«باسوادکردن بچه های عشایر در کوهها، بیابانها و جنگلها کار آسانی نبود. بچه هایی که غالبا به ییلاق و قشلاق می رفتند و جا به جا می شدند.

دبستان ایلی ساختمان نداشت. در چادر بود. کودکان روی زیلو می نشستند. تخته سیاه دبستان ایلی تخته سیاه کوچکی بود. تخته سیاه بزرگ را نمی شد بر پشت خر و گاو و شتر بست و به گرمسیر و سردسیر برد. تخته سیاه کوچک هم بیشتر اوقات در کوچ ایل می شکست. نجّار هم برای تعمیر نبود.
 در فصل پاییز بسیاری از مدارس عشایری گرفتار بی آبی می شدند. بچه ها به نوبت در مشکهای کوچک آب می آوردند. سرمای زمستان گرفتاری دیگری بود. تهیّۀ هیزم آسان نبود.
 دبستان ایلی آدرس نداشت. پیداکردنش دشوار بود. این مدرسه اسم نداشت. نمی شد اسم پادشاهی بزرگ، دانشمندی مشهور و شاعری معروف را بر کرباس چادری دوخت و یا از سردر اتاقکی کاهگلی آویخت.
 دبستان سیّار ایل حرکات شمسی و قمری داشت. حرکت شمسی او از قشلاق تا ییلاق بود. حرکت قمری او درون این دو منطقه انجام می گرفت. مردم ایل دنبال آب و علف بودند. در جایگاههای تابستانی و زمستانی هم کوچهای دَوَرانی داشتند.
 معلّم ایلی بار و بندیلش را می بست و با ایل به راه می افتاد. بارش سنگین بود: یک یا دو چادر، زیلوها، تخته سیاهها، میخها و طنابهای چادرها و از همه دشوارتر، دیرکهای بلند چادرها.
 مدرسۀ ایلی خدمتگزار نداشت. بابا و ننه و مدیر و دفتردار نداشت. معلّم ایلی تنها بود.
 در ایل دکّان لوازم تحریر نبود. فروشگاه قلم و کاغذ نبود. کتابفروشی نبود. گچ رنگی نبود. گچ سفید هم کمیاب بود.
 کودکان ایل شناسنامه نداشتند. سنّ و سال آنان مساوی و مشابه نبود. خردسالان و نوجوانان پهلوی هم درس می خواندند.
 آموزگار ایل یک تنه همۀ کلاسها را درس می داد. او به خواهرانش هم درس می داد. مدرسۀ ایل مختلط بود.
 کودک ایل کودک بی پشت و پناهی بود. قوت و غذای راست و درستی نداشت. لباس حسابی نمی پوشید. در هر مدرسۀ ایلی فقط دو سه کودک از خانواده هایی بودند که دستشان به دهنشان می رسید.
 گرفتاریهای معلّم ایل فراوان بود ولی او بیدی نبود که با این بادها بلرزد. شور و شوقش نه چنان بود که به این زودیها خسته شود و از پای درآید.
 آموزگار ایلی همۀ کمبودها و سختیها را پشت سر نهاد و از همۀ آموزگاران کشور جلو افتاد. او از مردم بود و با مردم بود. به زندگی سخت ایلی خو گرفته بود. از رودها و کوه و کُتَلها به راحتی می گذشت. از زدو خوردها بیمی نداشت. از پارس سگ و زوزۀ شغال و کفتار نمی ترسید. از مور و مار و از حشراتی که دور چراغ نفتی شبانه اش جمع می شدند، وحشت نداشت.
 آموزگار ایلی به ساعت نمی نگریست. با طلوع و غروب آفتاب کارش آغاز می شد و پایان می یافت.
 آموزگار ایلی دیپلم نداشت و شاید به همین دلیل بود که توقّع و ادّعای زیادی هم نداشت. او از شغلش راضی بود. به آموزگاری افتخار می کرد. معلّمی را کار کوچکی نمی پنداشت. از این که در کنکورهای دانشگاهها قبول نشده بود، خَجِل و کسل نبود.
 آموزگار عشایر دنبال مرخّصی نبود. در آرزوی انتقال نبود. خودش را به بیماری نمی زد. به تصدیق طبیب نیازی نداشت.
آموزگار عشایری به کسانش درس می داد. به عزیزانش درس می داد و او آنچنان درس داد و آن قدر کوشید تا به محبوبیّت و شهرتی کم سابقه رسید؛ محبوبیّت و شهرتی که مایۀ حسادت عدّه یی از دست اندرکاران آموزشی کشور گشت.
 دریافت جایزۀ سوادآموزی سازمان جهانی یونسکو بر آتش این حسادتها دامن زد.
 
 یکی از این حسودان در جمع بزرگان آن روز مملکت آموزگار عشایری و یارانش را متّهم کرد که با نشان دادن چند دبستان خوش آب و رنگ جنجال تبلیغاتی به راه انداخته اند.
 این بدخواهی و بدگویی به سود آموزگار ایلی بود. دانشگاه تهران فرمان یافت که با کمک دانشکدهای تربیت معلم سراسر کشور دقیقاً تحقیق کند و مشخص سازد که نظامهای چهارگانۀ آموزش ابتدایی در شهرها، در روستاهها، در تشکیلات سپاه دانش و آموزش عشایر در چه وضع و حالی هستند و چه تفاوتی با هم دارند.
 دار و دستۀ بزرگی به سرکردگی رئیس مؤسّسۀ روانشناسی دانشگاه تهران، استاد برجسته یی به نام دکتر نصفت به حرکت درآمد و پس از ماهها پژوهش و تلاش کتابچه یی مستند و مستدلّ منتشرساخت و نشان داد که آموزگار عشایری در کلّیۀ مواد درسی با فاصله یی زیاد از آموزگاران شهری، روستایی و سپاه دانشی برتر و بالاتر است.
 در سرتاسر ایران فقط چهار دبستان ممتاز تهران، که با شهریه های کلان مخصوص اعیان زادگان و ثروتمندان بودند، قدرت رقابت با آموزگار و آموزگاران عشایری داشتند.
 در صفحۀ ۲۳ این کتابچه عبارت زیر به چشم می خورد: "ملاحظه می کنیم که در اکثر موارد رتبۀ امتیاز مدارس عشایری و مدارس ممتاز در یک ردیف هستند و مدارس شهری، روستایی و سپاهی در ردیفهای پایین تر قرار می گیرند"».
ـــــــــــــــــــــــــ
ـ محمد بهمن بیگی، «به اجاقت قسم» («خاطرات آموزشی»، انتشارات نوید شیراز، چاپ چهارم، ۱۳۸۶، ص ۴۱ تا۴۴.