تابستان شصت و هفت

 

آنگاه سینه ی آسمان گسیخت

و ابرهای سِتَروَن

روی تَرَک های عطشناک

جاری شدند

و برکه ها

در هجوم توفان ها خشکیدند

 

من

از آفتاب به دامان غروب گریختم

آنجا بر گستره ی شب،

دیوارها بلند بودند و کوچه ها؛ تنگ

و خانه ها تاریک.

چه دشوار بود آنجا

شناخت شب از مهتاب.

 

ماشین ها خاموش بودند

و کارخانه ها تعطیل!

دست ها بیکار و نَفَس ها

جا مانده در تنگنای انتظار

همه جا را گشتم،

احساس غربت در جانم می‌جوشید و

کهنه ها برایم تازگی داشتند

جز نان که

نه تازه اش در مشامم پیچید

نه کهنه اش!

 

به پشت بام رفتم

چادرشب ها،پیراهن ها و زیر جامه ها 

با وزش ملایم باد تکان می خوردند

و حسی خوش و خواستنی

در خیالم،

آرام می رفصید.

 

ستاره ها در آسمان پراکنده بود و پریشان،

اندک و شمردنی.

فرو ریخته هاشان بر زمین، امّا

از شمار بیرون بودند

دلم شرار زنده در جانشان را

تمنّا می کرد

چشمانم شیفته ی رؤیای زمین گشتند

و از آسمان باز ماندند.

 

از فراز بام

به رخسار شهر نظر انداختم

دو خیابان بزرگ و عمود بر هم بودند و

بسیار خیابان های کوچک‌تر

همه در هم تنیده و سیاه پوش

در تعزیت ستاره های فرو ریخته ی خاموش!