Submit to FacebookSubmit to telegramSubmit to Google PlusSubmit to Twitter

«آزرده کرد کژدم غربت جگر، مرا...»!

«آزرده کرد کژدمِ غربت جگر، مرا...»!

ناصرخسرو

«آزرده کرد کژدم غربت جگر، مرا
گویی زبون نیافت ز گیتی مگر، مرا

در حال خویشتن چو همی ژرف بنگرم
صَفرا (=زردآب) همی برآید از اَندُه به سر، مرا

گویم: چرا نشانۀ تیر زمانه کرد
 چرخ بلندِ جاهلِ بیدادگر، مرا؟

گر در کمالِ فضل بود مرد را خطر (=مقام و منزلت)
چون خوار و زار کرد پس این بی خطر، مرا؟
(=اگر قدر و منزلت انسان به بسیاری فضل اوست، چرا چرخ و روزگارِ زبون مرا این چنین خوار و زار کرد؟)
گر بر قیاس فضل بگشتی مدارِ چرخ
 جز بر مقرِّ ماه نبودی مقَر، مرا
(=اگر گردشِ چرخ و روزگار بر پایۀ فضل و دانایی بود، جای من جز جایگاه ماه نبود)
نی،‌ نی، (=نه،نه) که چرخ و دهر ندانند قدر فضل
 این، گفته بود گاهِ جوانی پدر، مرا...
منگر بدین ضعیف تنم زان که در سخن
زین چرخ پرستاره فزون است اثر، مرا

هر چند مسکنم به زمین است، روز و شب
بر چرخ هفتم است مجال سفر، مرا...»

 چند بیت بالا بخشی از قصیده یی است که ناصر خسرو قبادیانی در دوران غربت و آوارگی در سالهای پایانی عمر در روستای کوهستانی و دورافتادۀ «درّۀ یَمگان»، از ولایت بدخشان افغانستان سروده است.
 ناصر خسرو از شاعران معروف پارسی گو و از مبلّغان مذهب اسماعیلی در 9ذیقعده 394 هجری قمری (3سپتامبر1004 میلادی) در قبادیان بلخ زاده شد و در 481قمری (1088م) در روستای یَمگان بدخشان در افغانستان کنونی در آوارگی و دوری از یار و دیار درگذشت.
 ناصرخسرو از دوره جوانی تا 42 سالگی در دربار سلطان محمود و مسعود غزنوی به کار دبیری و منشیگری مشغول بود و پس از شکست غزنویان از سلجوقیان در سال 432هجری قمری، به دربار چغزی بیک، پدر الب ارسلان سلجوقی پیوست و در آنجا نیز به حرفه دبیری پرداخت و از قرب و منزلت زیادی برخوردار بود. در شاعری، به خصوص قصیده سُرایی نیز بسیار معروف بود. امّا معاشرت با پیروان ادیان و مباحثه با آنها برای کشف حقایق آیینهای مختلف، او را به مرور از کارهای دیوانی و دبیری دورکرد و در پی کشف حقایق راه سفر را در پیش گرفت.
 ناصرخسرو به همراه برادر کوچکترش، ابوسعید، و غلامی هندی در روز 5مارس 1046م به قصد زیارت حج، شهر مرو را ترک کرد و روانه حجاز (=عربستان) شد. این سفر هفت ساله بعد از طی «دو هزار و دویست و بیست فرسنگ» در 23اکتبر 1052م پایان یافت.
 سفرنامه ناصرخسرو گزارش دقیق این سفر 7ساله است. ناصرخسرو سه سال از این هفت سال را در مصر به سربرد که المستنصر بالله، هشتمین خلیفه فاطمی، بر آن خلافت می کرد. خلافت او از 427 تا 487 قمری به طول انجامید. ناصر خسرو در سفرنامه اش از مصر و خلفای فاطمی به نیکی یاد می کند و خود او نیز در آن شهر به مذهب فاطمیان (=اسماعیلیان) مصر درآمد و از سوی خلیفه فاطمی به عنوان «حجّت جزیره خراسان (یکی از جزیره ها یا مناطق دوازده گانه دعوت اسماعیلیان) برگزیده شد و پس از پایان سفرش در سال 444هجری قمری و رسیدن به خراسان و به خصوص در شهر زادگاهش بلخ، به تبلیغ آیین اسماعیلی پرداخت. امّا هم شاهان سلجوقی و هم عالمان و مردم خشک اندیش و متعصّب تعالیم او را برنتافتند و به آزارش پرداختند و او را به ناگزیر از یار و دیار خود آواره کردند. در این باره می گوید:
«در بلخ ایمنند ز هر شرّی ـ می خوار و دزد و لوطی و زنبار(=روسپی باز)
گر دوستدار آل رسولی تو ـ چون من ز خان و مان شوی آواره»
 ناصرخسرو پس از مدتی آوارگی و زندگی مخفی در شهرهای مازندران و نیشابور، سرانجام به روستای «درّۀ یمگان» بدخشان در افغانستان کنونی پناه برد و تا پایان زندگی، به مدت 20 تا 25سال در آن روستا در آوارگی گذراند و سرانجام در سال 481هجری (1088میلادی) در همان روستا درگذشت و در همان جا به خاک سپرده شد. مقبرۀ او در روستای «درّۀ یمگان» همچنان پابرجاست و زیارتگاه مردم و پیروان مذهب اسماعیلیان است.
 

Submit to FacebookSubmit to telegramSubmit to Google PlusSubmit to Twitter