جمشید پیمان: می‌رسد باز صبحِ گفت و شنود

 

می‌رسد باز صبحِ گفت و شنود

 

 

میهنم، مادر، ای سراپا دَرد

ای دلت داغ از این زمانه‌ی سرد

 

ای بهارت خزان‌تر از پائیز

ای شده از بهشتِ هستی طرد

 

ای ز چشمت همیشه جاری سرخ

ای به رگ‌هات خونِ جوشان، زرد

 

شاهِ شترنج بهترین شاهت

شش درِ جاودان به عرصه‌ی نرد

 

مادرم ، میهنم ، مشو نومید

دامنت پهلوان بسی پرورد

 

دخترانت دلیر وُ شیراوژن

پسرانت حریف روزِ نبرد

 

دست در دست آمدند از راه

این یکی صلح و آن صفا آورد

 

می‌رمانند از دلت اندوه

می‌زدایند از رخانت گَرد

 

می‌رسد باز صبحِ گفت و شنود

بگذرد شام تارِ کرد وُ نکرد.