با نگاهی به روند روبه رشد جنگ باند ها در درون نظام آخوندی، اکنون به یقین می توان به این نتیجه منطقی رسید که دیکتاتوری ولی فقیه با بحرانی بنام « رهبری » دست و پنجه نرم میکند.
شاخ و شانه کشیدن علیه خامنهای که مسبب تمامی شکست ها برای حاکمیت میباشد، در منطق خود به یک صف آرائی میان جناح های درونی در بالاترین لایه های رژیم راه برده است.
این جملات بدان معنا است که در راس نظام، رقابت شدیدی میان جناحهای مختلف حاکمیت وجود دارد.
در حالیکه خامنهای بظاهر قدرت مطلقه را در دست دارد، اما سکوت عامدانه وی طی هفته های اخیر و نیز دادهها از درون حاکمیت بر وجود جنگی فرسایشی میان باند قلابی اصلاح طلبان از یک سو واصولگرایان و نیروهای نزدیک به سپاه و باند پایداری از سوی دیگر سخن میگویند.
دراین راستا نیز بدلیل نبود هرگونه شفافیت و یا پروسه قانونی شفاف برای تعیین جانشین، به مانند آنچه که در فردای مرگ خمینی و در یک زد و بند میان رفسنجانی و خامنه ای برای جانشینی وی رخ داد، لذا هیچ ساختار رسمی و مشخصی برای این امر پیشبینی نشده، بطوریکه این واقعیت اکنون خود را به یک "بحران" تبدیل کرده است. .
به یقین یکی از بحرانهای بلندمدت که اکنون در راس دیکتاتوری حاکم بر میهن مان عیان گردیده، مسأله جانشینی رهبر بعد ازمرگ خامنهای است. این بحران به دلیل عدم وجود یک پروسه قانونی مشخص برای انتقال قدرت و پراکندگی قدرت میان نهادهای مختلف مانند « ولیفقیه، سپاه، مجلس، دولت و نیزباند های بجان هم افتاده » به یکی از معضلات اصلی برای رژیم تبدیل شده است.
ابعاد این جنگ قدرت بحدی است که اکنون یکدیگر را به « دزدی، فساد » متهم و به « اعدام » تهدید می کنند. برای نمونه کامران غضنفری بصراحت میگوید : « روزی که روحانی اعدام شود روز جشن مردم است».
وی در ادامه می افزاید: « برخی از اتهامات روحانی در حد افساد فیالارض است و چنانچه به همه جرایم او رسیدگی شود، احتمالاً به چند بار اعدام محکوم خواهد شد». (سیمای آزادی ۴ آذر ۱۴۰۴)
واقعیت در این میان آن است که از آغاز بروی کار آمدن دیکتاتوری مذهبی ما همواره شاهد جنگ باندی بر سر دو مولفه « قدرت و ثروت » بوده ایم، اما اکنون بدلیل ضعف عمود خیمه نظام و بدلیل بن بستی بنام « سرنگونی » درسایه مجموعه عظیمی از شکست ها و بحران ها، این جنگ باندی به مداری بالاتر رفته بطوریکه خروجی اصلی آن تنها دیگر قدرت و ثروت نیست، بلکه « شخص ولی فقیه » را هدف قرار داده است.
آخوند خطیب، وزیر اطلاعات بدنام دراین رابطه اعتراف کرده است:
« عمود و محور این خیمه، رهبر است، بنابراین دشمن تلاش میکند مقام رهبری را هدف قرار دهد و در جهتی قدم بردارد که این محور وحدت، پیروزی، پیشرفت، استواری و مقاومت کشور را مورد هدف قرار دهد، گاهی با ترور و گاهی با هجمههای خصمانهای که امروز احیاناً در درون کشور هم به آن میپردازند. کسانی که در این جهت قدم برمیدارند شک نکنیم که یا عامل نفوذی آگاهانه یا ناآگاهانه دشمن هستند» .( همان منبع بالا)
بدین سان موضوع « انتقال قدرت » به فرد دیگری اکنون برسر میزکلیت نظام آخوندی قرار گرفته و به یکی از مهم ترین و بحرانی ترین دغدغه ها تبدیل شده است.
واقعیت دیگر در این میان آن است که دیکتاتوری مذهبی علاوه برجنگ قدرت در درون خود، با بحران هویتی و اختلافات ایدئولوژیک نیز دست به گریبان می باشد. اصل دعوا اکنون برسر « ولایت مطلقه » فقیه و اختیارات « بی حد و مرز » خامنهای و حتی چشم انداز تغییر « قانون اساسی »در این رابطه است!!
دراین راستا نیز پاره ای از اصلاحطلبان قلابی اخیرا با نوشتن «نسخه درمانی»، پیشنهاد کردهاند که در آینده، سیستم رهبری رژیم از « یک مقام واحد به یک نهاد جمعی» تغییر کند تا و بدینسان از تمرکز قدرت در دست یک فرد جلوگیری نموده و رژیم را از مهلکه سرنگونی رهایی بخشند!.
آنچه که تا به امروز به اثبات رسیده، مجموعه بحران های فوق و در سایه هراس از بروز قیامی دیگر که اکنون سیستم اعصاب حکومت را برهم زده است، با یکدیگر درهم آمیخته و باعث تضیف شدید قدرت سیاسی، تصمیم گیری های استراتژیک، شکست اقتصادی و اجتماعی گردیده اند.
در یک جمعبندی اجمالی باید تاکید نمود که دلیل اصلی برای تمامی بحران های فوق به یقین در سه فاکتور مهم نهفته است، نخست وجود واقعیتی بنام عنصر مقاومت در سایه کانون های شورشی و نیروی رزمنده، با یک سیاست مردمی و ملی بنام « سرنگونی »، دیگری شکست های سنگین درسیاست های راهبردی خامنه ای وسپس نقش بیماری وی و نزدیک شدن به پایان عمر.
بدین سان ولی فقیه در چنین مختصاتی، اکنون به مانند قمار بازی است که تمامی دارائی های خود را از دست داده و تنها با چک بی محل به بازی ادامه می دهد!