خاطره یی از دلاوری کرامت دانشیان در زندان ساواک شاه

به قلم جاودانه یاد، شکرالله پاک نژاد

    «... تازه چشمهایم گرم شده بود که صدای ضربه های روی دیوار مرا از جا پراند، حدود پنج ماه می ‌شد که این صدای دلنشین را نشنیده بودم. از وقتی که چهار تا از پنج سلول دست چپ را به معتادین اداره (ساواک) داده و توی هر کدام دو، سه نفر خودی چپانده بودند، ارتباطم با دنیای خارج به کلّی قطع شده بود و حالا پس از این مدت، باز صدای مورس بود که از آن سوی دیوار، از توی دستشویی می‌ آمد: بام بام، تَق تَق ــ دو بلند، سه کوتاه، شکری سلام، من کرامت دانشیان هستم.
 آن قدر به هیجان آمده بودم که چند بار جواب را غلط زدم. پریده از خواب به جای شروع برنامۀ قدم زدن بی انتهای بعد از ظهر، در اتاقی به طول دو و نیم متر، تماس با یکی از بچه های قدیمی و بعد لابد با یک دنیا خبر، هر خبر را هم ساعتها مزه مزه کردن، جویدن و با تمام ذرّات وجود جذب کردن... شمارۀ اتاقش ۱۶بود؛ اوّلین سلّول از سلّولهای دست چپ. معلوم شد صدای سرفه هایی که در این دوره امان مرا بریده بود از کرامت است...
     دورۀ اوّل بازجویی اش تمام شده و سخت سرما خورده و مریض بود. تازه امروز صبح از توی سوراخ پنجره مرا وقت رفتن به دستشویی دیده و بلافاصله سعی کرده بود تماس بگیرد امّا نتوانسته بود. حالا در سلولش تنها بود امّا با آمدنش تنهایی من هم به پایان رسیده بود... کرامت را به زودی جا به جا کردند. صدای سرفه هایش از انتهای قسمت پانزده تایی می ‌آمد. 
   وجود هنرمندان سرشناس توی بند، از شدّت فشار کاسته بود. بچه ها از آن سوی بند به هر ترتیب شده، اخبار را به من که در این سو تنها بودم، می‌رساندند.
   یکی از روزها صبح زود داشتم ورزش می‌کردم که درِ سلول آهسته بازشد و ناگهان کرامت آمد توی سلول من. او به بهانۀ نظافت و کشیدن تی به این طرف آمده بود... وقتی تعجّب مرا دید با خنده گفت: امروز نگهبان، زینال است. 
از قرار معلوم زینال، ناظر بازجویی هایش بوده و تحت تأثیر قرار گرفته بود و ستایشش را به این گونه ابراز می‌ کرد. ستایش زندانبان از مقاومت زندانی، جزء بقایای فرهنگ فئودالی تیمور بختیار و ساقی (شکنجه گر) بود که هنوز در رفتار تک و توکی از زندانیان قدیمی به چشم می ‌خورد... 
     کُمون چپی ها در زندان شمارۀ ۳ که تشکیل شد، بیشتر به او نزدیک شدم امّا تا روز دعوای "علی چینی بندزن"، درست او را نشناخته بودم. این بابا از آن ایادی دایرۀ زندان بود که برای فرسوده کردن اعصاب زندانیان سیاسی به داخل بندها می ‌فرستادند. این تیپ زندانیان با حادثه آفرینی های مداوم موجب مزاحمت و سلب آسایش بچه ها را فراهم می‌ کردند. علی از همان آغاز ورود با دیوانگی های خود آینده پر ماجرایی را نوید می‌داد و به زودی امنیّت بند را به کلّی از بین برد. 
   بچه ها وقتی از کنارش می ‌گذشتند حریم نگاه می‌ داشتند و مواظب بودند تا به آنها حمله نکند. به نظر بچه ها راه دفع شرّ علی و خنثی سازی نقشۀ زندانبانان، محبّت به او و جذبش به داخل کمون بود. بالاخره هم او را دعوت کردند و از آن پس بار نگهداریش افتاد روی دوش مهدی، مدیر مهربان کمون که با صبر ایّوبش از غوره، حلوا درست می‌ کرد و بچه ها هم به هر نحو که شده بی نظمی هایش را تحمّل می‌کردند. تا این که یک روز فریدون، دایی کوچک بیژن جزنی، سر سفره به وقاحت او مختصر اعتراضی کرد. اعتراض همان و پریدن علی از سر جایش همان. تا آمدند بچه ها بجنبند علی بندزن، عینک فریدون را به طرفی و خودش را به طرف دیگر پرت کرده بود... و سپس مثل تیر شهاب از جا پرید و از روی کمد جلوِ در، شیشۀ آب را قاپید، ته آن را محکم به زمین زد و با شیشۀ شکسته به جان جمعیّت افتاد.
    پاسبانها خود را کنار کشیدند ‌و علی چینی بندزن، به هر کس که جلوی دستش بود، حمله می‌ برد و با شیشه سر و روی او را پاره پوره می ‌کرد. نفس کش می ‌طلبید و به زندانیان سیاسی دشنام می ‌داد. 
   در عرض یک دقیقه پنج شش نفر را خونین و مالین کرد. کسی یارای نزدیک شدن به او را نداشت. به نظر می‌رسید زندانیان سیاسی جنگ را باخته اند که در این صورت زندان جهنّم می ‌شد. 

   در میان بُهت ترس آلود زندانیان، ناگهان کسی از پیچ راهرو گذشت و برق آسا به طرف علی خیز برداشت. مشت اوّل را که به زیر چشمش زد، شیشه شکسته از دستش افتاد. با مشت دوّمِ کرامت، علی صورتش را بین دو دست گرفت و ناله اش بلند شد. مشتهای بعدی کرامت، که مثل باران فرود می ‌آمد، علی را تا کرد. هجوم ناگهانی بچه ها به وسیلۀ پاسبانها مهار شد. زندانیان سیاسی جنگ را نباخته بودند و این همه از وجود کرامت بود...»

                   («فرهنگ نوین»، مجموعۀ مقالات، چاپ اول، 1359)

 

     بهاران خجسته باد!

     شعر «بهاران خجسته باد» شهید پاکباز، کرامت دانشیان، همرزم دلیر جاودانه یاد خسرو گلسرخی که در 27سالکی در 29بهمن 1352 در میدان چیتگر سر به پای آزادی ایران نهاد و جاودانه شد.

«هوا دلپذير شد گل از خاک بردمید/پرستو به بازگشت زد نغمۀ امید

به جوش آمد از خون درون رگ گياه/ بهار خجسته باز، خرامان رسد ز راه

 

به خويشان، به دوستان، به ياران آشنا/به مردان تيزخشم، که پيکار مي کنند

به آنان که با قلم تباهيِّ درد را/ به چشم جهانيان پديدار مي کنند

بهاران خجسته باد/ بهاران خجسته باد!

 

و اين بندِ بندگي/و اين بارِ فقر و جهل

به سرتاسر جهان/به هر صورتي که هست/

         نگون و گسسته باد! نگون و گسسته باد!»

  ـ شعر «بهاران خجسته باد!» کرامت دانشیان را یاران او در اولین هفتۀ پس از پیروزی انقلاب ضد سلطنتی به صورت سرود تنظیم کردند و در روز 29بهمن57، آن را به خلق قهرمان ایران تقدیم کردند و از سرودهای جاودانه آن دوران شد.

 

     دفاعیۀ دانشیان در بیدادگاه دوّم

   «در بیدادگاه اوّل، بنا به شرایط فاشیستی حاکم بر آن، دفاع مرا ناتمام شنیدید. هم چنین، دفاع دوستم گلسرخی را. امّا من دفاعم، جز دفاع از حقوق توده های فقیر و تحت ستم و حمله به ضدانقلاب و دشمنان قسم خوردۀ مردم چیز دیگری نیست.

   اگر وحشتی از نیروی انقلابی و مبارزات مردم ندارید، و در واقع به مرگ طبقۀ حاکم بر ایران مؤمن نیستید، تاریخ این واقعیت را نشانتان داده و خواهدداد. ایمان ما به پیروزی جنبش نوین ایران و سراسر جوامع طبقاتی جهان، عظیم ترین قدرت ماست. و این را بگویم که مارکسیسم، هیچگاه مورد خوشایند طبقۀ حاکم و وابستگان آنها نیست» («من یک شورشی هستم، عباس سماکار، چاپ دوم، تهران، 1382، ص238).

 

   وصیّتنامۀ کرامت دانشیان

    «مردم ستم کشیدۀ ایران همیشه فرزندان جان بر کف خود را در راه مبارزه بسیار از دست داده اند. این شرط هر مبارزه و جنبشی است. فداکاریها، ازجان گذشتگی ها و مقاومتها کمر دشمن را خواهد شکست و این خام ترین خیال است که مدام فرزندان مردم در اثر خیز انقلابی کشته شوند. این خیال باطل فقط در ذهن دشمن مردم می تواند وجود داشته باشد. جنبش اوج خواهدگرفت، همه گیز خواهدشد و کارگران، کشاورزان و اقشار تحت ستم، زندگی نوین و سعادتمند را صاحب خواهندشد.

   مرگ، ناچیزترین هدیۀ ما برای پیروزی مردم است. هر مرگ دریچه یی است که به روی تباهی بسته می شود. و هر مرگ دریچۀ اسرار است که به روی دروغ، فحشا، فقر و گرسنگی بسته خواهدشد. و آنگاه دریچه یی باز خواهدشد که از آن نور زندگی بتابد. به این نور تن بسپاریم. به این نور.

   فدایی مردم، کرامت دانشیان ـ 29بهمن 1352».  

(من یک شورشی هستم، عباس سماکار، ص257).