(از بناهای کهن سمرقند)

مختارالسّلطنه يي بود كه رَتق و فَتق امور شهر تهران در دستش بود. اين بابا معتقد بود كه همۀ كاسبها بايد اجناس را به نرخي كه او تعيين مي كند بفروشند. چون اين نرخها روي حساب و كتاب نبود, آنها زير بار نمي رفتند, يا اگر هم از ترس زير بار مي رفتند به نحوي تلافي آن را از راههاي ديگر درمي آوردند. مثلاً بقالها براي جلوگيري از زياني كه از فروش ماست مي ديدند ناچار مي شدند بيش از نصف آن, در آن آب بريزند تا بتوانند به قيمتي كه مختارالسطنه تعيين كرده بود, بفروشند. البته آنها به غير از ماست آبكي مختارالسطنه, ماست سفت و آب نزده هم داشتند كه به مشتريهايي كه مايل به خريد آن بودند, مي فروختند.

 

ـ بود سَقّايي مر اورا يك خري
(سقّا=آب دهنده, كسي كه آب به خانه ها مي بَرَد)
       گشته از محنت دو تا چون چنبر(=دايره, حلقه)ي

 

                         گاندی در «آینۀ نگاه» نهرو

ـ «حتي مرگش نيز, دارای شكوه و حالت هنري يي بود. اين مرگ در شأن او و زندگي يي بود كه او كرده بود. مُرد در حالي كه قواي او به خوبي كار مي كرد؛ و در حالي كه بي شك دوست مي داشت بميرد, يعني در حين دعا, او مرد. به عنوان شهيدي در راه وحدت, كه عمر خود را وقف آن كرده و لايَنقَطِع (=بی وقفه)، در راه آن كوشيده بود. خاصه در يكي دو سال آخر.