یک غزل سیلابی

پاکبازان وطن ! پاکی از درد ناپاکان با خُسران برفت
ای بسا خوبی ها کز زشتی ها ویران تر از ویران برفت
بی سر و پایی شده قانون و نظم این ناکسان
عقل آدم سخت درمانده، مجنون و سرگردان برفت
روبه و گرگ و کفتارها حاکم مانده اند
بس عقابان و پلنگان و هم شیران برفت
ملتی غرق ظلم ظالمان بود، سیلاب هم در رسید
هی، مگر جرأت از کُنام شیران، ترسان برفت ؟
کو خاکسترت تا بر سر کند این دورافتاده پیر
بعد از آنکه در غربال ستم هم چون زران برفت
رفت و ما ماندیم با تیر طعنه ها از هر طرف
ای کمانداران ! تیر دشمن بر سینه ایران برفت
برخیز ای سرزمین عاشقان جان نثار
وای اگر امروز هم از ما این امکان برفت
طاقت رحمان چون از اشک مظلومان پر شده
بی محابا با دل تنگش همسوی سیلابان برفت