جمشید پیمان و حسین پویا: بی بی سی و دکان انتخابات!!

برای گرمی دکان سیدعلی برخیز

بخوان سرود و به فرمان سیدعلی برخیز

 

تو ای رسانه ی حاضر یراق، بی بی سی

همیشه خورده ای از نان سیدعلی برخیز

 

زمان بازی پرشور انتخابات است

وفا بکن تو به پیمان سیدعلی، برخیز

 

گمان مبر که به تدبیر تو نیازی نیست

برای سفتی! ارکان سیدعلی برخیز

 

بیا دوباره بیا، ای عزیز بی بی سی

به دستگیری یاران سیدعلی برخیز

 

ببین چگونه شده زرت سیدعلی قمصور

بزن تو بوسه به دستان سیدعلی برخیز

 

بیا ببین که چه خرتوخری شده اوضاع

کک اوفتاده به تنبان سیدعلی برخیز

 

ببین کشیده به میدان رئیسی جلاد

حمایتی بنما، جان سیدعلی برخیز

 

دوباره احمدیِ بدنژاد کوتوله

لگد زده ست به دندان سیدعلی برخیز

 

برای آنکه بمانند تا ابد در بند

هرآنکه رفته به زندان سیدعلی برخیز

 

تو اهل خانواده ای ای "شیخ" پیر بی غیرت

تو را به جان عمه و مامان سیدعلی برخیز

+*********

 

ببین فلاکت اوضاع بیت عظما را

ببین کسادی دکّان سید علی، بر خیز

 

برای گرمیِ بازار انتخاباتش

برای رونق میدانِ سید علی، برخیز

 

دوباره داغ بکن این تنور افسرده

بشو شراره ی سوزانِ سید علی، برخیز

 

دوباره صحنه عجب احمدی نژادی شد

دوباره شُل شده تنبانِ سید علی، برخیز

 

فتاده در مرضِ موت جمله ارکانش

برای چاره و درمانِ سید علی برخیز

 

همیشه حاضر و ناظر سرِ بزنگاهی

توئی امید به چشمانِ سید علی،برخیز

 

صدای شیشکی احمدی نژاد آمد

ببین نگاه پریشانِ سید علی، برخیز

 

بیار یک دو مشاور به صحنه ی "پَرگار"

برای عرضه ی برهانِ سید علی، برخیز

 

شکسته اند اگر دیگران نمکدانش

مکیده ای تو که پستان سید علی، برخیز

 

برای آنکه ببندی دهان "دژمن" را

بریده تا نشود نانِ سید علی، برخیز

 

رسیده وقت حضورت جنابِ بی بی سی

در انتظار تو گرگانِ سید علی،برخیز

 

در انتظار آنکه نشانی ز جیفه ی جمبول

یکی دو تکّه به دندانِ سید علی، برخیز

 

ببین که ارتش آزادگان کمر بسته ست

که بر کند سر و بنیانِ سیدعلی، برخیز

 

شعار مرگ بر عظما فتاده در افاق

رسیده فصل زمستانِ سید علی، برخیز

 

اگر چه بسته ره چاره اش زِ هر سوئی

شنو به گوشِ دل افغانِ سیدعلی، برخیز

 

****************

بیا دوباره بیا، ای عزیزِ بی بی سی

رسیده شام غریبان سیدعلی برخیز

 

 

 

 

 

 

جمشید پیمان: جز دَرد نبینی به رخ شهر پریشان

بگشوده پر خویش به هر جا

شبِ ظالم

البرزِ سرافراز فرو مانده به ظلمت

مزدک شده در خاک به ایوانِ مداین

مانی شده بر دار به شاپور پریشان

یک قوم سیه کارِ به کف تیغ و به لب کف

اندیشه کُشان

روی نهادند به استخر ز یثرب

 

از بلخ گریزان شده زرتشتِ سپنتا

موسا شده سرگشته دگر باره به سینا

پنهان به حَرا مانده

از این طایفه ی مُسلم ِ بی سِلم، محمّد

شرمنده خدا زینهمه بیداد

که بر خلقِ خدا رفت

جز دَرد نبینی به رخ شهر پریشان

جز سوز نیابی به لبِ شاعر و مُطرب

 

بستند درِ دیر مغان را، درِ صد کعبه گشودند

یک سنگ سیه جای خدا در دلِ هر کعبه نهادند

بر سردرِ هر کعبه

خدا را به چلیپا بکشیدند

از خون خدا پر شده اینک همه آفاق

خورشید به مشرق شده گم،

ماه به مغرب!

 

از چشمه بجز خون دل خاک نزد جوش

شد باغ سیه پوش و تهی گشت ز گل،

سینه ی گلزار

ویرانه موستان شد و میخانه غم اندود

خورشید نشد با رَز دلمُرده هماغوش

خاموش نشستی به تماشا و رسیدند

این شب صفتانِ تهی از شعله و مهتاب

این قوم نهان گشته به شولای اقارب

 

ای کاوه

بروبان ز دل خون شده تردید

برخیز و برون آی ز پستوی هَراس اَت

بشکن در و بیرون شو از این ظلمت شبگیر

در معبر خورشیدِ ز ره مانده

بر افروز چراغی

از خون فرو ریخته ی لاله

بر افراز درفشی

ای کاوه بنه پای به میدان

تا پاک کنی خانه از این دیوِ مخرِّب!

 

 

 

 

 

رحمان کریمی:‌ خطـابـه امیـد

من چگونه زنده ام

که پیوسته دشمنان

بر تابوت خالی ام

شادی کنان

میخ می کوبند ؟

       

من چگونه زنده ام

که با هستی ام در کف

مرده خواران تابوت بردوش را

از بازار اقطار جهان

تهیدست به خانه می فرستم ؟

 

چون عشق فرو بگذاری

تهی قلب و پریشان احوال

از کنار دوزخ هایی می گذری

که راحت ترین استراحتگاهت

همان گوری ست

که مرده اش را گم کرده است .

 

برسر زن ای خصم نابکار !

که این زنده را هوای مردن نیست

چرا که او ، « من » نیست

« ما » یی ست پرشمار

و شما را با ما ، جز مرگ

گریزگاهی نیست .

 

پرده را برافکنید

که پرده دار مطیع عزیزتان

رفته ست .

تابوتی را که بردوش می کشید

نزدیک ترین است به گورستان .

خوابتان در گور هم

آشفته .

صفحه21 از188