تو جامه دوز و من پالان رفو کن!

نمی دانم روا یا نارواییم
به این صورت، ز ریشه از کجاییم؟

مرا چون خود نخوان، از خود ندانم
ز یک آبیم اگر، از گِل دوتاییم

بوَد جنس تو زَر، من زرد چوبه
ولیکن هر دو رنگِ کَه‌‌رباییم  

خموشیِ تو از دَرد و من از ترس
فرو بسته لبیم و بی صداییم

تو طوفان ساز و من طوفان گریزم
قصیده هر دو از دریا سُراییم

تو از خون شهیدان،من؛ لبِ یار
به شعر خود چنین قرمز ستاییم

تو در بندِ ستم، من گیرِ گیسو
چنین هر دو از آزادی جداییم

تو می جویی رهایی،من اسیری
به درگاهِ خدا،دست و دعاییم

من و چو ن من هزاران چهره داریم
نبین ما را چنین که می نماییم

بوَد رؤیایِ ما رؤیایِ دیگر
به یک بستر اگر شب با شماییم

نمی سازی تو با شیخان و شاهان
من و ما خانه زادِ شیخ و شاییم

به درگاهِ خداوندِ زَر و زور
تو غرق بی نیازی، ما گداییم

خراباتی تو و ما اهل مسجد
در این عرصه کجا تو، ما کجاییم

تو جامه دوز و من پالان رفو کن
اگرچه هر دو سوزن آشناییم

من از ناحق مدد خواهم،تو از حق
بوَد پیدا کدامین بر خطاییم

تو صافی، روشنی، ما صوفیانه
نپنداری که  ما هم با صفاییم.