پروفسور حسین سعیدیان
یادداشتی بر مانیفست ایستادگیِ شش جاودانه فروغ
خواندن بیانیه شش مجاهد سربدار، تجربهای تکاندهنده و عمیق بود. این متنِ را نه یک بار، دوبار، بلکه چندین بار با دقت خواندم و هر بار، بیش از پیش تحت تأثیر آن قرار گرفتم. در نخستین مواجهه، تأثیر عاطفی آن چشمگیر بود؛ اما در بازخوانیهای بعدی، آنچه بیشتر جلب توجه میکرد، انسجام فکری، شفافیت زبان و آرامشی بود که در سراسر متن حفظ شده است. نوشته دقیقی است، که جای خود را در تاریخ روشن میکند و از موضعی مشخص سخن میگوید.
عبارت «ماییم که طرحافکنِ پایانِ شماییم»، جوهرهی بیانیهی شش مجاهد قهرمانی است که جایگاه خود را از زندانیِ محکوم، به فاتحانِ معنویِ تاریخ تغییر دادند. این جابهجایی زاویهٔ دید، شاید مهمترین ویژگی این بیانیه باشد. آنچه بیش از هر چیز مرا منقلب کرد، سادهگویی، حس صداقت، و شفافیت بینظیرِ کلامشان بود؛ گویی واژهها بدون هیچ واسطهای، مستقیماً از اعماق قلبشان برآمده بودند تا بر دلِ هر خوانندهای بنشینند. این نامه، تنها یک نوشته نیست؛ انعکاسِ زلالِ ایمانی است که حتی در آستانهٔ دار هم با چنین صراحت و زیباییِ کلامی سخن میگوید. صمیمیتی که در سطر سطرِ آن موج میزند، چنان زنده و پرکشش است که فاصلهها را از میان برمیدارد و خواننده را در آن لحظاتِ سرنوشتساز، در کنارِ آنها قرار میدهد.
بیانِ این شش مجاهد قهرمان، وصیتنامه نیست؛ مرثیه هم نیست. فریاد بلندی است برای آزادی که حتی در سایهٔ چوبهٔ دار، بر انتخاب و مسئولیت تأکید میکند، و دیکتاتور و دار را به سخره میگیرد. فرماندهها و اعضای کانونهای شورشی، وحید بنیعامریان، سیدمحمد تقوی، بابک علیپور، پویا قبادی، ابوالحسن منتظر و اکبر دانشورکار، در روزهای اخیر به جوخههای اعدام سپرده شدند؛ اما آنچه از خود به جای گذاشتند، مانیفست آزادیخواهی و اعلامِ حضور ابدی در قلب تاریخ ایران بود. به صداهایی صاحب موضع بدل شدند؛ صداهایی که تصمیم گرفتهاند چگونه دیده و خوانده شوند.
آنها در یک بیان فشرده و منسجم، تاریخ ۱۲۰ سال مبارزهٔ بیوقفهٔ ایران را ورق زدند. از سنگرهای ستارخان و مشروطه، تا جنگلیهای میرزا کوچکخان؛ از قاضی محمد و پیشمرگههای کردستان تا مصدق و فاطمی؛ از شکنجهگاههای ساواک تا میلیشیاهای نوجوان و اوین و خاوران. هدف این مرور، فخرفروشی تاریخی نیست. آنها خود را استثنا نمیدانند؛ خود را ادامه میدانند. آنها خود را نه افرادی تنها، بلکه حلقهای نوین در زنجیرهٔ بلندِ مقاومت دانستند. بهجای تأکید بر فردیت، بر تداوم تأکید میکنند؛ و دقیقاً در همینجاست که متن حالت آموزشی پیدا میکند. با خواندنِ کلماتشان، گویی تمام شهیدانِ راه آزادی با صدای این شش نفر دوباره ایستادند و فریاد آزادی سر دادند.
»ما پیش از این نیز در تاریخ ایران، صدها هزار بار اعدام شدهایم«!
این جمله اغراقآمیز نیست، اگر آن را نه بهعنوان عدد، بلکه بهعنوان توصیف یک الگوی تکرارشونده بخوانیم: سرکوب، حذف، و بازتولید مقاومت. این شش انسانِ انقلابی و از سرمایههای انسانی و مبارزاتی مقاومت ایران، در سایهٔ چوبهٔ دار، نه با التماس، که با زبانی حماسی و صریح، تاریخ را دوباره نوشتند. آنها با آرامشی که فقط در سیمای عاشقانِ حقیقی آزادی دیده میشود، با یادآوری "پیام بهروز،" بر چهرهٔ استبداد خونریز فریاد زدند: «ما بر سر جانمان با شما چانه نمیزنیم!» در مواجهه با مرگ، از زبان طلب و ترحم استفاده نمیکنند. آنچه دیده میشود، نوعی پذیرش مسئولانهٔ پیامد انتخاب سیاسی است. یادآوری "پیام بهروز" یک ژست قهرمانانه نیست؛ بیان مرز است؛ مرز میان تسلیم و ایستادن.
آنها انسانهایی تحصیلکرده و توانمند بودند؛ کسانی که میتوانستند مسیرهای ایمنتری برای زندگی شخصی خود انتخاب کنند. آنچه این متن را آموزنده میکند، دقیقاً همین نقطه است: انتخابِ آگاهانهٔ تقدم امر آزادی خلق بر منفعت فردی. این ویژگی، فارغ از هر گرایش سیاسی، میتواند برای نسلی که به دنبال آزادی و کرامت است، الهامبخش باشد.
دلیل اصلیِ اعدام این شش مجاهد، نقش کلیدی آنها در «کانونهای شورشی» بود. اعدامِ آنها تلاشی برای سرکوبِ یک «استراتژی زنده» بود؛ استراتژیِ سازمانیافتهای که رژیم از نفوذ اجتماعی و هدفمندیِ آن به وحشت افتاده است. رژیم با اعدام این مجاهدان قصد داشت پیوند میانِ آرمانِ آزادی کانونهای شورشی و بدنهٔ معترضِ جامعه را قطع کند، اما حقیقت این است که شهادتِ این فرماندهها و اعضای کانونهای شورشی، بنزینی بر آتشِ زیرِ خاکسترِ خشمِ عمومی است.
میانِ اندوهِ فقدان و شکوهِ یک انتخاب
در برابر چنین متنی، احساس من میان دو قطب در نوسان است. از یک سو، اندوهِ فقدان انسانهایی که هر کدام میتوانستند نقشهای مهمی در آیندهٔ جامعه ایفا کنند؛ و از سوی دیگر، احترامی عمیق نسبت به انتخابی که با آگاهی کامل انجام شده است. صمیمانهترین تسلیتِ من نثار خانوادههای صبور و داغدارشان باد. تسلیت، واقعیتی انکارناپذیر است؛ اما توقف در سوگ، تمام حقیقت این تجربه را منتقل نمیکند.
این شش مجاهدِ سرفراز با آگاهیِ کامل، جانِ شیفتهی خود را وثیقهی آزادی کردند. حماسهی آنان گواهی است بر پیوندِ عمیق، آرمانی و معنوی با آموزگاران و راهبران عقیدتی خود، آقای مسعود رجوی و خانم مریم رجوی، که مسیرِ آزادی را برای همه ما ترسیم کردهاند؛ پیوندی که با وجود سانسور و سرکوب گسترده، ریشهدار باقی مانده است.
لذا با قلبی آکنده از احترام، تسلیتِ عمیقِ خود را نثارِ این آموزگارانِ بزرگ میکُنم؛ چرا که میدانم بیش از هر کسی سنگینیِ این فقدان را حس میکنند و قلبشان از این زخم جریحهدار است. اما در عین حال، این شکوفاییِ سرخ را به ایشان تبریک میگویم. این ایستادگی و جانفشانیها، ثمرهی یک آرمان شصتساله و نتیجهی شصت سال مقاومت، پایداری و پرداختِ بهاست. آنان بار دیگر پیامِ شهیدِ بزرگوار موسی خیابانی را طنینانداز کردند که: «مجاهدین از بین رفتنی نیستند!»
میتوان و باید این بیانیه را خواند و از آن آموخت. شاید یکی از مهمترین درسهای آن این باشد که مقاومت، مفهومی انتزاعی یا صرفاً احساسی نیست؛ بلکه نتیجهٔ انتخاب آگاهانه، سازمانیافتگی و پذیرش مسئولیت است. این شش نفر نشان دادند که حتی در تاریکترین زمستانها، مقاومت با تصمیمهای کوچک اما پیوسته زنده میماند: تصمیم به ایستادن، به حفظ کرامت، و به مقدمداشتن سرنوشت انقلاب بر امنیت فردی. همین انتخابهاست که امکان آینده بهتری را قابل تصور نگه میدارد.
و همین ایستادن است که امید به بهاران آزادی را زنده نگه میدارد.
یادشان و راهشان گرامی و جاویدان باد!