Submit to FacebookSubmit to telegramSubmit to Google PlusSubmit to Twitter

در سحرگاه روز 4خرداد 1351 بنيانگذاران سازمان مجاهدين ـ محمد حنيف نژاد, سعيد محسن و اصغر بديع زادگان ـ به همراه دو تن از كادر مركزي سازمان ـ رسول مشكين فام و محمود عسكري زاده ـ تيرباران شدند و در راه آزادي خلق دربند ايران جان باختند.

     حسين شاه حسيني, «از فعالين نهضت مقاومت ملي  ايران و عضو شوراي مركزي جبههٌ ملي دوم» كه «در سال 1351در زندان قزل قلعه بوده», داستان اعدام محمد حنيف نژاد را براي موٌلف كتاب «تاريخ سياسي 25ساله ايران» به شرح زير نقل كرد:  «گروهبان ساقي, مسئول زندان قزل قلعه ... صبح روز 4خرداد1351 ... به سلول من آمد. رنگ پريده و عصبي مي نمود. احوالش را پرسيدم. گفت: امروز شاهد منظره يي بودم كه تا عمر دارم فراموش نمي كنم. حدود ساعت 4 صبح قرار بود حكم اعدام دربارهٌ حنيفنژاد و دوستانش اجرا شود. من هم ناظر واقعه بودم. هنگامي كه به اتّفاق يكي ديگر از ماٌمورين زندان به سلول او رفتيم تا او را براي اجراي مراسم اعدام به ميدان تير چيتگر ببريم, حنيف نژاد بيدار بود. همين كه ما را ديد, گفت: ميدانم براي چه آمده ايد. آن گاه, رو به قبله ايستاد و با تلاوت آياتي از قرآن, دستها را بالا برد و گفت: خدايا, شاكرم به درگاهت. اين توفيق را نصيبم كردي كه در راه آرمانم شهيد شوم... سپس, همراه ما به راه افتاد... او را به طرف ميدان تير حركت داديم. در طول راه تكبيرگويان, شكرگزاري مي كرد و تا لحظهٌ تيرباران بدين كار ادامه داد, گويي به عروسي مي رفت!...» (تاريخ سياسي 25سالهٌ ايران,  نجاتي, ص406).
     ـ خاطرهٌ مرتضي اَديمي از شهادت بنيانگذاران سازمان مجاهدين:
«پاييز سال 1351, زماني كه خدمت سربازي را در پادگان عباس آباد تهران مي گذراندم, قرار شد براي تمرين تيراندازي به ميدان تير چيتگر برويم. وقتي به ميدان تير رسيديم, نفرات گروهان پس از گرفتن مهمّات در محل تعيين شده در  خط آتش مستقر شدند. من اسلحه دار گروهان بودم. بعد از توزيع مهمّات, وقتي به طرف محل استقرار خود مي رفتم, در بين راه متوجه چند جفت كفش شدم كه در گوشه يي افتاده بودند. نمي دانم چرا, ولي احساس خاصي داشتم. مي خواستم بدانم چرا اين كفشها در اين بيابان رها شده اند. به طرف آنها رفتم. سرباز وظيفه يي كه مراقب بود كسي از خط آتش عبور نكند, جلويم را گرفت و گفت سركار دنبال كفشها هستي؟ گفتم آره. انگار دنبال كسي بود كه برايش حرف بزند. با چهره يي درهم كشيده, گفت: 5نفر بودند. بعد بدون اين كه منتظر عكس العملي از طرف من باشد, ادامه داد: همين چند ماه پيش بود, صبح زود آوردنشان اين جا. جوان بودند. نمي دانم چقدر شكنجه شده بودند. حرفهاي او و حالتش بيشتر كنجكاوم كرد. او از چه كساني حرف مي زد؟ سرباز گويي كه صحنه ها دوباره جلو چشمانش مجسّم شده باشند, با خودش حرف مي زد: دل شير داشتند. شعار "مرگ بر شاه" مي دادند. مرتّب فرياد مي كشيدند: الله اكبر. الله اكبر. تا به حال كسي را به شجاعت آنها نديده بودم. هيچ باكشان نبود. انگار نه انگار كه مي خواهند تيربارانشان كنند. چشمهايش پر از اشگ شده بود. با بغض گفت: يك سري از سربازان را آورده بودند كه آنها را اعدام كنند. امّا, هيچ كس توي خط آتش نرفت. هيچ سربازي حاضر نشد به آنها شليك كند. صداي قرآن خواندن و شعارهاي آنها قطع نمي شد. حتّي, اجازه ندادند چشمهايشان را ببندند. افسر آتش كه اين صحنه را ديد, ناچار شد برود يك سري ديگر از نفرات كادر و درجه دار را بياورد. آنها را در خط آتش نشاند و مجبورشان كرد كه شليك كنند. اين كفشها متعلّق به آنها بود... وقتي به پادگان برگشتم هنوز در فكر آن كفشها  و صاحبان آنها بودم. اسلحه دار گروهان, كه يك درجه دار كادر بود, علت گرفته بودنم را سوٌال كرد. داستان را برايش تعريف كردم. گفت: من هم چيزي دارم كه بعداً برايت توضيح مي دهم. فردا صدايم كرد و گفت: مي داني آنها چه كساني بودند؟ گفتم نه. گفت: اين پنج نفر از گروهي بودند كه مهدي رضايي هم با آنها بود. بعد قسمتهايي از دفاعيات مهدي شهيد را برايم بازگو كرد. آن روزها من نه حنيفنژاد را مي شناختم و نه  سعيد محسن و نه هيچ كس ديگري از مجاهدين را. فقط از طريق روزنامه ها با نام مهدي رضايي آشنا شده بودم. امّا, اين را مي دانستم پاكبازاني هستند كه براي آزادي مردم از چنگ رژيم شاه  مبارزه ميكنند و در روٌياي خود آرزو مي كردم كه كاش آنها را مي ديدم...» («بنيانگذاران», از انتشارات سازمان مجاهدين خلق ايران, تابستان 1380، ص164).

نهال نودميده
مسعود رجوي (در مراسم بزرگذاشت 4 خرداد 1373): «در بعد از ظهر پنجشنبه 4خرداد [1351], روزنامه يي آمد كه با شهادت محمدآقا دلمان را از بنياد لرزاند. همراه با او سعيد و اصغر و رسول (مشكين فام) و محمود (عسكري زاده) را هم اعدام كرده بودند... دوباره دنيا تيره و تار شد, امّا, برخلاف زمان دستگيري محمدآقا, اين بار نمي دانم چطور شده بود كه روشن مي نمود كه سازمان ريشه كن نشده است. انگار بذري كه حنيف كاشته بود, روييده و رشد مي كرد...» (بنيانگذاران, ص69).
 «پدر طالقاني» (آيت الله سيد محمود طالقاني) در مراسم چهارم خرداد 1358, بهحق گفته بود: «امروز براي تجليل از شهدايي جمع شده ايم كه از خون پاك آنها, پس از هفت سال سيلابها برخاستند؛ همانها كه براي درهم كوبيدن شرك و بتها و اقامهٌ توحيد به پاخاستند... آنها شاگردان موٌمن و دلدادهٌ مكتب قرآن بوده, گوهرهايي بودند كه در تاريكي درخشيدند. حنيف نژاد, بديع زادگان, عسكري زاده, مشكين فام, ناصر صادق, از همين تابندگان بودند. اينها راه جهاد را گشودند» (بنيانگذاران, ص 167).
ماهنامه «ايران فردا» در روز 8دي 1378 در مقاله يي دربارهٌ روند جنبش ملي ـ مذهبي ايران پس از كودتاي 28مرداد, ضمن بيان شكل گيري سازمان مجاهدين و نقش آن در شكستن بن بست مبارزاتي پس از سركوب خونين خرداد 42, از جمله, نوشت: «در ابتداي دههٌ پنجاه, مجاهدين با فكر نو, مشي نو, سازمان نو و خصلت بن بست شكن و روح فدايي, طرح نوين درانداختند و موج افشان شدند تا آن جا كه پس از ضربهٌ 50 و دستگيري و شهادت رهبران و حتّي, پس از ضربهٌ دروني 54 و تلاشي سازمان, هسته هايي متاٌثر از تفكّر و مشي و منش آنها تشكيل و بروز و ظهور يافت» (بنيانگذاران, ص172).
«پس از شهادت بنيانگذاران و اعضاي مركزيت مجاهدين, اطلاعيههاي متعددي از جانب روحانيان در شهرهاي مختلف صادر شد. ازجمله, در تيرماه 1351, اطلاعيه يي با امضاي «حوزهٌ علميهٌ قم»  صادر شده كه در قسمتي از آن چنين آمده است: «... رزمندگان با ايماني چون حنيف نژادها و سعيد محسن ها, بديع زادگان ها, ناصر صادق ها, باكري ها, از بنيانگذاران سازمان مجاهدين خلق ايران را اعدام كردند و از همين راه خصلت دست نشاندگي و ضداسلامي خود را آشكارتر نمودند. رزمندگان مجاهدي را شهيد ساختند كه اصالتهاي فكري اسلامي و ديد صحيح و انقلابي از قوانين آزاديبخش قرآن تعيين كنندهٌ جهت جنبش آنان بوده و مرگ شرافتمندانهٌ خود را لقاء الله مي دانستند...» در ادامهٌ اين اطلاعيه آمده است: «به دنبال  اين آدمكشيها, روحانيون مترقي حوزهٌ علميهٌ قم به منظور اعتراض به اين وحشيگريها و نيز اعلام پشتيباني از اهداف مقدّس و اسلامي اين رزمندگان, مجلس ترحيم و سخنراني در مدرسهٌ فيضيّه تشكيل دادند و تظاهرات برپا ساختند...» (پيام مجاهد, ش3, مرداد 1351).
اندكي پيش از اعدام بنيانگذاران سازمان, «آيت الله حسينعلي منتظري» در نامه يي به تاريخ 15صفر 1392 (1351) خطاب به خميني نوشت «... چنانچه كه اطلاع داريد عدهٌ زيادي از جوانهاي مسلمان و متديّن گرفتارند و عده يي از آنان در معرض خطر اعدام قرار گرفته اند. تصلّب آنان نسبت به شعائر اسلامي و اطلاعات وسيع و عميق آنان بر احكام و معتقدات مذهبي معروف و مورد توجّه همهٌ آقايان و روحانيين واقع شده است و بعضي از مراجع و جمعي از علماي بلاد اقداماتي براي تخلّص آنان كرده اند و چيزهاي نوشته شده. به جا و لازم است از طرف حضرتعالي نيز در تاٌييد و تقويت و  حفظ دِماء آنان چيزي منتشر شود. اين معني در شرايط فعلي ضرورت دارد. چون مخالفين  سعي ميكنند آنان را  منحرف قلمداد كنند...»
خميني از هرگونه تاٌييد آشكار مجاهدين سرباز زد, اما, «سرانجام, ناگزير شد كه بدون آن كه نام مجاهدين را بياورد, فتواي اختصاص دادن يك سوم سهم امام به جوانان مسلمان ميهن دوست را صادر كند كه در آن روزگار كساني جز مجاهدين نبودند...» (بنيانگذاران, ص176).
        مجاهدين در نبرد روياروي     
پس از ضربهٌ سهمگين شهريورماه1350, موجوديّت تشكيلاتي كه بعدها در زندان «سازمان مجاهدين خلق ايران» نام گرفت, بهكلي, ازميان رفت و بيم آن بود كه ديگر هرگز نتواند كمر راست كند.
شاه تهديد اصلي رژيم خود را خوب مي‌شناخت و در اين مورد كينه‌اش حد و مرزي نداشت: «… همهٌ آنها تروريست هستند… برخي از آنها مي‌گويند ماركسيست اسلامي هستند… اين كشور متعلق بهماست… اين‌گونه افراد را تحمل نمي‌كنيم… من هيچ ترحّمي نسبت بهاين افراد ندارم. هرگز كمترين ترحّمي براي جنايتكاراني كه شما (خطاب به مصاحبه كننده) نام چريك بر آنها مي‌گذاريد… ندارم...  اينها كساني هستند كه بايد از ميان برداشت» (اوريانا فالاچي، مصاحبه با تاريخ، ترجمه ملكي، ص13).
ساواك شاه، سال51 را «سال سرنوشت» ناميد و بر آن شد تا ريشهٌ «خرابكاران»  را بخشكاند. در اين سال «300ماشين ساواك با بالغ بر 900 مأمور گشت، شبانه‌ روز در شكار انقلابيون بودند»(مجاهد، شمارهٌ51، ارديبهشت1359).  «كميتهٌ مشترك ضدخرابكاري» نيز در همين سال، از عناصر ساواك و شهرباني به ‌وجود آمد تا آن دو بتوانند در كار ريشه كن كردن «خرابكاران» يكپارچه عمل كنند. طبيعي بود كه در زير چنين اختناق و پيگردي، «عمر هر چريك، به‌ رغم سرمايه ‌گذاريهاي كلاني كه در امر آموزش او صورت پذيرفته بود، بسيار كوتاه بود… عمر انقلابيون، گاه به تندي يك شهاب، كه لختي آسمان تيرهٌ سياسي كشور را بر مي‌ فروخت، سپري مي‌ شد… در همين دوران كوتاه نيز، پيدا كردن يك خانهٌ كاملاً مناسبت تيمي گاه تا سه‌ماه وقت مي ‌گرفت» (تحليل آموزشي بيانيهٌ تغيير مواضع ايدئولوژيك سازمان مجاهدين خلق، ص37).
شاه در آغاز همين سال براي قدرت نمايي بنيانگذاران و 6تن از  مسئولان بالاي سازمان را ـ‌ در 30فروردين و 4خرداد‌ـ تيرباران كرد. سازمان مجاهدين در 20بهمن1351 ـ‌9 ‌روز پس از شهادت اولين شهيدش، جاودانه‌ ياد احمد رضايي‌ـ با انتشار اولين اطلاعيه‌اش اعلام موجوديت كرد.  رضا رضايي از فرار تا شهادتش ـ‌3 آذر50 تا 26خرداد 1352‌ـ اصلي‌ترين فرد سازمان بود و در تجديد بناي سازمان، در بيرون از زندان، نقش ارزنده‌ يي داشت. او كه «سازماندهي برجسته» بود، با كمك كادرهاي ارزنده‌ يي چون كاظم ذوالانوار و محمود شامخي ـ‌ كه با هم كادر مركزي سازمان را تشكيل مي‌ دادند‌ـ توانست دشواريها و موانع راه سازماندهي دوباره سازمان را از سر راه بردارد. او در فروردين51 نوشت: «… در زير فشار فوق ‌طاقت رژيم به سر مي‌بريم. رژيم به هر قيمت مصمّم به نابودي جنبش است. اگر اين شرايط را از سر بگذرانيم، بقاي ما تضمين خواهد شد» (شرح مختصر زندگي انقلابي مجاهد شهيد رضا رضايي، بهار59، ص13). او اين رهنمود رهگشاي بنيانگذار سازمان مجاهدين، محمد حنيف‌نژاد، را آويزهٌ جان خود داشت كه پس از ضربهٌ شهريور50، در اوج شكنجه‌ هاي ساواك،  به يكي از همرزمانش گفته بود: «اگر از شكستي كه پيش آمد درس بگيريم مي‌ توانيم آن را تبديل به پيروزي كنيم. آن‌ چه به ما ضربه مي ‌زند اشتباه است نه هوشياري و قدرت دشمن. حوادثي كه پيش آمد بر ما ثابت كرد كه دشمن نه تنها از نظر استراتژي بلكه در تاكتيك هم ضعيف است» (مجاهد, ش72, 3خرداد1359). خود او نيز به خوبي آگاه بود كه «ترس و وحشت، يأس از پيروزي، هميشه قربانيانش را از ميان كساني انتخاب مي ‌كند كه نمي ‌دانند از مبارزهٌ خود چه چيزي را طلب مي‌ كنند… آن‌ كس كه با مسئوليت انساني خود آگاه است مي‌ داند كه در هر حالتي تا دم مرگ بايد اين مبارزه را ادامه دهد» (مجاهد، ش72، 3خرداد1359).
رضا رضايي و ياران اندكش در حالي با رژيم سراپا مسلّح و «ژاندارم منطقه»، پنجه در پنجه شدند كه به‌ جز «چند سلاح كمري و يك قبضه مسلسل» سلاح ديگري نداشتند، اما در‌ عوض، عزمشان در مبارزه كاملاً جزم بود و ترديدي نداشتند كه جز با قدرت سلاح و جانبازي، رژيم بيداد را نمي‌ توان به زانو درآورد و از ميان برد. از زبان رضا بشنويم: «… پيروزي در لِفاف سختيها و رنجها و فداكاريها و شهادتها پيچيده است. ما هم از روز اول انتظار نداشتيم كه دشمن در يك صبح روشن با دست خودش تسليم گردد و درمقابل ارادهٌ انقلابي خلق زانو بزند. ما از روز اول هم انتظار نداشتيم كه پيروزي را در يك سيني طلايي به ما تقديم كنند. ما زماني انتظار پيروزي داريم و شاهد آن خواهيم بود كه همهٌ سرزمين ما از خون پاكترين و فداكارترين فرزندانش سرخ و سيراب شود و البته تا آن روز راه زيادي داريم. فرياد رزم‌ آوري انقلابيون، خروش مسلسلها و هم‌ چنين زوزه‌ هاي دشمن، همه نشانهٌ آن است كه جنبش به جادهٌ اصلي خودش افتاده است و سرانجام پيروزي حتمي از آن ماست. (شرح مختصر زندگي انقلابي مجاهد شهيد رضا رضايي، بهار59، ص71).
در «سال سرنوشت»، ساواك بر آن بود تا به هر نحو ممكن «خرابكاران» را ريشه كن كند. روز 21مرداد51 روزنامهٌ كيهان از دستگيري مهدي رضايي، «گل سرخ انقلاب»، خبر داد. مهدي در روز 16 ‌ارديبهشت ... دستگير شد. ساواك ماهها او را شكنجه داد تا مگر ردّي از برادرش رضا، كه رهبري سازمان را به ‌عهده داشت، بيابد، امّا, كليد وحشيانه‌ترين شكنجه‌ ها نيز نتوانست قفل پولادين دهان مهدي را بگشايد. مهدي دلاور در روز 6شهريور در «دادگاه» اول نظامي در اين‌باره گفت: «… جوانان انقلابي ميهن ما را در زير شكنجه‌ هاي وحشيانه و رذيلانه مي‌ گيريد. خود من پانزده روز زير شكنجه بودم و فشار خونم به 5 رسيده بود و 20كيلو لاغر شده بودم… مرا با اجاق‌ برقي سوزاندند، به ‌طوري كه از راه رفتن عاجز بودم و روي زمين و روي سينهٌ خود حركت مي‌ كردم. مأموران شما ـ ‌پرويز ثابتي و…‌ـ در دهان من ادرار كردند… اين ماهيّت رژيمي است كه ما با آن به مبارزه برخاسته‌ ايم. سر تا پاي اين رژيم جنايت است و بي ‌شرمي و هرزگي… ياران انقلابي ما را در زندانها در زير شكنجه به قتل مي ‌رسانند. من به‌ خوبي مي‌ دانم كه سزاي اين گستاخي من، بعد از دادگاه باز هم شكنجه است. بگذار شكنجه كنند؛ بگذار رگ و پوست ما در راه خلق فدا شود؛ تا ظلم هست مبارزه هست، تا مبارزه هست، شكست و پيروزي هست ولي سرانجام پيروزي متعلّق به خلق است. اين را من نمي ‌گويم، اين را تاريخ مي‌ گويد؛ اين را نبرد قهرمانانهٌ خلق ويتنام مي‌ گويد… اين را خلقها مي ‌گويند و خلقها حقيقت را مي ‌گويند».
مهدي قهرمان در بامداد 16شهريور51 پرپر شد. رضا رضايي در همان روزِ شهادت جوانترين همرزمش در نامه‌ يي نوشت: «… ما خود را براي دردناكترين مرگها در راه خدا و خلق آماده كرده‌ ايم… امروز جاي هر مهدي را دهها مهدي ديگر پر مي ‌كند. دشمن به خيال خودش با اين همه كشتار وحشيانه مي‌ تواند نطفهٌ انقلاب را نابود كند. اين احمقها كه با خوش ‌خيالي تصور مي‌ كردند كه با كشتن احمد كار تمام است… هرگز نمي‌ توانستند تصور كنند كه ما از آن پس تا كنون 20شهيد و اسير ديگر بدهيم و هنوز هم مصمّم باقي بمانيم. اين همه جنايت نه تنها هيچ خللي در روحيهٌ برادران ما به‌ وجود نياورده بلكه آنها را سرشار از خشم و نفرت ساخته. امروز احساس برادري و وحدتي كه بين ما وجود دارد بي ‌سابقه است. آب و گل اين وحدت را خون شهيداني چون اصغر و مهدي و احمد و ناصر ساخته است» (شرح مختصر زندگي انقلابي مجاهد شهيد رضا رضايي، بهار59، ص38).
ساواك شاه نه تنها در سال51 ـ«‌سال سرنوشت»‌ـ نتوانست سازمان مجاهدين را از ميان بردارد بلكه تا زماني كه رضا رضايي زنده بود، با وجود تشديد هر چه بيشتر اختناق و جوّ پليسي ـ ‌نظامي، قادر نشد بر آن ضربه‌يي كاري وارد آورد. رضا رضايي دو سال پس از ضربهٌ شهريور50 در اين‌باره نوشت: «… دو سال از شروع جنبش مسلحانه مي‌ گذرد. در اين دو سال با شديدترين، وحشيانه‌ترين و بي ‌سابقه ‌ترين سركوبهاي پليسي…  مواجه بوديم… دشمن از هيچ اقدامي خودداري نكرده است… از شكنجه و تيرباران و زندانهاي لبريز و… ولي چرا باز باقي هستيم؟… نه تنها باقي هستيم بلكه قوي‌ تر از پيش و مصمّم‌ تر از پيش و اميدوارتر از پيش، چرا؟… ما نه تنها در سوراخ نخزيديم بلكه در اوج فعاليت باقي مانده‌ ايم… ما درست سه ‌ماه بعد از ضربهٌ هولناك شهريور (1350) عمليات خودمان را شروع كرديم و امروز چريكهاي زبده‌ يي داريم… هيچ كدام از تلاشهاي وسيع و وحشيانهٌ پليس، قدرت نابودي ما را ندارد… ضامن بقاي ما خونهاي پاكي است كه داده‌ ايم… امروز انقلاب مسلّحانه به مثابه اصولي ‌ترين راه‌ حل در مقابل اين همه جور و ستم… پذيرفته شده است، زيرا مردم به تجربه دريافته‌ اند كه نمي ‌توانند هيچ‌ گونه حق مسلّم خود را به جز از راه اعمال قهر و خشونت طلب كنند. اين آرزوي بزرگ ما بود»… «ديگر جنبش نطفه نيست، نهالي است كه در سخت ‌ترين زمينها و شرايط رشد كرده است و بدون شك در هواي ملايم‌تر و زمين ‌آماده‌ تر به يك‌ باره خواهد شكفت و خواهيد باليد».
 رضايي قهرمان، كه بهمدت يك‌سال و نيم در رأس سازمان مجاهدين بود، در نيمه‌شب 25خرداد1352 پس از نبردي دلاورانه با جنايتكاران ساواك شاه، به‌شهادت رسيد. با غروب زندگي سراسر فدا، پاكبازي و صداقت او، و اسارت يا شهادت مجاهدين قهرمان همرزمش مانند كاظم ذوالانوار، محمود شامخي، مصطفي جوان‌خوشدل و… دفتر حيات ننگين جرياني فرصت‌طلب و خيانتكار در سازمان مجاهدين خلق گشوده شد و اين سازمان بالنده و توانمند را، كه وحشيانه ‌ترين يورشهاي مأموران هار ساواك نتوانست متلاشي كند، از درون درهم شكست و آرزوي ديرينهٌ شاه و ساواكش را برآورده كرد.
عبدالعلي معصومي 4خرداد1392