منطق الشیخ. داستان انفجار خشم خلق!

بخت چون از بیت عظما دور شد
زرتمان سیدعلی قمصور شد

در اطاق کار خود مشغول بود
تحت تاثیر "دوا"! شنگول بود

زیر لب می خواند اشعار خفن
می کشیدی نقشه بهر شیخ حسن

تا چگونه سازد او را کله پا
دست او را سازد از قدرت جدا

تا زند با کله او را بر زمین
تا کند فرزند خود را جانشین

چند جن را هم به یاری خوانده بود
روی مبل و صندلی بنشانده بود

هریک از جن ها به کاری اوستاد
از امور نفت تا باران و باد

ناگهان آمد صدای انفجار
مثل رعد و برق هنگام بهار

سیدعلی از جای خود ناگه پرید
ناگهان گشتند جن ها ناپدید

رنگ عاقا زرد شد مثل کره
هیکلش غرق عرق شد یکسره

منشی خود را صدا زد با خروش
گفت کفش و جامه خود را بپوش

رو به سرعت در خیابان دراز
جستجو کن تا نمایی کشف راز

از کجا آمد چنان صوتی بلند
قلب ما را ناگهان از جای کند

خود تو گویی صور اسرافیل بود
بنده را دلواپس "رفتن"! نمود

گاز داد آن منشی و پرواز کرد
جستجوی خویش را آغاز کرد

مدتی رفت و پس از آن بازگشت
پس خبر آورد از شیراز و رشت

از مریوان و کرند و شهریار
وز خیابانهای هر شهر و دیار

هم ز اهواز و ز تهران بزرگ
از زنان شیر و مردان سترگ

گفت عظما، زود برگو کان چه بود
گفت گوشَت این خبر نتوان شنود

گفت ای بزمجه حرفت را بزن
گفت خلقی در خیابان مرد و زن

گفت قربان بود بانگ انفجار
این زمان دیگر شده وقت فرار

در حقیقت آن صدای انفجار
آنکه بربود از شما صبر و قرار

وانچه از چشم شما پّرانده برق
بود بانگ انفجار خشم خلق