لیلا جدیدی: اسلام هراسی و دین ستیزی؛ برخورد "تبعیض گرانه" راست و "انقلابی نماهای" چپ

اسلام هراسی یا اسلامو فوبیا و رفتار ناعادلانه ای که در سالهای اخیر در اروپا و آمریکا علیه مسلمانان که مانند بخشهای دیگر این جوامع به کار و تلاش و زندگی روزانه خود می پردازند، گرایشی نفرت آفرین، متعصبانه و نقض حقوق بشر است. از سوی دیگر، رویکرد برخی از مدعیان چپ و سوسیالیست علیه مذهب آن طور که لنین و انگلس بارها و به تفصیل توضیح داده اند، آنارشیستی و در تضاد با آموزشهای مارکسیسم است.

در سالهای اخیر خشونت علیه مردم مسلمان و تحقیر و آزار آنان همچنان در حال گسترش بوده است. سال ۲۰۱۶ بی سابقه ترین اوج این روند را شاهد بوده.
گروهها و دولتهای ارتجاعی و حامیان امپریالیستی آنان که برای دستیابی به ثروت و قدرت و سود و سرمایه بر غرایز بدوی موجود در جامعه و عوامفریبی تکیه زده اند، به این رفتار تنفر آمیز دامن می زنند و به موازات آنها، جریانهای راست و نژادپرست با آزار و تحقیر مسلمانان، مُبَلغ خصومت، تبعیض و خشونت علیه آنان هستند.
همزمان از موضعی دیگر، برخی از مدعیان چپ به جای تمرکز بر مبارزه طبقاتی و رهایی بخش جهت محو بنیادگرایی و تروریسم کور مذهبی، به ستیزه ورزی و مرزبندی با اسلام روی آورده اند.
در این نوشتار به طور مختصر به هر دو جبهه اسلام هراسی و دین ستیزی پرداخته می شود.
 
اسلام هراسی، برخورد تبعیض گرایانه راست در آمریکا و اروپا
برخی از محققان علت رفتار خشونت آمیز و تبعیض گرایانه در جوامع اروپایی و آمریکایی را نژادپرستی فرهنگی توصیف کرده اند. در آمریکا، از تازه ترین نمونه ها انتخابات ریاست جمهوری و برخی از گفته های دونالد ترامپ علیه مسلمانان است که جریانهای راست و فاشیستی را علیه مسلمانان ساکن آمریکا به صحنه کشانده، به طوری که حتی پس از عملیات تروریستی ۱۱ سپتامبر نیز چنین موج دشمنانه ای وجود نداشته است.
از جمله، در ایالت جورجیا، گروههای راست و مسلح، صدها مسلمان اهل سومالی را که در یک منطقه زندگی می کنند، مورد تهدید مسلحانه و آزار قرار داده اند. آنها مردم را تهدید به بمب گذاری و خراب کردن خانه و کاشانه بر سرشان می کنند.
گروه دیگری به نام "۳ درصدیها" نیز در شهر کانزاس که اکثریت جمعیت آن از ترامپ طرفداری می کنند، به تهدید مسلمانان و اذیت و آزار و تحقیر زنان و به آتش کشیدن لباس آنان دست زده اند. این گروه ادعا می کند تنها ۳ درصد در جنگهای انقلابی آمریکا علیه انگلیس جنگیدند و پیروز شدند.
این تنها دو نمونه از بیشمار رفتارهای متعصبانه دیگر مانند تبعیض در محل کار، مدرسه، دانشگاه و کوچه و خیابان در آمریکای شمالی است.
در اروپا، به ویژه در فرانسه، دهها سال است که مسلمانان مورد تبعیض قرار گرفته اند. اگر چه شدت آن در دوره های گوناگون متغیر بوده، اما با تهاجم مسلمانان بنیادگرا در پاریس در ماههای ژانویه و نوامبر سال پیش و در "نیس" و "لیون" در سال جاری به اوج رسیده است. مجله "ژاکوبین" در این باره به ۳۵۰۰ مورد حمله به خانواده ها و افراد مسلمان اشاره کرده است.
همچنین، در ماه مه سال جاری در اولین گزارش تهیه شده به پارلمان اتحادیه اروپا پیرامون اسلامو فوبیا، این پدیده در ۲۵ کشور عضو اتحادیه مزبور "هولناک" توصیف شده است. این گزارش حاکی از آن است که اسلام هراسی در سال ۲۰۱۵ و پس از حمله به مجله فکاهی "شارلی ابدو"، پانصد برابر شده و ۷۵ درصد آن متوجه زنان مسلمان که پوشش آنان هویت شان را آشکار می سازد، بوده است.
اکنون ما در قرن بیست و یکم می بینیم که در اروپای متمدن، با پرتاب سر خوک یا حتی نارنجک در یک مسجد، حمله به زن مسلمانی که روسری به سر دارد، تظاهرات علیه ساخت یک مسجد و یا در برابر سوپرمارکتهایی که مواد غذایی حلال می فروشند، مسلمانان به طور روزانه مورد آزار قرار می گیرند.
این موج نفرت با این استدلال که آزار یک زن مسلمان را نمی شود با حملات مرگبار مسلمانان در پاریس و آلمان و غیره مقایسه کرد، کم اهمیت جلوه داده می شود. توجیه می شود: "پرتاب سر خوک در مسجد در حالی که بسیار احمقانه است، قابل مقایسه با سر انسانها بر چوب دار داعش نیست." توجیه گران به این امر بدیهی توجه نمی کنند که آن زن مسلمان مسوول جنایتهای داعش نیست و اگر هم فرد مسلمان یا غیر مسلمانی اعمال جنایتکارانه بنیادگرایان مذهبی را تبلیغ و ترویج کند، بی شک باید مورد تعقیب قانونی قرار گیرد و نه اینکه آماج یورش افراد و دستجات خودسر قرار گیرد.
مسلمانانی که اقدام به درخواست پناهندگی کرده اند، وضعیت بدتری داشته اند. نمونه ای از آن تصمیم اتحادیه اروپا به سپردن سرنوشت پناهجویان به دست حکومت ترکیه و یا انتقال پناهندگان از جزایر یونان به این کشور است.
اما اسلام هراسی پیش از جنایتهای تروریستی نیز وجود داشته. برای نمونه در کشورهایی مانند مجارستان و لیتوانی که دارای اقلیت کوچکی از مسلمانان هستند، اسلام هراسی همواره ابزار سیاسی موفقی برای بسیج توده ها بوده است. دستگاه سیاسی در این کشورها تبلیغ می کند که مسلمان به طور عام جنایتکار و خشن هستند، اگر چه آمار جرم و جنایت خلاف آن را به اثبات می رساند.
آنچنان که روشن است، اسلام هراسی با سیاستهای امپریالیستی گره خورده و همچنان در حال گسترش است. این نه تنها در خیابانها و در دل جامعه، بلکه درون پارلمانهای اروپایی و بین سیاستمداران آمریکایی نیز رایج است.
 
دین ستیزی، برخورد خودمدارانه عده ای از "چپ" ها
"مذهب افیون توده هاست"، مارکس اگرچه مذهب را اینگونه توصیف کرده، اما همچنین توضیح داده است که "این به معنی سرکوب معتادان نیست، بلکه پایان دادن به روابطی است که بین فروشندگان و صاحبان قدرت وجود دارد تا از این راه از غالب شدن افیون بر اذهان جلوگیری شود".
در جامعه ما در داخل و یا خارج از ایران، افراد و نیروهایی هستند که با وجود اینکه ادعای کمونیست یا مترقی بودن دارند، به ستیز با باورهای مردم از راه تمسخر و تحقیر و دشمنی با آن پرداخته اند. از این همین رو، مرور آموزه های مارکس و انگلس در رابطه با برخورد با مذهب ضروری به نظر می رسد. در این نوشتار به بخشهایی از مقاله ای که لنین در نشریه "پرولتری" به تفصیل پیرامون مبحث "سوسیالیسم و مذهب" و روش حزب کارگران به مذهب نوشته است، می پردازیم.
 لنین در رد قطعی مذهب می گوید: "مذهب افیون جامعه است". این گفته مارکس سنگ بنای تمام فلسفه مارکسیسم در مورد مذهب است. مارکسیسم همواره به تمام مذاهب و کلیساهای مدرن و همه سازمانهای مذهبی به مثابه ابزار بورژوازی ارتجاعی که قصدش دفاع از استثمار به وسیله تخدیر طبقه کارگر است، می نگریسته."
او همزمان اما برداشت عامیانه از این نظرگاه را نقد می کند و می افزاید: "انگلس به کرات آنهایی را که می خواهند از سوسیال دمکراسی "بیشتر انقلابی" باشند و تلاش می کنند آتئیسم را در برنامه حزب کارگران بگنجانند و یا به عکس، آنهایی که کوشش می کردند علیه مذهب اعلام جنگ کنند را محکوم می کند."
لنین همچنین به نقد انگلس از بلانکیستها در باره برخورد با مذهب اشاره کرده است: "انگلس اعلامیه پر سر و صدای بلانکیستها (فراریان کمون) مبنی بر جنگ علیه مذهب را بی معنی خوانده و گفته است چنین اعلام جنگی بهترین وسیله برای احیای علاقه نسبت به مذهب و جلوگیری از محو تدریجی آن است. انگلس، بلانکیستها را به خاطر عدم درک این موضوع محکوم می کند. وی می گوید که تنها مبارزه طبقه کارگر و درگیر کردن وسیع ترین اقشار پرولتری در تمام اشکال آگاهانه و انقلابی عمل اجتماعی خواهد توانست توده های تحت ستم را از زیر یوغ مذهب رها سازد. حال آنکه اعلام جنگ علیه مذهب صرفا یک ژست آنارشیستی است."
لنین در این مقاله به "انقلابی نمایی" اشاره کرده و می گوید: "انگلس در آنتی دورینگ درحالی که به هر امتیاز کوچکی که دورینگ به ایده آلیسم و مذهب می داد اعتراض می کرد، اعتقاد انقلابی نمایانه دورینگ را که مذهب در جامعه سوسیالیستی باید ممنوع شود را هم با همان قاطعیت رد می کرد."
لنین توضیح می دهد: "به گفته انگلس اعلام چنین جنگی علیه مذهب به مفهوم "بیش از بیسمارک بیسمارکیست بودن؛ است؛ یعنی تکرار مجدد حماقت مبارزه بیسمارکیستی علیه روحانیت. وی بدین وسیله کاتولیکها را تقویت نمود و آموزش فرهنگی واقعی را تخریب کرد. او به جناح بندی مذهبی به جای جناح بندی سیاسی رو کرد و بدین وسیله بخشی از طبقه کارگر را از وظایف مبرم مبارزه طبقاتی و انقلابی به وظایف بسیار سطحی و ساختگی بورژوازی کشانده و منحرف کرد. انگلس "دورینگ ماورای انقلابی" را به دلیل اینکه مزخرفات بیسمارک را در شکل دیگری تکرار می کند، مورد سرزنش قرار می دهد. انگلس اصرار دارد که حزب کارگران وظیفه متشکل ساختن و آموزش کارگران را در مبارزه طبقاتی در پیش بگیرد و از این راه مذهب به تدریج کنار گذاشته می شود. باید از در افتادن با هر گونه جنگ سیاسی ماجراجویانه علیه مذهب خودداری کرد."
در بخشی دیگر از این مقاله آمده است: "مارکسیسم ماتریالیست است. بنابراین به طور خستگی ناپذیر با مذهب مخالفت می ورزد. همانگونه که ماتریالیسم انحلال طلبان قرن هیجده یا ماتریالیسم فویرباخ چنین بود. اما ماتریالیسم دیالکتیک مارکس و انگلس از این دو فراتر می رود، آنها فلسفه ماتریالیستی را در میدان تاریخ و در عرصه علوم اجتماعی به کار می برند. ما باید علیه مذهب مبارزه کنیم، این الفبای تمام ماتریالیسم و در نتیجه مارکسیسم است. ولی مارکسیسم ماتریالیستی نیست که به الفبا اکتفا کند. مارکسیسم از آن نیز فراتر می رود. ما باید با مذهب مبارزه کنیم و جهت چنین کاری باید از دیدگاه ماتریالیستی توضیح دهیم که مبارزه علیه مذهب نباید به موعظه ایدیولوژی تجریدی محدود باشد یا تنزل یابد. این مبارزه باید با جنبش عملی مشخص طبقه کارگر پیوند داشته باشد و هدف آن نفی ریشه های اجتماعی مذهب باشد.
بنابراین سر دادن شعار "مرگ بر مذهب" و "زنده باد بی مذهبی" وظیفه مرکزی ما نیست. و مارکسیستها می گویند چنین درکی بیان محدودیتهای سطحی فرهنگ بورژوازی و محدودیت اهداف آن است و ریشه های مذهب را نه به طریق ماتریالیستی، بلکه ایده آلیستی توضیح می دهد."
در مجموع لنین نفی مذهب را از کانال "تکامل دادن مبارزه طبقاتی توده های استثمار شده علیه استثمار گران" واقعی می داند. وی تاکید می کند: "این تصور که در جامعه ای که بر پایه سرکوب بی پایان و تقلیل شرایط توده های کارگر بنا گردیده، می توان تعصبات مذهبی را با شیوه های صرفا ترویجی کنار زد ابلهانه است. فراموش کردن اینکه یوغ مذهب بر دوش بشریت تنها محصول و انعکاس یوغ اقتصاد درون جامعه است، تنگ نظری بورژوایی است. هر چقدر جزوه چاپ کنیم و موعظه کنیم، پرولتاریا را نمی توان روشن ساخت، او فقط با مبارزه خودش علیه نیروهای سیاه سرمایه داری، روشن می شود."
او تاکید می کند: "یک مارکسیست باید ماتریالیست یعنی دشمن مذهب باشد. اما یک ماتریالیست دیالکتیک گرا مبارزه علیه مذهب را انتزاعی و بر اساس یک تبلیغ آبستره و صرفا نظری که همواره یکسان باشد انجام نمی دهد، بلکه آن را به طور مشخص بر پایه مبارزه طبقاتی که در عالم واقعیت توده ها را بیشتر و بهتر آموزش می دهد، پیش ببرد. یک مارکسیست باید بتواند موقعیتها را بشناسد و همواره مرز با آنارشیسم و اپورتونیسم را تشخیص دهد (این مرز نسبی، متحرک و تغییر پذیر است)."
آنچه سوسیالیستها باید بدان تمرکز داشته باشند و بر آن پافشاری کنند، اعلام مذهب به عنوان یک امر خصوصی است. لنین در جای دیگری از این نوشته تاکید می کند که این موضوع باید به طور دقیقی تعریف شود تا از هر گونه سووتفاهمی جلوگیری شود. وی می گوید: "تا جایی که به دولت مربوط می شود، مذهب یک امر خصوصی است. اما آنجا که به حزب ما مربوط می شود، امری خصوصی نیست. مذهب نباید به دولت ربط داشته باشد و جامعه مذهبی نباید هیچگونه ارتباطی با مراجع حکومتی داشته باشد. همه کس باید مطلقا آزاد باشد تا هر مذهبی که مایل است داشته باشد و هیچگونه تبعیضی بین او و خدانشناسان نباید قایل شد. حتی ذکر تعلق مذهبی در اسناد رسمی باید حذف شود. هیچگونه کمکی نباید به مراکز رسمی مذهبی پرداخت شود و همینطور امتیازات دولتی به جامعه مذهبی و روحانی نباید تعلق گیرد. آنها باید اجتماعات به طور مطلق آزاد و مستقل از دولت را داشته باشند".
در همین زمینه، انگلس نیز در نقد برنامه حزب سوسیال دمکرات آلمان فرمول زیر را پیشنهاد کرده است: "جداییکاملکلیسا از دولت. رفتار دولت با همهجوامع و گرایشهای مذهبیبدون استثنا باید همچون رفتار آن با انجمنهایخصوصیباشد. آنها نباید کمکی از منابع دولتیدریافتکنند و باید به نفوذ آنها در آموزش و پرورش پایانداده شود."
وظایف چپ در برابر مذهب مشخص است. مبارزه برای گسترش مبارزه طبقاتی، حمایت از آزادیهای فردی و همزمان حذف باورهای مذهبی از امور دولتی.
چپ وظیفه دارد مردم ایران را که سالها از حکومت استبدادی – مذهبی فاسد و ورشکسته جمهوری اسلامی رنج برده اند، در مبارزه برای دمکراسی و سکولاریسم همراهی کرده و خود نمونه ای علیه رفتار متعصبانه و تبعیض گرایانه نسبت به ادیان، دگراندیشان و ملیتها باشد.
چپ باید با ریشه های اجتماعی و طبقاتی خرافات، فساد و تبعیض به وسیله تلاش بی وقفه برای پایان دادن به فشارهای اقتصادی و سیاسی و نقض حقوق بشر مبارزه کند.