Submit to FacebookSubmit to telegramSubmit to Google PlusSubmit to Twitter

فردوسی نظم و شعر را به یک معنی به کار می برد. آنجا که می گوید: «پی افکندم از نظم، کاخی بلند».
امّا در شعر معاصر ایران، گاه نظم و شعر، درست در نقطه مقابل هم قرار می گیرند و شاعرانی را می یابیم که این دو را کاملاً از هم متمایز و متفاوت می بیند مانند ملک الشعرای بهار که می گوید: «ای بسا ناظم که اندر عمر خود شعری نگفت».

نظم در ساده ترین بیان، کنارهم چیدن و نظم دادن کلمات در یک بیت و در تمام یک منظومه است.
وقتی شاعر می گوید:
«سحر آمدم به کویت، به شکار رفته بودی
تو که سگ نبرده بودی، به چه کار رفته بودی»
همین بیت می توانست به نثر نوشته شود: «من وقت سحر به کوی تو آمدم، به شکار رفته بودی. تو که سگ (یعنی مرا) نبرده بودی برای چه کاری رفته بودی؟»
در صورتی که چه بسیار شعرهایی که وزن ندارند و در آنها تنها نوعی موسیقی رعایت شده. مثل این شعر شاملو:
«به نوکردن ماه/ بر بام شدم/ با عقیق و سبزه و آینه/ داسی سرد بر آسمان گذشت/ که پرواز کبوتر ممنوع است/ صنوبرها به نجوا چیزی گفتند/ و گزمگان/ به هیاهو/ شمشیر در پرندگان نهادند/ ماه برنیامد (شاملو، شکفتن در مه).
 بنا به تعریفهای جدید از شعر، در شعر (نه در نظم) ـ چه موزون و چه بدون وزن ـ خصیصه یی وجود دارد که از آن جدایی ناپذیر است. این خصیصه و ویژگی ذاتی شعر، «تصویر» نامیده میشود.
 در سادهترین تصویرها، فقط تشبیه وجود دارد. مثل این شعر که در آن «تبرزین در فرق شکافته شدۀ پهلوانان» به «تاج خروسان جنگی» تشبیه شده است:
«تبرزین به فرق یلان گشته غرق
 چو تاج خروسان جنگی به فرق»
شعری که در «تصویر» آن «تشبیه» وجود دارد، دارای بیانی مستقیم، ساده و بدون پیچیدگی است. مانند تصویرهای این دو شعر:
 ـ «سپید شد چو درختِ شکوفه دار سرم»
 ـ «به هوا درنگر که لشکر برف ـ چون کند اندر او همی پرواز
 راست، همچون کبوتران سپید ـ راهگمکردگان ز هیبتِ باز»

در شعرهای جدید، در قیاس با شعرهای شاعران پیشین، تشبیه سهم کمتری دارد. جای خالی تشبیه را در اینگونه شعرها، استعاره و مَجاز پرمیکند. مانند «بارشِ یکریزِ برف» در این شعر که اشاره به «سپیدشدن موی سر» است:
 «نه! / این برف را سرِ بازایستادن نیست
 برفی که بر ابرو و موی ما نشیند» (شاملو)
خوانندۀ اینگونه شعرها، برای فهم آنها، باید از سطحِ زبان به عمق آن بلغزد و وارد دنیای ذهن شاعر شود.
«تصویر» تصرفّی است که شاعر در طبیعت دارد. هنگامی که یک پدیدۀ طبیعی در جویبارِ تخیل شاعر وارد میشود و به رنگ احساس و عاطفۀ او درمی آید، وقتی همان پدیده دوباره در هیأت کلمه ظاهر میشود، این پدیده، دیگر، آن پدیدۀ پیشین نیست، آفرینش جدیدی است که با همزاد طبیعیش تفاوت زیادی دارد. «شاخه»ها در دو «تصویر» زیر، هم شاخه اند و هم انسانی در قفسِ بی پناهی و تاریکی اسیر، که به دنبال پنجره یی از نور و سرپناهی امن در تب و تاب است:
ـ «یک شاخه / در سیاهی جنگل/
 به سوی نور/ فریاد میکشد» (شاملو، باغ آینه)
ـ «پنجه میساید بر شیشۀ در
 شاخ یک پیچک خشک
 از هراسی که ز جایش نرباید توفان» (شاملو، هوای تازه)

تصویرها اگر حاصل تجربۀ مستقیم و بدون واسطۀ شاعر باشند، از ملأ و فضایی که شاعر در آن زندگی میکند، رنگ می گیرند. وقتی شاعری مانند عنصری، از «نقره، دیگدان» و از «زر، آلاتِ خوان» میسازد، تصویرهای شعرش نمی توانند از دخالت چنین فضایی دور بمانند. به این شعر منوچهری دامغانی، شاعر مدیحه گوی دربار غزنوی، نگاه کنید و ببینید سوسن و نرگس را به چه تشبیه کرده است:
 «سوسن آزاد و شاخ نرگس بیمار، جفت
 نرگس خوشبوی و شاخ سوسن آزاد، یار
 این، چنان زرّین نمکدان بر بلورین مائده (=سفره)
 وان، چنانچون بر غلافِ زرّ سیمین گوشوار»
در شعرهای نخستین قرنهایی که شعر پارسی به دنیا آمد، منبعِ الهام تصویرها، طبیعت بود. به این دلیل، دخالت تخیل شاعر در آفریدن آنها کم بود. کار شاعر، در آن دوران، به کار نقّاشانی میمانست که از طبیعت کپیه برداری میکنند، بی آن که آن را از جویبار احساس و تخیل ویژۀ خود سیراب نمایند.
 در اشعار شاعران جدید، به ویژه در آثار آن دسته از شاعرانی که دارای «هویت شعری» هستند، تصویر از احساس و عاطفۀ شاعر سرشار است و مُهر ویژۀ او را بر خود دارد؛ جوانه یی نیست که ریشه در دل بی دردی داشته باشد، سربه همدادن قطره های خونی است که از قلب شاعر جاری می شود. شاعرِ چنین شعرهایی سنگ نیست، «ستارۀ گریان» است؛ درختی است که با هزاران ریشه به آب و خاک، به دریا و آسمان و انسان پیوند دارد؛ نبضِ عاطفۀ شاعر با نبض ماسه هایی که در زیر پایش می لغزد و با نبض هوایی که گاه چون بختکی بر دوشهایش سنگینی میکند، فراز و فرود دارد؛ از تنفس هوای مانده ملول میشود، در قفس، بیتابی دارد و به تاریکی «نه» میگوید و شادی شکوفۀ یک لبخند، سرتاسر وجودش را ستاره باران میکند؛ آنگاه که نعره میزند: «به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژندۀ خود را»، به سُخره مگیریدش. این تیرِ پرتابی، نه از گلوی او که از قلب اوست که پرتاب میشود. ببینید! آنَک، قطرۀ خونِ این فریاد است که برف زیر پایتان را رنگین کرده است!
پس در اینگونه شعرها، اگر تصویرها را «وجدانهای ناآرام» عصر خود بدانیم، گزافه نگفته ایم.