جاودانگی و درگذشت شیرزن والای مجاهد خلق کبری مختار عضو شورای مرکزی سازمان مجاهدین خلق ایران

 

جاودانگی و درگذشت شیرزن والای مجاهد خلق کبری مختار

عضو شورای مرکزی سازمان مجاهدین خلق ایران در اثر ایست قلبی در پاریس

قهرمان مجاهد خلق کبری مختار عضو شورای رهبری مجاهدین در سال ۱۳۷۶ از فرماندهان و معاونت‌های ارتش آزادیبخش ملی ایران در سال ۱۳۶۸ بود. در سال ۱۳۷۱ به عضویت شورای ملی مقاومت ایران در آمد.

خواهر مجاهد کبری مختار متولد ۱۳۳۵ در تهران در دوران قیام ضدسلطنتی گمشده خود را در آرمانهای مجاهدین یافت و تا روز جاودانه شدن علیرغم بیماری شدید قلبی لحظه ای در مجاهدت درنگ نکرد. او ۱۲ سال با عمل پیوند قلب بسر برد.

او پس از انقلاب ضدسلطنتی از مسئولان بخش کارمندی در سازمان مجاهدین بود و نقش برجسته یی در سازماندهی کارمندان هوادار سازمان در تهران ایفا کرد.

پس از ۳۰خرداد به یاران مجاهدش در پایگاههای مخفی سازمان ملحق شد و تا سال ۱۳۶۲ بخشی از نبردهای روزانه واحدهای عملیاتی در تهران در «هنگ حنیف» را هدایت می‌کرد.

قهرمان مجاهد خلق کبری مختار در عملیات آفتاب، چلچراغ و فروغ جاویدان، فرماندهی شماری از واحدها را به عهده داشت.

او در جریان کودتای ننگین ۱۷ژوئن مورد هجوم عوامل این کودتای ارتجاعی استعماری قرار گرفت، بشدت مضروب و دستگیر گردید اما به رغم بیماری سنگین قلبی در زندان به اعتصاب غذا مبادرت کرد.

خواهر مجاهد کبری مختار سالیان در سازمان خارج کشور مجاهدین و همچنین دفاتر رئیس جمهور برگزیده مقاومت در خارج کشور به کار مشغول بود.

خانم مریم رجوی فقدان دریغ انگیز قهرمان پاکباز مجاهد خلق کبری مختار با ۴۷ سال سابقه مبارزاتی و تشکیلاتی را تسلیت گفت و او را سرمشقی درخشان در مبارزه زن ایرانی برای رهایی و برابری و پیشتازی در نبرد برای آزادی توصیف کرد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

بگو می‌شنومت؛ یادنامه‌ای برای کبری مختار

در هر شرایطی که بهش زنگ میزدم حتی زمانی که موردی براش پیش میومد و در کلینیک درمانی بود، تلفنش رو روشن می کرد و با صدای آروم می گفت : فهیم ، فلان جا هستم ولی بگو می شنومت !!

یک پروژه مهم سیاسی داشتیم ولی چطور ٢٤ ساعته که براش پیغام گذاشتم ولی هنوز تیک آبی نخورده ؟!!

با خودم گفتم اون هم از من بدتر ! یک سر دارد و هزار سودای آزادی خلق و میهن در سر !!

حتماً اگر فارغ شود جواب می دهد.

صبح بود و خیلی سریع آماده شدم چون سفر طولانی پیش رو داشتم و کوله پشتی ام رو به داخل ماشین پرت کردم و استارت زدم که یک دفعه تلفنم زنگ خورد!!

نگاهش کردم و دیدم خواهر " میم " هست .

با خودم گفتم که " اوه نه الان نمی تونم جواب بدم و در وقت مناسب باهاش تماس می گیرم" .

یک دفعه دیدم پیغام صوتی اومد که " فهیمه لطفاً قبل از رفتن به سفر با من تماس بگیر کار واجبی باهات دارم "!!

بلد نیستم اسمش رو چی بذارم ؟ آخه من همیشه از خیلی ها و بخصوص خواهر " میم " پیام در یافت می کردم ولی اینبار در همون لحظه احساس متفاوتی داشتم و بدون اطلاع از هر خبری ، یک دفعه ته دلم خالی شد و احساس میکردم که این صوت حامل خبر خوشی نیست !!

بهر حال بی اراده انگشتم به سمت علامت سبز رنگ تلفن رفت و از اونور گوشی، خواهر " میم " گفت:" فهیمه چکار میکنی ؟ خوبی ؟ گفتم : " آره ولی نمیخواستم بهتون جواب بدم چون خیلی عجله دارم برای سفر ".

گفت" اتفاقاً زنگ زدم که بهت بگم باید بهترین تلاشتون رو بکنید "!!

بهش گفتم " چرا تُن صدات عوض شده؟ از سارا خبر ندارم ، پیغامم رو چک نکرده!! اصلاً تو اوکی هستی ؟؟

گفت : " برای همین بهت میگم که بهترینت رو انجام بده چون اون از بالا شاهده و نظاره گر تو و همه شما !! ".

وای خدایا چی می شنیدم ! انگار هنوز خواب بودم و یا گیج بودم ؟ ! دوباره برگشتم داخل خونه و نشستم روی زمین و تکیه به دیوار و سرم رو کوبیدم به دیوار و با صدای بلند شروع کردم به گریه و شیون !!

آخه چطور ممکن بود؟

میدونستم که قلبش امانتی عزیز و خوبی از طرف یک انسان شریف بود که سالها پیش دریافت کرده بود!! میدونستم که مرگ حق هست!! میدونستم که او سالها پیش مرگ را به سُخره گرفته بود !! میدونستم عقاب تیز پرواز ما ، فرمانده نبردهای نفس گیر ارتش آزادیبخش ملّی بر علیه تمامی سیاهی و تباهی ارتجاع هرگز به نیستی و خمودی ایمان نداره ولی در این لحظه من بودم که احساس تهی بودن می کردم ، احساس تنهایی و ….

خواهر " میم " گفت: حالا تنهات میذارم و بعد که عزاداریهات تمام شد راست قامت بایست و مثل سارا استوار و مصمم، پرچمش رو در دست بگیر که او شاهد هست !!.

دوباره سوار بر ماشین شدم ولی با حال بسیار عجیب !! نمی دونستم مسیر ٨ ساعته را چگونه باید رانندگی کنم ؟ داغدار و عزادار بودم ! در تمام طول راه ، بارها و بارها ترانه " دلتنگ بهار " که از دل سوگ و ایستادگی مردمم جاری شده بود و از زبان " نیما " خواننده مقاومت باز خوانی شده بود را گوش کردم ، خاطراتش را مرور کردم ، مصیبتها، رنجها، اسارتها، شکنجه ها، دربدریهایمان از مقابل چشمانم یکی بعد از دیگری رژه می رفتند تا اینکه به نقطه ای رسیدم که صدای خواهر " میم " در گوشم طنین انداخت که " عزاداری و افسردگی برای شجاعترین زن شاخص مجاهد خلق قدغن !!".

بلی نامش" کبری مختار " بود ولی من سارا صداش میکردم !!

زنی که این شانس رو داشتم که مدتی به عنوان " همرزم !! هم تیم !! و یا بقول خودش " تن واحد فهیمه " در کنارش باشم حال مجازی و یا چندین مرتبه حضوری !!

زنی که هیچگاه از خودش نگفت !! ننوشت!! ولی به تو جرأت می داد که حضورت را اثبات کنی ، تو را با خودِ واقعی ات پیوند می داد، سازگار می کرد و نقشه مسیرت را تحسین می کرد .

تن واحدی که حتی در نیمه های شب از بینگ بینگ پیغام تلفنی ام خواب را بر خود حرام می کرد و پاسخگو بود !!

دردهایم را می شنید و با لحظات شادم مثل کودکی پاک همراه با من قهقهه سر می داد !!

کوه صبر بود!! در هر بن بستی، تنگنایی، و به خیال خودم شکستی و کم آوردنی ، آماج دعواهای من بود!! می گفتم و هی می گفتم بدون توقف و او می شنید !! گاهی اینقدر سکوت می کرد که فکر می کردم تلفن قطع شده !! ولی می گفت نگران نباش می شنومت!!

خدا حافظی می کرد و پیش خودم می گفتم دیگه حتماً این دفعه از من خیلی ناراحته و دیگه بین من و او تمام شد !!!

فردا زودتر تماس می گرفت و با لحن بسیار مهربان و خوشی می گفت" درود بر شما خانوم !! خوب استراحت کردی ؟ و من دوباره و دوباره شرمنده وقار و فدای اخلاقی اش می شدم !!

آخر او سارای خشک و خالی نبود بلکه یک مجاهد خلق بود !!

روزی از او پرسیدم، بعد از این همه تلخی چی می مونه؟

گفت، ریشه ای که هنوز زنده ست.

پرسیدم خسته نشدی؟

گفت، گاهی خسته چرا، !! ولی ایستاده ایم !!

آری سارای مهربانم ،

من و تو بارها خندیدیم.

ما بارها به رنج هایمان خندیدیم.

ولی رنج ، مثل زیبایی ِ و ابهت و شکوه یک زن مجاهد خلق ، فراموش نشدنی است.

سارای عزیزم !! قسم به لحظاتی که تمام توان تحملت

به پایان رسیده بود اما تو دوباره دوام می‌ آوردی تعهد می دهیم که تا پایان بایستیم.

عزیزِ من،

تو در روزگاری زندگی کردی که دوام آوردن کار بزرگی بود !!

دوام آوردنت را گرامی می دارم

خواهر کوچک و دلتنگت " فهیمه "

برگرفته از فیس بوک خانم فهیمه کوشنی