۸سال اسارت با شکنجه و سپس اعدام، تنها به جرم دفاع از میهن
روز پانزدهم خرداد دیدن برنامهای از سیمای آزادی با نام «یادی از شهیدان مجاهد خلق در جبهه جنگ با عراق در سال ۱۳۵۹»، خاطراتم از یکی از دوستان دوران دانشگاه را زنده کرد؛ دانشجویی قهرمان از دانشجویان دانشکدة پزشکی دانشگاه تهران. شهیدی که نام و زندگینامهاش یکی از اسناد محکم اصولی بودن سازمان مجاهدین در تمامی پهنهها بهویژه در دفاع از مردم و میهن است. شهیدی که به نظر من بهایی بسیار سنگین را به جرم دفاع از میهن خود پرداخت؛ آن هم در نهایت مٍظلومیت، چرا که از سال ۱۳۵۹ در جبهة دفاع مجاهدین دربرابر عراق در آبادان به دستور بهشتی دستگیر شد و از همان سال۱۳۵۹ تا ۱۳۶۷ در زندانهای خمینی در اسارت و شکنجه به سر برد و سرانجام در قتل عام ۶۷ به دستور خمینی به دار کشیده شد! بدون آن که هیچ جرمی بهجز دفاع از میهن داشته باشد.
به یاد می آورم که درسال ۱۳۵۴ در هر دانشکدة دانشگاه تهران یک هستة دانشجویی شکل گرفت که تظاهرات را شکل داده و با «شعار مرگ برشاه» تظاهرات را هدایت میکردند. دو تن از اعضای این هسته در دانشکدة پزشکی مجاهد سربدار بهمن موسی پور و مجاهد شهید مهرداد علوی بودند. بهمن با روحیة جنگنده همواره جلودار تظاهرات در دانشگاه بود وقتی در سال ۱۳۵۵ این هسته، تظاهرات دانشجویی را از سال ۵۴ به خیابانها کشیدند بهمن درارتباط با دانشجویان علم و صنعت قرار گرفت و همیشه برای برپایی تظاهرات در خیابانها با ارتباط با هستههای دیگر تلاش میکرد. تظاهرات در خیابانها با «جنگ و گریز» همراه بود.
درآستانة آمدن کارتر به تهران ، ازطرف تشکل هواداران سازمان در بیرون زندان تصمیم به تظاهرات آرام با پلاکارد گرفتهشد. شد همه میگفتند تظاهرات آرام در سلطة ساواک مگر امکان دارد؟ بهمن از کسانی بود که در آماده سازی پلاکارد وحمل آن نقش داشت و او و یارانش اولین پلاکارد «زندانیان سیاسی آزاد باید گردند»را درخیابان حنیف نژاد در جلو بیمارستان رازی بر دستان خود حمل کردند و در پایان تظاهرات بین دو درخت درکنار خیابان نصب نمودند.
در اولین تظاهرات عمومی روز ۱۳ شهریور ۵۷ که تظاهرات روز عید فطر برپا شد و همینطور درتظاهرات بزرگ روز عاشورای همان سال، بهمن در آماده سازی تراکت و پلاکارد و آرم سازمان نقش فعالی داشت.
«جنبش ملی مجاهدین» محل فعالیتهای بعدی بهمن بود. او علیرغم اینکه دانشجوی سال پنجم پزشکی بود و چشمانداز یک زندگی مرفه را داشت، ادامة تحصیل، و موقعیت اجتماعی را برای آرمان بالاتر به کناری نهاد و پا در میدان مبارزة حرفهیی گذاشت.
در سال ۱۳۵۸ بهمن با شماری از مجاهدین از تهران به آبادان رفت و تحت مسئولیت مجاهد شهید ابراهیم ذاکری (کاک صالح) در راهاندازی «جنبش ملی مجاهدین» در آبادان شرکت نمود. او در آموزش میلیشیا نقشی قابل توجه داشت.
در همان سال وقتی سیل خوزستان را فراگرفت بهمن یکی از پر تلاشترین افراد برای کمکرسانی به سیلزدگان بود. خیلی از بچه های مجاهد یا میلیشیاهای ابادان که بعدها در شمار قهرمانان ارتش آزادیبخش ملی ایران به شهادت رسیدند، در کنار فرمانده بهمن بودند؛ مجاهدانی چون سیامک کیشمس، رئوف شهیدزاده، عادل جدیدیان و رضا وادیان که همراه با بهمن، مسئولیت امنیتی جنبش را پیش میبردند.
رضا وادیان در موشکباران مزدوران خامنهای در هفتم ابان ۱۳۹۴که هشتاد موشک به لیبرتی شلیک کردند به شهادت رسید.
با شروع جنگ ایران و عراق، بهمن از سوی سازمان، دستبهکار سازماندهی نیروهای هوادار مجاهدین برای دفاع از مردم آبادان شد.
در نبود هرگونه نیروی نظامی سازمانیافته و فرار و عقب نشینی پاسداران از شهر، بهمن در جمع هواداران مجاهدین با سد کردن پیشروی نیروهای عراقی، راه تخلیه و عقبنشینی هزاران تن از مردم به نقاط امن را فراهم کردند، اما پاسداران بنا به فتوا و تحریکات امام جمعههای جنایتکاری همچون آخوند دستغیب در شیراز که به مردم برچسب «فرار از جهاد» میزدند مانع عقب نشینی مردم از شهر میشدند.
نشریه مجاهد شماره ۱۰۵ به تاریخ ۲۳ دیماه ۱۳۵۹تحریکات امام جمعههای خمینی صفت در سرکوب آوارگان جنگی با اتهام خمینی ساختة فرار را درج کرد. از جمله این عبارات:
« مردم نواحی میزبان علیه آوارگان تحریک میشدند، تا با فشار وارده از سوی ایشان، مردم جنگزده ناچار از بازگشت شوند، امام جمعة تهران در خطبه خود مردم را ارشاد! کردند که ”مردم شهر نباید آنها (آوارگان ) را، راه بدهند“! آقای دستغیب امام جمعة شیراز به شیرازیها دستور دادند که : ”برروی آبادانیها تف بیاندازند“! امام جمعة اصفهان هم فرمودند که : “آبادانیها بیغیرتند و مردم باید آنها را برانند“»!
اما بهمن و نیروهای تحتامرش روزانه در زیر بمبارانهای پیدرپی در تمامی سنگرهای دیدبانی جلویی، با استواری مستقر بودند. مأموریت آنها مقاومت در برابر پیشروی نیروهای عراقی بود.
اما آخوند محمدحسین بهشتی رئیس وقت دیوان عالی کشور دستور بازدداشت نیروهای مجاهد خلق را که برای دفاع از مردم و شهر در خرمشهر و آبادان مانده بودند، صادر کرد.
عوامل رژیم شروع به دستگیری نیروهای مجاهدین در جبهه نمودند. بهمن نیز به همراه سایر مدافعان حقیقی شهر آبادان به زندان اهواز منتقل شد، بدون آنکه اتهام مشخصی به آنان بزنند.
پس از سی خرداد، بهمن به همراه سایر دستگیرشدگان به تهران منتقل شد
یکی از اعضای خانوادة بهمن نقل کرده است که: :«چند ماه پس از دستگیری بهمن خبری از او نداشتیم. بعد از یکسال توانستیم به ملاقات او برویم. بهمن در انفرادی بود. او ورزشکار و دارای اعتماد بهنفس بود، فکر میکردم با قرار گرفتن در انفرادی و در شرایطی که در زیر بمباران در زندان اهواز بودند روحیهاش پایین آمده باشد اما برخلاف تصور من سرحال بود. با فشارهای خانواده و با نامه دادن به جاها و قسمتهای مختلف نهایتاً او را از اهواز به زندان اوین تهران منتفل کردند. در سال ۱۳۶۳ مدتی او را از بند انفرادی به بند عمومی بردند».
از سال ۱۳۶۳تا ۱۳۶۷بهمن را بارها از بند عمومی اوین به انفرادی منتقل کردند و در سال ۱۳۶۶ او را از زندان اوین به زندان گوهردشت کرج بردند.
به گواهی همبندیهایش بهمن، یک اسطوره برای تمام زندانیان بود اصلا اسم بهمن برای لاجوردی و داوود رحمانی قاتل و رئیس زندان قزل حصار یک کابوس بود چون بچه ها به بهمن، موسی خیابانی زندان می گفتند و لاجوردی بهشدت از این لقب وحشت داشت. چند بار گفت این بهمن شما و شاید همة شما را یک روز اعدام خواهیم کرد.
یکی از همبندیهایش نقل کرده که «زندانبان به بهمن میگفت یا تو را میکشیم یا در انفرادی خواهی پوسید. بهمن در جواب گفت شما از الان پوسیده شده اید...».
بهمن موسی پور از زمان دستگیری تا مرداد ۱۳۶۷ بعنوان یکی از استوارترین مجاهدان زندانی در برابر رژیم ایستاد. تشکیلات زندانیان مجاهد را برقرار میداشت و به زندانیان درس ایستادگی آموخت. او درهر کجا توانست، خواری و خفت رژیم آخوندی و عواملش را افشا کرد و به همه نشان داد. او به واقع یکی از الگوهای مجاهدت در زندانها بود. در سال ۱۳۶۶ او را از زندان اوین به زندان گوهردشت کرج بردند.
یکی دیگر از همبندیهایش میگوید «در تمام دورانهای زندان بهمن، دژخیمان او را کتک میزدند و یا برای شکنجه می بردند. یکبار بعد از اردیبهشت ۱۳۶۳ بهمن موسی پور، و قاسم جوانشجاع و علیرضا سالاری را برای بازجویی به شعبة زیر زمین میبرند. بعد از سه شبانه روز، آنها را بهصورت نیمهوش به بند ۲۲ و سلول خودشان بر گرداندند.
بهمن تا مدتها توان راه رفتن و تعادل نداشت.... دو روز بعد مجدداً قاسم و بهمن را برای بازجویی به شعبه بردند. بعد از ۴۸ ساعت بهمن دلاور را با تن پرجراحت به سلول بر میگردانند... دکتر ... در رابطه با وضعیت بهمن خبر داد که او از ناحیه چشم بسیار آسیب دیده و شکنجههای الکتریکی بر حافظة بهمن تاثیر جدی گذاشته است.
این وضعیت بهمن تا سه ماه ادامه داشت یکی از بچهها ..، بهمن را در محوطة هواخوری دیده بود، گفت راه رفتن برایش سخت بود، ولی خندههایش محو نمیشد، و به پاسداران ریشخند می زد ».
سرانجام بهمن قهرمان را به دار آویختند اما در حسرت یک لحظه تزلزل و تردید از این مجاهدین باقی ماندند.
بازجو کتابهایی رژیم آخوندی برای مطالعه به بهمن میدهد وقتی نتیجه را از او سئوال میکند بهمن جواب میدهد نتیجه گرفتم شما ناحق و ظالم هستید وآماده برای اعدام هستم.
یکی از آشنایان خانوادة بهمن نقل میکند که «به خانه داییام رفته بودم. ..، زنگ در بهصدا در آمد، زندایی ام در را باز کرد، مدتی گذشت صدای خاصی نشنیدم پس از لحظاتی که زندایی ام وارد هال خانه شد با سر به زمین افتاد. به طرفش دویدم، بی هوش شده بود و بالای ابرویش از قسمت پیشانی به دلیل برخورد با چوب دستگیرة مبل داخل هال شکست. چند بار به صورتش زدم و صدایش کردم: ...پس از لحظاتی چشمش باز شد، دیدم که روی ساک کوچکی که در دستش بود، افتاده بود. گفت بهمن، بهمن. مزدورانی از دادستانی آمده بودند و لباس و وسایل فرزند دلبندش، بهمن موسیپور، دانشجوی سال پنجم پزشکی را که اعدام کرده بودند به او داده بودند. یک شلوار، یک پیراهن آستین کوتاه و عینک پسرش بود که در قتل عام زندانیان مجاهد در سال ۱۳۶۷ او را به دار آویخته بودند.»
خمینی خواهر و برادر قهرمان بهمن موسی پور را هم به شهادت رساند.
مجاهد شهید «سیما موسیپور» دانشجوی رشته بیولوژی دانشگاه تهران و یکی از فرماندهان تیمهای زبده عملیاتی مجاهدین بود که در سال ۱۳۶۱دستگیر شد و به دستور خمینی به شهادت رسید.
برادر کوچکتر بهمن نیز، مجاهد خلق «فرهاد موسی پور»، در اردیبهشت سال ۱۳۶۷ خود را به ارتش آزادی بخش ملی ایران رساند و در صفوف مجاهدان قهرمان و رزمندگان ارتش ازادی در عملیات بزرگ فروغ جاویدان جنگید و در نبرد با مزدوران رزیم آخوندی سرانجام به شهادت رسید.
یکی از همبندیهای بهمن نقل میکند: «وقتی برادر کوچکترش مجاهد قهرمان «فرهاد موسیپور» خبر شهادت «سیما» را به بهمن داد، بهمن گفت: «سیما» خواهرم به عهد خودش با خدا و خلق و مسعود وفا نمود. بعد فرهاد را صدا کرد که نباید احساس دلتنگی کنی بلکه میبایست هر لحظه سیما را در جنگ و نبرد و مقاومت خودت حاضر و ناظر بدانی ».
سلام به شهیدان قهرمان مجاهد، بهمن و سیما و فرهاد موسی پور.
محمد قرایی۱۹ خرداد۱۴۰۵