این شعر پیشکشی است به همیارانی که نان سفره خود را در نبرد در راه آزادی از نظم و نظام بردگیباوران با میهن خود قسمت کرده و میکنند.

فغان من و تو گمانا بگوش جهان ناید
گمانا که حتی بگوش بلند آسمان ناید
ز دستی که نان میستاند ز بیگانه با لبخند
بجز تیغ بران کشیدن برین خانمان ناید
بجز تیغ خشمی که باید برآید درین میدان
بدستان مردم سلاحی چنان پرتوان ناید
رقیب تو آن خودفروش تبه کار و پندار است
که دفع وی از دست آلوده این و آن ناید
چنان باید او را بکوبی تو ای کاوه از بنیان
که ضحاک دیگر چوکرکس برین آشیان ناید
مبخشد ترا کس کمانی که باید بلند آورد
که جز فتنه از جایگاه انیرانیان ناید
فغان من وتو گمانا بگوش جهان ناید
گمانا که حتی بگوش بلند آسمان ناید