Submit to FacebookSubmit to telegramSubmit to Google PlusSubmit to TwitterInstagram

دلخور از محمودم و از گفته هاش
می کُشد آخر مرا ناز و اداش

اولش ما را دو لپی می ستود
گشته بودم بنده مجذوب صداش

روبروی ما دو زانو می نشست
می نمودی منگ ما را بوی پاش

بی مهابا پاچه خواری می نمود
مجتبی هم چای می آورد براش

بنده هم راضی از آن افکار او
گرچه دلخور بودم از برق نگاش

او که در تسخیر جن استاد بود
از کاراکاس جن میاوردن براش

بهرحل مشکلات مملکت
لشکر جن کرده همکاری باهاش

هاله نورش که توپ بود و خَفَن
دشمنان را کرده یکجا آش و لاش

هشت سالی بود و هی خوردیم و خورد
مثل ما نفت و یورو بوده غذاش

الغرض چون نوبتش آمد به سر
میزند جِر، می دهد آماده باش

روی او رو نیست عاقا، سنگ پاس
خُرد خواهم کرد بنده سنگ پاش

گفتگو از آب و سوزش می کند
خود نمی گوید خودش سوخته کجاش

ظاهرا می خواد نمد مالم کند
سر به نیستش می کنم یاواش یاواش.... توی غذاش...... گور باباش