رحمان کریمی: یـــــاران مــن

هر انسان راستین بیدار دل

خود پیامبری ست تشنهٌ آموختن

از روزگار خود.

 

هر انسان راستین ، بی ادعا

شاگردی می کند تجربه ها

اگرش

از کابوس پر از زخم شب

بسلامت برخیزد

و

به صبح خیابان برود.

 

یاران من

پیامبری را

از کوچه های فقر و فخر حقیقت

آموخته اند

کاین چنین

خاکستر بر سرو صلیب بر دوش و آتشکده ها دردل

عاشق و مست و بی قرار

زندگی را به آیینی دیگر

به رسالت برخاسته اند.

 

یاران من

پیامبری را از توانمندی انسان آموخته اند

که فریباتر از معجزهٌ عشق

شوریده و شنگ و شیدا

از خویشتن خویش درگذشته اند

تا گذرگاه های نا امن حیات را

امنیتی بخشند.

 

من در عصر ناستودنی

برآن آستانه یی

سر به ستایش می نهم ای رفیق من!

که میان سیلاب ها و توفان ها

استوار و پر شکیب

برایستاده است

تا غریقان و خانه برباد وآب رفتگان را

نشانه یی

از همت وشرف باشد.

 

از کُـنج خویش

سر از کابوس شب هول بر می دارم

به خیابان می آیم

که رسولان عصر

منتظر عزیمت اند.

 

م. سروش: آن مرد می آید

دم. سروش: آن مرد می آید

ر آن زمان که بت اعظم

پس از سالیانِ سکوتِ مرگبار خویش

بر امواج خون پارو می زد

و خدا را بنده نبود و خلق را

ناچیزکی تحت فرمانِ خویش، می پنداشت

آن مرد آمد

نستوه و بی باک، بار مسئولیت انسان بودن

و انسان ماندن را

بر دوشهای مجروح خویش نهاد

با رسالتی ابراهیم گونه که بُت را

با تمامی عظمت ساختگی اش

بر نمی تافت

تمام هستی را به دو نام خلاصه کرد

«خدا و خلق»

و سخن با این دو نامِ متبرک آغاز شد

«به نام خدا و به نام خلق قهرمان ایران»

زان پس به فرمان خدایگانِ کفر و الحاد

تیرهای زهرآگین تهمت و توهین و دروغ

بر او باریدند

هزاران بار به سیاه چالها اندر شد

هزار گونه داغ و درفش و شلاق را به جان خرید

هزاران گلولۀ سرب مذاب را

در سحرگاهان خونین به سوی قلب سرخ و تپنده اش

نشانه رفتند

هزاران بار در قامت حلّاج

رهسپار چوبه های دارش کردند

اما، هیهات، هیهات، هیهات

که بار امانت را دَمی یا لحظه ای

از شانه های مجروح خویش

جدا کند و اندکی بیاساید

 ***

اینک

«بت اعظم» در هم شکسته است

«بت اکبر» فرو ریخته

و «بت مفلوک» چاره ای جز

فنا و نابودی در پیش روی خویش

نمی بیند

 *****

آن مرد دوباره می آید

بشنو

طنین صدای گامهای همیشه استوارش

از پیچاپیچ جاده های تاریخ

به گوش می رسند

و پژواک صدایی که دگر بار

بر خدا و جانشین او بر روی زمین

گواهی می دهد

به نام خدا و به نام خلق قهرمان ایران»

این همان صدای آشناست

آن مرد می آید

م. سروش

 

 

 

 

 

 

 

 

م. سروش: این است صدای ملت، پژواک خشم و عصیان

در شام دردمندان، چون شعله ای فروزان
اندرپی رهایی، پویا و سرخ و جوشان

چون چشمه ای که جوشد از قله های هستی
توفنده ره سپارد، در امتدادِ انسان

سیمای صبر و صخره، راوی خشم ملت
دارد بسی حکایت، از عزم و رزمِ یاران

معنای تامِ عشق است، این راویِ حقیقت
اندر پیِ رهایی، حق را بُود نگهبان

تصویر بی پناهان، فریاد بی صدایان
حامی مستمندان، بر ضدّ شیخِ شیطان

چون شعله ای فروزان، سرشار نور و گرما
پیوسته می فروزد، بر بامِ روزگاران

تا بردمد سپیده، تا طی شود شب غم
اِستاده بر سر عهد، جانانه بسته پیمان

بر خاک تشنۀ ما، نور است و می تراود
امواج روشن تو، چون قطره های باران

سیمای صادقانه، همرنگ با حقیقت
این است صدای ملت، پژواک خشم و عصیان

ای شعلۀ مصور، در شام سرد و تیره
یار است و یاور تو، خلقی ز بیشماران

خورشید خانه ها شد، معنای عشق و امید
اینک در این زمستان، سیمای نوبهاران


م. سروش

14 ژانویه 2017 میلادی(25 دی ماه 1395)

صفحه31 از188