پروفسور حسین سعیدیان
در سالهای پایانی جمهوری وایمار در آلمان، پیش از آنکه هیتلر رسماً قدرت را قبضه کند، فقط نازیها نبودند که خیابانها را به صحنهی یونیفورم، رژه و ارعاب تبدیل کرده بودند. در کنار آنان، بقایای جریانهای شبهنظامی ملیگرا و نیروهای افراطیِ برخاسته از فضای پس از شکست آلمان در جنگ جهانی اول نیز حضور داشتند؛ نیروهایی که بیش از آنکه افقی روشن برای آینده ارائه دهند، با نوستالژی اقتدار ازدسترفته و نمایش خشونت شناخته میشدند. بسیاری از این جریانها نه از آزادی و دموکراسی سخن میگفتند و نه راهحلی واقعی برای بحران اقتصادی و اجتماعی داشتند. آنها «ترس» را به ابزار سیاست بدل کرده بودند، زیرا در پس این نمایش خشونت، احساس عمیق تحقیر و شکست نهفته بود. این باور که تنها زمانی دیده میشوند که دیگران از آنان بترسند.
امروز نمایش نماد ساواک در خیابانهای اروپا را نباید نشانهای از قدرت یا حتی وعده بازگشت شکنجه دانست؛ بلکه این حرکت، اعترافی عریان به بنبست ذاتی و ماهیت واقعی یک پروژهی امنیتی-استعماری است که حول محور "بچهشاه" شکل گرفته است. اهتزاز پرچم نهادی که روزگاری نامش با مخوفترین شکنجهگاههای تاریخ ایران گره خورده بود؛ پرده از ماهیت جریانی برمیدارد که اسناد معتبر بینالمللی، از جمله گزارشهای عفو بینالملل، شکنجههای وحشیانهی آن را ثبت کردهاند [۱]. شکنجههای ضد انسانی که هنوز هم با شنیدن نامشان مو بر تن آدمی سیخ میشود؛ فجایعی همچون شلاق با کابل برق به کف پا، «استفاده از باطون برقی در نقاط حساس بدن»، «کشیدن ناخنها» [۲] و «آویزان کردن از مچ پا» [۳]. فراتر از اینها، بهکارگیری «دستگاه آپولو» بود؛ صندلی الکتریکی مجهز به کلاهخودی فلزی شبیه به لباس فضانوردان که روی سر قربانی میگذاشتند تا وقتی از شدت دردِ شلاق فریاد میکشد، صدای جیغ خودش در کلاهخود منعکس شده و بار دیگر به گوش خودش برگردد [۴]. ساواک نه یک نهاد اطلاعاتی معمولی، که ماشین شکنجه حسابشدهی یک رژیم دستنشانده بود؛ همان رژیمی که در یکی از شنیعترین اقدامات خود، دست به اعدامهای فراقضایی در بیرون از دروازههای زندان اوین زد و در سال ۱۳۵۴، نه زندانی سیاسی را در حین انتقال از زندان، به دستور پرویز ثابتی توسط بازجویان وحشی و شکنجهگرانش به رگبار بستند.
حالا اما رونمایی از نماد همان نهاد مخوف در دستان جریانی وابسته به بچهشاه، پرده از ماهیت پروژهای این حرکت برمیدارد که میکوشد تاریکترین دوره سرکوب، شکنجه و وحشت را به عنوان یک «دوران افتخار» بازسازی کند؛ چرا که این ساختار استعماری، از ابتدا فاقد مشروعیت مردمی، سازماندهی اجتماعی و هرگونه برنامه و افق دموکراتیک بوده و تنها در لابلای پروژههای اطلاعاتی تنفس کرده است. این شیفتگی عریان به فاشیسم و تطهیر ماشین سرکوب، ثابت میکند که این جریان هرگز یک گزینهی بومی و مردمی نبوده، بلکه خط تولیدی است که در اتاقهای فکر امنیتی هدایت میشود. برای همین است که بهجای سخن گفتن از دموکراسی، انتخابات آزاد، حقوق شهروندی، حقوق ملیتها، عدالت اجتماعی و آزادی احزاب، به آرم شکنجهگران و بازجویان متوسل میشود تا «نماد سرکوب و تمامیتخواهی نمایشی» را جانشین سیاست کند.
این رویکرد، یک بیسلیقگی سیاسی ساده نیست؛ مسئله کاملاً ساختاری است. در همهی تجربههای تاریخی، وقتی یک پروژه تصنعی شروع به عادیسازی خشونت دولتی گذشته میکند، در واقع کارکردی جز آمادهسازی افکار عمومی برای پذیرش استبداد بعدی و ناامید کردن جامعه از تغییر ندارد. نکتهی قابل توجه این است که حتی بسیاری از سلطنتطلبان و یا به اصطلاح مشروطهخواهان دهههای گذشته نیز تلاش میکردند از ساواک فاصله بگیرند و آن را یک اشتباه تاریخی معرفی کنند. اما نسل جدید افراطیون سلطنتی حامی بچه شاه، دیگر حتی نیازی به پنهانکاری نمیبینند. این تغییر، نشانهی رادیکالیزهشدن یک مأموریت امنیتی-اطلاعاتی است؛ جریانی تصنعی که چون در جامعه هیچ پایگاهی ندارد، میکوشد با شوکآفرینی، تقدیس خشونت و ایجاد فضای ارعاب، حضور خود را برجسته کند.
پرچم ساواک در حقیقت پرچم «فقدان آینده» است. کسانی که آیندهای برای عرضه ندارند، در قبرستان دیکتاتوری گذشته دنبال هویت میگردند. اما جامعهای که یکبار بهای سنگین شکنجه، خفقان و حکومت پلیسی را پرداخته، غیرممکن است دوباره همان زنجیرها را را با روبان نوستالژی بپذیرد. پرچم ساواک هرگز یک برنامهی سیاسی نبوده و نیست، بلکه امتداد یک مأموریت امنیتی-استعماری است.
و اینجاست که ابعادِ امنیتی و کارکردِ اطلاعاتی این سناریو خود را بهوضوح نشان میدهد: نمایش پرچم ساواک در عمل، یک پروژهی کاملاً هماهنگ و سودمند برای دستگاههای اطلاعاتی رژیم کنونی ایران است. در تحلیلهای امنیتی، این یک فرمول شناختهشده است؛ چه هدیهای بالاتر و مؤثرتر برای وزارت اطلاعات و ارگانهای امنیتی فاشیسم مذهبی که با اشاره به چنین صحنههایی در خیابانهای اروپا بگویند: «ببینید، آلترناتیو ما اینها هستند؛ کسانی که به بازگشت شکنجه، بازجوییهای وحشیانه، ابزارهای قرونوسطایی سرکوب و اعدامهای فراقضایی افتخار میکنند»؟ بسیاری از تحلیلگران معتقدند که هدایت، تسهیل یا بهرهبرداری رسانهای از این حرکات در خیابانهای اروپا، مستقیماً تحت نفوذ و هدایت ارگانهای اطلاعاتی رژیم صورت میگیرد تا فضای مبارزاتی را آلوده کرده و مانع از دیده شدن بدیل واقعی، مستقل، و دموکراتیک شوند.
به همین دلیل است که مقاومت ایران و سایر نیروهای دموکراتیک از مدتها پیش هشدار دادهاند که خطر این جریان فیک غیرسیاسی، در ظرفیت سیاسی نداشتهی آنها نیست، بلکه در کارکردِ امنیتی و اطلاعاتی آنها برای تضعیف آلترناتیو دموکراتیک و تثبیت وضع موجود است. در همین چارچوب، رژیم ولایت فقیه نیز سالهاست با طرح یک دوگانهی کاذب میان «حال حاضر» و «گذشتهی سلطنتی»، میکوشد با کمک این پروژههای موازی و دستساز امنیتی، فضای انتخاب سیاسی را کدر کند و این تصور دروغین را القا نماید که هیچ بدیل دموکراتیک و مستقلی وجود ندارد.
اما در نقطهی مقابل این دوگانهسازیهای کاذب که پروژه مشترک شیخ و شاه و استعمار است، یک آلترناتیو واقعی، مستقل، سازمانیافته و ریشهدار در تاریخ مبارزات مردم ایران وجود دارد: شورای ملی مقاومت ایران. این شورا برخلاف پروژههای مجازی، فرمایشی و استعماری که فاقد پایگاه اجتماعی و برنامه عملی هستند، با برخورداری از یک ساختار سیاسی منسجم، بهای سنگین پرداختهشده در برابر هر دو دیکتاتوری، برنامهای مشخص برای گذار دموکراتیک، و شبکهای از نیروهای سازمانیافته در داخل کشور، خود را بهعنوان یک بدیل واقعی آماده کرده است. ترکیب متنوع آن، از جمله حضور پررنگ زنان در رهبری، و همچنین سطح قابل توجهی از شناخت و اعتبار بینالمللی، مرز قاطع میان مبارزه اصیل انقلابی را با پروژههای ساختهوپرداختهی دستگاههای اطلاعاتی و استعماری روشن میسازد.
منابع (References)
[1] Amnesty International. (1976). Annual Report 1975–1976: Iran. London: Amnesty International Publications
مستندسازی شکنجههای سیستماتیک شامل شوک الکتریکی، شلاق، حبس انفرادی و اعدامهای نمایشی.
[2] Amnesty International, (1973). Report on Torture in Iran. London: Amnesty International
مستندسازی دقیق از حفرهی مته در استخوانها، کشیدن ناخنها و کتککاری زندانیان سیاسی در زندانهای اوین و قصر.
[3] Time Magazine, (1976). The World: Macabre World of Words and Ritual
https://time.com/archive/6848281/the-world-macabre-world-of-words-and-ritual/
شامل شهادت رضا براهنی، شاعر و منتقد ایرانی، دربارهی شکنجهی خود در زندان کمیته مشترک ضدخرابکاری در سال ۱۳۵۲؛ توصیف شکنجهگرانی با نامهای مستعار مانند «عضدی» و روشهای وحشیانهی شکنجه.
[4] Associated Press, (2019, February 6). Torture still scars Iranians 40 years after revolution
https://apnews.com/article/072580b5f24b4f8ea2402221d530257e
شامل شهادت عینی زندانیان سابق ساواک، دربارهی «دستگاه آپولو»: «انگشتان دست و پایم را بین فکهای گیره محکم میبستند، کف پایم را با کابل شلاق میزدند و یک سطل فلزی روی سرم میگذاشتند. صدای جیغ خودم درون سطل میچرخید و مرا هذیانگو و سردرد میکرد.»