Submit to FacebookSubmit to telegramSubmit to Google PlusSubmit to Twitter

به یاد پروین دولت آبادی

به یاد پروین دولت آبادی ـ سیمین بهبهانی

«به شصت و چند سال پیش می اندیشم؛ سالهای نوجوانی و شور سرودن و نوشتن و خواندن و آموختن... به مادرم می اندیشم که شاعر و نویسنده بود؛ نخست، به نام فخری ارغنون و بعد به نام فخر عادل خلعتبری، روزنامه نگار و عضو برجستۀ "کانون بانوان" شد. به دوستش خانم صدیقه دولت آبادی می اندیشم؛ آزاده زنی که "کانون بانوان" را بنیاد نهاد و بسیاری از بانوانی که عضو "جمعیت نِسوان (=زنان) وطنخواه" بودند، پس از توقّف فعالیت آن جمعیت، به عضویت "کانون بانوان" درآمدند.

 پروین دولت آبادی، برادرزادۀ صدیقه دولت آبادی دختری شانزده ساله و پر شور و پرطراوت بود که در جلسات ادبی همین کانون با او آشنا شدم و من چهارده سال داشتم. پروین شعر می سرود و من هم آغاز کرده بودم و پروین اعتصامی در اوج شهرت و محبوبیت بود و قطعاً دورنمای آرزوهای آیندۀ ما هر دو.

 مادرم با همکاری همسرش، هر شب جمعه در خانه، انجمنی ادبی را برگزار می کرد که استادانی نظیر ملک الشّعرای بهار و سعید نفیسی و رشید یاسمی و شهریار در آن شرکت می کردند و خانم صدیقه دولت آبادی هم گهگاه جلسات سخنرانی در تالار دارالفنون یا در محل "کانون بانوان" ترتیب می داد و فرصتی بود که من و پروین در این مجامع شعر بخوانیم...

 آشنایی من با پروین ادامه یافت و هر دو از حال و از طرز کار یکدیگر با خبر بودیم. شهریار شاعر محبوب ما هر دو بود و پدرانه به ما هر دو توجّه داشت و ما را به آینده امیدوار می کرد. به این ترتیب بود که پروین یکی از برجستگان شعر معاصر شد.

 پروین بسیار آرام و با وقار بود. هرچه من پر شور و مردم آمیز بودم، او کم تظاهر و گوشه گیر بود. افراد معاشر با او اکثراً از نُخبگان ذوق و ادب به شمار می آمدند و پروین در این معاشرتهای گزین شده نهایت دقّت را به کار می برد. مغرور نبود، امّا مَستوری (=پوشیدگی، حجاب داشتن) را خوش می داشت. برای هر کس شعر نمی خواند و در هر مجلس حضور نمی یافت. در واقع، باید او را شاعر برگزیدگان بنامیم.

 او در انتخاب پوشش نیز به سادگی می گرایید و هرگز ندیدم گلی به گیسو بزند یا پولکی به جامه بدوزد. گویی از تندی رنگها می هراسید، بر خلاف من که "سرخ"، رنگ دلخواهم بود و آن قدر در پوشیدن جامه و کفش و کلاه سرخ افراط کردم که پدرم مرا به باد عِتاب (=سرزنش) گرفت و سالهای جوانی را با حسرتِ رنگ سرخ، به پوشیدن جامه های بی رنگ و ساده قناعت کردم. امّا یکباره عِنان (=افسار) گسستم و گفتم آن می پوشم که شادم کند. امّا در شعر هیچ قید و بندی مرا اسیر نکرد. نمی گویم که پروین در شعر حدّ و مرزی را رعایت می کرد. او هم هر چه می خواست می گفت امّا طبیعت آرام و سرشت موقّر او همیشه در شعرش حضور داشت. غزلهای عاشقانۀ او از عشقی پاک و آسمانی حکایت دارد. هیچ لغزشی یا خلاف عادتی در روایتهای عاشقانۀ او اجازۀ ظهور پیدا نمی کند. تظاهرات عاشقانۀ غزل او در نهایت ظرافت و نگاهداشت حدود ادب است و چنین است که شعر او بیشتر مورد پسند خاصّان و فرهیختگان است. در غزلهای او، گاه توجّه به مسائل اجتماعی به وضوح آشکار می شود و شعر او را گویای اندیشناکیِ سرنوشت مردم وطنش و جهانش می کند. به طور کلّی، طبیعتِ مُنسَجم و انضباط جوی او شعر او را از هر گونه لغزش یا سستی مُبرّا می دارد.

 یک روز در یکی از شماره های مجلّۀ "روشنفکر" اوایل دهۀ سی، صفحه یی مُزیّن به عکس پروین و فروغ دیدم. بالای صفحه عکس پروین دولت آبادی با چشمهای متفکّر و لبان خاموش جلوه می کرد و در پایین صفحه عکس فروغ فرخزاد با چشمهای شوخ و پر فروغ از هشیاری و لبانی خندان، برقی در نگاه که نمی دانستی شیطنت است یا استهزا یا صداقتی که هیچ چیز را پنهان نمی کند. هر دو خودشان بودند با تفاوتی آشکار میان دو خصلت. یاد هر دو گرامی باد، که هردو از ستارگان فروزان شعر ما بودند.

 پروین در مقولات مختلفِ شعر امروز کار کرده است: غزل، مثنوی، شعر نو و خصوصاً شعر برای کودکان و نوجوانان.

 پروین بخشی از اوقات عمر خود را متوجه و مصروف کودکان کرد. به تربیت آنان کوشید و برای آنان شعرهای لطیف و آموزنده و در خور ذوق آنان سرود. او در جسم خود فرزندی نپرورد، امّا، روح خود را به پروردن بسیاری از کودکان گماشت و مادر فرزندان پرشمار شد. خرسندی او و سعادتِ پروردگان او معجزۀ شعر اوست.

 شعر پروین، شعری بی نقص و پر از ترکیبهای بدیع و سرشار از تفکّر و تصویر است. بی هیچ تعصّبی برای مرزبندی یا جانبداری میان کهن و نو. او هر دو را می پسندد، به شرط آن که اصولی و اسلوبی پسندیدنی داشته باشند.

 آیین پروین درستی و راستی و مهرورزیست و در هیچ یک از مجموعه های متعدّد او نشانی از کینه و دشمنی ندیدم.

 نام مجموعه های او را تا آنجا که در دسترس من است یادآور می شوم و امید است خوانندگان از آنچه در دسترسم نبوده است، مرا آگاه فرمایند:

 1ـ شوراب (برگزیده)، 1349؛

2 ـ آتش و آب (گزیده)،1352؛

3 ـ بر قایق ابرها (برای کودکان)، 1373؛

4 ـ مهرتاب (غزلها، مثنویها، چارپاره ها، شعر نو)، 1378؛

5 ـ شهر سنگی (شعر نو)،1382؛

6 ـ در بلورین جامۀ انگور (مثنوی)، 1382؛

7 ـ هِلال نقره یی (غزلها)،1382.

 افزون بر این کتابها، دیوان شعر "جهان مَلک خاتون"، شاعری که همزمان با حافظ شیرازی بوده و با حافظ مناظره و مشاعره ادبی داشته، به تصحیح و اهتمام پروین منتشر شده است. نام این مجموعه "منظور خردمند" است و پروین این نام را از این جهت بر آن نهاده است که حافظ در غزلهای خود، "جهان ملک خاتون" را با عبارت "منظور خردمند" مخاطب ساخته است.

 همّت گماشتن بر درج این دیوان جای سپاس فراوان دارد زیرا در قحط سال شعر زنانه، در ادوار گذشته تاریخ ادبیّات ما، ظهور این دیوان و توجه به این شاعره موجب سربلندی ما زنان است. با این توضیح که زنان ما امکانی برای آموختن سواد نداشتند و قوانین مردانه این راه را بر ایشان بسته است. پس کدام شعر یا کدام اظهار وجود، می توانسته از این شیران در زنجیر ظهور کند و به آیندگان سپرده شود.

 باری سپاس خدای را که به یاری جنبش مشروطیت و آگاهی از قوانین جهان معاصر و برخورد مَدنیّت ها و داد و ستدهای علمی و ادبی و مبارزه با خرافات، امروز هزاران شاعر و دانشمند و پزشک و اندیشه ور داریم که مایۀ آبروی ایران هستند و درود بر زندگان و افتخار بر رفتگان به ویژه پروین دولت آبادی که دلش زنده به عشق بود و نخواهد مرد.

 پروین دولت آبادی در 22بهمن 1304 متولّد [شد] و در روز 27فروردین 1387 از میان ما رفت».

(مجلۀ «بخارا»، سال چهاردهم، شمارۀ 82، مرداد و شهریور1390، صفحۀ620 تا623).

 

چند شعر از پروین دولت آبادی

 

برف

برف آمده شبانه

رو پشت بام خانه

برف آمده رو گلها

رو حوض باغچۀ ما

زمین سفید، هوا سرد

ببین که برف چه ها کرد

رو جادّه ها نشسته

رو مسجد و گلدسته

برف، قاصد بهاره

زمستانها می باره

سلام، سلام، سپیدی

دیشب ز راه رسیدی؟

گل بادام

گل بادام ای سپیدِ سپید

با خود آورده ای ز عید، نوید

تو هم ای تازه سنبل خوشبو

قصۀ عید و نوبهار بگو

نرگس، ای تاج زر نهاده به سر

جوی را دادی از بهار خبر

لاله، ای سرخ روی باغ و چمن

ای به لبخند بازکرده دهن

حرفی از نوبهار می گویی

چون به دامان دشت می رویی

سایه پرور درخت خانۀ ما

نارون، چتر خویش را بگشا

ای بهار، ای بهار سبز بیا

تو بیا جاودان به خانۀ ما

 

درخت کوچۀ ما

درخت ناروَن در کوچۀ ما

دوباره چتر سبز خویش وا کرد

بلند و سرفراز و سایه گستر

یکایک خانه ها را باصفا کرد

 *

 به زیر سایۀ آن می نشینم

به روز گرم تابستانِ سوزان

زمستان سرپناه کودکان است

چو آید باد تند و سرد باران

 *

درخت آشنای مهرپیوند

به آبی میهمان خانۀ ماست

نشاط و شادیِ این کوچه از اوست

درخت خرّم و یکدانۀ ماست

 *

به یک یک شاخه هایش آشناییم

چو گنجشکی که بر آن لانه سازد

سرود دوستی خوانَد به گوشم

نسیم صبح چون برگش نوازد

 

 

کبوتر

دو بال نقره یی را باز کردی

ز روی بام ما پرواز گردی

تو تا آن دورِ دورِ دور رفتی

کجا؟ تا سرزمین نور رفتی

گشودی بال در آن دشت آبی

در آن تابنده روز آفتابی

چو برگردی به بام خانۀ ما

شوی مهمان آب و دانۀ ما

بیا ای پیک آزادی، کبوتر

چه از آزادی و شادی است بهتر؟

 

آموزگار ما

می گشایند باز مدرسه را

مهرماه است، ماه مهر و امید

روز دیدار دوستان آید

می توان باز روی یاران دید

باز آموزگار ما آید

با دلی گرم همچنان خورشید

بگشاید به خنده آن لب شاد

با خود آرد هزارگونه نوید

ای تو آموزگار مهرآموز

می توان با تو داشت گفت و شنید

از نگاه تو دوستی ریزد

بر لبانت سرود صبح امید

 

مادر

مادرم شانه به مویم زد

بوسه ها بر سر و رویم زد

گفت: ای کودک من، امّیدم

نور چشمان من، خورشیدم

گلِ روی تو، گل باغ من است

رنگ چشمان تو، رنگ چمن است

حرف زیبایی و پاکی هایی

تا تو پاکیزه دلی، زیبایی

 

پروانه

پروانۀ رنگ رنگ زیبا

باز آمده ای به خانۀ ما

در گوشۀ پنجره نشستی

تا باغ قشنگ را ببینی

مهمان قشنگ رنگ رنگم

همبازی کوچک قشنگم

امروز که غنچه های زیبا

لبخند زند به صورت ما

من می کنم این دریچه را باز

پروانۀ من درآ به پرواز

 

خدا

به مادر گفتم آخر این خدا کیست؟

که هم در خانۀ ما هست و هم نیست

تو گفتی مهربان تر از خدا نیست

دمی از بندگان خود جدا نیست

چرا هرگز نمی آید به خوابم؟

چرا هرگز نمی گوید جوابم؟

نماز صبحگاهت را شنیدم

تو را دیدم خدایت را ندیدم

به من آهسته مادر گفت: فرزند

خدا را در دل خود جوی یک چند

خدا در بوی و رنگ گل نهان است

بهار و باغ و گل از او نشان است

خدا در پاکی و نیکی است فرزند

بود در روشنایی ها خداوند

به هر کاری دل خود با خدا دار

دل کس را ز بی مهری میازار