عزیز فولادوند: از تپه‌های اوین تا روایت انکار؛ تبار، جانشین شرافت نمی‌شود

عزیز فولادوند: از تپه‌های اوین تا روایت انکار؛  تبار، جانشین شرافت نمی‌شود

 

تاریخ، گاه تراژدیهای تلخی را در برابر چشم انسان می‌گذارد؛ تراژدیهایی که نه از سرنوشت، بلکه از انتخاب انسانها زاده می‌شوند. تلخ‌ ترین آ‌نها شاید زمانی باشد که فرزندی، میراث اخلاقی و انسانی پدر را وانهد و در مسیری گام بگذارد که درست در نقطهٔ مقابل آرمانهای او قرار دارد. پدری را تصور کنید که همهٔ زندگی خود را در راه مبارزه با ستم، برای کرامت انسان، آزادی، عدالت اجتماعی و تقسیم عادلانهٔ نان میان زحمتکشان سپری کرد. مردی که قلبش سرشار از عشق به مردم بود و همراه با هم‌ رزمان و هم‌اندیشانش در تپه‌های اوین، زیر گلوله‌های سربازان استبداد، جان خود را از دست داد. مرگ او تنها خاموشی یک انسان نبود؛ خاموش شدن صدایی بود که از برابری، آزادی و حرمت انسان سخن می‌گفت. و اینک، فرزند او روایتی دیگر می‌تند؛ روایتی که تحریف تاریخ است برای کتمان خیانت خویش. به جای پاسداشت حقیقت، در کنارِ قاتلانِ پدر خویش قرار می‌گیرد و مأموریتِ انکارِ همان جنایت و تطهیرِ دستانِ خون‌آلودِ جنایتکاران را بر عهده می‌گیرد؛ غافل از آنکه حافظهٔ تاریخیِ ملتها نه با تبلیغات پاک می‌شود و نه با وارونه ‌نماییِ حقیقت به فراموشی سپرده می‌شود.

تپه‌های اوین، گواه یکی از تلخ ‌ترین تراژدی‌های تاریخ معاصر ایران‌اند؛ جایی که در ظلمتِ شب، اندیشه‌های انقلابی، پاک و عدالت‌ خواه را به جوخه‌های اعدام سپردند و گلوله را به پاسخِ اندیشه بدل کردند؛ لحظه‌ای که قدرت، اعتراف کرد دیگر هیچ منطقی جز خشونت برای دفاع از خود در اختیار ندارد. آنجا، نه فقط پیکر انسانها، که رؤیای آزادی، عدالت و کرامت انسان هدف قرار گرفت. بر فراز همان تپه‌ها، یکی از سیاه‌ ترین فصلهای سرکوب سیاسی رقم خورد؛ فصلی که در حافظهٔ تاریخی ایرانیان با نام بیژن جزنی و یاران فدایی و مجاهد پیوند خورده است. گلوله‌هایی که سینهٔ آنان را شکافت، تنها جان چند مبارز را نگرفت؛ تلاشی بود برای خاموش کردن اندیشه‌ای که آزادی را از هیچ قدرتی گدایی نمی‌کرد. اگر به عقب بازگردیم، زنجیرهٔ این تراژدی از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ آغازشد؛ رخدادی که با تکیه بر اوباش و تانک و سازوکارهای امنیتی، راه را برای استقرار استبدادی هموار کرد که دهه‌ها بر سرنوشت ایران سایه افکند. از آن روز تا تپه‌های اوین، رشته‌ای از سرکوب، زندان، شکنجه و خون‌ ریزی امتداد یافت؛ رشته‌ای که هر حلقهٔ آن، مشروعیت خود را از منطق حذف و خشونت می‌گرفت، نه از ارادهٔ مردم. اما تاریخ تنها دفتر جنایت نیست؛ دفتر ایستادگی نیز هست. تپه‌های اوین، با همهٔ تلخی و خون، امروز بیش از آنکه یادآور قدرت جلادان باشند، یادآور پایداری کسانی‌اند که جان خویش را نثار آزادی کردند. جلادان در صفحات تاریخ ماندند، اما آنچه در حافظهٔ ملت ماندگار شد، قامت استوار آنان بود که در برابر گلوله خم نشد و اندیشه‌ای که حتی مرگ نیز نتوانست آن را خاموش کند.

اما گاه، فرزند چنین انسانی به قهقرا و فساد کشیده می شود. این جهل به حقیقت نیست، بلکه فرومایگی و منفعت پرستی حقیر فردی است. در اینجا مشکل، ناتوانی در فهمِ درست و غلط یا حق و باطل نیست؛ مشکل آن است که حقیقت را سر می‌بُرند و عدالت را در پیشگاهِ منافعِ خویش قربانی می‌کنند. مازیار جزنی نه‌ تنها فاقد هرگونه پیشینهٔ اثرگذار در عرصهٔ اجتماعی است، بلکه بخش عمدهٔ زندگی خود را در حاشیه‌ای خاموش، بی‌هزینه و به ‌دور از میدان مسئولیت و کنش عمومی سپری کرده است. انسان، پیش از هر چیز، مسئول انتخابها و کنشهای خویش است. نه خون، نه تبار و نه نسبت خانوادگی، هیچیک جایگزین مسئولیت اخلاقی فرد نمی‌شوند. هر انسان با اندیشه، کردار و موضعی که در برابر حقیقت، آزادی و عدالت برمی‌گزیند، شناخته و داوری می‌شود. وقتی کسی از آرمانهای ضد استبدادی فاصله می‌گیرد و به ستایش اقتدارگرایی یا اشکال مختلف فاشیسم و کیش شخصیت روی می‌آورد، تنها از یک موضع سیاسی به موضعی دیگر نرفته است؛ بلکه از میراث اخلاقی‌ای فاصله گرفته که با بهای جان نسلهای پیشین به دست آمده بود. این فاصله، شکافی است میان انسانی که برای آزادی جان داد و انسانی که آزادی را در برابر منفعت و فرصت طلبی قربانی می‌کند.

انسان، وارث نام نیست؛ وارث مسئولیت است. ارزش هر انسان نه به نام خانوادگی او، بلکه به انتخابهای اخلاقی و مسئولیت اجتماعی او سنجیده می‌شود. فرزند داشتن یک مبارز، هیچ امتیاز تاریخی نمی‌آفریند؛ هما‌نگونه که فرزند یک قهرمان بودن، تضمینی برای ادامهٔ راه او نیست. هر نسل باید خود، جایگاهش را در تاریخ با کردار و اندیشهٔ خویش رقم بزند. تاریخ بارها نشان داده است که آنچه آرمانها را زنده نگه می‌دارد، آگاهی، مسئولیت اخلاقی و وفاداری به حقیقت است؛ وگرنه، تنها چیزی که باقی می‌ماند، فربه شدن از خونِ دیگری و بهره‌ برداری از میراثی است که خود هیچ سهمی در آفریدن آن نداشته‌اند. میراث را با نام به ارث نمی‌برند؛ با اندیشه، کردار و وفاداری به ارزشهای آن پاس می‌دارند. از این رو، نظریهٔ «برتری ژنتیکی» یا آنچه گاه با عنوان «ژن خوب» تبلیغ می‌شود، اندیشه‌ای مندرس، کهنه و فاقد هرگونه اعتبار اخلاقی است. این نگاه، انسان را نه بر پایهٔ شایستگی، بلکه بر اساس نسب و تبار ارزش‌گذاری می‌کند؛ منطقی که در طول تاریخ، یکی از پایه‌ های مشروعیت‌ بخش نظامهای استبدادی، اشرافی و فاشیستی بوده است. کرامت انسان از نسب او برنمی‌خیزد؛ از مسئولیت‌ پذیری، آزادی انتخاب و پایبندی او به حقیقت و عدالت سرچشمه می‌گیرد. هیچ نامی، هیچ خاندان و هیچ میراثی، کسی را از پاسخگویی در برابر اعمال و باورهایش معاف نمی‌کند.

 

ملاقات دو «میراث» و حمله به حافظهٔ مقاومت

آنچه بیش از هر چیز شگفتی‌ برانگیز است، نقطه‌ای است که در آن دو میراث کاملاً متضاد به هم می‌رسند؛ از یک سو، نوادهٔ «میرپنج» که به پیشینهٔ سلطنتی و آنچه «ژن خوب» می‌خواند، می‌بالد و از سوی دیگر، نامِ جزنی را یدک می‌کشد، اما در اندیشه، موضع‌گیری و عمل سیاسی، در صفِ همان جریانی قرار گرفته است که با آرمانهای جزنی در تعارض بنیادین قرار دارد. همان جریانی که دشمن آزادی بود، کرامت انسان را در زیر چرخ‌های استبداد خرد کرد و تمامی ارزشهای انسانی را قربانی بقای قدرت ساخت؛ یعنی دیکتاتوریِ وابستهٔ «آریامهری.» نام بیژن جزنی در حافظهٔ تاریخی ایران، با مبارزه و فدا برای آرمان رهایبخش بر علیه استبداد و نابرابری گره خورده است. او سازمان ساخت، نهاد آفرید، یاران هم‌ اندیش پرورش داد و در متن پرمخاطرهٔ مبارزهٔ اجتماعی، آرمانهای خود را به عمل پیوند زد.

تاریخ گواهی می دهد که نخستین گام در لغزش به سوی اقتدارگرایی، معمولاً با تخریب نمادهای مقاومت و پایداری و اندیشهٔ انقلابی آغاز می‌شود. هر پروژه‌ای که بخواهد گذشته را بازنویسی کند، ناگزیر باید پیش از هر چیز، چهره‌هایی را که وجدان بیدار تاریخ‌ اند، از اعتبار بیندازد. از همین روست که حملهٔ بی‌ مقدمه و تکراریِ مازیار جزنی در آن «ملاقات» با نوهٔ میرپنج به سازمان مجاهدین خلق، صرفاً حمله به یک جریان سیاسی نیست؛ این حمله، نشانه رفتن یکی از درخشان ‌ترین نمادهای سنت عدالتخواهی و مقاومت در تاریخ معاصر ایران است؛ سنتی که در برابر استثمار، استبداد و انکار کرامت انسان قد برافراشت و بهای آن را با زندان، شکنجه و جان‌باختن پرداخت. این حمله، تنها متوجه یک سازمان نیست؛ حمله به فرهنگ عدالتخواهی، به اندیشهٔ ضد استثماری و به میراث نسلی است که آزادی را نه در شعار، بلکه در میدان مبارزه جست‌ وجو کرد. حمله به کسانی است که در برابر هر دو صورت استبداد ــ تاج و عمامه ــ ایستادند و از آرمان آزادی و برابری دست نکشیدند. این دیگر فقط خود فروشی در برابر نوهٔ میرپنج نیست؛ این عبور از مرزِ شرافت سیاسی و سر فرود آوردن در مقابل هر دو صورتِ استبداد است؛ یکی در جامهٔ سلطنت و دیگری در کسوتِ حکومت دینی.از این منظر، چنین رویکردهایی تلاشی بیهوده برای جابه‌جا کردن مرز میان مقاومت و سلطه، میان قربانی و سرکوبگر است نمونه های آن در تاریخ مبارزات خلقهای تحت ستم کم نیست. 

طنز تلخ ماجرا آنجاست که همین فرد، بی‌آنکه ناچیزترین کارنامه‌ای در میدان مبارزه و کنش سیاسی داشته باشد، با حمله به سازمان مجاهدین خلق و تکرار کلیشهٔ «شاه و شیخ» در پی آن است که برای خود در میان تاج‌ پرستان مشروعیت و اعتباری کاذب دست ‌وپا کند. یاوه گوییهای او تکرار همان مهملاتی است که سالها از بلندگوهای اقتدارگرایی، چه در جامهٔ سلطنت و چه در کسوت حکومت دینی، شنیده شده‌اند. این روایتهای سخیف چیزی جز تلاشی برای کسب مقبولیت در میان یک فرقه فاشیستی نیست؛ تلاشی که می‌کوشد حقیقت را با جنجال، و خیانت به حافظهٔ تاریخی را با هیاهوی سیاسی پنهان سازد.

در برابر این جریان منحط، دفاع از نام و اندیشهٔ مبارزان، دفاع از یک فرد یا یک سازمان نیست؛ دفاع از یک سنت تاریخی و فکری است؛ سنتی که آزادی را بی‌عدالت بی‌معنا می‌داند، کرامت انسان را خدشه‌ ناپذیر می‌شمارد، عدالت اجتماعی را شرط مشروعیت هر نظم سیاسی می‌داند و رهایی انسان و زحمتکشان را از بنیادی‌ترین آرمان‌های سیاست قلمداد می‌کند.

دفاع از حقیقت تاریخی، دفاع از امکان آزادی در آینده نیز هست.

عزیز فولادوند

مرداد ۱۴۰۵  (ژولای ۲۰۲۶)