خمینی پیش از تکیه زدن بر کرسی خلافت، و اندکی بعد، برای فریب مردم و استوارکردن پایه های قدرتش، وعده های مردم فریبی را بر زبان آورد، امّا پس از تثبیت قدرت، همۀ آنها را به فراموشی سپرد.

چند نمونه از آن وعده ها:
ـ «در ایران اسلامی علما خودشان حکومت نخواهند کرد... خود من نیز هیچ مقام رهبری نخواهم داشت و از همان ابتدا به حجرۀ تدریس خود در قم برخواهم گشت» (مصاحبه با خبرگزاری «رویتر»، نوفل لوشاتو، ۵ آبان ۱۳۵۷).
 ـ «برای همۀ اقلیتهای مذهبی، آزادی، به طور کامل، خواهد بود و هر کس خواهد توانست اظهار عقیدۀ خودش را بکند» (کنفرانس مطبوعاتی، نوفل لوشاتو، ۱۸آبان۵۷).
 ـ «دولت اسلامی ما، یک دولت دموکراتیک، به معنی واقعی، خواهد بود» (مصاحبه با تلوزیون «بی.بی.سی»، نوفل لوشاتو،۲۰آبان۵۷).
ـ «در جمهوری اسلامی زنها آزاد خواهند بود. در تحصیل هم آزاد خواهند بود. در کارهای دیگر هم آزاد خواهند بود» (مصاحبه با هفته نامۀ «گاردِین»، نوفل لوشاتو، ۲۵آبان۵۷).
ـ «... ما یک حکومت عادل می خواهیم؛ حکومتی که نسبت به افراد، علاقمند باشد و عقیده اش این باشد که باید من نان خشک بخورم مبادا یک نفر در مملکت من زندگیش پست باشد، گرسنگی بخورد. ما چنین حکومتِ عدلی می خواهیم ایجاد کنیم» (به هنگام معرّفی مهندس مهدی بازرگان به نخست وزیری دولت موقّت، در روز ۱۶بهمن ـ «کیهان»، ۱۷بهمن۵۷).
 ـ «... دلخوش نباشید که تنها مسکن می سازیم، آب و برق را برای طبقۀ مستمند مجّانی می کنیم؛ اتوبوس را برای طبقۀ مستمند مجّانی می کنیم... آنها حرف می زنند، ما عمل می کنیم... ما یک مملکت محمّدی ایجاد می کنیم...» (سخنرانی خمینی در فیضیّۀ قم در روز ۱۰اسفند ـ«کیهان»، ۱۲ اسفند۵۷).


 ***


 خمینی به هیچ یک از وعده ها و شعارهای مردم فریبی که سرمی داد، عمل نکرد و برای حفظ قدرتی که برای به دست آوردنش مایه یی از جان نپرداخته بود، به هر تزویر و ترفند و عمل جنایتکارانه یی دست زد و حتی برای حفظ نظامی که «امدادهای غیبی استکبار جهانی» نصیبش کرده بود، جنگی را زمینه سازی کرد و پس از شروع آن هرگز حاضر نشد تن به صلح بدهد و حتی پس از فتح خرمشهر در سوم خرداد۶۱، و عقب نشینی نیروهای عراقی به پشت مرزهای بین المللی و حاضر شدن کشورهای عربِ حامی صدّام حسین به پرداخت غرامت جنگ، تن به صلح نداد و تنور جنگ را هرچه برافروخته تر کرد و اعلام کرد: تا یک خانۀ سالم در تهران باقی است به جنگ ادامه خواهم داد؛ جنگی بیش از یک میلیون کشته و معلول به بارآورد و به گفتۀ رفسنجانی از عاملان ادامۀ این جنگ ایران سوز، این جنگ بیش از «هزار میلیارد خسارت برای ایران به بارآورد»؛ جنگی که دهها شهر را نیمه ویران و چندین میلیون از ساکنانش را بی خانمان و آواره کرد.
 خمینی سفّاک ضدّبشر به جای آن که مردم بپاخاسته و شهید داده و رنج بسیار کشیده و چشم به راه آزادی و آبادی ایران را به بهشتی که وعده اش را به آنها داده بود، برساند، ایران را به جهنّمی تبدیل کرد که در هر گوشه اش بلایی خانمانسوز به جان مردم افتاده است.


 ***


 مردم به پاخاسته دربرابر ستمگریها و اخّاذیها و چپاولگریهای رژیم سفّاک آخوندی در قیامهای ۹۶، ۹۷ و ۹۸ این شعر منسوب به ایرج میرزا را، همنوا، می خواندند و پس از هر بیت آن، «عدالت کجایی؟» را همصدا فریاد می زدند:
 «هر وعده که دادند به ما باد هوا بود/
 هر نکته که گفتند، غلط بود و ریا بود
 چوپانی این گلّه به گرگان بسپردند/
 این شیوه و این قاعده ها رسم کجا بود؟
 رندان به چپاول سر این سفره نشستند/
 اینها همه از غفلت و بیحالی ما بود!
 خوردند و شکستند و دریدند و تکاندند/
هر چیز در این خانۀ بی برگ و نوا بود
گفتند چنینیم و چنانیم، دریغا/
اینها همه لالاییِ خواباندن ما بود!
ای کاش، درِ دیزی ما باز نمی ماند/
 یا کاش که، در گربه کمی شرم و حیا بود!»

 آن واعظ ریایی خون آشام


 «گرچه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود/
 تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود
 خمینی و سرکردگان نظام مبتنی بر جهل و جور و جنایت و تزویز او، برای فریب توده های ناآگاه و چپاول دستمایه ها و ثمرۀ رنج و خون آنها، در ظاهر رِدای زهد و تقوا پوشیدند و در پنهان به هر چپاول و جنایتی دست زدند:
 ـ «واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند/
 چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند» (حافظ)
 خمینی در میدان زهد و تزویر زیایی یکّه تاز بود و حتّی به ظاهر وانمود می کرد که از آزردن یک پشه هم دل آزرده می شود، امّا همین آدم دل مخملی، وقتی دربرابر مجاهدین و براندازان قرار می گرفت، دلش سخت تر از سنگ خارا می شد.
 احمد خمینی: «صفات امام با یکدیگر صد و هشتاد درجه فاصله دارد؛ همان کسی که حاضر است هزاران کافر بی دین را به دَرَک بفرستد, از کشتن مگس خودداری می کند» («سرگذشتهای ویژه از زندگی امام خمینی»، م. وجدانی، جلد دوّم، تهران، ۱۳۶۲، مصاحبه با احمد خمینی).
 اَیادی خمینی پس از مرگ او بسا کوشیدند تا این گجستۀ مردمخوار را بر جایگاه «مرشد کامل»، «امام»، «معصوم»، «حامل امدادهای غیبی» و بالاخره، «حکیم و عارف بی بدیل» بنشانند؛
 ـ گفتند که «امام از اوّلِ تکلیف (=بلوغ)، مراقب تَهَجّد (=شب زنده داری برای خواندن نماز شب) بودند و این عمل، صد در صد، از ایشان ترک نشده» و دیده اند که در وسط بیابان خشک، آبی در برابرشان جاری شد تا بتوانند وضو بسازند (همان منبع، جلد۴، صفحۀ ۱۱۸، مصاحبه با «آیت الله صدوقی»)؛
 ـ گفتند: «کسی که برای خرید یک پنکه در نجف فریاد برمی آورد مرا به جهنّم نفرستید؛ کسی که اجازه نمی دهد یک تلفن، فقط یک تلفن، همسر فرزند شهیدش به ایران بزند و این را خلاف شرع می داند؛
 ـ کسی که در طول پانزده سال حتّی یک بار حاضر نیست به کوفه، که کمی هوایش بهتر از نجف است، سفر کند تا مثل سایر طلبه های فقیر در نجف زندگی کند، همان کسی که یک شب نماز شبش ترک نشده است» (همان منبع، ج۲، ص۱۶، مصاحبه با احمد خمینی) و «در هنگام وضوگرفتن یک قطره آب، اضافه مصرف نمی کند و حتّی بر روی تخت بیمارستانِ قلب هم نماز شب می خواند و ارتباطهای معنوی با خداوند و اهل بیت» دارد و «حتّی یک لحظه از عمر گرانمایه اش را به بیهودگی نمی گذراند»؛
 ـ گفتند: «آن قدر منظّم است که وقتی در نجف بود طلّاب ساعتهای خود را از روی کار او تنظیم می کردند» (همان منبع، ج۲،ص۵۲، مصاحبه با انصاری) و این نظم در تمام لحظه ها، ساعتها و روزهای زندگی او جاری است به طوری که «اگر برنامۀ یک روز آقا را بدانی می توانی آن را در ۲۶۵ روز ضرب کنی و برنامۀ سال او را بفهمی»؛
 ـ گفتند: «ببینید حساسیّت ایشان بر روی مسائل شرعی تا چه اندازه است!»، ایشان «نمازخواندن در اتاقی را که در آن تصویری از انسان یا حیوان باشد، مکروه می دانستند» و «وقتی می خواستند حمّام بروند کلاهی را بر سرشان می گذاشتند» چرا که به اعتقادد ایشان، «سر باز به حمّام یا توالت رفتن مکروه بود». «اگر مردی داخل اتاق می شد و انگشتری طلا به دستش بود، فوراً از او می خواستند که انگشترش را بیرون بیاوردن» (مجلّۀ «زن روز»، خرداد ۱۳۶۹، مصاحبه با فاطمه طباطبایی)؛
 ـ گفتند و نوشتند که «امام راحل از زمرۀ عارفان راستین بود که ... نه تنها عارف کامل که کُمّل نیز شد» و «از جمع عارفان اسلامی که صَلای عشق سرداده اند، در قرن کنونی امام خمینی است که با نثری دلنشین و نظمی شیرین در وصف محبّت و مدیحت عشق و عاشقی لب به گفتار شِکّرین گشوده است» («کیهان»، ۱۳خرداد۶۹).
 گفتند و گفتند و گفتند و هنوز هم این یاوه های هزاران بار تکرارشده را نشخوار می کنند و بر آنند تا با این غازه ها (=سُرخاب ها) لاشۀ گندیدۀ خمینی را بیارایند. امّا تا اکنون از این یاوه ها و ترفندها طَرفی نبسته اند و هرگز نیز از آن طرفی نخواهندبست، چرا که «آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت».
 اگر تا دیروز «علی یزدی و دیگر نگارندگان تاریخ تیمور» توانستند «به خونخواریهای تیمور و سیاهکاریهای او رخت نیکوکاری پوشانند و چنان نامرد خداناشناس را یک مرد دیندار و خداشناس بشناسانند و کسانی را که تیمور با تیغ بیداد خون می ریخته، اینان نیز با زبان زخمها رسانند» (احمد کسروی، «در پیرامون تاریخ»،چاپ دوّم، تهران، ۱۳۵۷، ص۲۲)، امروز دیگر جامعۀ ما «محلّۀ کوران» نیست، چشم بیدار مقاومتی قدرتمند و پرصلابت به رگ و جان آن خون و تپش و پویایی و به چشمان آن نور و نگاه و بینایی داده است.



(هجوم وحشیانۀ «راست قامتان» به نعش خمینی کفن پاره!)

 اگر خمینی، دجّالترین، شقی ترین و خبیث ترین «رهبر» تاریخ امروز جهان نام گرفته است، به برکت نَفَس و رزم و تلاش استخوان سوز شبانه روزی رزمندگان مقاومتی است که عزم جزم کرده اند که درخت آزادی و آبادی و حیات را در میهن به خون تپیدۀ خود برویانند و دیگر به هیچ تیمور و خمینی یی میدان ندهند که خود را با نام «امام» و «مرشد کامل» و «عارف و حکیم معصوم»، به ناروا، بر مردم ستمدیدۀ ما تحمیل کند و تسمه از گرده ها بکشد.
 امروز مومیاگران لاشه های گندیدۀ تاریخ در پرتو روشنایی ایرانگستر خورشیدی که از مشرق قلبهای عاشق رزمندگان عرصه های گوناگون نبرد آزادی دمیده است، بیش از همیشه آبروباخته و رسوا شده اند و سکۀ قلبِ (=تقلّبی) «گندم نمایان جوفروش» از رواج افتاده است. از هم اکنون به روشنی می توان دید که در فردای آزادی ایران، که طلیعۀ فرخندۀ آن پیداست، مردم ما بر گور خمینی و نیاکان تاریخی اش رقص شادی برپا خواهند کرد و طلوع حیات ملّی نوین خود را جشن خواهند گرفت و نقل محفل یارانِ از داغ و درد رهیده این خواهد بود:
 «به شکر تهمت تکفیر کز میان برخاست/
 بکوش کز گل و مُل (=شراب) دادِ عیش بستانی» (حافظ)