Submit to FacebookSubmit to telegramSubmit to Google PlusSubmit to Twitter

باید از شب گذر کنی تا صبح

در سرت شوری و شراری نیست؟
در دلت غیرِ یاس جاری نیست؟

خاک و خاکسترند همدمِ تو؟
در نگاهت گلی، بهاری نیست؟

در چنین راهِ پر فراز و نشیب
چند گوئی که ره سپاری نیست

چند گوئی که کاروان گم گشت
در مسیری که شه سواری نیست

سایه گسترده مهر در همه جا
موسم خفتن و خماری نیست

باید از شب گذر کنی تا صبح
ماندنت دیگر اختیاری نیست

موجی و جوشی از دلِ دریا
در دلت غیر بی قراری نیست

عرصه ی عشق و پا به پا کردن؟
بایدت سر دهی، قماری نیست

جمشید پیمان۹۶۰۵۱۹