بنگر دمی در آینه ی تو به تویِ خویش

 

در دیگران مجوی نشانی ز رویِ خویش

بنگر دمی در آینه یِ تو به توی خویش

 

چشمت به راه و چاه که منجی رسد ز راه

جانت نشد ملول در این جست و جوی خویش؟

 

حرف پدر نخوانده و راهش نرفته ای

بیگانه را گُزیدی و خواندی عموی خویش

 

ای همنشین و همدمِ سیمرغِ سرفراز

افتاده ای به زاغه ی ننگِ عدوی خویش

 

اروند بی کنار و تو و آبِ خوش گوار

پُر مي کنی زجویِ حقارت، سبوی خویش

 

پرورده در دروغ، دلِ شیخ حیله باز

در او مجوی ذرّه ای از آرزوی خویش

 

با دل گجستگان چو شوی هم عنان به راه

پل بسته ای که بگذری از آب روی خویش*

 

شهر شرف کجاست؟ نپرسیدیش نشان

خو کرده ای به مزبله دارانِ کوی خویش

 

مِهرِ خجسته فال فراخوانَـدَت به صبح

با ظلمت شبانه مکن گفت و گوی خویش

 

دستی برآر و گام بنه در طریق عشق

تا آب فَرّهی بکشانی به جوی خویش

 

*صائب تبریزی گفته است :

دست طلب چو پیش کسان ميکنی دراز

پل بسته ای که بگذری از آب روی خویش