«شقایق به باران نروید ز سنگ»
(«بوستان»، سعدی، باب چهارم در تواضع)

«کسی مشکلی برد پیش علی
 مگر مشکلش را کند مُنجَلی (=روشن، آشکار)
امیر عَدو بندِ کشورگشای
 جوابش بگفت از سر علم و رای
شنیدم که شخصی در آن انجمن
 بگفتا چنین نیست یا بوالحسن
نرنجید از او حیدر نامجوی
 بگفت اَر تو دانی از این به، بگوی
بگفت آنچه دانست و بایسته گفت
 به گل چشمهٔ خور (=خورشید) نشاید نهفت
پسندید از او شاهِ مردان (=حضرت علی)، جواب
 که من بر خطا بودم، او بر صَواب (=درست)
به از ما، سخنگوی دانا، یکی است
 که بالاتر از علم او علم نیست
گر امروز بودی، خداوندِ جاه (=صاحب قدرت)
 نکردی خود از کِبر (=غرور) در وی نگاه(1)
بدر کردی از بارگه حاجبش
 فرو کوفتندی به ناواجبش (2)
که مِن بعد بی آبرویی مکن
 ادب نیست پیش بزرگان سخُن (3)
یکی را که بیداد در سر بود
 مپندار هرگز که حق بشنود
ز علمش ملال آید از وعظ ننگ
 شقایق به باران نروید ز سنگ...»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ اگر در این روزگار بود، صاحب قدرت از روی غرور و خودپسندی در چنین شخصی حتی نگاه هم نمی کرد.
(2) ـ دربان او این شخص را از دربار و کاخ بیرون می کرد و به ناحق او را فرو می کوفت.
(3) ـ که از این پس به چنین بی آبرویی نپرداز، چرا که در پیش بزرگان این چنین سخن گفتن بی ادبی است.