگی سفرآلمان ملاقاتی داشت با دوست قدیمیش لرد لاندندری که بارها هیتلر را دیده بود و گویا می توانست به او ایده دهد!. لاندندری هم، از خدا خواسته، پیشاپیش متنی در تعریف و تحسین خصائل هیتلر برایش فرستاد که بخواند (نوشته ای از وارد پرایس خبرنگار دیلی میل). در دیدار با هالیفاکس هم خیلی قبول این سفر را ستود و جهت سازش با آلمان توصیه ها کرد:
« با آن که وقت مثل برق می گذرد و وضعیت روز به روز دارد بدتر می شود، با این حال حصول توافق میان بریتانیای کبیر و آلمان با آن همه امکانات عظیمی که داراست، حکم داروی شفابخشی است که دنیا به آن احتیاج دارد»(3) 
علاوه بر «راهنمائیهای لاندندری»، متونی هم از جانب نویل هندرسن، سفیرمورد توجه هیتلر، برای هالیفاکس فرستاده شد! وزارت خارجه از این فعالیتها خبر داشت و برای تصحیح آثار نامطلوب آنها، ایدن متونی رسمی و کارشناسی از وزارت خارجه برای جناب لرد ارسال کرد. دراین متون بارها به مراعات حزم و احتیاط در صحبت با هیتلر تأکید شده بود و به خصوص زیر این نکته خط کشیده بودند که از بیان هرگونه مطلبی که موجب سوءتفاهم و یا به موافقت ضمنی انگلستان با جاه طلبیهای نازیها تعبیرگردد اکیداً پرهیز شود. ولی نباید فراموش کرد که هالیفاکس خود نقطه نظراتی متفاوت داشت، وانگهی تحت تأثیر رهنمودها و پشتیبانی سیاسی چمبرلین به این سفرمی رفت.
با چنین مقدماتی هالیفاکس روز17 نوامبر به سوی برلین پروازکرد. در نمایشگاه موفق به دیدار هیتلر نشد، چون «پیشوا» برخلاف انتظار(!)، دوری سریع زد و بلافاصله محل را ترک کرد و بعد هم با هواپیما عازم کوهستان برگهف درجنوب آلمان شد! هیتلر با این برخورد آشکارا به مهمان عالی مقام انگلیسی بی اعتنائی کرده بود. حالا چه می بایست کرد؟ طبعاً بلافاصله لندن در جریان ماوقع قرارگرفت. ایدن معتقد بود که دیگر دنبال هیتلر دویدن کار درستی نیست و تصویر خفت باری پیدا می کند « انگارکه ما دنبال هیتلر راه افتاده ایم». ولی نخست وزیر اصرارداشت برغم این اتفاق وقت بگیرند و هالیفاکس در مقر کوهستانی هیتلر به ملاقات او رود و مأموریتش را انجام دهد. چمبرلین، بلند پروازانه تصور می کرد این دیدار آغازی خواهد بود :
« ... در جهت تحقق نقشه های دور و درازی که من جهت تأمین صلح اروپا و آسیا و خاتمه بخشیدن به مسابقه تسلیحاتی دیوانه وارکنونی درفکرم دارم» (4)
همین کار را کردند. وقت گرفتند و روز 19 نوامبر هالیفاکس در مقر کوهستانی به دیدار هیتلر رفت. گزارشهای دقیق و متعددی از این ملاقات طولانی (قبل تا بعد از ظهر آن روز) وجود دارد. با آن که لرد هالیفاکس خیلی سعی کرد روی خوش به خواسته ها و رویکرد هیتلر نشان دهد، اما در تمام چند ساعتی که پیش او بود، هیتلر یکسره بی رغبتی و بدخُلقی ازخود نشان داد. هالیفاکس در ابتدا، پس از تبادل احترامات معمول، ورودیه صحبت را با تعریف و تحسین از هیتلر شروع کرد:
« درانگلستان ما براین عقیده ایم که درحال حاضر همه مشکلات فی مابین ما قابل حل و فصل هستند. همه دستاوردهای بزرگ پیشوا درمسیر بازسازی آلمان مورد قبولند... من و اعضای دیگر دولت انگلستان نه تنها تحت تأثیر کارهای بزرگ پیشوا برای آلمان هستیم، بلکه شما با نابود کردن حزب کمونیست در کشور خودتان درب اروپا به روی کمونیسم را نیز بسته اید...»(5)
هیتلر اما، ابتدا طلبکارانه از کارزار مطبوعاتی مخالف نازیسم در انگلستان شکوه کرد و به مخالف خوانیهای برخی نشریات درمورد سفر هالیفاکس اشاره نمود. در دور بعدی، هالیفاکس راجع به موضوعات سیاسی مشخص، چون مستعمرات پیشین آلمان و احتمال بازگردندن آنها، مناطق بحران خیزی چون دانسیگ، اتریش، چکسلواکی صحبت کرد و طوری که به مذاق هیتلر خوش آید از « تغییرات احتمالی نقشه و نظم اروپا ... که احتمالاً، دیریا زود پیش خواهند آمد»  سخن گفت و این نکته را مورد تأکید قرارداد که:
« بریتانیای کبیر تمایل دارد که این تغییرات در مسیر تدریجی و مسالمت آمیز صورت پذیرند و از کاربرد روشهائی که اختلافات عمیق و دامنه دار به وجود می آورند پرهیز شود. انگلستان درتمام این موارد ضرورتاً روی حفظ وضعیت موجود پافشاری نمی کند...» (6)
هیتلر تا این جا کلی امتیاز گرفته بود. جا داشت روی خوش نشان دهد و متقابلاً گامی مثبت بردارد. ولی نکته همین بود که جبارانی چون او در مقابل ضعف طرف معمولاً بیشتر طلبکار می شوند. وانگهی او در خفاء به راه دیگری رفته بود و این نوع مذاکره ها بیشتر درجهت فریب و سردواندن حریف صورت می گرفت. درهر حال، وی هیچ جواب مشخصی به سئوالات هالیفاکس نداد. حتی در قضییه مستعمرات سابق آلمان نیز، که تا آن زمان بارها جارو جنجال رسانه يی به راه انداخته و مطالبات پیش کشیده بود، یک کلمه اظهار نظر مشخص نکرد. برعکس، در مقابل پرسش لرد که «پیشوا چه تصوری درباره مستعمرات مطلوب دارند؟» آشکارا از پاسخ و پیشنهادی کنکرت طفره رفت! درعوض به پرگوئی و اِطناب کلام روی آورد و ازموضع استاد، درس اصول و روش « تنظیم مناسبات» به طرف مقابل داد، مطالبی ازقبیل شرح پرمعنای زیر:
« برای شکل دادن به روابط فی مابین ملتها[دولتها] دو امکان وجود دارد: یک راه اینست که میدان را برای زورآزمائی و بازی آزاد قوا باز بگذاریم [جنگ]. معلوم است که این روش اغلب موجب جراحیهای بزرگ در حیات ملتها و باعث تکانهای شدید درعرصه تمدن و فرهنگی می شود که با اینهمه زحمت ساخته و پرداخته ایم. راه دیگر برای تنظیم مناسبات فی مابین این است که به جای زورآزمائی، به حکم «خرد برتر» متوسل شویم، البته نباید از یاد ببریم که درآمد این راه هم باید تقریباً به اندازه محصول ناشی ازهمان بازی آزاد نیروها باشد...
 در این سالهای اخیر، ازخود می پرسم که آیا بشریت امروز آن هوشمندی و درایت کافی را دارد که حکم عقل برتر را به زورآزمائی آزاد قوا ترجیح دهد...»(7)
 بعد از نهار، هالیفاکس ازضرورت دیدارهای دیگر سخن به میان آورد ولی هیتلر با بی علاقگی جواب داد که :
« این دیدارها به آمادگی و تدارک دقیق نیاز دارند... وقتی در این و آن موضوع مشکل وجود دارد، بهترست که فعلاً دوسه سالی صبر و حوصله نشان دهیم.»(8) 

بدین ترتیب ماحصل سیاسی سفر هالیفاکس عملاً چیزی جز اتلاف وقت، باخت و سرشکستگی سیاسی نبود. تحلیل وزارت خارجه و نگرانی تیم ونسیتارت ـ ایدن کاملاً درست ازکار درآمده بود. تمام مفسران جدی نیز این سفر را فاقد نتیجه سیاسی دانستند. چرچیل نوشت :
«این سفرهیچ حاصلی نداشت جز پرحرفی و آشفتگی» (9)
اما خود هالیفاکس از این سفر ابراز رضایت نمود و چمبرلین هم آن را یک پیروزی بزرگ شمرد و در یادداشتهای خصوصی اش چنین نوشت:
«به نظر من سفر هالیفاکس یک پیروزی بزرگ به بار آورد، چون نتیجه ی مطلوب ما که تغییر آتمسفر فی مابین بود حاصل شد. همین جو گفت و گو با آلمان، حل و فصل مسائل عملی و تنظیم امور اروپا را امکانپذیر خواهد کرد.» (10)
اما برخلاف توهمات نخست وزیر بریتانیا، برداشت هیتلر از کل گفته های هالیفاکس واقعیتر بود:
« بریتانیای کبیر، الحاق اتریش به رایش را خواهد پذیرفت و به خاطرچکسلواکی هم دست به جنگ نخواهد زد.» (11)

« گاندی را بکشید!»
طی آن دیدار و «پیروزی بزرگ» هالیفاکس در روز 19 نوامبر سال 1937، هیتلر فقط دریک مورد به خصوص موضعگیری کاملاً مشخص کرد و حتی خط مشی عملی هم نشان داد، و این تنها مورد مربوط می شد به چگونگی برخورد با شخص گاندی و نهضت استقلال هند! لرد هالیفاکس قبل از این دوره، مسئول مذاکرات موفق دولت بریتانیا با گاندی و هیأت حزب کنگره در هندوستان بر سر کم و کیف استقلال هند بود. آن روز سر میز نهار، هیتلر درست در همین رابطه، سرخود مسأله شخص گاندی و ناآرامیهای هند را پیش کشید و با وقاحت یک جبار جنایت پیشه به خود اجازه داد دستورالعمل کشتن گاندی و قتل عام نهضت استقلال هند را به دولت بریتانیا توصیه کند:
« با شلیک یک گلوله به او (گاندی) حسابش را برسید... و اگر کافی نبود، جمعی از سران حزب کنگره را هم بکشید و اگر اینهم کفایت نکرد، دویست نفر را تیرباران کنید... و همین طور ادامه دهید تا نظم برقرارشود.»(12)

دوستی یا دشمنی؟
بیهودگی، بلکه شکست سیاسی سفر هالیفاکس، پس از بازگشت موجب تشدید انشعاب در کابینه و افزایش تنش مابین نخست وزیر و وزارتخارجه، به‌ خصوص مخالفت بیشتر با شخص ونسیتارت شد. درست در زمانی که هیتلر «مثلث شر» را به صورت یک اتحاد نظامی- سیاسی جهانی در آورده بود و قطب جدید اروپا ـ آسیايی قدرت می رفت که ممالک بزرگ دیگری چون برزیل و... را به خود جذب کند، و درست در زمانی که هیتلر با صدور فرمانهای خفیه جدید جهت تدارک طرحهای بزرگ جنگی، به سرعت از فرضیه قدیمی خود مبنی بر لزوم اتحاد استراتژیک با بریتانیا فاصله می گرفت، چمبرلین و همفکرانش درصدد تصفیه کابینه و وزارت خارجه از شخصیتهای محکم و استوارسیاسی بودند تا اسباب نزدیکی و همگرايی بیشتر با هیتلر و موسولینی را فراهم کنند! به عبارت دیگر، درست زمانی که هیتلر درجهت جنگ بزرگ شتاب می گرفت، چمبرلین عجله داشت هرچه سریعتر جاده اپیزمنت را هموار کند!
 دراین اثناء دو رویداد سیاسی دیگرنیز انتخاب دیکتاتورها را بیش از پیش آشکار کردند:
روز 12 دسامبر هیتلر نطق تندی علیه جامعه ملل ایراد کرد و اعلام نمود که آلمان هرگز به جرگه آن بر نخواهد گشت. درهمین روز موسولینی نیز خروج ایتالیا از جامعه ملل را به جهانیان اعلام داشت. بدین ترتیب، دولتهای اروپا آشکارا دچار شکاف سیاسی عمیق و فزاینده ای شده بودند، به صورت دو اردوگاه متغایر سیاسی، یکی تدارک جنگ بزرگ را می دید و دیگری آرزومند حفظ صلح بود. چمبرلین، بیشتر از هر دولتمردی، با سماجت بر این عقیده بود که توسط سیاست فعال اپیزمنت می توان این شکاف را بست و به کمک «پرداخت بیشتربه دیکتاتورها» صلح اروپا و تعادل قوا را حفظ کرد! بنابراین می بایست هرچه زودتر موانع داخلی اپیزمنت را کنار زد. در این زمان، بخشی از دستگاه وزارتخارجه حول ونسیتارت از نظر چمبرلین (و البته حلقه کلایودن و لابی هیتلر) مهمترین مانع اپیزمنت به شمار می رفتند.
کنار زدن ونستیارت در یک طرف و ارسال «مرقومه» ریبن تروپ به هیتلر در طرف مقابل، دو واقعه مهم تاریخ اپیزمنت دهه سی قرن گذشته هستند که از طنز تاریخ همزمان، یعنی در ایام چرخش سال 1937به 1938 پیش آمدند، یکی علنی و دیگری درخفاء.
بیش از یک سال بود که حلقه کلایودن و لابی هیتلر از طرق مختلف سعی کرده بودند «مانع ونسیتارت» را از سر راه بردارند. تا بالدوین سر کار بود، نتوانستند کاری از پیش ببرند. اما، مقارن نخست وزیری نویل چمبرلین، با تعویض سفیر انگلستان و شماری از کنسولها و کارداران سفارت درآلمان (تیم فیپس) ضربه محکمی به خط مشی و شبکه ونسیتارت زدند. اما بعد، نا کامیهای اولیه چمبرلین و در عین حال صحت پیش بینیهای تیم ونسیتارت ـ ایدن درمورد موسولینی و بحران مدیترانه مانع افزایش فشار به ونسیتارت شد.ولیکن اواخر پائیز 1937، پاره يي مشکلات در وزارتخارجه و نیز فوت دو نفر از همکاران و مریدان قدیمی ونسیتارت، بعلاوه رشد اختلافات در کابینه و نقش محوری که پیوسته ونسیتارت در تجهیز فکری جبهه مخالف چمبرلین ایفاء می کرد، موقعیت او را بحرانی ساخت و چمبرلین از طریق ویلسون فشار را روی ایدن گذاشت. نخست وزیر ناکامیهائی خود در سیاست اپیزمنت را به حساب خط ونسیتارت می گذاشت و به ایدن فشار می آورد مدیرکل وزارتخانه را عوض کند. مشکل این بود که همین طوری نمی توانستند عذر ونسیتارت را بخواهند. هفت سال بود با موفقیت بی سابقه يی سر کار بود و بخشهای مهم وزارت خارجه را حول افکار و طرحهای خود سامان داده بود. درضمن وی درصعود ایدن جوان به رأس وزارت خارجه نقش مهمی ایفا کرده، مداوماً رابطه خوبی با وی داشت. ونسیتارت پیشترها پیشنهاد تقبل بهترین پست سفارت در آن روزگار، یعنی پست سفارت انگلستان درپاریس را رد کرده بود، می خواست در صحنه فعال داخلی بماند. بالاخره در اواخر سال 1937، یک اتفاق ناجور، یعنی لانسه شدن یک نوشته تند و تیز وزارت خارجه در نشریه ایونینگ استاندارد، دستاویز لازم را به چمبرلین داد. متن مذکور حاوی یک انتقاد تند داخلی خطاب به نویل هندرسن، سفیر مورد علاقه چمبرلین در آلمان بود. مسأله مهمی نبود، ولی بهانه گیرها مدعی بودند انتشار چنین متنی می تواند در آلمان حساسیت برانگیزد و مشکل سیاسی ایجاد کند. حمله به ونسیتارت قطعی شد. چه می بایست کرد؟ این جا بود که ویلسون « فکر بکری» پیش کشید!
 ایدن دردسامبر1937 پست جدید و والامقامی به وجود آورد و ونستیارت را از تاریخ دوم ژانویه 1938 با تشریفات خاص سر این کار تازه (و غیر اجرائی) گذاشت. خودش می نویسد:
«اواخر دسامبر1937 وقت آن رسیده بود که تغییری در پست مدیرکلی وزارت خارجه صورت گیرد... نویل چمبرلین، نخست وزیر وقت هم بر این کار اصرارداشت... با موافقت او پست تازه يی برای ونسیتارت به وجود آوردیم به نام «مشاوراعظم دولت در امور دیپلماسی» و جای او را به معاونش، ِسرالکساندر کادوگنCadogan، سپردیم(13). »  
این خبر طبعاً طرفداران ایستادگی علیه دیکتاتوریها را سخت متأسف کرد. اما برای لابی هیتلر و حلقه کلایودن فرصت جشن و سرور بود. بعدها مورخان چکیده جمع بندی این رویداد را چنین نوشتند:
«ونسیتارت، بزرگترین دشمن سیاست استمالت به کناری زده شد. ویلسون در انجام این کار دست داشت و ایدن مانع او نشد.»(14)
همان روز،کسی درنامه به جفری داوسن، سردبیرتایمز خاطرنشان کرد که رابرت ونسیتارت با «ترفیع درجه ساقط شد»[kicked upstairs]!
اما، زمان به دو ماه نکشید که معلوم شد ایدن با امضای این کار، به مصداق «برشاخ نشسته و از بن می برید» مقدمه سقوط خود را فراهم کرده بود. و چمبرلین فکر می کرد مانع اول دوستی و همگرايی با هیتلر را کنارزده است. فکر درستی بود؟
خود ونسیتارت با خونسردی این «ترفیع تحمیلی» را پذیرا شد و اشارتاً به مطبوعات تذکرداد که:
«همه نخست وزیران حق دارند وسائل کارشان را خود انتخاب کنند… این من بودم که نمی توانستم خودم را با او و سیاستش مطابقت دهم».
آن زمان چون در حوزه کار دولت می ماند، زیاد راجع به «سیاست او» سرو صدا به راه نینداخت، ولی بعدها در یادداشتهای سیاسی اش خط استمالت چمبرلین را فشرده و گویا چنین خلاصه کرد:
« ازجیب دیگران به آلمان [هیتلری] رشوه دهیم و سرو صدایش را هم درنیاوریم»(15)
Pay Germany off at someone else,s expense and let,s be quiet,
 از قضای روزگار، درست در همین زمان در سفارت آلمان پنهانی اتفاقی در جهت مخالف روی داده بود. دوم ژانویه1938، ریبن تروپ، طی گزارشی سرٌی، نتیجه تلاشهای یک سال و نیمه خود در جهت حصول توافق استراتژیک با بریتانیای کبیر را به طور قطع منفی جمع بندی کرده و آن را تحت عنوان «مرقومه خدمت پیشوا» برای هیتلرفرستاده بود. اقدامی قطعاً در جهت مخالف و دفع سیاست چمبرلین!
دراین مرقومه، از جمله چنین نوشته بود:
« زمانی که از پیشوا استدعا کردم مرا به لندن اعزام کند، تردید داشتم که این مأموریت می تواند به نتیجه رسد یا خیر. ولی با توجه به موضع ادوارد هشتم فکر کردم به یک تلاش دیگر همت کنیم. اما امروز دیگر به امکان رسیدن به توافق فی مابین اعتقادی ندارم. انگلستان مایل نیست یک آلمان بسیار قدرتمند، که مثل تهدیدی مداوم برای جزایرش به حساب می آید، در نزدیکی وجود داشته باشد. لذا مانع می شود و برای جلوگیری از ایجاد آن خواهد جنگید.»(16)
ریبن تروپ در این نوشته به دغلکاری توصیه می کند و خط می دهد که کوششهای دیپلماتیک جهت کسب توافق با انگلستان فقط به صورت ظاهر ادامه یابند:
« نتایجی که ما باید [از موضع انگلستان] بگیریم عبارتند از:
1-    حفظ ظاهر تفاهم جوئی با انگلستان در عین مراعات منافع دوستانمان،
2-    ولی در خفاء با تمام قوا تلاش برای ایجاد یک اتحاد و ترکیب سیاسی علیه انگلستان، در عمل یعنی تحکیم روابط دوستانه مان با ایتالیا و ژاپن و نیز جلب کلیه دولتهای دیگری که مستقیم و غیرمستقیم منافع سازگاری با ما دارند. تنها از این طریق است که می توان با انگلستان رو به رو شد… »(17)

این همان خط جدید هیتلر درنشست فوق سرٌی اوائل نوامبر بود که اکنون صریحتر و تندتر از خامه وزیر خارجه بعدی «پیشوا» تراوش می کرد:
« درآینده هر روزی که تأملات سیاسی ما درآن روز اساساً تحت تأثیر محاسبه انگلستان به مثابه خطرناکترین دشمنان ما نباشد، آن روز را باید به حساب برد دشمنان ما گذاشت!» (18)
 

 ادامه دارد

پانويسها:
__________________
 ـ به نقل از ص 593 خاطرات آنتونی ایدن...Facing the Dictators –

  ـ ص 367 کتاب الن بالاک...Hitler, ،
 باید در نظر داشت که گورینگ، برخلاف ریبن تروپ، هنوز امید داشت که در صورت راه آمدن استراتژیک بریتانیا امکان جلب و همراهی آنها با مثلث «آنتی کمینترن» وجود دارد. دعوت از هالیفاکس درچنین تأملی قابل فهم بود.
 
 ـ به نقل از ص 249 کتاب ایان کرشاو Macking Friend with Hitler,
  ـ ص 250 همان کتاب،

  ـ ADPA پرونده های سیاست خارجی آلمان، مجلد یکم، یادداشت شماره 31

  - همان جا، و نیز ص 596 کتاب خاطرات ایدن،
خواننده متوجه است که هالیفاکس درست به وارونه تأکیدات وزارت خارجه کشورش، لابد به خواست چمبرلین، حزم و احتیاط را کنارگذاشته یک طرفه به تمام «جاه طلبیهای نازیها دراروپای میانه» چراغ سبزنشان داده بود! هیتلرهم که دوهفته پیشتر فرمانهای نظامی را صادرکرده بود و با ایتالیا و ژاپن فاشیست اتحاد جهانی جنگ طلبان را امضاء کرده بود، این تعارفات هالیفاکس را رایگان دریافت کرد و درمقابل به طرف مقابل نم پس نداد!

 ـ به نقل از کتاب خاطرات ایدن، ص 595 ، ایدن درپایان نقل قول فوق ، مطلب هیتلررا با یک سطر چنین خلاصه می کند:
 « به عبارت دیگر، ما باید هرچه می خواهد دودستی به او بدهیم، وگرنه ناگزیرخواهد بود خودش دست دراز کند وهرچه می خواهد بردارد.»
طنزتاریخ را که چمبرلین عیناً به شیوه نخست عمل کرد و هرچه هیتلرمی خواست رفته رفته به او داد. ولی با وجود این، «پیشوا» جنگ را نیز به او تحمیل کرد!
 
  - همان جا،

  ـ ص 307 کتاب تاریخ جنگ جهانی دوم وینستون چرچیل....

  - Keith Felling: The Life of Neville Chamberlain, London 1946,P 332
 
  ADPA - پرونده های سیاست خارجی آلمان، مجلد یکم، یادداشت شماره 31
این ملاقات و موضعگیریهای چمبرلینی جناب لرد باعث شد که هیتلر تا حدود ربادی خبالش ازجانب انگلستان راحت شود و جدیتر دنبال نقشه هايی رود که طرح آنها را درنشست فوق سری به سران ارتش ارائه داده بود و درماههای بعد ازآن نشست نیز به فرمانهای مشخص نظامی تبدیل گردید.
  ص 54 کتاب appeasers ،
 شگفتا که لرد دموکرات که یکی از بالاترین مقامات کشور انگلستان به شمار می رفت این موضعگیری جبارمنشانه را به گوش خود شنید ، نه جواب دندان شکنی داد و نه دربرداشتهای خود از «پیشوا» تجدید نظر نمود!

  ص 603 کتاب خاطرات ایدن...
قابل توجه است که معاون مذکور ازمخالفان ونسیتارت و هوادارخط چمبرلین بود!
 
  مورخان انگلیسی مارتین ژیلبر و ریچارد گوت، ص 51 کتاب appeasers ،

 - «Pay Germany off at someone else,s expense and let,s be quiet»، Vansittart, Lessons,P 14
ونسیتارت استوانه وزارت خارجه و استاد تئوریک‌ ـ اجرائی سیاست کلاسیک Balance of Power «توازن قوا»، به شمارمی رفت. اهمیت او به اندازه يی بود که دوست و دشمن از او حساب می بردند. درکل بریتانیا با سردبیران رسانه ها ارتباط دائمی و با سران احزاب و فراکسیونها نشست و برخاست داشت . به ویژه با شخص چرچیل تعاطی فکر و تحلیل داشت. به نوشته Jörg Spät ، یک محقق آلمانی که کتابی هم درباره زندگی سیاسی وفعالیتهای ونسیتارت تا سال 1945 نگاشته است :
 « از نظر اکثر وزرای کابینه تا پایان سال1937، وزارت خارجه انگلستان یعنی همان ِسررابرت ونسیتارت» ص 73 درهمان کتاب،
او بعد از کناررفتن از مدیرکلی وزارت خارجه نیز سالها نقشی مهم دربررسی و تحلیل وقایع سیاست خارجی انگلستان ایفاء نمود و به خصوص ازژوئن سال بحرانی 38 الی ماه می 39 مورد مشورت منظم مسئولان عالی رتبه، ازجمله هالیفاکس و دیگروزرای کابینه، واقع می شد. ونسیتارت بیش ازهرفرد دستگاه دولتی انگلستان سالها با برجسته ترین شخصیتهای اپوزیسیون هیتلردردرون ارتش وجامعه آلمان ارتباط داشت.
 ونسیتارت خط مشی استمالت چمبرلین را Balance of Payments می دانست.

  - ریبن تروپ در «مرقومه خدمت پیشوا»، به نقل ازص 213 کتاب Alex Kuhn,Hitler,s aussenpol.Programm

  - [ADAP,Bd.1Nr.93,S.136,پرونده های وزارت خارجه آلمان.... به نقل از ص 214کتاب فوق الذکر آلکس کوهن ]

  - همان جا، ص 137

 

جاده صافکنهاي جنگ ( 29 ) دكتر كريم قصيم


دربارة سياست اَپيزمنت غرب درمقابل فاشيسم دهه سي قرن بيستم


تنها راه نجات ما عبارتست از تلاش براي کسب فضاي حياتي بزرگتر،...
سرزمينهاي لازم براي رفع کمبود ما صرفاً بايد دراروپا واقع باشند،...
تاريخ همه اعصار نشان داده که توسعه فضاي حياتي فقط با شکستن مقاومت ديگران وقبول ريسک و مخاطرات محقق مي‌شود [ يعني با جنگ]،...
سياست خارجي آلمان ناگزيرست با هردو دشمن قسم خورده‌اش، انگلستان و فرانسه، روبه رو شود، دشمنان نفرت زده‌اي که يک غول قدرتمند آلماني در ميانه اروپا را همچون خاري درچشم، تحمل نمي‌کنند. اين دولتها نه قوي شدن بيش ازاين آلمان دراروپا را مي‌پذيرند و نه قدرتمند شدن ما در ماوراء دريا را....
پس براي حل و فصل مشکل آلمان (کمبود فضاي حياتي) جز توسل به زور راهي نمي‌تواند باشد [جنگ !].
تصرف سرزمينهاي چک و اتريش و اخراج اجباري دو ميليون نفر از سرزمين چک و يک ميليون نفر از اتريش به معناي دست يافتن به منابع و مواد غذائي براي 5 تا 6 ميليون نفر مي‌باشد... الحاق اين دو کشور به آلمان از نظر نظامي- سياسي فشار روي ما را کاهش مي‌دهد، چون الحاق به معناي تغيير و تسهيل خطوط مرزي، آزاد شدن نيروهاي نظامي‌ما براي هداف ديگر و فراهم آمدن امکانات تازه جهت تشکيل 12هنگ جديد نظامي ‌است...
چکيده مواضع هيتلر در جلسه فوق سرّي 5 نوامبر 1937

«در ماه نوامبر37 در بريتانياي کبير تقريباً هيچ دفاع هوائي ازشهرهاي بزرگ وجود نداشت، درحالي که تاريخ هشدارهاي ما در اين زمينه به يک سال پيش برمي‌گشت.»
آنتوني ايدن، کتاب خاطرات، ص 368

درنيمه اول سپتامبر37 لرد لاندندري، لابيست معروف هيتلر، به دعوت ژنرال گورينگ براي حضور در برنامه سالانه شکار به آلمان پروازکرد. اوضمن ديدار خصوصي از گورينگ شنيد که موسوليني به زودي در برلين خواهد بود. ژنرال در همين رابطه شکوه کرد که : «اين ديدار دوچه را بايد به حساب مستر ايدن و سِر رابرت ونسيتارت نوشت. وقتي انگلستان حاضرنمي‌شود دست دوستي آلمان را بفشارد، آلمان هم ناچارست به ديگران روي آورد و دوستان ديگري سراغ کند، مانند ايتاليا و ژاپن! خطاها و نارسائيهاي سياست خارجي بريتانيا باعث دور هم جمع شدن اين کشورها شده است. بريتانياي کبير اشغال حبشه توسط ايتاليا را و متصرفات ژاپن درچين را تحمل کرد ولي حاضر نيست بپذيرد که اهالي آلماني زبان اتريش و چکسلواکي جزو رايش آلمان شوند، يا حاضر نيست سيطره نظامي‌آلمان برقاره اروپا را قبول کند، .....»(1)
لاندندري وقتي از اين « شکار» به انگلستان بازگشت، به فعاليت خود افزود، نامه‌هائي به افراد با نفوذ و حتي وزرائي که فکر مي‌کرد گوش شنوائي براي حرفهاي وي دارند نگاشت. متوني به رسانه‌هاي مهم بريتاينا فرستاد و ازسياست خارجي دولت انگلستان نسبت به آلمان و «از دست رفتن فرصتها » انتقاد کرد و بارديگر خواهان دوستي همه جانبه با هيتلر شد.
 جزو اين مرقومه‌ها، نامه‌اي هم به تاريخ 7 اکتبر37 به قوم و خويشش وينستون چرچيل نوشت. همان حرفهاي هميشگي درباره لزوم « دوستي با آلمان» را تکرار نمود به علاوه ابراز نگراني که فرصت دارد از دست مي‌رود. چرچيل هم به تاريخ 23 اکتبر جواب کوتاهي براي لاندندري فرستاد، که به خوبي مواضع متغاير درون طبقه حاکمه انگلستان درمورد آلمان نازي را بازمي‌تابد. خلاصه‌اش به قرار زير است:
« .... ما يقنيناً نمي‌خواهيم سياستي را دنبال کنيم که به منافع مشروع آلمان صدمه زند. منتهي بايد آگاه بود که وقتي حکومت آلمان از دوستي با انگلستان دم مي‌زند، منظورش اين است که ما بايد مستعمرات پيشين را به وي بازگردانيم و علاوه براين تا جائي که مي‌توانيم دستش را دراروپاي شرقي و جنوب شرقي باز گذاريم. معناي اين خواست اين است که آلمان بتواند در نخستين گام اتريش و چکسواکي را ببلعد و در اروپاي ميانه يک بلوک غول‌آسا به وجود آورد.... به طور يقين به مصلحت ما نيست که مشوّق چنين سياست تجاوزکارانه‌اي باشيم. چنين کاري خطاست و به اشدّ درجه تلخ و گزنده که ما بيائيم به بهائي که ممالک کوچک اروپا بايد بپردازند، براي خودمان مصونيت بخريم»(2)

سفرموسوليني و تحکيم محورشرّ
روز 4 سپتامبر37 رسماً در رم و برلين اعلام شد که به دعوت هيتلر، موسوليني در رأس يک هيأت عالي رتبه حزب فاشيسم و دولت ايتاليا جهت انجام يک سفر6 روزه عازم آلمان خواهد شد و:
«روز 24 سپتامبر دوچه دريک اونيفرم تازه، که مخصوص اين سفر برايش تهيه شده بود، به سمت آلمان حرکت کرد»(3)
در ايستگاه قطار شهر مونيخ، هيتلر استقبال گرمي ‌از موسوليني به عمل آورد. حزب نازي ميتينگ بزرگي به افتخار «دوچه» ترتيب داده بود و واحدهاي SS از مقابل دو پيشواي فاشيستي رژه رفتند. دو روز بعد در ايالت مکلنبورگ( شمال شرقي آلمان) موسوليني همراه هيتلر در يک مانورنظامي ‌بزرگ حضوريافت و ساعتها بخشهاي مختلف آن را نظاره کرد. روز بعد به اتفاق هيتلر به غرب آلمان به منطقه صنعتي «رور» و شهراِسن سفرکرد و در آن‌جا از کارخانجات معروف فولاد و توپ سازي کروپ ديدن نمود. پيشرفتهاي صنعتي ـ تسليحاتي رايش آلمان موسوليني و هيأت همراهش را سخت تحت تأثير قرار داد(4)
 اوج برنامه سفرموسوليني در28 سپتامبردراستاديوم مايفلد برلين بود:
«استاديوم مايفلد، جائي که دو ديکتاتور، شانه به شانه، خود را به جمعيتي بالغ بر800 هزارنفر نشان دادند»(5).
هيتلرکه از قديم موسوليني را تحسين مي‌کرد، کوشيد وي را در اين سفر حسابي تحت تأثير قرار دهد. در سخنراني خود در استاديوم مايفلد برلين موسوليني را « به مثابه يکي از آن مردان بي همتائي که تاريخ را مي‌سازند...» به ارج اعلي رساند، از «امپراتوري نوين ايتاليا و رهبرنابغه آن» سخن گفت و اتحاد دو ديکتاتوري را ستايش کرد:

« ... انقلاب فاشيستي(ايتاليا) و انقلاب نازيسم( درآلمان) وجوه مشترک زيادي داشته‌اند. امروز اين مشترکات ما به مساعي مشترک و همکاري عملي بالغ شده‌اند... ايتالياي فاشيست به همت و سازندگي يک مرد نابغه به يک امپراتوري نوين تبديل شده و شما، بنيتوموسوليني، در اين روزها به چشم خود اين واقعيت را مشاهده کرديد که آلمان هم در ديد ملت گرائي و در توان نظامي‌اش بارديگر به يک قدرت جهاني ارتقاء يافته است. امروز، نيروي متحد اين دو رايش [کشوربزرگ] بزرگترين ضمانت براي حفظ اروپا به شمار مي‌رود. اروپائي که هنوز احساس مي‌کند پيامي‌براي جهان دارد و حاضرنيست تحت تأثير عناصرمخرّب به ورطه نابودي و اضمحلال فروغلتد.» (6)

درپي سخنراني هيتلر، موسوليني نيز به زبان آلماني نطقي طولاني کرد و ضمن تجليل از همکاري دوکشور، رياکارانه سنگ «صلح خواهي محور رم – برلين » به سينه زد:
« ... ما ناسيونال سوسياليستها(نازيها) و فاشيستها، ما هردو خواهان صلح هستيم و پيوسته حاضر خواهيم بود براي صلح کارکنيم، براي صلحي حقيقي و بارآور. ...
هر دوي ما، پيشوا و من، خطاب به کل جهان که اين روزها بي‌صبرانه از خود مي‌پرسد حاصل اين ديدار برلين چه خواهد بود جنگ يا صلح، به صداي بلند مي‌گوئيم نتيجه اين ملاقات صلح است، صلح!» (7)
سپس به تفصيل درباره سابقه همکاري و کمک آلمان نازي به ايتاليا در زمان اشغال و جنگ حبشه سخن گفت و از نپيوستن آلمان به تحريمهاي جامعه ملل سپاسگزاري کرد و بارديگر دم ازصلح زد :
«...زماني که 52 کشور درژنو جمع شدند [ ديگراسم جامعه ملل را هم نياورد!] و تصميم به تحريمهاي اقتصادي جنايت آميز عليه ايتاليا گرفتند، آلمان با وجود فشار زياد، به اين تحريمها نپيوست... ما هرگز اين را فراموش نخواهيم کرد... اين آن جائي بود که براي نخستين بار همراهي آلمان نازي با ايتالياي فاشيست خود را نشان داد. آن چه امروز کل جهان تحت عنوان «محوربرلين ـ  رم» مي‌شناسد اولين بار درپائيز1935 پي ريزي شد و طي اين دوسال اخير مدام قويترشده است، براي تقويت صلح اروپائي...»(8)

از ياد نرود که در همان لحظه هر دو ديکتاتوري «صلح جو» مشترکاً توسط قواي مسلح و مهاجم در اسپانيا، محرک و ادامه دهنده تنها جنگ داخلي اروپا بودند. همزمان، شريک ژاپني آنها نيز به جنگ افروزي و کشتار درچين مشغول بود.
روز 29سپتامبر، موسوليني و هيأت همراهش به ايتاليا بر گشتند. اين سفر براي هر دو طرف يک موفقيت سياسي به شمارمي‌رفت. هر دو ديکتاتوري با تحکيم « محور» از انزواي سياست خارجي درآمده، با يک بلوک 115 ميليون نفري و قواي نظامي‌بازسازي شده تا دندان مسلح و سياستهاي تهاجمي، خود را بيش از پيش براي «حفظ صلح اروپائي» آماده مي‌کردند.
چند هفته بعد، ريبن تروپ به رُم رفت وموافقت موسوليني را جهت پيوستن به پيمان آنتي کمينترن به دست آورد. صبح روز 6نوامبر اين پيمان فاشيستي سه طرفه طي يک آئين رسمي ‌در رُم به امضاء رسيد. چيانو همان شب دريادداشتهاي روزانه اش درباره اين پيمان همکاري و آماج احتماليش چنين نوشت:
«امروز صبح پيمان را امضاء کرديم( ريبن تروپ _ چيانو _ هوتتا). به واقع آدم احساس مي‌کرد در يک فضاي خاصي قرار دارد. اتمسفري که با مراسم معمولي ديپلماتيک تفاوت داشت. سه ملت متعهد مي‌شوند به مسير واحدي گام گذارند که شايد منتهي به جنگ شود. البته منتهي به يک جنگ لازم و ضروري، هرآينه بخواهيم اين پوسته محدود کننده انرژي ملتهاي جوان و آرزومندمان را بشکنيم و آن را کنارزنيم، وگرنه زير چنين پوسته‌اي نفسمان بند مي‌آيد...
 پس از امضاي پيمان رفتيم خدمت دوچه. کمتر او را چنان راضي و خوشحال ديده بودم. اکنون ديگر ما در وضعيت سال 1935 قرار نداريم. ايتاليا تنهائي و انزوا را پشت سرگذاشته و حالا در مرکز عظيمترين ترکيب قواي نظامي_سياسي قرارگرفته که تاريخ به خود ديده است. »(9)

 درهمين ايام است که «دوچه» هديه‌يي گرانبها توسط ريبن تروپ براي «پيشوا» مي‌فرستد و در مقابل برسميت شناختن «امپراتوري نوين رُم» توسط هيتلر، به نوبه خود اداي دين مي‌کند. البته اين پيغام موسوليني براي هيتلرخيلي گوشنوازاست، دوچه مي‌گويد:
« من ديگر ازايفاي نقش حافظ استقلال اتريش خسته شده‌ام...»(10)
.
پروتکل هوسباخ ـ فرمانهاي «پيشوا»
تقريباً همزمان با مراسم رسمي‌امضاي سه طرفه پيمان آنتي کمينترن در رُم، و نيز اشاره شبانه چيانو به مسير «منتهي به يک جنگ ضروري»، يک نشست فوق سرّي هم در برلين تشکيل شد. در اين نشست بود که معلوم گرديد سياست داخلي و خارجي رايش آلمان، به خواست مشخص «پيشوا»، دچار تغييري مهم شده است: سمتگيري به سوي جنگ بزرگ و تدارک طرحها و احتمالات گوناگون زمان وقوع آن.
 درباره اين تحوّل تعيين کننده تاريخ بعدي يک سند تاريخي وجود دارد که جزو انبوه مدارک و اسناد دولتي آلمان نازي بلافاصله پس ازخودکشي هيتلر و تسليم بي قيد و شرط جانشينان وي به دست قواي متفقين افتاد و در رديف مهمترين مدارک رسمي‌ در دادگاه نورنبرگ مورد استفاده قرارگرفت. ازجمله با ارائه همين مدرک، مدعاي اوليه دادگاه عليه سران رژيم نازي يعني اعلام «توطئه جمعي و برنامه ريزي شده... و انجام جنايت عليه صلح» مستند شد. اين مدرک حساس به نام «پروتکل هوسباخ» شهرت يافت و درکتب تاريخي نيز به همين نام مورد استفاده و استناد قرارگرفته است.
 به سبب اهميت آن در توضيح فشرده مواضع محوري هيتلر در پائيز 1937، يعني در زماني که نه رسماً جنگي در دستور بوده و نه توسل به جنگ در سياست خارجي رسمي‌ آلمان جائي داشته، درست مي‌دانيم که چکيده «پروتکل» را جهت اطلاع خوانندگان ازآن واقعيتهاي تاريخي، که پشت سخنرانيهاي فريبکارانه ديکتاتورها جريان داشته، به فارسي برگردانيم و دراخيتارگذاريم:
 «گزارش فشرده گفتار هيتلر و بحث آن طي نشست سرّي در دفتر صدر اعظمي ‌به تاريخ 5نوامبر37، ازساعت چهارو ربع بعد ازظهرالي هشت و نيم شب.
حاضران در جلسه:
-    پيشوا و صدراعظم آلمان، آدولف هيتلر
-    وزيرجنگ رايش، ژنرال فيلد مارشال بلومبرگ،
-    فرمانده کل ارتش ژنرال فن فريش،
-    فرمانده کل نيروي دريائي ژنرال آدميرال دکتر رِدِر،
-    فرمانده کل نيروي هوائي ژنرال گورينگ،
-    سرگرد هوسباخ، آجودان نظامي‌هيتلر،[پروُتکل نويس]
-    
در ابتداء پيشوا متذکرشد که موضوع مورد گفتگوي امروز از چنان درجه اهميت برخوردارست که طرح و بررسي آن درممالک ديگر معمولاً درجلسه کابينه دولت صورت مي‌گيرد. اما درست به دليل همان اهميت و حساسيت موضوع، او(پيشوا) از مطرح کردنش در دايره بزرگ کابينه رايش صرفنظرکرده است.
مطالبي که او اين جا شرح مي‌دهد، حاصل تأملات عميق و تجارب وي طي چهارسال و نيم حکومتش مي‌باشند. پيشوا مايل است انديشه‌هاي مبنائي خود راجع به امکانات پيشرفت و تکامل موقعيت سياست خارجي کشور و الزامات مربوطه را به اطلاع آقايان حاضررساند و مورد بحث قرار دهد. در عين حال او اين اظهارات را به لحاظ اهميت آنها و مصالح دراز مدت سياست آلمان همچون وصيت سياسي خود دانسته و خواهش دارد درصورت نبودن وي به همين معنا تلقي شوند. سپس پيشوا چنين ادامه داد:
هدف سياست ما عبارتست از تضمين بقاء ملت آلمان و تزايد نسل آن. بنابراين مسأله عبارتست از داشتن فضاي حياتي.
 [ پس از شرحي راجع به تراکم جمعيت و کمبود سرزمين نتيجه مي‌گيرد که :]
آينده آلمان منحصراً به حل و فصل مسأله کمبود اضطراري فضا و سرزمين مشروط است...
اما پيش از پرداختن به چگونگي رفع اين کمبود، مي‌بايد به دوموضوع اشاره شود، به اين که آيا ازراه خودکفائي و يا از راه افزايش مشارکت دراقتصاد جهاني مي‌توان درآينده به يک راه حل رضايتبخش مشکل آلمان دست يافت.
[ هيتلر با شرح مفصل و ذکر کم و کسريهاي آلمان در زمينه مواد طبيعي و خام وفقدان معادن و منابع لازم به اين نتيجه مي‌رسد که : ]
طرح خود کفائي قابل تحقق نيست، نه در امرتغذيه و نه به طورکلي....
در مورد «مشارکت دراقتصاد جهاني»: اين مشارکت حد و مرزهائي دارد که رفع آنها از عهده ما خارج است.
 [ شرحي مي‌دهد درمورد موانعي چون نوسانات اقتصاد جهاني، تسلط بريتانيا بر راههاي دريائي و نتيجه مي‌گيرد که :]
پس تنها راه نجات ما عبارتست از تلاش براي کسب فضاي حياتي بزرگتر، تلاشي که در همه اعصار منشأ ايجاد کشورهاي جديد و جابه جائي و کوچ ملتها بوده است....
اما وقتي بپذيريم که کسب فضاي حياتي لازم جهت تضمين تغذيه ملت در درجه اول اهميت قرار دارد و تلاش جهت حل اين مسأله براساس افکار ليبرالي _ سرمايه داري و استثمار مستعمرات متکي نباشد، آن گاه روشن مي‌شود که سرزمين لازم براي رفع کمبود ما صرفاً بايد دراروپا واقع باشد. چون خواست ما به دست آوردن گروههاي انساني ديگر نيست، بلکه ما سرزمينهائي را لازم داريم که به لحاظ کشاورزي و فايده غذائي قابل استفاده باشند. حتي به صرف ماست که منابع و سرزمينهائي که مواد خام لازم ما را تأمين مي‌کنند، بلافاصله در مجاورت ما در اروپا باشند و به رايش آلمان منضم شوند و نه اين که در ماوراء درياها....
تأسيس و تکامل کشوري بزرگ [ امپراتوري] هميشه به زمان احتياج داشته است. امپراتوريها رفته رفته به وجود آمده‌اند. ملت آلمان، با برخورداري از هسته نژادي قدرتمندش در ميانه قاره اروپا از مساعدترين شرايط جهت تشکيل يک قدرت بزرگ برخوردارست.
 تاريخ همه اعصار نشان داده که توسعه فضاي حياتي فقط به فقط با شکستن مقاومت ديگران و قبول ريسک و مخاطرات محقق مي‌شود. اين واقعيت را تاريخ امپراتوري رُم به ما نشان داده است و همين طورپيدايش امپراتوري انگلستان. نه درگذشته و نه در زمان حال، هرگز يک سرزمين بي صاحب وجود نداشته است.
 کسي که حمله مي‌کند و قصد تصرف سرزمين دارد، پيوسته با مقاومت صاحب آن مواجه مي‌شود.
براي آلمان مسأله به اين صورت مطرح است که درکجا مي‌توان با حداقل مايه‌گذاري حداکثر مايملک را به چنگ آورد.
 [ که منظور وي سرزمينهاي گسترده شرق اروپا و شوروي است. سپس هيتلر براي اولين بار مفهومي‌را عنوان مي‌کند که آشکارا نشانه تغييرموضع او دريک مسأله استراتژي، يعني نوع رابطه با انگلستان است]
سياست خارجي آلمان ناگزير ست با هردو دشمن قسم خورده‌اش، انگلستان و فرانسه، روبه رو شود. دشمنان نفرت زده‌يي که يک غول قدرتمند آلماني درميانه اروپا را، همچون خاري درچشم، تحمل نمي‌کنند. اين دولتها نه قوي شدن بيش از اين آلمان در اروپا را مي‌پذيرند و نه قدرتمند شدن ما در ماوراء دريا را....
[ سپس هيتلر به تفصيل راجع به نقاط ضعف متصور هردوقدرت غرب صحبت مي‌کند و اين استنباط را که گويا اين قدرتها تزلزل ناپذيرهستند، مردود مي‌شمارد و سرانجام چنين نتيجه مي‌گيرد که ]
براي حل و فصل مشکل آلمان جز توسل به زور هيچ راه ديگري وجود ندارد».
ازاين جا به بعد هيتلر در شرحي طولاني صرفاً به طرحهاي جنگي گوناگون براساس محاسبه زمان ِ شروع جنگ مي‌پردازد:
 طرح اول وقوع جنگ را در سالهاي 1943-1945 پيش بيني مي‌کند، طرح دوم شروع جنگ را منوط به اوجگيري اختلافات سياسي_ اجتماعي داخلي فرانسه و فلج شدن ارتش آن کشور مي‌داند که دراين صورت آلمان بايد بلافاصله به چکسلواکي حمله کند. طرح سوم موردي است که در اثر بالا گرفتن اختلافات سياسي _ نظامي‌فرانسه با ايتاليا ( مثلاً به خاطراسپانيا) ميان اين دوکشورجنگ درمي‌گيرد و در اين فرصت است که آلمان بايد دست به کارشود و حساب چک و اتريش را برسد. هيتلراين امکان را درچشم‌انداز نزديک (1938) محتملترين طرح نظامي‌به حساب مي‌آورد.
 فصل مشترک همه اين طرحها عبارتست از لزوم حمله نظامي‌آلمان و تصرف چکسلواکي و اتريش. چون، هوسباخ چنين گزارش مي‌کند، که:
«به نظرپيشوا انگلستان و فرانسه به احتمال زياد درخفاء جمهوري چک را از دست رفته مي‌شمارند و دروناً پذيرفته‌اند که اين مسأله بالاخره روزي توسط آلمان حل و فصل خواهد شد...مشکلات کنوني امپراتوري بريتانيا و خطرگرفتارشدن مجدد در يک جنگ طولاني اروپائي باعث مي‌شود که سياست خارجي بريتانيا درجهت عدم ورود به جنگ عليه آلمان سمتگيري نمايد. و اين موضع و وضعيت نامساعد انگليس طبعاً تأثيرخودش را روي فرانسه هم خواهد داشت...احتمال اقدام نظامي‌فرانسه بدون حضور و حمايت انگلستان خيلي اندک است...تصرف سرزمينهاي چک و اتريش و اخراج اجباري دو ميليون نفر از سرزمين چک و يک ميليون نفر از اتريش به معناي دست يافتن به منابع و مواد غذائي براي 5 تا 6 ميليون نفرمي‌باشد... الحاق اين دو کشور به آلمان از نظر نظامي_ سياسي فشار روي ما را کاهش مي‌دهد، زيرا الحاق به معناي تغيير و تسهيل خطوط مرزي، آزاد شدن نيروهاي نظامي‌ما براي هداف ديگر و فراهم آمدن امکانات تازه جهت تشکيل 12 هنگ جديد نظامي‌است...»
پس ازپايان سخنراني طولاني هيتلر، دگرحضار وارد صحبت مي‌شوند و بحث مواضع و طرحها صورت مي‌گيرد. سران ارتش با نکات محوري تحليل هيتلرراجع به انگلستان و فرانسه و نظراو راجع به توازن قواي نظامي‌درمرزهاي شرقي و غربي کشورموافق نيستند:
« بلومبرگ و فريش بارها به اين ضرورت توجه دادند که نبايد گذاشت انگلستان وفرانسه به عنوان دشمنان نظامي‌ما وارد معرکه شوند...
اگرمابين فرانسه و ايتاليا جنگي درگيرد و فرانسه بخشي از قواي خود را در ناحيه آلپ عليه ايتاليا به کارگيرد، اين کاهش در کل نيروي باقيمانده به آن اندازه نخواهد بود که برتري قواي فرانسه در مرزهاي غربي آلمان را از بين ببرد ... ابعاد و توان بسيج نيرو درفرانسه فراتر از آلمان است ... نيروهاي موتوريزه آلمان در مرزهاي غربي هنوز آماده اقدام نيستند... خطوط دفاعي چکها در جنوب شرقي آلمان بسيارقوي و کارآمد هستند...وزيرخارجه اين مسأله را پيش مي‌کند که منازعه مفروض مابين ايتاليا_ انگليس _ فرانسه، آن طورکه مورد نظر پيشوا قرارگرفته، هنوز در چشم اندازي محسوس نيست...»
براساس گزارش هوسباخ، گورينگ عمدتاً حرفهاي هيتلر را تکرار مي‌کند و با سران ارتش وارد مجادله تند مي‌شود. وزيرخارجه با احتياط طرحهاي دوم و سوم هيتلر را زير سئوال مي‌برد. در گزارش هوسباخ فرمانده نيروي دريائي اساساً در بحث ساکت است.
هيتلر در جواب به نظرات سران ارتش، جز اصرار برسخنان خود چيزاضافي نمي‌گويد. عملاً به غيراز او و گوش به فرمان قديمي‌اش گورينگ، بالاترين سران نظامي‌(هردو از ژنرالهاي قديمي، غيرنازي ) و وزيرخارجه کشور(ازاشراف ديپلماتهاي قديمي، غيرنازي)، يعني از پنچ نفرسران حاضر سه نفر آنها تحليل سياسي و طرحهاي نظامي ‌هيتلر را قبول ندارند و مخالفت خود را به زبان مي‌آورند. بنابراين، در اين نشست سواي مباني نژادي و مسأله فضاي حياتي، تجزيه _ تحليل سياسي نظامي ‌هيتلر فاقد اکثريت است. ولي طبعاً کار رژيم نازي حول فرمان پيشوا مي‌چرخد و نه رأي اکثريت مسئولان. هيتلر پس از شنيدن همه صحبتها، کماکان روي نظرات خود پافشاري مي‌کند و لذا جلسه وارد بحث تکنيکي تسليحات و تدارکات لازم براي طرحهاي مورد نظر وي مي‌شود. تاريخ چند ماه بعد هم نشان مي‌دهد که «پيشوا» چگونه مشکل عدم توافق و انتقاد سران ارتش و وزيرخارجه را حل مي‌کند!
اززمان نگارش«پروتکل هوسباخ» و امضاي پيمان آنتي کمينترن در رُم، ديگر ترديد در اين واقعيت باقي نبود که مثلث جهاني ديکتاتوري در مسير يک جنگ، يا دستکم تهديد جدّي به يک جنگ بزرگ حرکت مي‌کند. اين تغيير و تحولات تعيين کننده بعضاً آشکاربودند و اخبار و گزارشهاي سرويسهاي غرب نيز همين مسير را نشان مي‌دادند. آنتوني ايدن دراين مورد مي‌نويسد: «سيل اخبارو گزارشهائي که ازمنابع مخفي به ما مي‌رسيد، هيچ ترديدي دراين مورد باقي نمي‌گذاشت که هزينه‌هاي تسليحاتي آلمان درسال 37 به سرعت در حال افزايش بودند. سطح اين مخارج به قدري بالا بود که خيلي از کارشناسان در درستي اعداد و ارقام مربوطه شک داشتند. بنا به تخمين سرويسهاي مخفي ما، مبلغي که هيتلر هرسال فقط براي بالا بردن سطح تسليحات خرج مي‌کرد تقريباً به اندازه کل بودجه سالانه بريتانيا بود.»(12)

آسپرين!
وزارت خارجه انگلستان خيلي زود اين روند فاجعه بار را جدّي گرفته و طي گزارشهاي متعددي به کابينه از نيمه سال36 به بعد در جهت تشديد روند تقويت سريع قواي دفاعي کشور، به خصوص نيروي هوائي و دفاع هوائي شهرها هشدارداده بود. ولي نه در نخست وزيري بالدوين و نه زمان چمبرلين، پروسه بازسازي و تقويت دفاع هوائي کشورآن طورکه تيم ايدن ـ ونسيتارت انتظارداشتند پيشرفت نمي‌کرد. دربرخي زمينه‌ها که وضع آشکارا خطرناک بود:
« درماه نوامبر37 دربريتانياي کبير تقريباً هيچ دفاع هوائي ازشهرهاي بزرگ وجود نداشت، درحالي که تاريخ هشدارهاي ما دراين زمينه به يک سال پيش برمي‌گشت.» (13)
اين وضع وزارت خارجه را سخت نگران مي‌کرد. ايدن تصميم مي‌گيرد مسأله را حضوري با چمبرلين درميان گذارد:
« نيمه نوامبر دچار سرماخوردگي شديد و گريپ بودم ... اما با وجود حال بدم جهت طرح برخي مسائل و به خصوص مشکل عقب ماندگي سطح تسليحات پيش چمبرلين رفتم ... کندي و فقدان ابتکار در روند بازسازي تسليحاتي را مورد انتقاد قرار دادم ... نخست وزير از اين خرده گيري من خوشش نيامد و صحبتمان تند شد. درمقابل برانگيختگي من، از من خواست اين قدر جوش نزنم، بهترست به خانه روم، آسپيرين بخورم و بخوابم!»(14)

 ادامه دارد

 1- به نقل ازص 243 (ترجمه آلماني) کتاب مورخ معاصرانگليسي ايان کرشاو:
 Ijan Kershaw, Macking Friends with Hitler
  2- به نقل ازص 187 کتاب لاندندري به نام بالهاي سرنوشت: Wings of Destiny
3- بيوگرافي هيتلر اثر مورخ شهيرانگليسي الن بالاک، به زبان آلماني، ص 361 :
 Alan Bullock, Hitler, eine Studie ueber Tyrannei
4- چيانو، داماد و وزيرخارجه موسوليني در يادداشتهاي روزانه‌اش دراين باره نوشت:
 27 سپتامبر:رفتن به شهراسن و بازديد ازکارخانجات کروپ، ازتوانائي و کارآمدي صنعتي آنها خيلي تحت تأثيرقرارگرفتيم. ص 19 : Ciano,Tagebuecher1937-38
5- همان کتاب فوق الذکرالن بالاک،ص362،

 6- ازنطق مورخ 28 سپتامبر37 هيتلر،ص 737/738 مجموعه نطقها و اطلاعيه هاي هيتلر، تهيه و تدوين Max Domarus، مجلد 1935-1938
7- همان جا
8 - همان جا _ اتفاقاً درست موقع سخنراني موسوليني باراني شديد و توفاني سنگين درگرفت طوري که سرانجام جمعيت پراکنده شد و هيتلرو موسوليني نيز جداگانه به برلين بازگشتند، هردو خيس و به هم ريخته. اين رويداد به فال بد گرفته شد و در شهر پيچيد که اتحاد مزبورشوم است!

9 - ص38 / 39همان کتاب فوق الذکر چيانو( يادداشتهاي روزانه)،
 خواننده توجه داشته باشد که امضاءکننده پيمان از جانب آلمان اولريش فِن هاسل سفيرآلمان دررُم نيست، بلکه ريبن تروپ است که خود سفارت آلمان درلندن را به عهده دارد ولي به عنوان فرستاده ويژه هيتلر عمل مي‌کند. همين واقعيت نشان مي‌دهد که جايگاه سفير رسمي‌آلمان در رم، يعني فن هاسل، از نظرهيتلر محکم نبوده است. چيانو در يادداشت مورخ 7 نوامبرش نکته گويائي راذکرمي‌کند:
 «ريبن تروپ با قطاربه آلمان برگشت. ما رفته بوديم ايستگاه قطارمشايعت _ هوتا(سفيرژاپن در ايتاليا)،من و هاسل-  دوچه سراين سومي‌را ازريبن تروپ خواسته است!»
 اولريش فُن هاسل(متولد1881)، ديپلمات کارکشته قديمي‌و از1932 الي فوريه 1938 سفيرآلمان درايتاليا. وي در 17 فوريه 38 از پست سفيري اساقط و منتظرخدمت شد. هاسل که از جمله نسل قديم اشراف ديپلمات بود، با نازيها مخالف و از 1938 عضو مخفي نهضت مقاومت آلمان، 29 ژوئيه1944(پس از ناکامي‌طرح اشتافنبرگ براي نابودي هيتلر) توسط گشتاپو دستگير، محکوم به مرگ و در 8 سپتامبر تيرباران شد.

 10 - کتاب بالاک، ص 363، بالاک درادامه اين نقل قول مي‌نويسد: « هيتلربا مراقبت از دوستي با موسوليني کليد دروازه مشرف به شرق اروپا را به دست آورد و چهار ماه بعد اين دروازه بدون زحمت گشوده شد».

 11- فريدريش هوسباخ ( Friedrich Hossbach )درآن زمان با درجه سرگردي آجودان نظامي‌ورابط هيتلربا ارتش بود. وي درنشست فوق الذکر ضمناً وظيفه يادداشت برداري را به عهده داشت. وي براساس يادداشتهاي پنجم نوامبرخود، پنج روز بعد اقدام به بازنويسي اهم گفتار هيتلر و فشرده بحثهاي ديگرحضارکرد. کليه افراد حاضر درآن نشست متعهد به مراعات بالاترين درجه حفظ اسرار دولتي بودند. لذا تا پايان جنگ هيچ نسخه‌يي ازاين گزارش به خارج درز نکرد. گرچه راجع به مفاد آن اطلاعات زيادي به سرويسها و ديگر پايتختها رسيد. ازآن جا که سرگرد هوسباخ، درپايان جنگ با درجه ژنرال توپخانه، هنوز (عليرغم رابطه مخفي با نظاميان عالي رتبه مخالف هيتلر)، درقيد حيات و موفق شده بود از ازپيگرد گشتاپو نيزجان سالم به دربرد، با حضوروي و ديگرشهود ترديدي در اصالت سند فوق براي دادگاه باقي نماند.
بخشهائي که ازاين پروتکل به فارسي برگردانده شده به نقل از صفحات 207 الي 217 کتاب بسيارجالب وي تحت عنوان «ميان ارتش وهيتلر» است:
 Friedrich Hossbach, Zwischen Wehrmacht und Hitler ,1949
12 - کتاب خاطرات آنتوني ايدن، ص 568،
13 - همان جا، ايدن به درستي نوشته بود که : «اگرما مي‌توانستيم ازنظرنظامي‌قدرت و برتري نشان دهيم هريک از اين سه کشور [ مثلث شرّ] مراعات حوزه منافع ما را مي‌کردند و احترام مي‌گذاشتند. ولي بدون قدرت مکفي نظامي‌به نيت خوب ما وقعي نمي‌نهادند. در اين دنياي پرتب و تاب، هيچ سياست خارجي که متکي به يک پروسه سريع ارتقاء تسليحاتي نباشد کمترين شانس توفيق ندارد... در تابستان37  فکرمي‌کردم که روند تسليحاتي و بازسازي قدرت نظامي ‌ما مي‌تواند نازيها را تحت تأثير قرار دهد، ولي با کمال تعجب مي‌ديدم که مفسران و قلمزنان مطبوعات آلمان از ضعف و سستي ما دم مي‌زنند و قدرت و آمادگي نظامي‌آلمان را به رخ ما مي‌کشند... به ويژه به مشکلات ما دردفاع هوائي اشاره مي‌کنند.» - همان جا،

 14 - همان جا

 

خود زني مفتضحانه وزارت اطلاعات...ليلاجزايري

وزارت اطلاعات آخوندها, در تنگناي افشا و بهم ريختگي شبكه اش در اروپا , طي يك اقدام رسوا ناگزير به خود زني شده و يكي ازمامورانش به نام عليرضا نصراللهي را كه تاكنون سعي ميكرد, كمتر وي را آفتابي كند, لو داد. اين رويداد با به نمايش گذاشتن شمه اي از هنر جاسوسي و خوش خدمتي عليرضا نصراللهي, يعني ضبط مخفيانه تماس تلفني و مكالمات دوتن از بستگان نزديك خود براي وزارت اطلاعات و منعكس شدن آن در سايتهاي تابعه, به وقوع پيوست, و بدين ترتيب مزدوري نامبرده رسما مهر و اعلام گرديد.

طي چند روز اخير, وزارت اطلاعات در سايتهاي اينترنتي خود, به خصوص سايت آريا كه توسط دوتن از ماموران شناخته شده اش درفرانسه, به نامهاي جواد فيروزمند و جهانگير شادانلو, اداره و بوسيله شعبه اين وزارتخانه در سفارت جمهوري اسلامي درپاريس هدايت و تأمين مالي مي شود, يك چشمه از خوش خدمتيهاي بسيار ننگين مزدور عليرضا نصراللهي را به نمايش گذاشت. حال آنكه تا كنون خطش اين بود كه مزدور نامبرده را زياد مصرف نكند, و به وي ديكته كرده بود كه به خصوص براي اعضاي خانواده و بستگانش, از جمله ما چنين وانمود كند كه به رغم حضور در جلسه مزدوران و لجن پراكني عليه مجاهدين در اوايل ورودش به اروپا از تيف در اوايل سال گذشته , هيچ وابستگي و ارتباطي با رژيم و وزارت اطلاعات ندارد و به زندگي عادي خود مشغول است.

اما, به نظر ميرسد در اين روزها كه وزارت اطلاعات, هم به خاطر افشاي شبكه اش در اروپا و هم به خاطر انتشار گزارش پليس امنيتي سوئد (سپو) در مورد جاسوسي و فعاليتهاي سفارت و مأموران رژيم عليه مخالفين و پناهندگان سياسي, غافلگير و سراسيمه شده, از شدت نياز و عجله براي رفع و رجوع قضيه, ناگزير شده , هم مزدور نسبتا استتار شده خود (عليرضا نصراللهي) را بسوزاند, هم وجه ديگري از شيوه ها و اقدامات مجرمانه خود را كه به مزدورانش از جمله عليرضا نصراللهي آنهم در رابطه بستگان نزديكش, ديكته كرده, برملا نمايد. اقدام مجرمانه يي كه قابل تعقيب توسط مراجع قانوني و قضايي است و ما آن را پيگيري خواهيم كرد.

عكس گرفتن درهنگام ملاقات دريك كافه روبروي گار دونورد هم اين حقيقت را برملاميكند كه عليرضا نصراللهي تنها نبوده و با طرح و برنامه وهمراه شماري ديگر ازمزدوران به اين اقدامات رذيلانه دست زده اند .

اين درهمريختگي و دستپاچگي كه ناشي از شدت ضربات وارده است, نشان ميدهد كه سياست بي دنده و ترمز احمدي نژادي, به واكنشهاي تدافعي و مستأصلانه گشتاپوي آخوندها هم تسري پيدا كرده است.

جهت آگاهي هموطنان گزارش ماوقع را به اطلاع ميرسانيم كه اينجانبان ليلا جزايري وجمشيد مجيدي , (دختر عمه و دايي عليرضا نصراللهي) طي سال گذشته, از مدتي بعد از اينكه وي در يك جلسه مزدوران شركت كرد, هر از گاه با اين درخواست از جانب برخي اعضاي خانواده وفاميل مواجه بوديم كه تلاش كنيم وي را از دام وزارت اطلاعات برهانيم. به خصوص با اشاره به اينكه ظاهرا فعاليت و تحرك چنداني نداشت و در تماسهايش با آنها (اعضاي خانواده), بارها مدعي شده بود كه نه رابطه اي با رژيم و مزدورانش دارد و نه كار و فعاليتي انجام ميدهد. براي ما هم پيامهايي با همين مضمون ميفرستاد.

در پاسخ به درخواستهاي فوق و به منظور كمك و تشويق او براي گسستن كامل از دام وزارت اطلاعات, درصورتيكه واقعا خواستار قطع ارتباط و همكاريش با رژيم باشد, ما با او تماس تلفني گرفتيم و يك ديدار حضوري هم با او در محل ايستگاه قطار گار دونور در پاريس داشتيم و در اين تماس و ديدار, ما ضمن بيان واقعيت امر در مورد عملكردها و ثبت نام شدن وي در زمره مزدوران وزارت اطلاعات,كه درانتشار گزينشي اين مكالمات نيز بخوبي آشكاراست و با اشاره به افشاگريهاي اخير در مورد شبكه و ترفندهاي اطلاعات آخوندي براي به دام انداختن و عضوگيري, به خصوص از ميان افرادي كه از تيف آمده اند, همچنين به او هشدار داديم كه با اين افشاگريها, شرايط براي مزدوران اطلاعات رژيم در كشورهاي اروپايي توسط دولتها و ارگانهاي امنيتي و قضايي آنها احتمالا نامساعد خواهد شد. علاوه بر اين به او تأكيد كرديم كه وضعيت او, براي كل خانواده زجرآور و موجب سرشكستگي است. و برعكس, با گسستن وي از وزارت اطلاعات و مرزبندي با رژيم, ميتواند هم خودش را از اين ورطه شوم و ننگين نجات دهد و هم رنج و عذاب خانواده را در اين رابطه پايان دهد.

نامبرده, چه در تماس تلفني و چه در ديدار, به رغم تأكيدات و روشنگريهاي ما در مورد ضرورت مرزبندي با رژيم و موضعگيري عليه وزارت اطلاعات و ترفندها و برنامه هايش منجمله ضرورت اعلام موضع در قبال باقي ماندن گزارش شركت و حضورش در جلسه مزدوران اطلاعات و لجن پراكنيهاي آخوندي خودش برضد مقاومت بر روي سايتهاي آنها, حاضر نشد به اين ثبت نام و همكاريش با رژيم خاتمه دهد, در عين حال , تلاش ميكرد و قسم و آيه ميخورد كه ما را متقاعد كند كه با رژيم نيست و رابطه اي با وزارت اطلاعات ندارد. اما درست در همان حال, مخفيانه مشغول ضبط كردن مكالمات ما براي وزارت اطلاعات بود.كه متعاقبا در اختيار آنها قرارداد . وزارت بدنام هم از روي نياز شديد, عجولانه از توليد به مصرف رساند و بدينسان به آشكارترين نحو, مزدوري رسمي عليرضا نصراللهي را , برملا و مهر كرد.

شايان ذكر است كه عليرضا نصراللهي در ديداري كه با او داشتيم , در همان ابتدا گفت : من تلفنم را خاموش ميكنم. ميخواست چنين وانمود كند كه مكالمات ما به وسيله تلفن ضبط يا به جايي ارسال نخواهد شد. اما درهمان حال كوله اي را در كنار خودش قرارداد كه حالا مشخص ميشود وسيله استراق سمع وجاسوسي را درآن قرارداده بود, تا صحبت ها را ضبط و تحويل وزارت اطلاعات بدهد. يعني او با آمادگي كامل وبا طرح وبرنامه سر مأموريتش حاضر شده بود.

از سوي ديگر , وزارت اطلاعات و مزدور نصراللهي و همگنانش, در خلال اين رسوايي, به مصداق ضرب المثل «نگفتم سياه دانه است», صحنه خيلي مضحكي براي خود به وجود آورده اند كه رسوايي را بيشتر جار ميزند و دوچندان ميكند: در حالي كه ريش نتراشيده آخوند اژه اي و ريش و صورت تراشيده مزدور اعزاميش به فرنگ (عليرضا نصراللهي) وشبكه وزارت اطلاعات دراروپاو ... در شعله هاي اين فضيحت دارد ميسوزد, همگي فرياد برآورده اند كه نگفتيم هركس مخالف مجاهدين است به او مارك مزدور وزارت اطلاعات ميزنند. و بدينوسيله ميخواهند صداي منتقدين!! خودشان را خاموش كنند , ديديد كه مجاهدين توطئه كرده بودند كه عليرضا نصراللهي را بخرند و....

در همين جا ضروري است خاطر نشان كنيم كه ما از اقدامي كه بر اساس احساس مسؤليت انساني و مبارزاتي خود و به انگيزه نجات نامبرده از چنگ رژيم ضدبشري آخوندي و بدنامترين ارگان جاسوسي و ترور و آدم كشي آن كرديم, نه فقط پشيمان نيستيم بلكه سرفرازانه از آن دفاع مي كنيم و خوشوقتيم كه به رغم انتخاب ننگين عليرضا نصراللهي براي ادامه مزدوري وزارت اطلاعات آخوندها, در اين ماجرا بسياري حقايق روشن و اثبات گرديد.

در مورد سابقه عليرضا نصراللهي يادآوري مي كنيم كه وي ازطريق بنياد سحر وابسته به وزارت اطلاعات به كارگزاري مسعود خدابنده درابتداي سال 2008 دراربيل به استخدام وزارت اطلاعات درآمد . او همراه با يك اكيپ 5 نفره توسط رژيم به ايران منتقل شد و در آنجا پس ازآموزشهاي لازم بوسيله وزارت اطلاعات با يك پاسپورت ايتاليايي همراه با نسرين ابراهيمي به فرانسه اعزام گرديد. او درهنگامي كه قصد داشت باهمان پاسپورت ايتاليايي ازفرانسه بوسيله قطار به لندن برود توسط پليس فرانسه دستگير شد . علي پاك دربخشي از افشاگريهايش خطاب به جواد فيروزمند مسول عليرضا نصراللهي و يكي ازسرشبكه هاي وزارت اطلاعات چنين مي نويسد :

”مگر يادت نيست كه درروزهاي بعداز بردن من به خانه ات، وقتي چند نفر ديگر را هم آوردي و تعدادمان به 4 نفررسيد از ما خواستي كه در خيمه شب بازي 5 آوريل 2008 در پاريس كه تو معركه گردان آن بودي، شركت كنيم. يادت نمي آيد در همان روزها درچند نوبت وقتي كه از محل استقرار به پاريس براي گردش ميرفتيم به هر نفر ازما حد اقل 300 يورو ميدادي و ميگفتي برويد خرج كنيد . توكه مدعي پناهندگي سياسي بودي اين پولها را ازكجا مي آوري ؟ ازكجا با دست باز ما را تامين مالي ميكردي؟”

دونفر از 4 نفر فوق, عليرضا نصراللهي و نسرين (بتول)ابراهيمي بوده اند.كه به خانه مزبور وارد شده وچند روز بعد در جلسه فرمايشي وزارت اطلاعات درپاريس 5 آوريل 2008 شركت كرده اند

هم چنانكه درابتدا اشاره شد ,خودزني اخيروزارت اطلاعات باتمام سوزكردن مزدور عليرضا نصراللهي بيش ازپيش آشكاركرد كه ازروي درماندگي با بجان خريدن همه عواقب آن بوده است .

درپايان خاطر نشان ميكنيم كه مضافا برپيگيري قضايي اقدامات مجرمانه وزارت اطلاعات وعواملش , به عنوان دوتن پناهنده سياسي ومخالف رژيم ايران كه به گواهي ارگانهاي امنيتي كشورهاي اروپايي درمعرض تهديد ازجانب وزارت اطلاعات وماموران آن هستند. مقامات وارگانهاي امنيتي وقضايي اين كشورهارافراميخوانيم كه با اجراي مصوبه آوريل 97 شوراي وزيران اتحاديه اروپا ازحضور وتردد وتحركات ماموران اعزامي وزارت اطلاعات دراين كشورها ممانعت بعمل بياوردند. بخصوص با توجه به افشاي گسترده شبكه وزارت اطلاعات رژيم آخوندي و هم چنين تصريح گزارش پليس امنيتي سوئد (سپو) مبني برتهديد اتي كه ازجانب ماموران رژيم متوجه پناهندگان و مخالفين رژيم آخوندي وجود دارد ضرورت اين امر را مضاعف مي نمايد .

ليلا جزايري
جمشيد مجيدي

 

پيامد تعيين رئيس بعدي قوه مجريه...يزدان حاج حمزه

بازيگران اصلي و کارگردان نمايش «انتخابات دهمين دوره رياست جمهوري» رژيم ولايت فقيه، با حال و هوايي متفاوت از دوره هاي قبل وارد صحنه شده اند. تماشاچيان «غيرخودي» داخلي وخارجي اين نمايش نيز، درحالي شاهد ماجرا هستند که از قوه مجريه رژيم ولايت فقيه مطالبات مشخص حاد و غيرقابل گذشت دارند. براي اين تماشاچيان آن چه مهم است پيامد اجراي نمايش وتعيين تکليف دعواي آنها برسرمطالبات حل وفصل نشده اي است که از اين رژيم دارند و نه خود نمايش. تعيين رئيس قوه مجري بعدي رژيم ولايت فقيه به هرصورت، پيامد خاص خود را دارد. به طورمشخص عوامل تعيين کننده زير، پيامد «انتخاب» دهمين رئيس قوه مجريه رژيم ولايت فقيه را شکل مي دهند:
 الف _ حال و وضع کارگردان نمايش، که رهبر و ولي امر رژيم ولايت فقيه است، و حال وضع بازيگران اصلي نمايش، که کانديداهاي مطرح تصدي رياست جمهوري اين رژيم هستند.
ب _ مطالبات غيرقابل گذشت داخلي و حال و وضع لايه هاي اجتماعي که بر سر وصول آنها با رژيم دعوا دارند
 ج _ رويکرد برنده اين «انتخابات»، درمقام رئيس قوه مجريه بعدي رژيم، با مطالبات حياتي و روبه تشديد لايه هاي اجتماعي ايران.

الف_حال و وضع«رهبر»و کانديداهاي مطرح

دراين اين دوره از تعيين رئيس قوه مجريه رژيم ولايت فقيه، ناظران خارجي وداخلي، شاهد آن هستند که رهبر و«ولي امر» اين رژيم، به صورتي وارد صحنه انتخابات شده که تاب تحمل نق ونق حتي کانديداهايي را ندارد که طي 30 سال گذشته تعهد «قلبي» و «عملي» خود به نظام را ثابت کرده اند. براي رقم زدن نتيجه اين «انتخابات»، آن طوري که به «مصلحت نظام» ولايت فقيه است، توي دهان کانديداي «بي انصاف»ي مي زند که خواهان تشکيل «كميته صيانت از آرا» و نظارت برتقلبات متداول دوره هاي قبل است. ( رجوع کنيد به موضعگيري اخيرخامنه اي درمقابل درخواست کروبي)
_ کانديداهاي مطرح اين دوره از رياست جمهوري رژيم به طور بي سابقه اي باهم سرشاخ شده اند. مؤدبانه ترين نسبتي که به يکديگر مي دهند دروغگويي است. با اين وجود همه آنها وجه مشترک تعيين کننده واحدي دارند. وآن اين که همه آنها مقامات سابقه دار، امتحان پس داده وشناخته شده رژيم ولايت فقيه هستند. سابقه داراني که با توجه به عملکرد گذشته آنها ومطالبات حاد داخلي و خارجي از رژيم ايران، مي توان تشخيص داد که اينها «چند مرده حلاجند» و هريک ازآنها که برکرسي رياست قوه مجريه رژيم نشانده شود، در وراي وعده هايي که مي دهد چه مي کند؟
در ميان کانديداهاي مطرح دهمين دوره کرسي رياست قوه مجريه رژيم ولايت فقيه، ميرحسين موسوي و احمدي نژاد ديده مي شوند، که هر دو يکبار براين کرسي نشسته اند و در اين مقام امتحان پس داده اند. اين دو رقيب ظاهراً سرشاخ انتخاباتي يک ويژگي اساسي و تعيين کننده مشترک دارند که به آنها هويت سياسي مشترک مي دهد. گفته ها وعملکرد هر دوي اينها درپست رياست قوه مجريه رژيم گواه برآنست که هم موسوي و هم احمدي نژاد در مديريت خود پيشبرد سياست استراتژيک جاه طلبانه رژيم ولايت فقيه براي تبديل شدن به يک قدرت نظامي _ تروريستي را، در رأس امور و نقطه عزيمت مديريت دولت خود قرار داده و مي دهند. گذشته آنها گواه براين واقعيت است :
1_ ميرحسين موسوي در زمان صدارت خود ضمن پيشبرد جنگي که هدف اوليه آن «رسيدن به قدس ازراه کربلا» بود، از الزامات تبديل کردن رژيم ولايت فقيه به يک «قدرت جهاني» نيز غافل نبود. به طور مکرر به ساير شرکاي حاکميت گوشزد مي کرد که «براي آن که به يک قدرت بزرگ جهاني تبديل شويم بايد ابتدا به يک وزنه جمعيتي جهاني تبديل شويم». در اين حال و هوا سياستهايي براي افزايش بي حساب و کتاب جمعيت ايران در پيش گرفت که نرخ رشد جمعيت ايران طي دهه اول انقلاب را جهش داد و به رقم حيرت انگيز 4درصد در سال رساند. موسوي درحالي سياست رشد سريع جمعيت ايران را دنبال مي کرد که دولت او در جنگي ضدميهني «ذوب» شده بود، همه امکانات کشوررا به خدمت پيشبرد هدف اين جنگ گرفته بود و به نيازهاي آينده جمعيتي که با اين سرعت درحال رشد بود، نه مي خواست ونه مي توانست توجهي داشته باشد. اين مدير طراز نظام ولايت فقيه، آن چنان محو سياست جنگ افروزي قدرت طلبانه اين نظام شده بود که توجه به مسايل حياتي مردم را به کسب قدرت رژيم موکول مي کرد. ازجمله درفروردين سال 1362 خطاب به کساني که مسأله گراني را به او ياد آور مي شد ند مي گفت «انشا الله درسال 62، نظام ما بعد از استقرارپايه هاي سياسي _ نظامي و جا افتادن به عنوان قدرت بزرگ جهاني، مي تواند به اين مسأله برگردد و اين مسائل را در سطح جامعه حل کند...» وي درهمين برخورد، براي مردمي که زيرفشارگراني بودند، امريه صادر مي کرد و فلسفه وجودي نظام ولايت فقيه را گوشزد مي کرد که «درنظام اسلامي کسي حق مأيوس شدن، حق سرخوردن وحق ناراحتي ندارد. اين نظام، نظامي است که افراد را مي پروراند، که درصورت لزوم در جبهه ها به لقاءالله بپيوندند» ! (ميرحسين موسوي نخست وزير، روزنامه اطلاعات، 21 فروردين 1362 )

2_همتا ورقيب انتخاباتي موسوي يعني پاسدار محمود احمدي نژاد درشرايطي متفاوت ( ظاهرا غيرجنگي ) همان سياستهاي جاه طلبانه يي را محور مديريت کلان خود قرارداد، که موسوي به نوعي ديگر در زمان صدارتش دنبال مي کرد. اين پاسدارخلص نظام ولايت فقيه طي دوران صدارت خود ثابت کرد که براي دستيابي به الزامات اين دوره از جاه طلبيهاي رژيم ولايت فقيه، يعني نفوذ سلطه گرانه درکشورهاي مسلمان نشين منطقه، از سر پل عراق، و رسيدن به بمب اتمي، حاضراست هر قيمتي را بپردازد. طي 4 سال گذشته شاهد آن بوديم که دولت پاسداران به رياست احمدي نژاد، براي تدارک الزامات دوگانه فوق الذکر چگونه امکانات کشور را به خدمت گرفت و چگونه با حيف و ميل حدود 270ميليارد دلار درآمد نفتي کشور و تحميل آگاهانه فقر و بيکاري گسترده تر و عميقتر به مردم ايران، «عدالت و مهرورزي» دولت خود را به اثبات رساند!
3_سايرکانديداهاي مطرح «دهمين دوره رياست جمهوري» رژيم ولايت فقيه، نظيرپاسدارمحسن رضايي و آخوند کروبي، قبل ازآن که به مقام رياست قوه مجريه اين رژيم برسند درمقامهايي که داشته اند، وفاداري «قلبي» و «عملي» خود به نظام ولايت فقيه را به اثبات رسانده اند. ازاين لحاظ شناگر قابل و لايقي شده اند و اگر دستشان به رياست جمهوري نظام برسد، به مقتضاي تنگناي حياتي که رژيم ايران درآن قرارگرفته، راهي را جز راه دولت پاسداران طي نمي کنند و چيزي از رقباي امتحان پس داده خود کم نخواهند گذاشت. براي پي بردن به اين واقعيت کافي است نگاهي بيندازيم به عملکرد پاسدار محسن رضايي درمقام فرماندهي کل سپاه پاسداران طي جنگ 8 ساله وياد آورشويم که وي طي دوران جنگ درسمت فرمانده واحد اطلاعات سپاه و فرمانده کل سپاه پاسداران، ساير مقامات رژيم ولايت فقيه را به دنبال خود مي کشيد و مي خواست حوزه حکمراني اين رژيم را «از راه کربلا به قدس» وساير نقاط منطقه برساند. عملکرد گذشته آخوند کروبي درمقام رياست «بنياد شهيد» و رياست مجلس و ساير مقاماتي که به عهده داشته نيزگوياي آنست که اين کانديدا نيز درصورت تصدي مقام رياست جمهوري رژيم ولايت فقيه، سياست راهبردي جاه طلبانه اين رژيم را دنبال خواهد کرد.


ب _مطالبات حياتي اقشار اجتماعي ايران
ايرانيان «غيرخودي» و لايه هاي مختلف جامعه ايران که به حاکميت وابستگي ندارند، مدت 30 سال است که برسرمطالبات و حقوق حياتي مشخصي، باقوه مجريه اين رژيم درگيرند. اين درگيري، که صورتي لاينحل به خود گرفته، درمقطع انتخابات اخير به شدت حاد شده و برفضاي روابط في مابين حاکم است. دعواهاي عمده حياتي که بين اقشارمختلف جامعه ايران و قوه مجريه رژيم ولايت فقيه جريان دارد عبارتند از :

1 _ دعوا برسر تأمين حقوق نيروي کارايران
 
 حق حياتي وبه رسميت شناخته شده اشتغال ورعايت حقوق شاغلان کشور، مطالبه جاري مستمرنيروي کارايران ازرژيم ولايت فقيه بوده وهست.. شمارنيروي کارحاضرد ربازارکارکنوني ايران را حدود 26 ميليون نفر برآورد وگزارش مي کنند ومي گويند ازاين جمعيت نيازمند کار، حدود 21 ميليون نفر به صورت هاي گوناگون يعني استخدام رسمي، موقت تمام وقت و موقت پاره وقت، به نوعي شاغلند.. حدود 5 ميليون نفرازاين جمعيت حتي امکان کارموقت وپاره وقت برايشان ميسرنيست و به طورمطلق بيکارند. مطابق گزارش اخير وزيرکاردولت پاسداران درحال حاضرهرساله حدود 3/1 ميليون جوينده جديد کار، وارد بازارکارمي شوند وبه دنبال اشتغال مي گردند درحاليکه مطابق آماررسمي دولت، ، ميانگين توان کارآفريني تمام وفت وپاره وقت اقتصاد کشور طي 20 سال گذشته فسالانه حدود 470 هزارنفربوده است. با اين حساب سواي کارگران و کارکنان شاغلي که ازکاربيکارمي شوند وشمارشان درشرايط بحران کنوني اقتصاد به شدت بالا رفته است، هرساله حدود 800 هزارنفربرشماربيکاران عصيان زده کشور افزوده مي شود.
درميان جمعيت به ظاهرشاغل کشور، جامعه کارگري ايران با حق کشي هاي بيشتري دست به گريبان است وبرسراين حق کشي ها با رژيم درگيري ورويارويي حادتري دارد.«نماينده كارگران» در «شوراي عالي کار»روز 19 اسفند 87 تعداد كارگران كشور را 7 ميليون و 800 هزار نفر اعلام كرد و گفت 72 درصد از اين تعداد يعني 5 ميليون و 616 هزار نفر از آنها كارگران قراردادي هستند که امنيت شغلي ندارند وکارفرمايان از آنها توافقنامه «سفيد امضاء» مي گيرند که هروقت خواستند به کارشان خاتمه دهند. درحاليکه ميانگين رقم ريالي خط فقردرشهرهاي ايران به حدود 800 هزارتومان رسيده وبا کمترازاين ميزان درآمد زندگي خانوارايراني لنگ مي ماند، حداقل دستمزد كارگران براي سال 1388 را 263 هزار و 520 تومان تعيين کرده اند. اما جامعه کارکنان ايراني به اين وضعيت تمکين نکرده اند و با وجود آنکه «قانون کار» رژيم ولايت فقيه به کارگران وسايرکارکنان ايراني اجازه نمي دهد که براي مطالبه حقوق خود تشکل مستقل داشته باشند. تشکل هاي مستقل کارگران و معلمان درحال گسترش وشکلگيري است وکارکنان ايراني ازطريق پيوستن به اين تشکل هاي مستقل به سمت رويارويي آشکاربا «قانون» ي مي روند که حاکميت رژيم ولايت فقيه روي آن بنا شده است.* ( نگاه کنيد به بيانيه اول ماه مه 2009 سنديکاهاي مستقل کارگري ايران )

2_دعوا براي رفع تبعيض حقوقي از جامعه زنان و اقليت هاي مذهبي ايران
رژيم قرون وسطايي ولايت فقيه بر پايه تبعيض ونا برابري حقوقي زن ومرد بنا شده است. اين تبعيض غيرقابل تحمل درمحروميت زنان ايراني ازحق دستمزد مساوي براي کارمساوي، حق ارث، حق سرپرستي اطفال، حق مسافرت و... نافذ وبارز شده است. اما زمانه با اين تبعيض چنان ناسازگاراست که مجلس ششم اين رژيم، زيرفشاربين المللي وفشارجامعه زنان ايراني، مصوبه اي را براي رفع ورجوع ماجرا و پذيرش صوري حق به رسميت شناخته شده بين المللي درمورد برابري حقوقي زن ومرد به تصويب رسانده که اکنون سالهاست درمجمع تشخيص مصلحت نظام گيرکرده و خاک مي خورد. اما پيگيري جامعه زنان ايران براي رفع اين تبعيض ضد انساني بيش ازپيش ادامه دارد وما شاهد آن هستيم که زنان ايران به قيمت تحمل حبس وشکنجه برمبارزه برابري طلبانه خود شدت بخشيده اند و بر سر احقاق اين حق خود به مرحله رويارويي آشکاربا قوه مجريه وقضائيه رژيم ولايت فقيه وارد شده اند. قوه مقننه، قضائيه و مجريه نظام ولايت فقيه براي پيروان اقليت هاي مذهبي نيز در امور استخدام، رسيدن به مقامهاي دولتي، آموزش و اجراي مراسم مذهبي تبعيض و استثناء قائل است واين بخش ازايرانيان را نيزبه سمت مقابله ورويا رويي مي کشاند.
3 – درگيري هاي مرتبط با دعاوي فوق
ساير لايه هاي اجتماعي ايران نيزهريک به نوعي برسررعايت مواردي ازحقوق به رسميت شناخته شده بشري با رژيم تغيير ناپذير ايران درگير هستند. در اين ميان جامعه دانشجويان ايران با وقوف به نقش آينده سازخود و به اعتبار آن که منافع آتي آنها به تأمين حقوق جامعه کارکنان و جامعه زنان ايران گره خورده، به حلقه وصل درگيري سرنوشت ساز ساير لايه هاي اجتماعي ايران با رژيم ولايت فقيه و قوه مجريه اين رژيم تبديل شده اند.

ج _قوه مجريه بعدي رژيم ولايت فقيه و مطالبات حياتي جامعه
 قوه مجريه رژيم ولايت فقيه درکار پاسخگويي به مطالبات حياتي حل وفصل نشده جامعه ايران، ناتواني ذاتي دارد. اين ناتواني عارضي نيست که با تغييردولت برطرف شود. زيرا:
1_ ناتواني قوه مجريه اين رژيم در پاسخگويي به مطالبات نيروي کارکشور ازبحران اقتصادي کشور ناشي شده است. بحران اقتصادي ايران تحت حکومت ولايت فقيه، به نوبه خود از دو مسأله ساختاري اين رژيم سرچشمه مي گيرد: نخست آن که قوه مجريه اين رژيم مجبور است بخش عمده منابع و امکانات کمياب اقتصادي ايران را که بايد به توسعه اقتصاد اختصاص يابد، منحرف کند و به خدمت فعاليتهاي مرتبط با بقاء نظام، نظير فعاليتهاي اتمي و فعاليتهاي جاه طلبانه برون مرزي، و همچنين اتخاذ سياست داخلي و خارجي بگيرد که بر سر راه توسعه اقتصاد مانع ايجاد مي کنند. دوم آن که قوه مجريه رژيم ولايت فقيه نمي تواند الگو و شيوه مشخصي را براي تخصيص باقي مانده منابع و امکانات کشور اتخاذ کند (مثلا اتخاذ الگوي مديريت مبتني برليبراليسم اقتصادي يا مديريت برنامه ريزي شده اقتصاد ويا آميزه يي ازآنها ). شاهد اين واقعيت آن که، 30 سال بحث و گفتگو بر سر تعيين الگوي مديريت اقتصادي رژيم به اينجا راه گشوده که امروز «شورايعالي امنيت» رژيم ولايت فقيه با نگرشي امنيتي _ سياسي مهار و کنترل مديريت غيراقتصادي اقتصاد کلان کشوررا به دست گيرد.
2_ قوه مجريه رژيم ولايت فقيه در رفع تبعيض جنسي و مذهبي، که مطالبه حياتي و غير قابل اغماض جامعه است نيز ناتواني ذاتي دارد. زيرا مديريت اين قوه براي رفع تبعيض جنسي ومذهبي بايد به رغم مصلحت نظام و خواست «رهبر» کيان رژيم يعني موازين اسلام فقاهتي را، که برمديريت کلان امورکشور حاکم و جاري شده است، زير پا بگذارد.
 نتيجه آن که: مادامي که قوه مجريه رژيم قرون وسطايي ولايت فقيه سياستهايي را به اجرا درمي آورد که رهبر اين رژيم اختيار وضع آنها را دارد و مادامي که نقطه عزيمت «رهبر» در تعيين و ابلاغ اين سياستها رعايت الزامات حفظ اين رژيم است، قوه مجريه رژيم ولايت فقيه نمي تواند نقشي جز «تدارک چي» اوامر «رهبر» را داشته باشد. بنا براين ريشه و آبشخور مشکلات غيرقابل گذشت لايه هاي اجتماعي ايران پا برجا خواهد ماند.

 پيامد منطقي بازي تعيين دهمين رئيس قوه مجريه رژيم ولايت فقيه
 
 با توجه به آن چه که از نظرگذشت مي توان پيامد وبازتاب تعيين دهمين رئيس قوه مجريه رژيم ولايت فقيه را درآيينه برخورد قابل پيش بيني و منطقي سه بخش ازشاهدان داخلي وخارجي اين نمايش انتخاباتي مشاهده کرد :
الف _ نيروي کار، زنان و دانشجويان کشور
اين لايه هاي اجتماعي ايران به طور منطقي به سمت مدار جدي تر و بالاتري از رويارويي با کارگزاران رژيم ولايت فقيه سوق داده مي شوند. زيرا :
1_ مدت 30 سال است براي تأمين حقوق حياتي خود با قوه مجريه وتماميت اين رژيم درگيرندو تا به حال جواب منفي گرفته اند
2_ شاهد آن هستند که رژيم ولايت فقيه به زبان قوانين جاري خود ازجمله «قانون کار»، قانون ارث ، قانو خانواده و همچنين مديريت اقتصادي _ اجتماعي خود همچنان به مطالبات حياتي آنها پاسخ منفي مي دهد.
 3_ در چنته ولايت فقيهي هاي خلص وامتحان پس داده اي که يکي ازآنها به رياست قوه مجريه بعدي رژيم خواهد رسيد، نه خواست وتوان تغييراين قوانين را مي بينند و نه خواست و توان تغيير مديريت و جاه طلبيهاي اتمي _ تروريستي رژيمي را، که محمل مادي معيشت آنها، يعني اقتصاد کشور را بحراني کرده است. (مردم خارک در بازديد اخير رئيس قوه مجريه فعلي رژيم ايران از اين جزيره، نمونه اي از برخورد قهرآميز محرومان جامعه با اين مقام حکومتي را نشان دادند)

 ب _ حاکميت
درگيري بي سابقه کانديداهاي اين دوره رياست جمهوري رژيم ايران و باندهاي حکومتي پشتيبان آنها، نشان مي دهد که باندهاي بازنده اين بازي در مقابل باند برنده بيکار نخواهند نشست. با درنظرگرفتن اين که برنده اين بازي، بدون چراغ سبز «رهبر» و «فرماندهي سپاه» نمي تواند روي کار بيايد ، کارشکنيها و نافرماني بازندگان اين بازي، و تسويه حسابهاي جديد درون حکومتي متوجه اين دو قطب قدرت نيز خواهد شد و مي توان انتظار داشت که حاکميت از «انتخابات دهمين دوره رياست جمهوري» ، متشتت تر و ضعيفتر از پيش بيرون بيايد.


ج _ قدرتهاي خارجي
قدرتهاي خارجي نيز به تبع بالا گرفتن رويارويي جامعه و درگيريهاي دروني رژيم ايران، به سمت تعيين تکليف برسرمسائل حادي سوق داده مي شوند که با رژيم ولايت فقيه دارند. اين قدرتها پس از انجام بارها آزمون و خطا در مورد روساي قبلي قوه مجريه اين رژيم، ديگر مثل دوره هاي قبل دچار توهم و کمبود شناخت از اين رژيم نيستند و چون نمي توانند قدرت طلبي اتمي و جاه طلبيهاي منطقه يي اين رژيم را که امنيت منطقه و جهان را به خطرانداخته قورت بدهند، به طورمنطقي، درگيري آنها با رژيم ايران وارد مراحل جدي تري مي شود.

زيرنويس :
 * نکات زير از بيانيه اول ماه مه 2009 تشکلهاي مستقل کارگري ايران قابل توجه است:
1_ دراين بيانيه به روياروي شدن جامعه کارگري با حاکميت اين طوراشاره شده است : «ما، کارگران، در مقابل اين وضعيت به غايت ضد انساني و گسترش عمق و دامنه آن سکوت نخواهيم کرد و اجازه نخواهيم داد بيش از اين، حق حيات و هستي ما را به تباهي بکشانند»
2_ دراين بيانيه 15خواست مشخص جامعه کارگري از جمله، «امنيت شغلي براي همه کارگران و توقف اخراجها، لغو قراردادهاي موقت و سفيد امضاء، افزايش فوري حداقل دستمزدها براساس اعلام نظر خود کارگران و برپايي تشکلهاي مستقل کارگري» مطرح شده و آمده است که «اعتصاب، اعتراض، تجمع و آزادي بيان، بايد بدون قيد و شرط به عنوان حقوق خدشه ناپذير اجتماعي کارگران به رسميت شناخته شوند»
3_ تشکلهاي کارگري در بيانيه مشترک خود ازمسائل صنفي جامعه کارگزي فراتر رفته و خواستار برابري حقوق زنان و مردان، آزادي تمامي کارگران زنداني از جمله منصور اسانلو و ابراهيم مددي و لغو تمامي احکام صادر شده براي فعالان کارگري و توقف پيگردهاي قضايي و امنيتي عليه آنان شده اند. و از جنبشهاي آزاديخواهانه و برابري طلب همچون جنبش دانشجويي و زنان پشتنباني کرده اند