من اگر میتوانستم و ایکاش میتوانستم همه شور و اشتیاق قلبم و همه قطره های شادی اشکم را یکسر نثار نسلی پیرانه سر، میانه سال و برنا کنم که پس از عبور از نیمه نخست یک سده عمر سیاسی و رزم آوری هنوز اما باز همچنان هوشمند و فروتن، رسته از تن و”من“، با تبیین و یقین به احیای حیات و حلول شادیها در میهن دربند، زمان را نیز از قالب روزها و شب ربوده و دلاورانه ”اشرفی بهشت“ را اما نه درفراسوی آسمان یا بر صفحات رساله ها بلکه بر بستر ملموس اراده و خواست انسان بنانموده تا در خلاء مطلق آرمانی، آشوب هراسناک جهان جاری و غروب فضایل اخلاقی، سهم گسترده شعور و سروری انسان را در گوشه دوردستی از خاک خوب خدا و زمین زادگاه انسان محقق و نمونه ایران نوین فردا را با شهامت، کوشش و توان طاقت فرسا خلق نماید.

من اگر میتوانستم و ایکاش میتوانستم... روزی یا اگر شده لحظه ای حتی از جایگاه مؤذن و فراز گلدسته مسجدی آنجا با سادگی واژه ها یا زمزمه خاموش صدا، آدمهای بی کینه و حسد را به محبت به خود بخوانم، هم اکنون نیز دلخواسته بی رودربایستی و صمیمی میگویم که تجیر سنگ آجین محاط بر روح و جان را اگر بشکافند و حجم حجیم سایه های گسترده تیره بر دیده اگر پس برود، پردیس مینیاتوری سبز شده در خاک عقیم غربت دور نیز بی محابا، عزم ناباور دستان ستبر استوار نسل پیرانه سر، میانسال و برنایی را به تماشا خواهد گذاشت که در فراز بلوغ آرمانی، اوج فضیلت انسانی و باور بی تزلزل قلبی با اتکاء به راهبرانشان از حنیف تا مسعود و مریم، اینک در”پردیس اشرفی“، شهر چراغانی را شعله پیشآهنگ جوشش و فروزنده کانونهای شورشی نموده اند تا میهن نورباران فردا هرچه زودتر محقق گردد. دریغ اما که اینهمه را نه در بیان و نه در اینچنین نوشته ای میشود تصویر کرد که اصلا نه ترسیم یا تعریف شدنیست. ثبت سرگذشت شگفت رستن ”پردیس اشرفی“ آنهم در عصر هولناک غولان غریب ناهنجار، تنها از عهده تاریخ جهان برمیآید. دلخواسته اما میتوان مثل ”اشرفیان“ بر آن خاک بوسه زد و سجده نمود تا روزی که آخرسر لمس گوشه ای از حقیقت نهفته در آن نه فقط هموطنان بلکه شاید همگان را نیز از وسعت خواست و تبلور اراده انسانی مجاهدان به بهت و حیرت وادارد.