حجاب، اگر به مثابه «انتخابی اندیشیده» دیده شود، دیگر صرفاً یک تکه پارچه نیست؛ بلکه روایتی است که بر تن نوشته میشود، روایتی از باور، هویت، و شیوهی «بودن در جهان»
(In-der-Welt-sein) است. این انسان (یا به تعبیر مارتین هایدگر «دازاین» Dasein) آن نوع موجودی که میتواند دربارهی بودنِ خودش پرسش کند، یعنی همانگونه که هر سبک پوشش، از سادهترین تا جسورانه ترین، حامل معنایی پنهان یا آشکار است، حجاب نیز زبانی است؛ زبانی که از درونِ یک جهان معنایی برمیخیزد. آنگاه که کسی «دیگری» را به محک پرسش میکشد، «چرا حجاب داری؟»، اگر این پرسش از افقی نابرابر و با پیش فرض برتری برآید، دیگر جست وجوی فهم نیست، بلکه نوعی مرزبندی است. گویی پرسشگر، بیآنکه تصریح کند، خود را معیار ِ «نرمال» تعریف کرده و دیگری را در موقعیت «نیازمند توضیح» مینشاند. در چنین فضایی، پوشش نه یک انتخاب، که یک اتهام خاموش میشود. این نگاه، بیش از آنکه دربارهی حجاب باشد، دربارهی «انحصارِ و یا سلطه تعریف» مفاهیم است: اینکه چه کسی حق دارد بگوید چه چیزی عادی است و چه چیزی نه. وقتی یک سبک پوشش به مثابه معیار ِ سنجش تثبیت میشود، سایر سبک ها ناگزیر به حاشیه رانده میشوند، با برچسبهایی چون «سنتی»، «غیرمدرن»، یا «نامعمول». اما این برچسبها، بیش از آنکه حقیقتی عینی باشند، بازتاب عادتهای فرهنگی و هژمونیهای ناپیدا هستند.
اگر هر پوشش را پژواکِ یک «زیست جهان» بدانیم، دیگر نمی توان یکی را بی طرف خواند و دیگری را ایدئولوژیک. همانطوریکه بی حجابی یا نوع خاصی از مْد نیز حامل ارزشهایی است، حجاب هم از دلِ یک دستگاه معنایی سر برمیآورد. هیچ پوششی در خلأ شکل نمیگیرد؛ هر کدام، پژواکی از تاریخ، فرهنگ، سلیقه، دستگاه ارزشی و انتخاب است. پس مسئله نه «داشتن یا نداشتن حجاب»، بلکه «حقِ معنا دادن به انتخابها»ست. جهان عادلانه تر، جهانی است که در آن، پوشش ها نه بر اساس نزدیکی یا فاصله از یک معیار مسلط، بلکه به مثابه بیان های متکثر از انسان بودن فهمیده شوند. در چنین جهانی، پرسشها اگر هم طرح میشوند، از سر کنجکاویِ همدلانهاند، نه از موضع داوری. و چه زیباست آن جهانی که در آن به جای آنکه پوشش را دیواری برای جدایی کنیم، آن را پنجرهای بدانیم برای دیدنِ دیگری، در تمام تفاوتهایش، در تمام روایتهای نانوشتهای که بر تن دارد.
تبعیض در دل پارادکس
آیا سوال کننده در رابطه با یک پوشش معین، ذهنی گرفتار در تناقض ندارد؟ از طرفی ادعای آزادی در تمامی عرصه ها، اما همزمان به سوال کشاندن یک نوع پوشش معین که می تواند از روی اختیار و آگاهی صورت گرفته باشد. این تناقض در همه پهنه ها حضور دارد. نگاهی مملو از پیشداوری. طرح این سوال که چرا یک زن زندگی خصوصی ندارد، نشان از این دیدگاه است که زیست انسان گوییا در آن خلاصه می شود. قلمروهای دیگر زندگی یا آگاهانه از افق دید حذف می شوند یا سوال کننده از آنها درکی عمیق ندارد. آیا میتوان انسانی را تصور کرد که نه سودایِ خانواده در سر دارد، نه در لذتهای مألوف ما نشانی از لذت مییابد، و حتی «لذت» را با تعریفی دیگر، در افقی دورتر و ناآشنا معنا میکند؟ در تاریخِ اندیشه، کم نبودند آنانی که آگاهانه از خلوتِ زندگیِ شخصی گذشتند، تا بی مزاحمتِ دلبستگیها، راهِ آرمانِ خویش را پی بگیرند. تاریخ اندیشه، سرشار از انسانهایی است که از الگوهای رایج فاصله گرفتند، نه از سرِ محرومیت، بلکه از سرِ انتخاب. آنان نشان میدهند که «لذت» و «زندگی خوب» مفاهیمی یگانه و تثبیت شده نیستند، بلکه میدانهایی باز برای تفسیرند. آنچه ما لذت مینامیم، اغلب محصولِ یک توافقِ جمعی است؛ اما هیچ ضرورتی ندارد که هر فرد، خود را در این توافق حل کند.
در تاریخِ مبارزه، چهرههایی بودهاند که زیستن را نه در مدارِ عادت، که در افقِ آرمان معنا کردند؛ و برای آن افقِ دور، از نزدیکیِ آسودهٔ زندگیِ معمول دل بریدند. انسانهایی که از «داشتن»های مرسوم چشم پوشیدند تا «بودن» را به شکلی دیگر تجربه کنند، گاه حتی از پیوندی چون ازدواج، که برای بسیاری بدیهی و طبیعی است. إسحاق نیوتن، که هرچند انقلابی در علم بود، اما زندگیاش را در انزوای پژوهش گذراند و پیوندی خانوادگی نیافرید. در میان فیلسوفان، میتوان از ایمانوئل کانت یاد کرد؛ ذهنی منظم و دقیق که زندگیاش را چنان وقفِ اندیشه کرد که هرگز به سوی ازدواج نرفت. یا فریدریش نیچه، که در تنهاییِ تند و تیز خود، جهان را از نو تفسیر میکرد و پیوندی پایدار با دیگری نیافت و باروخ اسپینوزا نیز، با آن زیستِ ساده و خلوت، ترجیح داد در سکوتِ تفکر بماند تا در هیاهوی روابط معمول. این انتخابها، نه نشانهی «نقصان»، که بیانِ نوعی دیگر از بودناند؛ گونهای از زیستن که در آن، «عشق» به شکلِ دیگری ظهور میکند، عشق به حقیقت، به آزادی، به تغییر. برای چنین انسانهایی، معنا در جایی دیگر لانه دارد؛ جایی که شاید با تعریفهای رایج از خوشبختی همپوشانی نداشته باشد. پس وقتی از «زندگی» سخن میگوییم، شاید باید بپذیریم که این واژه، یک چهره ندارد. برخی آن را در گرمای یک خانه مییابند، و برخی در سرمای راهی که به سوی افقهای دور میرود. هر دو، اگر از سرِ آگاهی و انتخاب باشند، روایتهایی معتبر از انسان بودناند، روایتهایی که نباید سنجیده شوند، بلکه باید فهمیده شوند. بسیاری از زنان برجسته زیستی خارج از سنتهای شناخته شده زمان خویش برگزیدند: آنجلا دیویس، ایسنا آرموند، رزا لوکزامبورگ و بسیاری دیگر. اینان از قالبهای سنتی خانواده عبور کردند، به گونهای که «خانواده» دیگر مرکز ثقل هویتشان نبود. یا رزا لوکزامبورگ که تمام هستیاش را در مسیر اندیشه و انقلاب ریخت. آنچه این چهرهها را به هم پیوند میدهد، صرفِ «ازدواج نکردن» نیست؛ بلکه نوعی بازتعریفِ زیستن است. آنها نشان دادند که «زن بودن» الزاماً به معنای زیستن در قالبهای از پیشتعیین شده نیست. برخی از آنها حتی اگر تجربهی خانواده داشتند، آن را از مرکز هویت خود کنار زدند تا به افقهای دیگری پاسخ دهند، افقهایی که برایشان معنایی عمیقتر از نقشهای تثبیت شده داشت. در نهایت، اینها نمونههاییاند از امکانهای دیگرِ بودن؛ نه نسخههایی برای تقلید، بلکه نشانههایی از اینکه انسان، زن یا مرد، میتواند زندگی را به شیوهای متفاوت صورت بندی کند.
توهمِ توافق معنایی
شاید ریشهی بسیاری از این تنشها در همین جاست: ما هنوز بر سرِ معنای مفاهیم بنیادین به توافق نرسیدهایم و از دلِ این «توهمِ توافق»، قضاوت زاده میشود. اگر قرار باشد راهی گشوده شود، شاید از همینجا آغاز شود: پذیرش اینکه دیگری، نه «نسخهی ناقصِ» ما، بلکه روایتِ متفاوتی از انسان بودن است. روایتی که ممکن است واژگانش با واژگان ما یکی نباشد، اما همچنان معنا دارد، و شایستهی فهمیدن است، نه صرفاً سنجیده شدن. شاید ما از مفاهیمی چون زندگی، لذت، خوشبختی، فدا و خانواده درک متفاوتی داریم. در دلِ این پرسش، رگهای از یک دوگانگی پنهان موج میزند، چیزی شبیه به سایهای که هم زمان با نور حرکت میکند. از یک سو، ادعای آزادی: حقِ انتخاب، حقِ زیستن به شیوهی خویش؛ و از سوی دیگر، به چالش کشیدن همان انتخاب، آنهم نه از سرِ فهم، بلکه گاه از موضعِ داوری. اینجاست که شکافی ظریف اما معنادار پدیدار میشود: آزادی، اگر تنها برای «شبیهِ من بودن» تعریف شود، دیگر آزادی نیست، صورتِ مبدلِ یک معیار پنهان است. سؤال کردن، بهخودیِ خود، نه خطاست و نه نشانهی اقتدارگرایی. اما «چگونه پرسیدن» و «از کجا پرسیدن» تعیین کننده است. اگر پرسش از افقِ گفت وگو و میل به فهم برآید، پلی میشود میان دو جهان؛ اما اگر از جایگاهِ پیش فرضهای تثبیت شده طرح شود، بهجای پل، دیواری نامرئی میسازد. در این حالت، پرسش دیگر جست وجو نیست، بلکه نوعی فراخواندنِ دیگری به دادگاهِ «هنجار» است.
ما در اینجا شاهد نوعی نگاهِ دوگانه سازی هم هستیم. نگاهی که جهان را به «معقول/نامعقول» و «آزاد/مقید» تقسیم میکند و در این تقسیم بندی، البته خود را در سوی «درست» و کرسی داوری مینشاند. این شیوهی دیدن، پیچیدگیِ تجربهی انسان را تقلیل میدهد. انسان، اما، همواره از این قالبها سرریز میکند. تناقض آنجا آشکارتر میشود که «آزادی» بهعنوان یک اصل پذیرفته میشود، اما مصادیقِ آن گزینشی تفسیر میگردند. گویی آزادی تا جایی معتبر است که با سلیقهی مسلط هم خوانی داشته باشد. در غیر این صورت، به سرعت در معرضِ پرسش، تردید یا حتی طرد قرار میگیرد. این همان جایی است که آزادی، بی آنکه نامش عوض شود، معنایش دگرگون میشود. آیا سوال کننده تلاش ندارد تصور ذهنی خود را جهانشمول کرده و آن را بر من تحمیل کند؟ این همان اقتدارگرایی ظریف و پنهان پیچیده شده در الفاظ دموکراتیک نیست؟ اگرما چیزی در رابطه با دمکراسی باید بدانیم این است: عدم دخالت در شیوه زیست دیگری، فرود آمدن از موضع داوری که بسیاری مشتاق تصاحب آنند و گفتگو نه از موضع برتری طلبی که از موضع تساوی.
در بسیاری از این موقعیتها، پرسشگر، آگاهانه یا ناآگاهانه، در حالِ تعمیمِ افقِ ذهنیِ خویش است؛ افقی که آرام و بیصدا، جامهی «طبیعی» و «بدیهی» به تن کرده. اینجاست که اقتدار، دیگر چهرهی خشن و عریان ندارد؛ نرم است، مودب است، حتی واژگانش بوی برابری میدهند، اما در لایههای زیرین، هنوز میکوشد شکلِ معینی از زیستن را قالب بزند. این همان ظرافتِ تناقض است: آزادی ستوده میشود، اما نه هر آزادیای، تنها آنکه با ذائقهی مسلط هم خوان باشد. در این وضعیت، پرسش «چرا چنین میپوشی؟» دیگر یک کنجکاوی ساده نیست؛ دعوتی است به توضیح دادنِ خود در برابر معیاری که از پیش پذیرفته نشده، اما از پیش حاکم است. وانگهی چرا بدن و پوششِ زن، بیش از مرد، به میدانِ پرسش و تفسیر بدل میشود؟ چرا از مرد کمتر پرسیده میشود که «چرا چنین میپوشی؟»، انگار پوشش مرد در منطقهی امنِ «نامرئی بودن» قرار دارد، و پوشش زن، به محض فاصله گرفتن از هنجار، مرئی و مسئله مند میشود. این خود نشانهای است از توزیعِ نابرابرِ نگاه؛ نگاهی که هنوز، حتی در جهان مدرن، بی طرف نیست.
افقی دیگر
بگذارید افق دیگری را بگشاییم: اگر قرار است دربارهی «انتخاب» سخن بگوییم، آیا همهی انتخابها به یک اندازه آزادند؟ اینجا میتوان به نقدی نزدیک شد که تئودور آدورنو و دیگران بر فرهنگِ مصرف وارد کردند: اینکه میل ها و سلیقهها، آنگونه که میپنداریم، صرفاً از درونِ ما نمیجوشند؛ بلکه در شبکهای از صنعت، تبلیغ و بازتولیدِ معنا شکل میگیرند. در چنین نگاهی، مْد تنها «پوشیدن» نیست؛ یک نظام است، نظامی ارزشی، دستگاهی «ایدیولوژیک» که بدن را میبیند، قالب می بندد، و سپس همان قالب را بهعنوان «انتخاب آزاد شخصی» به ما بازمیگرداند. صنعت مد و مصرف خواستههایی را خلق می کند که پیش تر وجود نداشتند، و بعد چنان درونی میشوند که گویی از آغاز، از آنِ ما بودهاند. اینجاست که مرزِ میان «انتخاب» و «هدایت شدگی» مهآلود میشود. چرا آنجا که صنعت، بدنِ زن را در چرخهای از نمایش و مصرف قرار میدهد و زن را با نگاهی سکسیسم در مدار یک ابژه لذت فرو می کاهد، سکوت بیشتر است، و کسی شاید شهامت طرح پرسش را هم ندارد. اما آنجا که زنی از این چرخه فاصله میگیرد، ناگهان با نگاهی تحقیر آمیز مواجه شده و نیاز به توضیح پیدا میکند؟ آیا بیرون کشیدنِ خویش از این تکرار، همان لحظهای نیست که عاملیت، خود را به یاد میآورد؟ آیا این گسستِ آرام از «چرخه»، ردّی از عاملیتِ برخاسته و اختیارِ خودخواسته نیست؟ و چرا «گم شدن» در هیاهوی مْدهای گذرا، کمتر به پرسش کشیده میشود، اما نوعی دیگر از پوشش، که شاید آگاهانه و حتی در تقابل با همین جریانها برگزیده شده، بیشتر در معرضِ داوری قرار میگیرد؟ شاید پاسخ، در همان جایی باشد که قدرت و عادت به هم میرسند. آنچه با جریان غالب همسوست، نامرئی میشود، و آنچه از آن فاصله میگیرد، برجسته، مسئلهدار، و قابلِ پرسش. در این میان، حتی اگر زن ستیزی، ابژه سازی و سکسیسم در پوششِ «زیبایی» و «مْد» عرضه شوند، کمتر دیده میشوند؛ حتی گاها تحسین می شود و در کانون توجه ما می نشیند، چون در دلِ یک روایتِ پذیرفته شده جریان دارند. پس مسئله، صرفاً دفاع از یک نوع پوشش در برابر نوعی دیگر نیست؛ بلکه گشودنِ چشم به این واقعیت است که هر دو میتوانند در شبکههایی از معنا، قدرت، و اقتصاد شکل بگیرند. آنچه اهمیت دارد، شاید این باشد: آیا ما به راستی در حالِ انتخابیم، یا در حالِ بازتولیدِ انتخابهایی که پیش تر برایمان طراحی شدهاند؟ و در نهایت، اگر گفت وگویی قرار است شکل بگیرد، تنها زمانی بارور میشود که از جایگاهِ تساوی آغاز شود، جایی که هیچکس، معیارِ نهاییِ زیستنِ دیگری نیست. جایی که پرسش، به جای آنکه دیگری را به دفاع وادارد، او را به روایت دعوت کند.
مهارِ پنهانِ انسان از جایگاهِ کنشگر
اگر در افقِ ایمانوئل کانت «فاعلِ شناسا» سخن میگوییم، از موجودی حرف میزنیم که توانِ داوری دارد، قدرتِ انتخاب دارد، و میتواند بر اساس عقلِ خویش، مسیر زیستش را ترسیم کند. این تعریف، گوییا به ظاهر، جهانشمول است، و به ظاهر مرز جنسیت، فرهنگ، یا سبک زندگی را در مینوردد، اما در عمل، گویی این جهانشمولی ترک برمیدارد. اینجاست که پرسش جان میگیرد: چرا همین «فاعلِ خودآیین» وقتی به زنی با حجاب می رسد، ناگهان محلِ تردید میشود؟ چرا به جای آنکه انتخاب او را امتدادِ عاملیتش ببینیم، بهسرعت فرضِ «اجبار» را بر آن می نشانیم؟ آیا این، چیزی جز سلبِ ضمنیِ همان عاملیتی نیست که در زبانِ فلسفه ستودهایم؟ در مقابل، وقتی به اشکالِ دیگرِ پوشش نگاه میکنیم، اغلب آنها را ذیلِ «انتخابِ آزاد» قرار میدهیم. و اگر کسی پوشش تابع مْد زمان را به پرسش بکشد، با واکنشی سریع و تند مواجه میشود: «به تو چه ربطی دارد؟ این انتخابِ شخصی اوست.» این دوگانگی، به طرزی ظریف، نشان میدهد که «انتخاب» نیز به طور یکسان توزیع نشده است؛ برخی انتخابها بهسادگی به رسمیت شناخته میشوند، و برخی دیگر باید پیشاپیش خود را توجیه کنند. گویی برای گروهی، اصل بر آزادی است و برای گروهی دیگر، اصل بر ظن. در سطحِ نظری، از خودآیینی دفاع می شود، اما در سطحِ عملی، آن را گزینشی به رسمیت میشناسیم. این گزینش گری، نه فقط یک تناقضِ فکری، بلکه شکلی از تبعیض پنهان است. و اینجا یک پارادکس لطیف سر بر می آورد: همان کسانی که میگویند «هرکس هرچه میخواهد بپوشد»، گاه نادانسته مرزی نامرئی میکشند، مرزی که درست در لحظهای فعال میشود که انتخابِ دیگری، با انتظارِ آنها همنوا نیست.
زنِ مجاهد خلق؛ روایتِ جابهجاییِ پرسش
اینجا قلبِ یک جابهجاییِ ناعادلانه است: جابهجاییِ «موضوعِ پرسش». گویی آنچه باید دیده شود، به حاشیه میرود، و آنچه حاشیه است، به مرکز کشیده میشود: زنِ «مجاهد خلق»، زنی که از مدارهای آشنا، از چرخه عادت بیرون زده، زنی که پا به میدانهای خطر گذاشته، زنی که خود را نه در قالبهای مألوف بلکه در افقِ یک آرمان تعریف کرده، به جای آنکه در نسبت با کنش، اراده و آگاهیاش فهمیده شود، به سطحِ «پوشش» تقلیل می یابد. این، فقط یک غفلت نیست؛ نوعی بازگرداندنِ او به همان چارچوبی است که خود از آن عبور کرده است. بگذارید افقِ دیگری بگشاییم: چرا پرسشها به سمتِ رزم، به سمت محتوی کنش، به سمتِ انتخاب، به سمتِ فرایندِ شدنِ او نمیروند؟ چرا از او نمیپرسیم چگونه از دلِ تردید عبور کرده، چگونه در میدانِ تصمیم ایستاده، چگونه بارِ فرماندهی را بر شانه گرفته است؟ اینها پرسشهاییاند که «انسان» را خطاب قرار میدهند، نه صرفاً «نقش» یا «ظاهر» را. در پسِ این جابهجایی، ردّی از یک عادتِ دیرینه دیده میشود: عادت به دیدنِ زن، پیش از آنکه به مثابه فاعلِ کنش، به مثابه «موضوعِ نگاه». حتی وقتی او به میدانهایی وارد میشود که از حیث خطر، پیچیدگی و مسئولیت، کم از هیچ عرصهای ندارند، باز هم نگاه، میل دارد او را به سطحِ قابل کنترل تری فروبکاهد، به چیزی که میتوان دربارهاش داوریِ سریع کرد: زن.
تصویری دیگر از زن «مجاهد خلق» این است: انسانی که از تعریفهای تثبیت شده عبور کرده؛ نه برای انکارِ زن بودن، بلکه برای گشودنِ امکانهای دیگرِ بودن. انسانی که «لذت» را به معنایی دیگر بازتعریف کرده، نه در مصرف و آسایش، بلکه در تعقیبِ معنا، در زیستن برای چیزی فراتر از خود. این، انتخابی است دشوار، پرهزینه، و دقیقاً به همین دلیل، شایستهی فهمی عمیق تر و احترامی والا. اینجا پرسشهای واقعی تازه آغاز میشوند: نه «چه میپوشی»، بلکه «چگونه می اندیشی»، «چه چیزی تو را برانگیخت که چنین راهی را برگزینی»، نه «چگونه به نظر میرسی؟»، بلکه «چگونه در دلِ ترس ایستادی و آن را به عمل بدل کردی؟» این تغییرِ جهتِ پرسش، در واقع تغییرِ نگاه است: از تقلیل به پیچیدگی، از سطح به عمق. و شاید نکتهای ظریف تر هم در کار باشد: جامعه، با انتخابهای «بزرگ» و «گسسته از هنجار» همیشه کمی بی قرار است. چنین انتخابهایی، آینهاند، آینهای که امکانهای دیگرِ زیستن را نشان میدهد. و این، برای بسیاری، هم الهامبخش است و هم ناآرام کننده و شاید مضطرب کننده. یکی از راههای مهارِ این ناآرامی، همین است: تقلیل دادن، کوچک کردن، بردنِ موضوع به زمینی آشناتر، مثل پوشش. زنِ «مجاهد خلق» گوییا این آینه را در پیش روی جامعه قرار داده است، بی آنکه بخارِ پیشداوری رویش بنشیند. در نهایت، اگر قرار باشد گفتوگویی درخور شکل بگیرد، باید از اینجا آغاز شود: به رسمیت شناختنِ دیگری به مثابه فاعلِ انتخاب، با تمامِ پیچیدگیها، هزینهها، و افقهایی که شاید با افقِ ما یکی نباشد، اما واقعی است، زنده است، و شایستهی پرسیده شدن، نه از سرِ داوری، بلکه از سرِ فهم.
حجاب؛ پردهای بر نگاه، نه فقط بر تن
شاید در نهایت، مسئله نه این باشد که چه بر تنِ دیگری است، بلکه این است که چه بر چشمِ ما نشسته. اگر آن لایهی نادیدنی، پیشداوری، عادت، یا شتاب در داوری، کنار رود، آنگاه ممکن است انسانی در حالِ کنش، در حالِ انتخاب، در حالِ ایستادن را ببینیم، ایستاده در مهیب ترین میدانها. و آنگاه، پدیده، بیآنکه فریاد بزند، خود سخن خواهد گفت. آیا این، نگاهی پدیدارشناسانه نیست؟ نگاهی که پیش از داوری، مکث میکند؛ پیش از نامگذاری، گوش میسپارد، تا «پدیده» خود، بی واسطه، با ما سخن بگوید. نه آنکه با ترازوی منطق های از پیش ساخته و پیشداوریهای شخصی، به استقبالش برویم و آن را در قالبهای تنگِ تبیین فروبکاهیم. از دلِ چنین رویکردی است که میتوان آموخت چگونه غبارِ عادت را از چشم شست و نگاه را اندکی صیقل داد.
ما چه بسیار چیزها را نمیبینیم:
نه کلاهخودِ زنی را که در میانهی آتش و خون ایستاده است،
نه دستهای گره کردهاش را که نشانهی ایستادگی است، در میدانی نابرابر که از هر سو در محاصرهی «تبرها»ست،
نه آن سرِ «بی حجاب» غرقه در خونِ، افتاده در خاک اشرف را، که با واپسین نفسها، در مرزِ فرسودگی، زمزمه میکند: «تا آخر ایستادهایم» (صبا هفت برادران)،
ما نمی بینیم پیکر واژگون آویزان از درخت آن زن در گردنه حسن آباد را (فرمانده سارا)
ما نمی بینیم آن زن را که در محاصرهای نفس گیر از زمین و آسمان، زیر سایهٔ تانکها و پروازِ بیامانِ جنگندهها، که در مذاکره ای فشرده و طاقت فرسا به ژنرال ریموند اودیرنو و تیم پیروزمندش در قرارگاه اشرف گفت: حتی اگر سرهای بریده ما بر سینی تقدیم رژیم هم بکنید، تسلیم واژهای است که هرگز در سرنوشت ما نوشته نخواهد شد.
ما آن زنانِ چالاکِ دیپلماسی را نمیبینیم؛ همانها که بی وقفه از راهرویی به راهروی دیگر، از دیداری به دیدار بعدی میدوند و بی صدا چرخِ گفتگوها را میگردانند.
و شگفت آنکه، آنچه «حجاب» خود به حجابی بر چشمِ ما بدل میگردد؛
پردهای نازک اما سرسخت، که میانِ ما و حقیقتِ او میایستد—
تا او را نه آنگونه که هست، بلکه آنگونه که عادت کردهایم ببینیم.
باید عبور کنیم: از پوششِ تن تا پوشیدگیِ چشم.
دکتر عزیز فولاذوند
فروردین ۱۴۰۵ (آوریل ۲۰۲۶)