حسین پویا: پیله به "وجوهات"!

فاش اسرار شیوخ و شرکا نتوان کرد

ساده لوحانه نگوئید؛ چرا نتوان کرد؟

 

اولش آنکه به آخوند چو چسبد مالی

با هزاران کلک و حقه جدا نتوان کرد

 

دومش اینکه اگر "هدیه" به آخوند ندی

با دعا و صلوات دفع بلا نتوان کرد

 

جیب آخوند بود مثل "سیه چاله" عمیق

هرچه آنجا برود باز نما نتوان کرد

 

پیله کردن به "وجوهات" گناهی است کبیر

هیچ کس جرات این کار خطا نتوان کرد

 

کفر باشد که بگی خلقت شیخان غلط است

چند و چون در هنر و کار خدا نتوان کرد

 

به شَیاخین نتوان گفت "وجوهات" چه شد؟

پرس و جو از "حرم" و پول و طلا نتوان کرد

 

خویشن را "علما" خوانده و ما را "سفهاء"

طبق قانون، پا تو کفش علما نتوان کرد

 

شعر پویا اگر افشا نکند دزدی شیخ

دِین خود را به وطن هیچ ادا نتوان کرد

 

 

ٰ رحمان کریمی: در چشم انداز

در ظلمت دشت، افق نمودار شده ست
آیین دگر به آزمون، پدیدار شده ست
این فتنهٌ دوران که هنوزش حیات است
امروزه ببین جهان به گفتار شده ست
آن دشمن که ش جلوه به خونریزی بود
بنگر که چه سان بی خریدار شده ست
هر یار مجاهد چو بُوَد یک لشکر احرار
چشم حسود کور که دنیا به اقرار شده ست
البرز تکاند کُله از برف زمستان
کاسمان یکباره قصد دگربار شده ست
ای دل نمردی و نهشتی تو آن گوهر عشق را
شاد بادا که کنون رونق دلدار شده ست

م. سروش:‌ مستانه

م. سروش:‌ مستانه

شلاق بیاور شیخ از باده کنون مستم
فارغ ز ریای تو آزاده و سرمستم

آن مِی که گرفتم من از ساقی فرزانه
در پرتو انوارش یکرنگم و یکدستم

هر شب غزلی خوانم در کوچۀ رندانه
شکرانۀ نعمت را کز دامِ تو من رَستم

از باده فروزان شد قلب همه عاشقها
با عشقِ تماشایی بر جور تو ره بستم

خاکِ ره مستان را بر دیده نهادم من
با ساقیِ میخانه همراهم وهمدستم

تو عربده جو سرکش، من مستِ غزلخوانم
تو لایقِ شلاقی، یا منکه چنین هستم؟!


صفحه36 از188