میرسد باز صبحِ گفت و شنود
میهنم، مادر، ای سراپا دَرد
ای دلت داغ از این زمانهی سرد
ای بهارت خزانتر از پائیز
ای شده از بهشتِ هستی طرد
ای ز چشمت همیشه جاری سرخ
ای به رگهات خونِ جوشان، زرد
شاهِ شترنج بهترین شاهت
شش درِ جاودان به عرصهی نرد
مادرم ، میهنم ، مشو نومید
دامنت پهلوان بسی پرورد
دخترانت دلیر وُ شیراوژن
پسرانت حریف روزِ نبرد
دست در دست آمدند از راه
این یکی صلح و آن صفا آورد
میرمانند از دلت اندوه
میزدایند از رخانت گَرد
میرسد باز صبحِ گفت و شنود
بگذرد شام تارِ کرد وُ نکرد.