بذر ایثار و فصل دروی اعتماد
سیامین گلریزان همیاری با سیمای آزادی، در چند روز برگزار شد و حاصل آن، بالغ بر هفت و نیم میلیون دلار کمک مالی به این رسانه بود؛ رقمی که در نخستین نگاه، نه فقط از حیث کمّی، که از منظر معنایی نیز شگفتانگیز است. زیرا در پس هر عدد، انسانی ایستاده است؛ انسانی که از بخشی از داشته خویش گذشته تا چیزی را که از آن خویشتر میداند، یاری کند.
شگفتی اما در خود رقم نیست؛ در معنای انسانی رقم است.
این اتفاق در زمانهای رخ میدهد که فردگرایی و اندیویدوآلیسم افسارگسیخته، به فرهنگ مسلط جهان بدل شده است؛ ــ اِلبوگنگزلشافت ــ آنگونه که آلمانی ها می گویند: جامعهای که در آن هر فرد میکوشد دیگری را با آرنج پس بزند تا خود یک گام پیشتر بایستد، خود نفر نخست باشد و خود در قاب تصویر قرار گیرد.
در چنین جهانی، بخشیدن خود به یک پرسش فلسفی بدل میشود: چرا انسان باید از چیزی که میتواند برای خویش نگه دارد، بگذرد و آن را به دیگری، به یک آرمان، به آیندهای که هنوز نیامده است، ببخشد؟
طرفه آنکه هیچکدام از پرداختگران از قشر سرمایهدار و متمولی نیستند که مبالغ اهدایی آنان در محاسبات اقتصادیشان، همچون صدقهای ناچیز به حساب آید. برعکس، هر فرد برای پذیرفتن این تعهد، باید از بسیاری چیزها بگذرد و بعضاً از جان و سلامت خویش مایه بگذارد.
اینجاست که مفهوم ایثار از یک واژه اخلاقی فراتر میرود و به یک موضع فلسفی در برابر جهان تبدیل میشود: انسان میتواند خود را مرکز عالم خویش نداند؛ میتواند بخشی از هستی خود را به چیزی فراتر از خویشتن بسپارد و در این واگذاری، نه خود را از دست بدهد، که معنایی برای بودن خویش بیابد.
راستی راز و انگیزه اصلی این پرداختگری بیچشمداشت را جایی جز در وادی عشق میتوان جستوجو کرد؛ عشق به آزادی و رهایی؛ رهایی خود و رهایی و استقلال میهن؛ و عشق به آنان که خود طلایهداران ایثار و عاشقترین عاشقان هستند.
عشق، در اینجا صرفاً یک احساس نیست؛ نوعی انتخاب است. انتخابِ دیگری به جای خویشتن؛ انتخابِ آینده به جای آسودگی امروز؛ و انتخابِ آزادی در برابر آنچه انسان را به پذیرش جبر فرا میخواند.
به صحبتهای تکاندهنده بهزاد و آذر، زوج شرافتمندی از کانادا که مبلغ یک و نیم میلیون دلار به سیمای آزادی هدیه کردند، توجه کنیم.
بهزاد، در پاسخ به این پرسش که انگیزش و دینامیزم این همه پرداختگری در چیست، میگوید:
«عشق، عشق به مجاهدین و تعهد در برابر مادران داغدار میهن؛ ما کار میکنیم، دلار به دلار جمع میکنیم. کوه میکنیم و به سازمان میدیم».
و آذر در عبارتی کوتاه، اما سرشار از معنا، میگوید:
«عشقِ دل به ریزش دست است».
در این جمله کوتاه، گویی تمام فلسفه ایثار فشرده شده است: آنچه در دل میروید، سرانجام باید از دست جاری شود. عشق اگر تنها در احساس باقی بماند، هنوز به فعل تبدیل نشده است. عشق آنگاه به حقیقت خویش نزدیک میشود که از قلمرو احساس عبور کند و در جهان عینی، به بخشیدن، پرداختن و فدا کردن بدل شود.
اینگونه است که مجاهدین خلق، پاسخ بیش از ۶۰ سال فدا و ایثار بیچشمداشت خود برای آزادی و استقلال میهن را اکنون در «سال جنگ جنگها» و برای اینکه «نگذاریم محصول رنج و خون و مقاومت ۴۷ ساله در برابر شیخ خونریز و رژیم ولایت فقیه را دنبالچه شاه ستمگر و فاشیزم سلطنتی به سرقت ببرد»، از خلق دریافت میکند.
در اینجا رابطه میان فدا کردن و دریافت کردن، رابطهای اقتصادی نیست؛ رابطهای است میان تاریخ و انسان. آنچه طی دههها در قامت رنج، خون، مقاومت و ایثار به تاریخ سپرده شده، اکنون از سوی انسانهایی دیگر، در قالب اعتماد و همیاری، بازمیگردد. گویی تاریخ، حافظهای زنده دارد و هیچ فداکاری اصیل و بیچشمداشتی را برای همیشه در خود مدفون نمیکند.
بهزاد و آذر و هزاران نفری که از داخل و خارج کشور و حتی از سیاهچالهای رژیم اینگونه ایثار میکنند تا استقلال یک جنبش را تضمین کنند، پیشتر خود را، به میزانی که به چشمه لایزال انقلاب وصل هستند، از وابستگی به جبرها و زرق و برقهای بورژوایی ــ بهویژه در جوامع غربی که آنها را احاطه کرده است ــ تکانده و رها کردهاند.
و شاید همینجا بتوان یکی از بنیادیترین وجوه این پدیده را دید: استقلال یک جنبش، پیش از آنکه در ساختارهای سیاسی و تشکیلاتی آن تضمین شود، در انسانهایی تضمین میشود که حاضر نیستند استقلال خویش را به بهای رفاه و آسودگی بفروشند.
این، یکی از وجوه تمایز ممتاز جنبش مجاهدین خلق با سایر جنبشهای آزادیبخش معاصر است: تربیت نسلی که بهای استقلال جنبش را با عرق جبین و کد یمین میپردازد. در چنین نگرشی، استقلال دیگر صرفاً یک مفهوم سیاسی نیست؛ شیوهای از بودن است. جنبشی که برای استقلال خود به دستهای دیگری وابسته باشد، دیر یا زود اراده خویش را نیز به دیگری واگذار خواهد کرد. از همین رو، پرداختنِ انسانهایی که خود با کار و رنج، هزینه این استقلال را تأمین میکنند، تنها یک کمک مالی نیست؛ اعلام یک موضع است: «آنچه به آن باور داریم، باید با توان خودمان برپا بماند.»
پیام مسعود رجوی، فرمانده انقلاب نوین، در سال جنگ جنگها در تمامی پیکره مقاومت جاری شد؛ کانونهای شورش در داخل کشور سرود «گردانها بپا» سر دادند؛ حتی در شکنجهگاههای رژیم و تا دو قدمی طناب دار. اشرفنشانان در سراسر جهان، با الهام از درآمیختگی پیام فرماندهشان با ایستادگی فرمانده وحید بنیعامریان و یارانش، دگربار خود را در آینه مقاومت دیدند.
چه چیز، به جز عشق به رهایی و استقلال میهن، میتواند پیام لقمان امینپور را توجیه کند؟
او از کشتارگاه دلاوران و شورشیان در قزلحصار مینویسد:
«از کشتارگاه دلاوران و شورشیان در قزلحصار، درودهای بیکران میفرستم به مردم ایران و کانونهای شورشی، اشرفیان در شهر شرف و اشرفنشانهایی که همیشه در این روزهای "گلریزان" میدرخشند.
من نیز بلاشک نیاز خودم دیدم که پیامی برای سیمای آزادی، سیمای واقعی مردم ایران بدهم. بعد از نزدیک به یک دهه در زندان شرمندهام که نمیتوانم کمک مالی به شما برسانم. اما جانم را با پوست و گوشت و استخوانم برای سرنگونی حکومت پلید ولایت فقیه فدا خواهم کرد تا میهن عزیزمان آزاد گردد.»
اینجا دیگر سخن از «پرداخت» به معنای متعارف آن نیست. کسی که از پشت میلههای زندان اعلام میکند «جانم را با پوست و گوشت و استخوانم» فدا خواهم کرد، مرز میان داشتن و بودن را درهم میشکند. او چیزی از بیرونِ خویش نمیبخشد؛ خودِ خویش را در معرض بخشیدن قرار میدهد.
و شاید این همان نقطهای باشد که در آن، آزادی از یک مطالبه سیاسی به یک حقیقت وجودی تبدیل میشود: انسان آزادی را نمیخواهد فقط برای اینکه آزاد زندگی کند؛ بلکه در عالیترین شکل آن، چنان با آزادی یکی میشود که حاضر است بودن خویش را نیز برای تحقق آن به میدان بگذارد.
همیاری شکوهمند با سیمای آزادی، جلوه دیگری بود از اراده و ایستادگی آگاهترین و شریفترین اقشار جامعه ایران در دفاع از استقلال جنبش و رهبران ذیصلاحشان. و امروز چه بیهوده استعمار و بورژوازی همزاد آن میکوشند تا سد راه استقلال جنبش و، به تبع آن، یک ایران آزاد و مستقل بشوند.
اما تاریخ، بارها نشان داده است که هیچ قدرتی نمیتواند برای همیشه اراده انسانی را که به خویشتن خویش بازگشته است، به بند بکشد. قدرت ممکن است امکانات داشته باشد، زندان داشته باشد، شکنجه داشته باشد و حتی بتواند جسم انسان را در بند کند؛ اما آنجا که انسان معنای آزادی را در اعماق وجود خویش یافته باشد، دیگر آزادی صرفاً یک مکان نیست که بتوان آن را از او گرفت.
آنها بهتر است از تاریخ درس گرفته و تسلیم اراده مردم ایران، تبلوریافته در جنبشی که بسا متکاملتر از جنبش ضداستعماری ایران به رهبری مصدق کبیر است، بشوند.
تاریخ، در لحظاتی بزرگ، خود را نه در کاخها و خزانهها، بلکه در دستهای خالی مردم نشان میدهد. آنجا که انسانی با درآمد اندک، آخرین اندوخته خود را برای آرمانی عمومی میبخشد، ارزش آنچه بخشیده است، دیگر با معیار پول سنجیده نمیشود؛ با میزان عبور او از خویشتن سنجیده میشود.
روزنامه تهران مصور، به تاریخ ۲۰ دی ۱۳۳۰، زمانی که مصدق کبیر به جای تسلیم، دستش را بر روی مردمش دراز کرد، مینویسد:
«در میان خریداران اوراق قرضه، زن پیر و فروتنی بود که قریب شصت سال داشت، نام او "بیبی زهرا مسیحی" بود. این زن دردمند و زحمتکش که تمام عمر خود را در سختی و مشقت گذرانده بود، برای خرید دو برگ از اوراق قرضه در بانک حاضر شد.
بیبی زهرا با لهجه تفرشی میگفت: "آقا جان، با آنکه من ماهی ده تومن بیشتر حقوق نمیگیرم و از مال دنیا جز سه فرزند چیزی ندارم، آمدهام تا به آقای دکتر مصدق کمک کنم، من بیست تومن بیشتر ذخیره نداشتم که آن را هم از این ورقهها خریدهام. اگر آقای دکتر مصدق امر کند، حاضرم سه فرزندم را در راه ایشان قربانی کنم." از گوشه چشمهای ریز و مریض بیبی زهرا اشک جاری بود، چادر وصلهدار و صورت پرچین این زن زحمتکش از فراز و نشیبها و نامرادیهای وی در زندگی حکایت میکرد.»
از بیبی زهرا تا بهزاد و آذر، فاصلهای بیش از هفتاد سال وجود دارد؛ اما در ژرفای این فاصله، یک رشته نامرئی کشیده شده است: رشتهای که انسان را از خود به دیگری، از آسودگی به مسئولیت، و از منفعت شخصی به سرنوشت جمعی پیوند میدهد.
بیبی زهرا بیست تومن خود را میبخشد؛ بهزاد و آذر یک و نیم میلیون دلار؛ و لقمان امینپور، از درون زندان، جان خود را عرضه میکند.
ارزش اینها در مقدارشان نیست. ارزش در آن لحظهای است که انسان میتواند بگوید «برای خودم نگه میدارم»، اما تصمیم میگیرد بگوید «برای آزادی میبخشم».
شاید راز ماندگاری هر جنبش آزادیخواه نیز همین باشد: آزادی پیش از آنکه در بیرون از انسان ساخته شود، باید در درون او متولد شده باشد. و آنگاه که انسان از ترسِ از دست دادن رها شود، میتواند چیزی را که از همه عزیزتر است، به آینده بسپارد.
این است بذر ایثار. اکنون، فصل دروی اعتماد فرا رسیده است.
حسین یعقوبی