زندگی پنجره ای باز به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است جهانی با ماست ...

سهراب سپهری

چند هفته ای است که از اشرف سه به خانه بر گشته ام. احساس میکنم که زندگی شکل و معنای دیگری پیدا کرده است. در اینجا باید بگویم که هر چه بنویسم گویای واقعی و عمیق آنچه را که در آنجا دیدم و حس کردم نمیشود. من هنوز مسحور شکوه فرم و کیفیت، قدرت و انسانیت، نظم و مدیریت و عشق وآزادی اشرف سه هستم.
تصمیم گرفتم که در نامه ای به شاعر بزرگ وطنمان سهراب سپهری سعی کنم قسمتی از ابهت آنچه که در آنجا دیدم را بیان کنم.


سهراب بسیار عزیز،
چند هفته ییش در اشرف سه بودم. جایت آنجا بسیار سبز بود. هر گوشه آنرا که میدیدم به یاد ابیات زیبایت میافتادم:

«پشت دریاها شهری است که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزاناست»

من افتخار دیدن دو اشرف قبلی را نداشتم ولی این سومین اشرفی است که توسط مجاهدین بسیار عزیز ساخته شده و آنها ثابت کرده اند که اگر لازم باشد صد و هزار اشرف دیگر هم با همین شکوه خواهند ساخت..... این مصداق گفته توست:

«هر کجا هستم باشم آسمان مال من است»

البته چون در مدت زمانی بسیار کوتاه و در کمتر از یک سال اشرف به این عظمت ساخته شده نشان از آن است که ایران آزاد آینده را هم که هدف مهم و اصلی آنهاست میتوانند با امکانات بسیار بیشتر و گسترده تر تبدیل به بهشت روی زمین کنند.
چه گل کاری های زیبایی همه جا به چشم میخورد:

«زندگی گل بتوان ابدیت»

ساختمانهای عظیم، سالن های بسیار بزرگ و با شکوه با آرشیتکتورهای هنرمندانه و معماری های داخلی زیبا که چشم ها را خیره میکردند. میدانهای یادبود شهدای گرانقدر راه آزادی و نمادهای زیبا و دروازه بزرگ شهر اشرف.... همه بسیار دیدنی بودند.....وقتی فیلم پشت صحنه ساخت اشرف سه را دیدم از آنهمه شوق و انگیزه غیر قابل توصیف مجاهدین عزیز و خستگی ناپذیر و از پشتکار بی نظیر آنها شگفت زده شدم. این شوق به بیننده منتقل میشد. وقتی آنها شیرهای بالای دروازه شهر اشرف را نصب میکردند بر روی نرده های بسیار بلندی رفته و با آنچنان نشاط و روحیه و عشقی این کار را میکردند که مرا به یاد این بیت زیبایت انداخت:

«نردبانی که از آن عشق میرفت به بام ملکوت»

در نزدیکی یکی از ساختمانها «صدای پای آب» می آمد. وقتی به بیرون ساختمان آمدم جوی آب چند طبقه بسیار با صفایی دیدم که در آن آب زلال جریان داشت که خیلی زیبا بود.
در روزهایی که در اشرف بودم در کنفرانس ها، سمینارها، گردهمایی ها و جلسات بسیار زیادی شرکت کردم که همه تآثیر گذارو آموزنده بودند.چون بازتاب آنها در همه جا بسیار گسترده بود نیازی نیست که از آنها برایت بنویسم. تنها به سخنرانی بی نظیر رییس جمهور برگزیده مقاومت خانم مریم رجوی در گردهمایی سالانه اشاره میکنم که بزرگان سیاست دنیا از چهل و هفت کشور مختلف او را به عنوان رهبری جهانی خطاب کردند.
هر بار که برنامه ده ماده ای او را برای آینده ایران عزیزمان میخوانم بیشتر به کاراکتر مترقی و آزادیخواهانه آن پی میبرم که تو اگر اینجا بودی با طبع لطیف و شاعرانه ات از
«واژه هایش همه از جنس بلور»
یاد میکردی. یکی از اساسی ترین پایه های حقوقی این مقاومت برابری مطلق زن و مرد است.
تو در بیش از پنجاه سال پیش نوشتی:
«گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد»
ولی اگر امروز اینجا بودی و میدیدی که زنان پیشتاز مقاومت ایران و بخصوص زنان مجاهد عزیز در تمام این سالها چه حماسه های با شکوهی آفریده اند و امروز هنوز زنان جوان در وطن عزیزمان و در کانون های شورشی قهرمانمان می آفرینند حتما خطاب به همه نسل جوان میگفتی:
«آفتابی لب درگاه شماست که اگر در بگشایید به رفتار شما میتابد»
ناگفته نماند که در برنامه ده ماده ای خانم مریم رجوی برای اولین بار توسط یک زن مسلمان مترقی از لغو حکم اعدام نوشته شده که یک پدیده بی نظیر در تاریخ مملکتمان و در آینده ایران عزیزمان محسوب میشود.
در اشرف سه کنسرت موسیقی استاد محمد شمس را دیدیم و همینطور هنرنمایی هنرمندان چیره دست اشرف و سایر هنرمندان و من به یاد گفته ات افتادم:

«زندگی در آنوقت حوض موسیقی بود»

اوج سفر من دیدن از نمایشگاه صد و بیست سال نبرد برای آزادی بود.
یک نمایشگاه بی نظیر از عکس ها، یاد بود ها، نمادها، تندیس های.... بزرگان تاریخ وطن عزیزمان، پایه گزاران سازمان مجاهدین خلق، شهدای والا مقامی مانند اشرف و موسی، شهدای اشرف یک بخصوص در فروغ و در کهکشان اشرف، شهدای اشرف دو در موشک بارانهای رژیم آخوندی، شهدای قتل عام شده در سال شصت و هفت، زندانیان سیاسی شکنجه شده و قیام سراسری دیماه سال گذشته........
میدانم که تو اگر انجا بودی جلوی عکس تک تک شهدای گرانقدرمان می ایستادی و با قلبی مملو از عشق و با روحیه حساس خود میگفتی:

«من در این خلوت خاموش سکوت
اگر از تو یادی نکنم میشکنم»

زندگی و مبارزه آنها شگفت انگیز بوده!
تو واقعأ درست میگویی:
«زندگی راز بزرگی است که در ما جاریست»

وقتی از جایی که مجاهدین عزیز یا شقایق های سرخ یاد شهدای والا مقاممان را گرامی داشتند رد میشدم نا خود آگاه زیر لب زمزمه کردم:

«تا شقایق هست زندگی باید کرد»

و مبارزه باید کرد.....
از ابعاد جنایات آخوندها هر چه بگویم کم است. ولی با تمام دشواری های راه مبارزه، مجاهدین روحیه بسیار قوی و بالای خود را حفظ کرده اند:

«زندگی با همه وسعت خویش
محفل ساکت غم خوردن نیست»


دیدن عکس شهدای راه آزادی باعث میشد هر شخصی که از این نمایشگاه دیدن کرده نا خود آگاه در این دوران حساس تاریخی وطنمان از خودش بپرسد:

«ما چه کردیم و چه خواهیم کرد در این فرصت کم؟»

آیا قدمی در راه نجات مردم نازنینمان و آزادی آنها برداشته ایم؟

وقتی وارد نمایشگاه میشویم درست آن روبرو چشممان به عکس رهبر بزرگ مقاومت ایران آقای مسعود رجوی میافتد که دستش را به علامت سلام بلند کرده است. رهبر بزرگی که هدایت این مقاومت عظیم را بر عهده داشته و آن را به این شکوه رسانده! پیام های بی نظیر او همیشه روشن و هدایت کننده راه مبارزه برای آزادی و سرنگونی رژیم آخوندی و پیش بینی های مترقی او همیشه بسیار جلوتر از زمان ما صورت میگیرند. میلیونها اشرف نشان در سراسر دنیا برای دیدن دوباره او لحظه شماری میکنند.

سهراب عزیز، در سالگرد عملیات فروغ جاویدان می خواهم به قسمتی هم از نمایشگاه اشاره کنم که به طاهره طلوع اختصاص داده شده بود. همه میدانند که رژیم آخوندی پیکر بیجان این شهید بزرگوار را با دشنه ای در قلبش به درختی بسته و او را بر فراز صخره ای در جاده اسلام آباد ـ کرمانشاه آویزا ن کرده بود. سی سال بعد از علمیات فروغ جاویدان آخوندهای جنایتکار آن درخت را قطع کردند که نشان دهنده وحشت انها از قدرت زنان مجاهد سی سال بعد از شهادتشان است.
درختی که طاهره از آن آویخته شده بود به یک نماد ملی و محل او هنوز یک زیارتگاه آرمانی برای اشرف نشان ها در ایران عزیزمان محسوب میشود. وقتی به عکس این گل سرخ از شمار بی شمار گلهای سرخ آزادی خیره شده بودم به عمق معنای بیت زیبایت پی بردم:

«قلبه ام یک گل سرخ»

وقتی از نمایشگاه بیرون آمدم غمگین نبودم. یک انرژی عشق در فضا بود که از آن غنی شده بودم و نور امید در دلم موج میزد:
«آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت.... » با من بود.
چه مقاومت با شکوهی است! از همه چیز خود گذشته تا آزادی را برای مردم نازنینمان به ارمغان بیاورد.

در اینجا باید بگویم که مفتخرم که توانستم در اشرف بسیاری از سران مجاهدین را برای اولین بار از نزدیک ببینم.

از وقتی که به خانه برگشته ام تمام مدت به یاد مجاهدین عزیز در اشرف سه هستم. به یاد قرارگاه هایی که از آنها دیدن کردم. برنامه های زیبا و خاطرات انگیزاننده و تاثیر گذارشان در راه مبارزه با رتجاع مذهبی. به یاد وجود مهربان، صمیمی، مهمان نواز، شریف، با نشاط و در عین حال بسیار جدی در راه مبارزه برای سرنگونی رژیم آخوندی، جان بر کف، فداکار، کوشا، با اراده، با قدرت، منظم با روحیه ای بالا و قوی، با هوش، توانا و در عین حال سرشار از عشق به مردم و آزادی.
وقتی به یاد اشرف سه میافتم همزمان به یاد ایران آزد آینده هم می افتم که مطمئنم بزودی به دست مردم نازنینمان و مقاومت با شکوهمان، ارتش آزادی بخش و کانون های شورشی بسیار قهرمانمان محقق خواهد شد.
پس هر بار با صدایی بلند این ابیات زیبای تو را تکرار میکنم:
«در دل من چیزی است
مثل یک بیشه نور
مثل خواب دم صبح
و چنان بیتابم
که دلم میخواهد
بدوم تا ته دشت
بروم تا سر کوه
دورها آوایی است
که مرا میخواند»