میهنم ای هزاره ها در بند
ای لبت گشته خالی از گُلخند
غمِ غربت ، شرارِ تنهایی
کرده پُر سینه ی تو چنداچند
ای بلندابلند چون عیسا
جز چلیپا به شانهات ننهند
تا به کی خون ز چشم میباری
تا کجا شرحه شرحه دل، تا چند؟
ای اهورا نشان گرفته ز تو
روح ناهید با تو در پیوند
ای بهاریترین به پاییزم
باغ های جهان به تو فرمند
ای خُنُکسایه، در تو آویزم
تا شَوَم پُر زِ حسّ سبزِ پرند
تا رها سازمت از این تلخی
تا شوی باز سرفراز وُ بلند
تا شوی چون بهار گلباران
تا زَند عشق با دلت پیوند!
سایهات مستدام بر سر من
از حضورت همیشه ام خورسند
شب تارم به یاد تو روشن
ای فراتر از آفتابِ بلند
تا تویی دستگیر من در راه
نه شوَم گم، نه پا نهم در بند
تا رها سازمت از این ظلمت
به دلم، باوفاترین، سوگند:
جان سپارم برای تو آسان
رو به سختی، سِتادهام چو سهند.
جمشید پیمان،چندم اسفند۱۴۰۴